👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
291
مشترکین
+124 ساعت
+97 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
289
ساغر جانم تولدت مبارک🥺🌱
دختر با استعداد،شیرین،مهربون و خوش قلب من):
همیشه ادیتایی که زدی برام بهترین باقی میمونن چون هنرمند و سازندش تو بودی🕊
سالهای سال کنارمون بمون...عزیزم.
تولدت مبارک💗
289
چه ایرانی؟
ایرانی که جوان هایش را اعدام میکنند و خونشان را به جای اب به خاکش میریزند؟
ایرانی که مادرهایش پای مزار بچه هایشان زار میزنند؟ایرانی که پدر برای خانواده اش تمام روز و شب کار میکند و اخر پول خرید مواد غذایی ندارد؟
ایرانی که دخترانش را به خاطر تار مو میکشند و پسر هایش را به جرم عشق شلاق میزنند؟ایرانی که جوان ندارد...چون ما همه باهم پیر شده ایم... ایرانی که شبش را با صدای انفجار صبح میکند و روزش را با گرانی. به راستی چه ایرانی؟
سرزمین من این نبود... خاکش بوی خون نمیداد... زمینش پر بود از گل نه جنازه ی کودکان دبستانی.مردمش میخندیدند اما حالا چیزی جز اشک در صورت هایمان نیست. این سرزمین من نیست...ایران من نیست...مارا با وطنمان خاک کردنند.
289
بچه ها معذرت بابت اینکه این یکی دوروزه نشد پارت بدم.
خیلی سرم شلوغه.
ولی فردا قول میدم که جبران کنم همرو باهم🌱
289
این داستان زنیه که وقتی هنوز یه دختر کوچیک بود برای دور شدن از مشکلاتش به ازدواج چنگ زد بدون اینکه اون ادم رو بشناسه...تمام پل های پشت سرش رو خراب کرد چون فقط به عشق اون مرد اعتماد داشت...این داستان بارها تو زندگی واقعی هم وجود داره که خیلی از دخترا منتظر شاهزادن تا نجاتشون بده ولی اینجا دنیای واقعیه و ماهم سیندرلا نیستم باید برای زندگیمون بجنگیم و برای فرار از مشکلات کارای عجولانه ای مثل ازدواج و رابطه های غلط و عجولانه انجام ندیم.
وقتی صبر کنی، برای زندگیت بجنگی، پخته بشی و از یه دختر نوجوون به یک زن بالغ تبدیل بشی اون موقع است که خداهم ادمای درستی مثل عادیل سر راهت قرار میده🌱
289
اما جنگیدم...واسه یه تیکه نون واسه یکم سکه هرکاری که میشد کردم...زن بودن ضعف من نبود...قدرتم بود چون من صبور بودم...میحنگیدم...سالها همینجوری گذشت...تو تنهایی...بیکسی...اوارگی...جنگیدن و نمردن...تا اینکه به تو برخوردم...تو اون جنگل به تویی برخوردم که به تلافی تموم نامردی های مرد های زندگیم مرد بودی.
289
#part81
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
طبیب عینک گردش را کمی تکان داد و بعد از کمی معاینه و خوروندن دارو به من روبه عادیل کرد و گفت:
_حالشون خوبه نگران نشین سرورم، لطفا دیگه شراب مصرف نکند، رابطه هم تا مشکلی نداره فعلا فقط سعی کنید کمی ملایم تر باشین.
دیدم که گوش های عادیل از شرم سرخ شد و تک خنده ای کردم.
خجالت کشیده بود.
بعد از رفتن طبیب سکوت بر اتاق حاکم شد...هردو نمیدانستیم باید چگونه رفتار کنیم...اما باید میگفتم...باید دره صندوق راز ها را باز میکردم...باید جواب اعتمادش را با اعتماد میدادم.
ارام و با احتیاط از روی تخت بلند شدم، مرا ساکت تماشا میکرد...به سمت صندلی چوبی ام کنار پنجره رفتم و ارام روی ان نشستم...نگاهم را به صبح زیبای شهر دادم و بلاخره قفل زبانم را باز کردم:
_متاسفم...
فقط میتونم بگم منو ببخش که زودتر از گذشتم بهت نگفتم...ببخش که زودتر بهت اعتماد نکردم...ببخش که اون زن بینقصی که ارزو داشتی نیستم...منو ببخش عادیل.
