👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
288
مشترکین
+124 ساعت
+97 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
288
بچمو فوش ندین با اینکه بهش گفتن اسمه خیانت کار و دروغگو ولی ببینین چجوری نازش و میکشه مراقبشه🎀
288
#part62
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
سرش را بالا اورد و مرا تماشا کرد، صورت خیس و سرخش...نگاه غمگین و شکسته اش...قلبم را تکه تکه میکرد.
خواستم حرفی بزنم...خواستم بپرسم...اما درد شدیدی زیر شکمم ناله دردناکی را از میان لبانم خارج کرد.
با شنیدنش با ترس دستان لرزانش را روی گونه هایم کشید و اشک هایم را پاک کرد، بلاخره حرف زد...بلاخره صدایش را شنیدم.
_هیشش، چیزی نگو گوزلیم...چیزی نگو دردت میاد...باید استراحت کنی گریه نکن قربونت برم...چیزی نیست...چیزی نیست.
میخواست ارامم کند، میخواست درد خودش را پنهان کند تا من درد نکشم، اما میدانستم...میدیدم...پشت نگاه نگران ک ترسیده اش غم خفته بود...دلخوری بود...عصبانیت بود.
سرم را تکان دادم و با زور و نفس نفس دستش را گرفتم و فشار دادم.
_نه..نه...باید...باید بهم بگی چرا ازم ناراحتی...بهم بگو...بهم بگو عادیل..
صورت درهم و اشک هایم را که دید تسلیم شد...نمیتوانست ببیند که اینگونه جان میدهم.
_باشه، میگم خوب؟ اروم باش خوشگلم...ممکنه خونریزی کنی...
سرم را تکان دادم و سعی کردم گریه هایم را کنترل کنم، شدیدا ترسیده بود و من حسش میکردم.
لب هایش را بهم فشار داد و با عصبانیت رو تختی را مشت کرد، رنگ های گردنش برجسته شده بود و نگاهش سرخ بود.
_اون...اون حرومزاده...چیه اسمش...همون فاتیح...
با شنیدن جمله ی اولش یک لحظه قلبم نتپید...ترسیده خشک شدم.
نگاه عصبی اش را من دوخت و نفسم را در سینه حبس کرد.
_بهم گذشتتون رو گفت...گفت که...لعنت بهش گفت که شوهرت بوده قبلا...گفت ولش کردی...گفت...گفت بهش خیانت کردی...اون حرومی کثیف بهم گفت تو مال من نیستی...گفت زن من نیستی...
#A
288
#part61
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
به سختی اب دهانش را فرو داد، دستش را بالا اورد و روی دست عادیل که اشک هایش را پاک میکرد گذاشت.
به چشمانش خیره شدم...به چشمانش که به من نگاه نمیکردنند...هرگز با من اینگونه سرد نبود...هرگز ندیده بودم التماسم را ببیند و کاری نکند...من هرگز این عادیل را ندیده بودم.
شروع به گریه کردم...گریه کردم چون نمیتوانستم حرفی بزنم...صدای هق های دردناکم را شنید و بلاخره مرا دید...به من خیره شد...دیدم...دیدم که چه زجری میکشید وقتی اشک میریختم...دیدم که مردمک های خودش هم تر شدنند.
تحمل نکرد...تاب نیاورد...عادیل من نمیتوانست درد مرا ببیند و دم نزند...شکست...شکست و سرش را روی شانه ام گذاشت و در سکوت اشک ریخت...نزاشت من ببینم که سوخته...نزاشت زخمش را ببینم...از غم من به من پناه اورد...روی شانه هایم گریست و گذاشت اشک هایش تنم را خیس کند.
دست لرزانم را بالا اوردم و درون موهایش فرو کردم...اما لمس من بیشتر میسوخت...بیشتر دردش میگرفت....بیشتر اشک میریخت.
بزور و سختی دهانم را باز کردم و با صدای گرفته ام زمزمه کردم:
_عا...عادیل...یه چیزی..بگو...التماست میکنم...یه چیزی بگو...
#A
288
#part60
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
هر قدم خسته و خسته ترش میکرد اما به راهش ادامه داد، نسیم خنکی میان موهایش چرخید و تار به تارشان را به پرواز دراورد.
