👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
283
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
283
#part15
<<اغوش تو>>
صدای در زدن امد، اسمه اروم از روی تختش بلند شد و ردای روییش رو تن کرد.
__بیا تو
در باز شد و قامت مهربانو سلطان دیده شد، نامادریه عادیل بود و عنوان والده ی شاه رو گرفته بود با اینکه مادر خونیش نبود.
با تعجب ابرویی بالا انداخت و به زن خیره موند، فقط یکی دوبار از دور این زن را دیده بود و حالا نمیدانست چرا به اتاقش امده.
مهربانو سلطان لبخند مهربانی به اسمه زد جوری که چال گونه هایش دیده شدنند و چشمانش حالت هلالی گرفتن.
زن زیبا و با وقاری بود، اسمه مخفیانه در دلش میون این جماعت اندرونی فقط از این زن خوشش می امد.
اروم جلو رفت و نصفه تعظیم کرد و سعی داشت ادب رو به جا بیاره:
__والده سلطان کاری با اسمه داشتن که قدم رنجه کردن به این اتاق؟
مهربانو جلو اومد و زیر ارنج اسمه رو گرفت و از اون حالت بلندش کرد، نگاه ابی رنگش براق و مهربان بود و دل اسمه رو اروم میکرد.
__چیزی نیست خاتون، فقط امشب مراسم کاریه گوزده ی توست.
اسمه گیج به مهربانو نگاه کرد و متوجه نشد که این چه مراسمه، فرهنگ فورتونا با اینجا متفاوت بود و از اداب و رسوم کوچاری چیزی نمیدونست.
والده سلطان به نگاه کنجکاو و بی پروای اسمه نگاه کرد و لبخند مهربونی زد.
اروم دست اسمه رو گرفت و روی تخت نشوندش، خودش هم کنارش نشست و با حوصله و صبر واسش توضیح داد:
__زنی که قراره همسر عقدی پادشاه بشه، یه مراسم به اسم کاریه گوزده رو باید انجام بده.
مادر یا دایه ی سلطان میاد و اون زن رو حاضر و زیبا میکنه و به بالین سرورمون میبره. این رسم داخل حرمسراست و خود شاه چیزی از قبلش نمیدونه.
اسمه خشکش زد و با تعجب به مهربانو نگاه کرد، باید خودش رو برای عادیل زیبا میکرد و بعد میرفت به اتاق خوابش؟
قلبش محکم و سریع شروع به تپیدن کرد، شرم گونه هاش رو سرخ کرد و نگاهش از خجالت به دست هاش دوخته شد.
نمیتونست مخالفت کنه، چون تموم کاخ فکر میکردن بزودی ملکه میشه، اما بیشتر از اون...دلش میخواست عادیل رو امتهان کنه!
مهربانو به شرم اسمه خندید و شونه رو برداشت و موهای فرفری اسمه رو دونه دونه از هم باز کرد و با کمی عصاره ی گل نرم د براقشون کرد.
به لب های اسمه سرخاب سرخی زد و لباس قرمز زیبایی کرد که کمی باز تر از حد معمول بود.
طبق رسم موقع اماده کردن عروس اهنگ محلی رو با صدای زیباش زمزمه کرد:
امشب مرا به سوی سرایِ پادشاه میبرند،
با جامهای ز حریر و دلی که آه میبرند.
گفتند: «بختِ تو شکفته است، ای دخترِ بهار»،
اما کسی ندید که از چشم، ماه میبرند.
من آرزو نداشتم زر و نگین و تخت را،
رؤیای سادهام را به یک نگاه میبرند.
در کوچههای کودکیام عطرِ یاس مانده است،
از من ولی به قصر فقط جسم و راه میبرند.
ای باد، اگر گذر کردی از خانهٔ پدر،
بوسه به دستِ مادرم زن، بیپناه میبرند.
امشب عروسِ قصرم و فردا نمیدانم که چیست،
خندان مرا به مجلس و با صد گناه میبرند.
شاید که تاج و تخت جهان سهمِ من شود،
اما دلم کجاست؟ که آن را ز شاه میبرند...
#A
283
برو استراحت کن کیزوم امروز به اندازه کافی گل کاشتی بچه هاهم مطمئنم درک میکنند فردا ایشاالله پر انرژی میایی پارت میزاری
🥹😍
283
#part14
<<اغوش تو>>
[یک ماه بعد]
اروم توی باغ قدم میزد، با لبخند غنچه های گل رو نوازش میکرد، نگاه سنگین و داغ کسی رو روی خودش حس میکرد اما برنگشت تا ببینه کیه.
چون میدونست صاحبش یه جفت چشم سبز زیتونین.
هر بعد از ظهر به باغ میومد و گل ها رو تماشا میکرد، گاهی از درخت سیب یا انگور میچید و گه گاهی هم کنار دریاچه مینشست و پاهاش رو داخل اب فرو میکرد و تموم مدت حس میکرد که از داخل قلعه، یک نفر کنار پنجره ایستاده و تمام روز تماشاش میکنه.
یک ماه بود که در قصر زندگی میکرد، تا الان باید ایلوه و پدرش رو پیدا میکردنند اما عادیل هربار بهانه می اورد که نتونسته اون ها رو پیدا کنه...
اسمه احمق نبود، میدونست داره دروغ میگه تا مدت بیشتر اینجا بمونه.
اول میخواست داد و بیداد کنه
بعد مخفیانه از قصر فرار کنه
اما در اخر یک ماه اینجا موندگار شد...از قصر و ادم هاش متنفر بود.
حس میکرد توی یه قفس بزرگ گیر کرده، دلش برای ازادی تنگ شده بود.
اما حس مسخره ای که به عادیل پیدا کرده بود مانع میشد تا اینجا رو ترک کنه.
روی تاب بلند چوبی نشست و اروم تاب خورد، توی دستش کتاب موردعلاقه ی عادیل بود...بینوایان.
«بزرگترین خوشبختی زندگی این است که بدانی کسی تو را دوست دارد.»
این جمله را که خواند نگاهش ناخوداگاه به سمت پنجره ی در نوک قلعه افتاد، سایه قد بلند عادیل که اورا تماشا میکرد دیده میشد...
یعنی بزرگترین خوشبختی زندگی اسمه عشق عادیل بود؟
همسر اون بودن؟
ملکه شدن؟
بدنیا اوردن بچه های اون؟
اسمه هرچی بیشتر به این جمله فکر میکرد بیشتر ناراضی میشد.
پس خودم چی؟ ارزوهام؟ ازادیم؟ همرو به خاطر عشقی که به یه مرد دارم باید از دست بدم؟
بینوایان رو کنار گذاشت و کتاب دیگه ای رو باز کرد...جمله ی دیگری توجهش را جلب کرد:
__«دل من اسیر عشق نبود؛ سودای آزادی داشت. میخواستم جهان را ببینم، نه آنکه تمام جهانم در چشمان مردی خلاصه شود.»
اسمه هم همین بود، حس علاقه ای که به عادیل پیدا کرده بود برایش زیبا بود...دلش میخواست تمام زندگی اش را به چشمان عادیل خیره شود...دلش میخواست اغوش اورا تجربه کند...هرروز صدایش را موقع خواندن داستان ها بشنود و بخواب برود.
اما روح سرکش و ازادش هم نمیتوانست تا ابد در این قفس طلایی گرفتار شود...با زن های حرمسرا درگیر باشد و شوهرش را با کس دیگری تقسیم کند.
نمیخواست ملکه ای باشد که هرروز درگیر دسیسه هاست، او حتی مادر بودن را هم فعلا نمیخواست.
یک طرف قلبی بود که از عشق تازه ای که تجربه میکرد غرق لذت و وابستگی به عادیل بود و طرف دیگر خودش بود...ارزو هایش بودنند...ازادیش بود...
دوباره نگاهش را به ان مرد پشت شیشه ها دوخت.
ناگهان جمله ای توی ذهنش شکل گرفت:
«آرزوهایم از دیوارهای قصر بلندتر بودند؛ چگونه میتوانستم سرنوشتم را تنها در عشق بجویم؟»
#A
283
بچه ها اون ایده ها و سناریو هایی که دوست دارین واسه اسدیل ببنین و این زیر بگین تو رمانای بعدی استفاده کنم👇🚬
283
#part13
<<اغوش تو>>
عادیل اول شوکه به حرفای اسمه گوش و بعد یه لبخند قشنگ روی لبش شکل گرفت...اسمه فرق داشت...با همه زنا با همه ی ادما فرق میکرد.
ذاتش قشنگ بود...ازاد بود...توی بند پول و قدرت و مردا گیر نمیکرد...میجنگید برای خواسته هاش و ترسی از هیچکسی نداشت.
برق تحسین و دوست داشتن توی چشمای سبز رنگ عادیل دیده میشد، اروم تنش رو بالا تر کشید و زمزمه کرد:
__عصبانی نشو، قصدم فقط نجاتت بود، من هیچوقت یه ماده شیر رو توی قفس نمیزارم.
فعلا اینجا بمون تا دوستت رو پیدا کنیم، پدرش خیاط مخصوص منه، تا اون موقع نقش خاصه سلطان(زن عقدی و رسمی قبل از ملکه شدن) رو بازی کن تا اون زنای احمق ازارت ندن.
اسمه کمی کوتاه اومد و سر تکون داد، میدونست از اول هم قصد عادیل کمک بهش بوده و هست، مدیونش بود...ولی اگر پای ازدواج و گیر افتادن توی اندرونی پیش میومد اسمه جوری فرار میکرد که انگار هرگز نبود.
همراه هم سمت کاخ اصلی رفتن، وارد اتاق بزرگ و مجللی شدن، اسمه با کنجکاوی همه جا رو نگاه میکرد و شیفته ی کتابخونه بزرگی شد که هزاران کتاب مرتب و منظم توی قفسه هاش چیده شده بودن با خوشحالی گفت:
__چه اتاق قشنگی...
عادیل اروم خندید و با مهربونی گفت:
__اتاق مطالعه ی منه، ببخش که بهت دروغ گفتم که یه نگهبان سادم...نمیتونم توی اندرونی ولت کنم، نگرانم میکنه، فعلا توی اینجا بمون، منم اتاق بغلیم اگر چیزی نیاز داشتی بهم بگو.
اسمه بی حواس سرتکون داد و سمت قفسه ها حجوم برد، روی کتاب ها دست کشید و با لذت و ذوق دونه دونه بیرونشون می اورد و به عنوان و خلاصشون نگاه میکرد.
عادیل ناخوداگاه محو اون لبخند شد، به دیوار تکیه داد و اسمه رو تماشا کرد...زن های این دوره به سختی سواد داشتن و تموم علاقشون به طلا و جواهرات گرون قیمت محدود میشد.
اما اسمه متفاوت بود...خاص بود...روحش زیبایی عجیبی داشت، میدرخشید.
اروم سمتش قدم گذاشت و پشت سر اسمه ایستاد، دستاشو از دوطرفش جلو اورد و روی انگشتای ظریف اسمه گذاشت.
یکی از کتابا رو باهم از قفسه بیرون اورد و درحالی که دستاشون بهم چسبیده بود لای کتاب رو باز کردن.
__بیشترش به زبون روس و فرانسویه...این رمان مورد علاقه ی منه، دوست داری واست بخونمش؟
اسمه که گرمای تن عادیل رو پشت سرش حس میکرد اروم و کمی خجالت توی خودش جمع شد، توی اغوش عادیل چرخید و روش رو سمت مرد کرد، به صورتش خیره شد و اروم سر تکون داد.
اسمه روی تخت بزرگ و سلطنتی دراز کشید، عادیل روی صندلی کنار تخت نشست و کتاب رو باز کرد، شروع کرد به خوندن و ترجمه کردنش، خط به خط رو با احساس و گرما میگفت...صداش مهربون و دوست داشتنی بود و اسمه رو میخکوب و شیفته ی قصه کرد.
خیره به عادیل کم کم چشم هاش روی هم رفتن و به خواب رفت.
اما هنوز هم متوجه ی این شد که پتویی گرم روی تنش گذاشته شدش.
#A
283
#part12
<<اغوش تو>>
همه مبهوب شده به عادیل نگاه کردن، اسمه از تعجب دهنش کمی باز مونده بود و خشکش زده بود.
عادیل بدون هیچ توضیح اضافه ای دست اسمه رو کشید و جلوی چشم همه رد شد از میانشون.
قدم های عادیل سریع بودن و اسمه ازش عقب میموند اما قفل دست هاشون اون هارو بهم وصل میکرد.
__جناب...حاکم...پاشا...اقا...هوی با توام...کوچاری...عادیللللل!
کلافه اسمش رو داد زد تا مرد سرجاش وایسه، داشت از فکر و خیال دیوونه میشد و میخواست فورا جوابی بگیره.
عادیل توی راه رویی خلوت ایستاد و اسمه رو به دیوار کوبید، جفت دست هاش رو دو طرف صورت اسمه گذاشت و با نگاه عصبانیش به اسمه خیره شد.
__میدونستی اگر نرسیده بودم اون گرگا چه بلایی سرت میاوردن؟
صداش از نگرانی و خشم میلرزید.
اسمه با تعجب چشم درشت کرد و به فاصله نزدیک بدن هاشون نگاه کرد:
__نباید جامون برعکس باشه؟ من باید طلبکار باشم مردک، جلوی اون زنای سلیطت چی بود که گفتی به من؟
یعنی چی که بزودی همسر عقدی من میشه؟
نگاه خشمگین عادیل اینبار نرم و بازیگوش شد، بیشتر روی تن اسمه خم شد و نگاهش عمدا از روی چشم ها روی لبای اسمه رفتن و خیره موندن.
اسمه اولش یکم خجالت کشید اما وقتی فهمید عادیل قصد اذیت کردنشو داره اخم هاش درهم رفت و شونه های عادیل رو گرفت و جلو تر کشیدش!
انقدر که هرم نفساشون بهم میخورد.
__من تو این بازی که راه انداختی قرار نیست ببازم و مثل دختر بچه ها خجالت بکشم و برم عقب، پس جوابمو بده! منظورت از اون حرفا چی بود.
عادیل که اینبار مست و میخکوب جادوی لبای اسمه شده بود، نفساش تند شدن و به سختی جلوی خودش رو برای بوسیدنشون گرفت، اب دهنش رو اروم قورت داد و اروم گفت:
__اگر اینو نمیگفتم که تا الان انقدر شلاق خورده بود که جنازتو باید جمع میکردم!
جای تشکرته؟ تازه مگه ملکه ی من شدن بده که انقدر شاکی هستی؟
اسمه حرصی چشم هاش رو ریز کرد و تو صورت عادیل غرید:
__بده؟ افتضاحهههه!
من هرگز پامو تو یه حرمسرا با زنای احمق نمیزارم و شوهرم و هیچوقت با هیچکسی تقسیم نمیکنم!
کسی که مال منه نمیتونه مال بقیم باشه!
من زنی نیستم که واسه جلب توجه هیچ مردی بخوام تلاش کنم.
پس اگر خیال بدی نسبت بهم داری از مغزت بیرنش کن.
#A
283
#part11
<<اغوش تو>>
نگاهش به عادیل افتاد...اخمو و عصبانی بود...صورتش از حرص به قرمزی میزد و چشم هاش میخواستن عایشه رو همونجا مثل یک گوسفند سر ببرن!
تموم زن های اندرونی به زانو افتادن و عایشه هم از ترس شروع به لرزیدن کرد و سجده کرد.
__چه غلطی دارین میکنین؟ چطور جرعت میکنی توکاخ من ادای ملکه ها رو دربیاری و فرمان مجازات بدی!
اونم به مهمون منننن
صداش مثل غرش بود و رنگ رو از صورت همه پروند، شاه هیچوقت پاش رو داخل اندرونی نزاشته بود برای همین زن های اینجا همه سرکش و مغرور بودن و برای خودشون جلون میدادن، همچین نبود یک ملکه که روشون نظارت کنه گستاخ ترشون کرده بود.
هیچکس انتظار نداشت پادشاه بعد از این همه سال پاش رو داخل اندرونی بزاره...از ترس شروع به لرزیدن کردن و سرشون به روی زمین گذاشتن تا بلکه بخشیده بشن.
اسمه به عادیل و خشمش نگاه کرد و دلش از گرمایی که نمیدونست چیه اب شد...
همیشه...از بچگی...تموم عمر...فقط خودش رو داشت!
هیچکس هیچوقت ازش دفاع نکرده بود...کنارش نمونده بود...به خاطرش عصبانی نشده بود...توی این دنیا فقط خودش رو داشت که بهش تکیه کنه!
اما از وقتی عادیل رو دیده بود همه چیز فرق کرده بود...اون نجاتش میداد...کمکش میکرد...پشتش وایمیستاد...به خاطرش ناراحت میشد...به خاطرش عصبانی میشد...حس کرد اون تنهایی توی قلبش...اون سیاهی بی انتها...اون پوچی از وقتی چشمای سبز عادیل رو دیده بود از بین رفتن.
لبخند کوچیکی زد و خواست به عادیل حرفی بزنه اما قبل از اون فریاد عایشه بود که بلند شد:
__سرورم...حتی اگر همسر عقدیتون نباشم و مقامم فقط یه سلطان بانوی ساده توی اندرونی باشه بازم از یه دختر پست مثل اون بالا ترم! اون بهم بی احترامی کردههه و همینطور به شیرین! خواهش میکنم مجازاتش کنید.
اسمه نگاه تیز و سردی به عایشه انداخت که تن زن رو از ترس لرزوند.
اسمه هیچ چیزی برای دفاع از خودش نگفت، نمیدونست چرا...انگار انقدر به عادیل اعتماد داشت که حتی دلش نمیخواست به خودش زحمتی واسه حرف زدن بده.
چند لحظه همه چیز ساکت شد و همه ی زن ها به لب های عادیل چشم دوختن تا حکم بده.
اگر عایشه رو مجازات میکرد و اسمه رو میبخشید ابرو ریزیه بزرگی میشد...اینکه یه اشراف زاده رو برلی یه رعیت مجازات کنی هیچوقت اتفاق نیفتاده بود.
عادیل اروم نفس عمیقی کشید و محکم دست اسمه رو گرفت و سمت خودش کشید.
اسمه با تعجب به گرمای دستای عادیل و قفل انگشت هاشون نگاه کرد...بعد صدای محکم و جدی و با افتخار عادیل قلبش رو از جا کند:
__دختری که بهش گفتی پست و تحقیرش کردی...بزودی تنها همسر عقدی و رسمی من میشه! تو به ملکت توهین کردی عایشه! هزار بار هم بمیری کافی نیست.
#A