با چند قدم به سمتم امد، جلوی پاهایم زانو زد...سرش را مثل طفلی که اغوش امن مادرش را پیدا کرده بود روی پاهایم گذاشت و به زخم و چرکی های گذشته ام گوش داد...دستانم درون موهایش فرو رفتند و غرق در خاطراتم شدم:
_من دختر یه مرد اشرافی بودم که به خاطر تمرد از دستور پادشاه فورتونا مقامشو ازش گرفتن و فرستادنش به شهر...زندگی بدی نبود...من بودم...مادرم بود...بابا...خواهرام...تنها نبودم...فقیر بودیم...تو یه خونه ی کوچیک کاهگلی ولی حداقل تنها نبودم...یه روز وقتی هنوز خیلی کوچیک بودم یه پسر رو دیدم که پشت خونمون وایمیستاد و به درخت نارنج زل میزد...کنجکاو شدم و رفتم پیشش...اخمو بود...خیلی زیاد...کم حرف...بی اعصاب...ولی با من بد رفتار نمیکرد...ازم بدش نمیومد...فکر نمیکرد من کثیفم.
اونجا بود که دلم برای اون پسربچه ی اخمالو رفت...از اون به بعد هر وقت که میتونست میومد به همون مکان اشنا...حیاط پشتی...کنار درخت نارنج!
منم تمام روز و شبم به انتظار و فکر اون بچه میگذشت.
انگار تمام جهان اون بود...تمام خوشبختی اون بود....همه ی خوبی ها اون بود...
اما یه روز تنها شدم...مادرم حامله شد...پدرم پسر میخواست....فقیر بوداا اما جانشین میخواست...عقده و ارزوی تموم مردای احمق.
مادرم ضعیف بود اما بازم تحمل کرد...از خودش...از سلامتیش...از خواهرام و...و...از من گذشت و اون بچه رو نگهداشت.
موقع زایمانش و دقیقا یادمه...کنج دیوارای کاهگلی و خنک خونه نشسته بودم و با ترس گریه میکردم...خون مثل فواره از مادرم بیرون میریخت...تشکی که همیشه با وسواس میشست حالا قرمز شده بود...از خونش قرمز شده بود.
بچه بیرون نمیومد...برادرم لجباز بود میخواست منو بدبخت کنه و مادرمو بکشه...بیرون نمیومد.
قابله با اون قیافه ی چروکش رفت پیش پدرم...بهش گفت باید رحمش و بشکافن...عادیل خیلی جیغ زدم...خیلی تقلا کردم...خیلی التماس کردم...اما جلوی چشمام رحمشو تیکه تیکه کردن و اون بچه رو بیرون اوردن.
از اون روز فقط چشمای باز و ترسیده ی مادرمو یادمه...جیغای بلندش...دستای سفت پدرم که رهام نمیکرد تا نجاتش بدم.
من اون روز هم بی مادر شدم هم بی پدر...تنها موندم...حالا دیگه جهان واقعا اون پسر بچه شده بود.
منتظر موندم تا منو ببره و به همسری بگیره...منو از دست پدر بیخیال و زن بابام نجات بده.
اومد...یکی اومد...اون نبود ولی بلاخره یکی اومد.
منو برد...ولی تو راه بهم گفت هرگز نمیتونم همسر واقعی اون پسر بشم...چوت بابام تبعیدیه...چون من یه زن رعیتم...چون اون شاهزادس و من گدا.
دنیا رو سرم خراب شد...
رفتم توی قلعه ی سردش...تو اتاق بزرگ و خالیش...کنار پنجره درست مثل الان مینشستم و صبر میکردم...صبر میکردم...نمیدونم برای چی...برای اون پسر؟ برای قولی که گفته بلاخره یه روز من زنش میشم؟
من فقط صبر کردم چون چاره ی دیگه ای نداشتم...چون کسی رو نداشتم...من هیچکس و نداشتم.
چند سال توی یه اتاق منتظرش موندم...اما اون هیچوقت قرار نبود به قولش عمل کنه...کم کم شناختمش...بهم خیانت میکرد...بی رحم بود...وحشی بود...مردم رو مثل اب خوردن سر میبرید...حالا جز بی پناهی وحشتم هم اضافه شده بود...ازش ترسیدم.