به ارامی پرده را کنار زد و بلاخره...بلاخره اورا دید.
انجا بود...دستانش را به نرده های اهنی زده بود و به شهر نگاه میکرد.
زیر نور ماه برق طلایی موهایش را میدید و دلش برای نوازش انها رفت.
سعی کرد دهانش را باز کند و حرفی بزند...سخت بود...زبانش تکان نمیخورد...صدایش در حنجره اش زندانی شده بود...اما گفت...به هر سختی که بود اسمش را گفت.
_عا...عادیل...
بدون مکث سرش را سمت اسمه برگرداند...انگار دنیا متوقف شد...زمان میان اتصال نگاه هایشان ایستاد...
توانش وقتی به ان سبزی دلخور و نگران افتاد تمام شد...انگار بلاخره به نقطه ی امنش رسیده بود...خالی شد...زانو هایش لرزیدنند و تنش داشت روی زمین می افتاد...اما مثل همیشه دستان بزرگ و گرم عادیل به داد اسمه رسیدن...با عجله جلو امد و اسمه را گرفت...دوباره بهم خیره شدنند...در سکوت...سکوتی جهنمی که جان اسمه را به لبش رساند.
چرا چیزی نمیگفت؟ چرا حرفی نمیزد...حرف بزن عادیل...حرف بزن...دلتنگ صداتم...
دستان عادیل اورا به راحتی بلند کردنند و بغل کردنند...اسمه سرش را روی شانه ی عادیل گذاشت و به نیم رخش خیره شد...اما نگاه عادیل به جلو بود...به اسمه اش نگاه نمیکرد...دلخور بود؟
اسمه تاب این سردی را نداشت...تاب بودن ولی نبودن عادیل را نداشت...دوباره به زحمت نام مرد را زمزمه کرد وباز هم...باز هم جوابی نگرفت.
عادیل تن همسرش را بلند کرد و با قدم عای بلند اورا روی تخت خوابوند، پتو را تا گردنش بالا اورد و در بالکن را بست.
مراقبش بود...کنارش بود...ولی نگاهش نمیکرد...صدایش نمیزد...بود ولی نبود.
اشک های اسمه از گوشه چشمانش روی گونه هایش سر خوردنند...عادیل دید...دید و نتوانست بیتفاوت باشد...نوک انگشتان بزرگ و زبرش به ارامی قطرات اشکش را پاک و نوازش کردنند.
#A
288
#part59
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
[زمان حال]
به ارامی چشمانش را گشود، مات شده به سقف سفید نگاه کرد، نمیدانست کجاست...چه ساعتیه...زمان و مکانش را گم کرده بود...خواب میدید...خواب گذشته ی تاریک و غم انگیزش را...نمیدانست چه چیزی واقعیست و چه چیزی خیال...نمیدانست دخترک پانزده سالست یا اسمه بزرگسال....نمیدانست دمسیوس است یا اسمه ی عادیل...واقعیت را گم کرده بود.
با گیجی نگاهش را در اتاق گرداند...جان تکان خوردن نداشت...تمام تنش خسته و زخمی بود...مردمک هایش با التماس به دنبال ردی از ان مرد بودنند...ردی از عزیزترینش...از ان چشمان سبز...ان موهای قهوه ای مواج...ان قد و قامت بلند...تمام وجودش به دنبال او بود.
میخواست باور کند که هیچ چیز خیال نبوده...که تمام خاطراتشان واقعی بوده اند...که او وجود دارد...
با صدای باد به بالکن نگاه کرد، درش باز بود و پرده ها به ارامی تکان میخوردنند...کفش هایی سیاه رنگ را دید پشت پرده ها بودنند.
قلبش از ذوق به تپش افتاد، چشمانش خیس شدنند و حنجره اش برای فریاد زدن له له میزد...میخواست نامش را بگویید...میخواست حضورش را احساس کند...میخواست دوباره اورا ببیند...اما نمیتوانست...انگار دستی گردنش را گرفته بود...انگار کسی صدایش را خفه کرده بود.
اشک هایش از سر بیچارگی شروع به باریدنند کردن...دست لرزانش را بالا اورد و روی سینه ای که بشدت بالا پایین میرفت و تقلا میکرد برای حرف زدن گذاشت.
تکان خوردن برایش سخت شده بود، انگار وزنه ای سنگین روی تنش افتاده بود اما او انقدر در حسرت ان مرد میسوخت که همه چیز را نادیده گرفت و به زحمت و لرزان روی تخت نشست.
پاهایش از ضعف بیجان شده بودنند و توان راه رفتن نداشت.
دستش را به دیوار زد و با کمکش بلند شد، قدم هایش کشیده و تلو خوران بود اما او تسلیم نشد...نه تا وقتی دوباره صورت عادیل را نمیدید...نه تا وقتی دوباره صدایش را نمیشنید...نه تا وقتی دوباره در اغوش او نمیرفت.
#A
288
#part58
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
دم دم های صبح بود، فاتیح مانند همیشه کنارم دراز کشیده بود، اثار مستی روی صورتش معلوم بود و میدانستم تا عصر میخوابد.
پاورچین پاورچین بلند شدم و لباس دایه را تن کردم، کلید هارا از زیر تخت برداشتم و خواستم از اتاق بیرون بروم.
دم در یک لحظه مکث کردم...به سراسر این زاندان کوچک نگاه کردم...روز های زیادی را اینجا مانده بودم...در اخر نگاهم روی صورت خوابیده ی فاتیح قفل شد.
میدانستم کار خطرناکیست اما جلو رفتم، به ارامی خم شدم و بوسه ای به سبکی پر روی گونه اش گذاشتم:
_خداحافظ عشق کودکی های من.
و من تمومش کردم...دمسیوس را...محبت و علاقه اش به فاتیح را...ان دخترک احساساتی را در این اتاق چال کردم و رفتم.
بعد از خروج از قصر، فاتیح شکارچیان برده و جایزه بگیر ها و حتی سرباز هایش را دنبالم فرستاد، اول که به شهر رفتم بدون پول و جا و مکان مونده بودم، اما با کار کردن در شغل های مختلف توانستم هم هویتم را عوض کنم هم پول دربیاورم.
گاهی به عنوان یک کمک یار پزشک در درمانگاه کار میکردم، گاهی خدمتکاری...گاهی فروشندگی در بازار و...زندگی ام در ازادی و تعقیب و گریز گذشت به مدت پنج سال.
تا انکه ان روز فرا رسید...وقتی که مشغول جمع کردن بساطتم در بازار ماهی فروش ها بودم یکی از خدمتکار های قصر مرا دید و فورا به یکی از شکارچیان برده راپورتم را داد.
ان روز فقط میدویدم، با تمام توانم فرار میکردم و سمت جنگل میرفتم...میدانستم حالا که هویت ساختگی ام لو رفته بود دیگر در فورتونا جایی برای من نبود.
پس باید به شهر جدیدی میرفتم...همانجا که دایه ی فاتیح به من گفته بود...به کوچاری.
جنگل افرا، مرز میان دو کشور بود...با تمام توانم به سمت انجا میدویدم و صدای پای شکارچیان را پشت سرم حس میکردم...میدانستم اگر گیر بیفتم قبل اینکه به دست فاتیح برسم انها یا به من تجاوز میکنند یا مرا به قیمت گزافی به پیرمرد ها میفروشند.
و انجا بود...انجا بود که زندگی من...سرنوشتم...و دنیایم تغییر کرد.
من اورا درون جنگل دیدم...مردی که بهترین اتفاق زندگی من بود....عادیل کوچاری.
[پایان فلش بک]
#A
288
#part57
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
نمیدانستم چند ساعت گذشته، فقط به دسته ی کلید نگاه میکردم...شوکه بودم...ترسیده بودم...باید میرفتم؟
تمام زندگی من از اول تا الان در دستان فاتیح بوده...همیشه طبق خواسته های او رفتار کردم...من زندگی بدون اورا بلد نبودم.
تمام عمرم برای او تلف شده بود، دوسال زندانی بودن را برای او بود که تحمل کرده ام و حالا باید میرفتم؟
همه چیز را پشت سر میگذاشتم و میرفتم؟
اصلا کجا را داشتم که برم؟ نه خانه ای بود و نه خانواده ای...من از تنهایی به فاتیح پناه اورده بودم و حالا باید از او فرار میکردم؟
دوباره خودم میشدم و خودم؟...ترسیدم...خیلی ترسیدم...قلبم مانند گنجشک محکم و تند میزد و عرق سردی بر پشتم جاری بود.
کلید هارا زیر تختم قایم کردم و مات شده به در نگاه کردم..منتظر بودم...منتظر فاتیح...میخواستم برای اخرین بار به او فرصت بدهم...برای اخرین بار ببینمش...میخواستم ببینم او ارزشش را دارد؟ ارزشش را داشته اصلا؟
که من ازادیم را ول کنم و اینجا بمانم...که منتظرش بمانم...امشب اخرین باری بود که برایش صبر میکردم و او فرصت داشت تا خودش را اثبات کند.
نیمه شب بود که رسید، در را باز کرد و به من که در تاریکی اتاق روی تخت نشسته ام و به در زل زدم نگاه کرد:
_دمسیوس؟ چرا اونجایی، نخوابیدی هنوز؟
ارام جلو امد، بوی گند شراب میداد...به صورت سرخ و مستش خیره شدم و گذاشتم اینبار برخلاف همیشه به راحتی مرا در اغوش بگیرد...با خودم فکر کردم که اغوشش چه حسی دارد؟
قلبم تند نمیزد...احساس ارامش نمیکردم...ناگهان به خودم امد.
اه...من روز ها بود که ان عشق کودکی هایم را ازدست داده بودم...دیگر نه من اسمه ی نابالغ بودم و نه او فاتیح عاشق پیشه.
حالا هردو قلب هایی سرد بودیم که به خاطر وابستگی تا الان دوام اوردیم...من...او...ما...سالها بود که کنار هم بودیم...باهم زندگی کردیم...پس وقتی که هردو از هم سرد شدیم نفهمیدیم چون بهم عادت داشتیم...او عادت داشت که من همیشه دوستش داشته باشم و من عادت داشتم که او در زندگی من باشد.
برای همین تعقیر برای هردوی ما سخت بود، با انکه خیانت هایش را دیده بودم...رفتار بیمار گونه اش را حس میکردم...ظلمش به خودم را میدانستم باز هم هرگز جرعت رها کردنش را نداشتم چون عادت کرده بودم.
عادت کرده بودم به وجودش در زندگی ام...مانند او که قطعا مثل کودکی هایمان مرا دوست نداشت ولی هنوز هم نمتوانست از من دست بکشد.
در این لحظه وقتی در اغوشش بودم و در اغوشم بود فهمیدم که ما تمام شده بودیم...
#A
288
#part56
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
فاطما، دایه ی فاتیح بود که در قلعه از من مراقبت میکرد، اورا به جای مادر مرحومم گذاشته بودم و تنها هم صحبت من بود.
با ارامش همیشگی اش در حال شانه کردن و بافتن موهایم بود و با صدای مهربانش زمزمه میکرد:
_اسمه...دختر قشنگم، خسته نشدی از دیشب داری این کتاب رو میخونی؟
لبخند بزرگی زدم و با سرزندگی به سمتش نگاه کردم"
_دنیای من میون این کتاباست آنا، وقتی داستان هاشون میخونم انگار که خودم دارم تجربه میکنم.
ناگهان چشمان ابی رنگش کدر شد، غم به صورت سفیدش امد و لب ورچید:
_اما دخترکم، تو ام میتونی یه زندگی خوب تجربه کنی، یه واقعیشو...نه فقط میون داستانا...خودت نقش اول زندگیت باشی...عاشق بشی...بجنگی...مادر بشی.
ساکت شدم، به چشمانش خیره ماندم...ناگهان حس پرنده ای را گرفتم که چون سالها در قفس بوده پرواز را فراموش کرده.
من هم همین بودم، انقدر در کنج این قلعه مانده بودم که زندگی کردن را فراموش کرده ام...یادم نمی امد پشت دیوار های این قصر چه شکلی بود.
فاتیح دنیایم را به این اتاق...به خودش...به فاطما محدود کرده بود.
اشک در چشمانم حلقه زد، فاطما اهی از نا امیدی کشید، ساکت شدم و مثل هروز روی صندلی نشستم و به پنجره زل زدم.
دایه از جا بلند شد و روی شانه ام زد، اول فکر کردم میخواهد دلداری ام بدهد اما ناگهان با افتادن کلید هایی اهنی شکل روی رون پاهایم شوکه شده به او خیره شدم.
_هیسس، نزار خدمتکارا بفهمن، اینا کلیدای قلعه ان...لباسای منو بپوش و برو...تو مثل دختر خودمی...نمیتونم بزارم اینجا و توی این قلعه زندانیت کنن.
فاتیح پسرمه اما من بهتر از هرکسی میشناسمش...اون هیچوقت حاضر نیست به خاطر تو قید قدرت و مقامشو بزنه، ولی رهات هم نمیکنه...تا وقتی پیر بشی توی این قلعه نگهت میداره ولی تورو ول نمیکنه...برو به کوچاری اونجا دختر خواهر من همراه پدرش زندگی میکنن...اسمش ایلوه است.
#A
288
#part55
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
دوسال گذشت، دوسالی که نتوانستم حتی یکبار پایم را از این قلعه ی نحس بیرون بگذارم، نتوانستم نور خوشید را حس کنم یا میان برف ها بازی کنم.
جوانیم داشت در انتظار فاتیح پر پر میشد...
نمیگذاشتم دستش را به من بزند، نه تا وقتی همسر من نشده...من هرگز همخوابه ی او نمیشدم.
روزهایی بود که مست و پریشان به اتاقم می امد، از خود بیخود شده میخواست لمسم کند اما نمیگذاشتم، به قیمت زخمی شدن خودم یا خودش نمیگذاشتم که از حدش عبور کند.
پس کم کم شروع شد...اینکه هوسش را با کس دیگه ای امتهان کند.
اینکه روز ها به من سرنزند و در عوض میان اغوش فاحشه ها بخوابد.
من میفهمیدم...حس میکردم...زن بودم...مگر میشد بوی خیانت را نفهمم؟
اما چیزی به زبان نمیاوردم، قلبم روز به روز سرد میشد...روز به روز خسته تر...روز به روز رنجیده تر.
تنها دلخوشیم خواندن کتاب بود، در این دوسال هزاران کتاب مختلف خوانده بودم، دیگر ان دخترک نا بالغ احساساتی نبودم، حالا در کنج این قلعه برای خودم شخصیتی ساخته بودم، غرور داشتم...هدف داشتم...ارزو و رویا داشتم.
با اینکه زندانی بودم اما میان صفحات کتاب ازادانه در دنیا میگشتم.
#A
288
#part54
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
من منتظر او ماندم، به قولم وفا کردم برای با او بودن صبر کردم.
هرروز در قلعه مینشستم و از پنجره بیرون را تماشا میکردم، دلم برای قدم زدن در شهر...برای ازادی...برای خندیدن تنگ بود.
اجازه نداشتم بیرون برم، فاتیح نمیزاشت...اولش تقلا کردم...گریه کردم...جیغ کشیدم...حتی خواستم فرار کنم اما من رو به بند کشیده بود.
میگفت به صلاحمه که از قلعه بیرون نرم اما من میدانستم...میدانستم دروغ میگفت.
او فقط متنفر بود که من ازاد باشم...که از چنگالش بیرون بیایم...میدانستم او مشکل دارد...رفتار هایش نرمال نبود...وسواس داشت.
اگر گریه میکردم به جان خدمتکار های بیچاره می افتاد و جلوی چشمانم انها را شلاق میزد.
میخواست ازارم دهد...مرا بترساند...میخواست با ازار دادن دیگران کاری کند دیگر اشک نریزم...دیگر گله نکنم...دیگر دهانم را باز نکنم.
گاهی حس میکردم این جسمم نیست که زندانی شده، روحم را هم به بند کشیده بود...هرروز کنارم مینشست و مثل یک ورد...مثل یک دعا...مثل یک دیوانه یک جمله را زمزمه میکرد:
_دمسیوس، یکم دیگم صبر کن، دارم موفق میشم، از قلعه بیرون نرو، ترکم نکن وگرنه تنبیهت میکنم متوجه ای؟
صدای سرد و گیراش هرروز توی گوش هام پخش میشد، هزاران بار این جمله را تکرار میکرد تا ملکه ی ذهنم بشه...تا شست و شکی مغزیم بده...تا فقط جسمم نه...روحمم را هم زندانی کند.
#A
