👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
291
مشترکین
+524 ساعت
+77 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
291
#part7
<<رز سیاه>>
دل از بوی بابونه ها کندم و به ان طرف خیابان رفتم، اداره ی مرکزی مثل همیشه پرجنب و جوش و شلوغ بود.
هیچگاه از این مکان خوشم نیامد،اینجا بود که با یک جلسه تصمیم میگرفتن جان چه کسانی را نجات بدهند و چه کسانی را فدایی کنند، و ما سرباز هام چیزی جز مهره ی شطرنجشان نبودیم.
به سمت اتاقک سرخ رفتم، محل جلسه ای که به من گفته بونند باید برم.
اتاقک سرخ در طبقه ی اخر سازمان بود، جایی که محرمانه ترین و مهم ترین جلسات ارتش برگزار میشد.
کمی پریشان و گیج بودم که چرا باید احظار شوم، اگر درمورد پیوستن به جوخه ی مرگ بود میتوانستند با یک ابلاغیه سرو تهش را هم بیاورند اما مرا شخصا خواسته بودنند و این یعنی موضوع امنیتی و مهم است.
از اسانسور پیاده شدم و جلوی در قرمز رنگ ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و در زدم، با شنیدن اجازه وارد شدم.
اتاقک سرخ در اصل یک سالن بزرگ و عریض بود و وسطش یک میز ده نفره قرار داشت و افسران و ژنرال های عالی رتبه به ترتیب درجه روی ان مینشستند.
پشتشان تماما شیشه بود و منظره ی زیبای استانبول را از ارتفاع بالا نشان میداد.
_خوش اومدید کاپیتان.
سری به وزیر جنگ تکان دادم و لبخند خشکی زدم، ادای احترام نظامی کردم و سکوت کردم تا ادامه دهد:
_امروز احظار شدین تا رسما وارد جوخه ی مرگ ارتش ترکیه بشین، بعد از کارهای شایانتون در ماموریت ها با همراهی هم تصمیم گرفتیم تا شما رئیس و کاپیتان جوخه باشین.
کمی اخم هایم درهم رفت، کنترل ان ارازل و اوباش جوخه ی مرگ غیرممکن بود، بهترین بهترین ها در انجا بودنند اما به همان اندازه هم دیوانه و تشنه ی خون بودن.
یک مشت قاتل روانی که دولت از انها استفاده میکرد تا به جای تیمارستان از وحشی گری هایشان برای خدمت به مملکت استفاده شود.
حتما شدیدا دردسر شده بودنند که ارتش دست به دامن من شده بود!
حق هم داشتند، همه میدانند که گرگ هم میتوانم تبدیل به بچه گربه کنم چه برسد به چند سرباز سرکش.
احتمالا مدت ها بحث کرده بودنند و در اخر به من رسیدن براز کنترل این جوخه ی تشنه ی خون.
_از فردا اماده میشم.
صدای محکمم رضایتشان را بر انگیخت، مردم حتی با شنیدن اسم جوخه ی مرگ فرار میکنند اما من فرق داشتم، لذت میبرم که انگشت هایشان را بشکنم و نگاه های دریده شان را کور کنم و غرورشان را زیر پاهایم له بکنم.
انها فرقی با قاتل های زنجیره ای یا متجاوزان و دیوانه ها نداشتند فقط نشان پلیس روی سینه هایشان بود و من عاشق شکستن ادم های کنترل نشده و مشکل سازم.
اما هنوز یک مشکل بود…رز سیاه!
کاپیتانِ این گرگ های خونخوار.
_اما شنیدم که رهبری جوخه ی مرگ با رز سیاهه؟
سوال کردم و با دقت به چهره هایشان خیره شدم، انها نیز تردید داشتند و انگار نگران بودن.
_درسته کاپیتان و رهبره جوخه رز سیاه، اما نتونسته کنترلشون کنه و حتی برعکس توی وحشی گری ها همراهیشون کرده و جز اون دستش اسیب دیده، تو قراره بری اونجا و چندماهی کاپیتان باشی تا اوصاعشون و سرو سامون بدی نظم بیاری، رز سیاه هم تا اون موقع به سرباز ساده تنزل درجه پیدا میکنه.
سر تکان دادم، یعنی تا چندماه من پادشاه بودم و رز سیاه زیر دست، اما کار اسانی نبود، شاید میتوانستم گرگ ها را رام کنم اما یک ماده شیر فرق دارد.
_جز اون ماموریت مهمی داریم که باید حتما حضوری بهت میگفتیم.
چند لحظه صبر کن.
بلاخره رفتند سر اصل مطلب، خسته بودم از این همه تفره.
کمی بعد صدای در زدن و امد و بعد کسی داخل شد، سر برنگرداندم تا ببینم اما ناگهان قلبم لرزید…چرا لرزید؟
بوی بابونه های بهاری می امد…
_قربان!
صدای زنانه و پرقدرتی امد و نفسم بند امد، آشنا بود…خیلی اشنا بود…
به سرعت سرم را کج کردم و به ان فرد نگاه کردم، زن جوانی که کت سیاهی پوشیده بود، موهای بلند و مواج مشکی رنگ که بالای سرش بسته شده بودن، چشمان کشیده و زیبا و لب های سرخ خوش حالت…همه ی جزییات، همه چیزش شبیه…شبیه اسمه ی من بود…
ناباور نگاه کردم و قلبم دیوانه وار کوبید گویی میخواست از سینه بیرون بیاید.
_خوش اومدین کاپیتان، کوچاری ایشون رز سیاهن رهبر جوخه سیاه.
دنیا برایم وارونه شد و زمان ایستاد…
رز سیاه؟…
اسمه…؟
#s
291
☀️🕊
تو مانند طلوع صبح میمانی، گرمی اما زود گذر):
و من گنجشکی هستم که هر صبح بر روی نوک کوه برای دیدنت منتظر میمانم.
[از رمان پرواز گنجشک ها]
✨🫠
هوس، آدم را شیفتهی زیباییِ تن میکند؛ اما عشق، شیفتهی زیباییِ روح.
هوس با رسیدن خاموش میشود، چون تمام خواستهاش تصاحب کردن است. اما عشق، حتی بعد از رسیدن هم هر روز عمیقتر میشود، چون خواستهاش ماندن و ساختن است.
هوس میگوید: «تو را برای خودم میخواهم.» عشق میگوید: «حتی اگر سهم من نباشی، آرزو میکنم خوشبخت باشی.»
فرق عشق و هوس را زمان ثابت میکند؛ هوس با اولین سختی میرود، اما عشق، درست همانجا که همه میروند، تازه دلیل ماندنش را پیدا میکند.
[از رمان رویای ازادی]
❤️🔥✨
وقتی از تمام جهان رانده شده بودم، دست های تو بود که مرا در برگرفتن و پناهم دادن...برای من امن ترین خانه اغوش توست پس مرا از خود دور نکن تا اواره نشوم.
[از رمان اغوش تو]
رز سیاه...
بعضی گلها با نور خورشید شکوفه میزنن.
بعضیها اما، توی تاریکی متولد میشن.
میگن رز سیاه وجود نداره... اما هیچکس از زنی حرف نمیزنه که هر جا قدم گذاشت، امید رو دفن کرد و از خاکسترش قدرت ساخت.
اسم واقعیاش مهم نیست.
دنیا اون رو با یک لقب میشناسه...
رز سیاه.
لقبی که با خون نوشته شد، با خیانت جاودانه شد و با ترس، نسل به نسل زمزمه شد.
اگر روزی اسمش به گوشت رسید، فرار نکن...
چون وقتی رز سیاه تو را انتخاب کند، دیگر هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
[از رمان رز سیاه]
291
https://t.me/+VRRj57P_2FtlNzA0
بچه ها این لینک گپ( کامنتای) چنله عضو بشین خوشحال میشیم خوشگلا باهم حرف میزنیم درمورد اولدن و اسدیل و فیکا):✨❤️🔥