روز و شب تو یه دخمه بالای برج صبر کردم...تا اینکه یک روز دایه ی فاتیح بهم کمک کرد فرار کنم...تصمیم سختی بود...کجا رو داشتم برم؟ کیو داشتم؟...اما رفتم...رفتم چون اون شب فهمیدم نه من مثل قبل شیدای اون مردم ونه اون دیگه مثل گذشته منو میخواد.
ما بین درد و غم و زمان گم شده بودیم...احساساتمون چیزی جز یه مشت حس بچگانه نبود...فرار کردم...اولش اواره شدم...بی جا و مکان...بدون اب و خوراک بدون یک سکه پول و تحت تعقیب.
#A
289
#part80
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
صبح با درد عجیبی که زیر دلم ایجاد شد با درد اخ بلندی گفتم.
تن برهنه ی عادیل را چسبیده بهم خودم درست پشته سرم حس میکردم.
دستان بزرگ و قدرتمندش دور تنم حلقه شده بود و من میان حصار بازوانش زندانی تنش بودم.
حس میکردم رحمم منقبض شده است، بیشتر از انکه درد داشته باشم ترسیده بودم...رابطه ی دیشب فراتر از هر لمسی و عمیق تر از هر یکی شدن هایمان بود، در عین خشونت...داغ...خاص...و پر شور بود.
هیچگاه نمیدانستم عادیل همچین رویی هم دارد...همیشه زیادی لطیف بود...زیادی ملایم...زیادی عشق بازی...اما دیشب ان رویی را که همیشه سعی کرده بود نشانم ندهد را دیده بودم و...دیوانه کننده بود!
اما همین هم نگرانم میکرد...شراب در حالت طبیعی هم برای کودکم مضر بود چه برسد به یک رابطه ی پرشور و خطرناک!
بغضم گرفت و با احساس گناه رحمم را نوازش کردم، دیشب زیادی بی مسئولیت رفتار کرده بودم...این کار ها شایسته ی یک مادر نبود...اما چه کنم...تنها بودم...خودم بی مادر بزرگ شدم و تنهایی زن بودن را یاد گزفتم...برای همین بلد نبودم چگونه از فرزنم مراقبت کنم...با انقباض بیشتر شکمم اشک در مردمک چشمانم حلقه زد.
دستم را روی دست عادیل که دور شکمم پیچیده شده بود گذاشتم و فشارش دادم، خسته و گیج خواب بود، موهایش پریشان در صورتش ریخته بود و نور ملایم خورشید روی رشته موهایش میتابید.
دستم را سمت صورتش بردم و ارام و با درد صدایش زدم، بعد از چند تکان به سختی لای پلک هایش را باز کرد و به من خیره شد.
اگر درد نداشتم شاید دلم برای مژه های بورش میرفت و پلک هایش را میبوسیدم اما حالا نگرانی برای فرزندم مجاب فکر های دیگر را نمیداد.
_چیشده خوشگلم؟
گیج خواب و خسته زمزمه کرد و میدیدم که لحظه چشم هایش ناخوداگاه بسته میشد و چرت میزد.
رحمم را بیشتر فشار دادم و با صورت درهم از درد گفتم:
_درد دارم عادیل...بچم...بچمون چیزیش نشده باشه.
تا کلمه ی اخر را گفتم چشمانم اشکی شد و با عذاب وجدان روی گونه هایم ریخت، صدای لرزان و ترسیده ام اورا به خودش اورد و خواب را از سرش پراند.
با چشمان هوشیار شده نیم خیز شد و با نگرانی شکمم را نوازش کرد، دست پاچه و ترسیده شده بود:
_اسمم...هیچی نیست هیششش...اروم باش...نترس خوشگلم نترس...الان طبیب میاد باشه؟
گفت و با زدن بوسه ای سریع روی گونه ام با همان نیم تنه ی لخت از اتاق زد بیرون، احتمالا تا مدت ها اینکارش سوژه ی خنده مردم خواهد شد.
#A
289
Repost from ⚽ Sport Bad News
🚨💣⚽️بمب پرز ترکید
شریف فوفانا تا سال 2028 با رئال تمدید کردددد
@SportBadNews
289
Repost from ‹ 𝘈𝘯𝘬𝘢🧿𓏲 ִֶָ
عمو اکبرِ عزیز ،
به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که باعث خنده و لبخندِ ما شدی
روحت شاد🖤(((((((:
