👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
271
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-117 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
269
برای النی عشق پدر و مادرش فقط چند نگاه عاشقانه و حرفهای شیرین نبود چیزی بود که در تمام وجودش احساس میکرد گرمایی که به او اطمینان میداد خانوادهاش با تمام فراز و نشیبهایی که پشت سر گذاشته بودند حالا دوباره کنار هم قرار گرفتهاند.
او سرش را به صندلی تکیه داد و درحالیکه لبخند از لبهایش محو نمیشد به جاده پیش رو نگاه کرد.
امروز قرار بود روز خوشی باشد.
روزی برای عادل،اسمه و النی خانوادهای که پس از سالها رنج حالا فرصت پیدا کرده بودند در کنار یکدیگر سادهترین لحظهها را به خاطرهای ماندگار تبدیل کنند.
#سناریو
269
ـ ممنونم حوریه ابلام من فقط لقمههایی رو میخورم که اسمم برام بگیره فقط از دستهای زیبای اون.
حوریه دستش را همانطور در هوا نگه داشته بود. لبخند روی لبهایش برای لحظهای خشک شد.
عادل بار دیگر دست اسمه را گرفت و بوسهای روی آن نشاند این بار با صدایی سرشار از عشق خطاب به همسرش گفت:
ـ تورو با تمام وجودم میپرستم افولیم.
اسمه به او نگاه کرد خشم لحظات قبل در برابر آن نگاه عاشقانه جای خود را به لبخندی زیبا داد.
ـ منم همینطور.
عادل ناگهان از سر میز بلند شد دست اسمه و النی را گرفت و هر دو را نیز از جا بلند کرد.
مادر و دختر با تعجب به او نگاه کردند.
عادل خنده کوتاهی سر داد و گفت:
ـ خوب خانمهای خوشگل زود باشید! برید پایین سوار پیکاپ من بشید براتون یه سورپرایز دارم.
اسمه و النی به یکدیگر نگاه کردند و همزمان با تعجب پرسیدند:
ـ چه سورپرایزی؟
اما عادل پاسخی نداد فقط با لبخندی مرموز آنها را به سمت در خروجی هدایت کرد.
ـ زود باشید، برید بهزودی متوجه میشید مادر و دختر صبر ندارید نه..
اسمه با اخمی ساختگی به او نگاه کرد و گفت:
ـ ای خرس کوهی دیوونه من..
عادل هم بیدرنگ جواب داد:
ـ دیوونه تو هم دیگه افولیم:)
النی با دیدن این صحنه از ته دل ذوق کرد دست مادرش را گرفت و با شوق او را به سمت خروجی کشید مادر و دختر درحالیکه لبخند روی لبهایشان بود از عمارت خارج شدند.
اما بهمحض اینکه اسمه و النی از دیدرس خارج شدند لبخند عادل از چهرهاش کنار رفت.
او آرام به سمت امریه و حوریه برگشت.
نگاهش دیگر از آن گرمای چند لحظه قبل خبری نداشت چهرهاش جدی شده بود و صدایش وقتی شروع به صحبت کرد چنان قاطع بود که فضای آشپزخانه بار دیگر سنگین شد.
ـ نمیخواستم جلوی همسر و دخترم چیزی بگم و باعث ناراحتیشون بشم.
عادل مکثی کرد نگاهش را مستقیما به امریه و سپس حوریه دوخت.
ـ اما اگر فقط یک بار دیگه... خدا شاهده فقط یک بار دیگه سعی کنید اسمه منو با حرفهاتون یا کارهاتون ناراحت کنید خودم شما رو از خونهام پرت میکنم بیرون.
صدایش محکمتر شد.
ـ با تمام احترامی که برای عمه امریه قائلم اینو جدی میگم پس مراقب رفتارتون باشید.
عادل بعد از گفتن این جمله بدون آنکه منتظر پاسخی بماند از آشپزخانه خارج شد و بهسرعت از عمارت بیرون رفت.
امریه و حوریه همچنان پشت میز نشسته بودند یکی از خشم و دیگری از ترس بهسختی میتوانست لرزش دستانش را کنترل کند تهدید عادل هنوز در گوششان میپیچید اما هیچکدام قصد نداشتند به این زودی از نقشههایشان دست بکشند.
حالا بهخوبی فهمیده بودند که عشق عادل به اسمه چیزی نیست که بتوان بهسادگی نادیده گرفت عشقی عمیق و ریشهدار که هر بار عادل به همسرش نگاه میکرد آشکارتر میشد بااینحال امریه و حوریه هنوز خیال عقبنشینی نداشتند...
عادل همین که پشت فرمان پیکاپ نشست لبخند بزرگی روی لبهایش نشست نگاهی به اسمه و النی انداخت و با لحنی شاد و پرانرژی گفت:
ـ خوب گلهای من آمادهاید؟ امروز حسابی قراره بهمون خوش بگذره کلی برنامه براتون ترتیب دیدم.
اسمه نگاهی به چهره خندان مرد کنار دستش انداخت لبخند ملایمی روی لبهایش نشست اما کمی بعد با تعجب پرسید:
ـ عادلم مگه تو امروز کار نداشتی؟ از چه برنامهای حرف میزنی؟
عادل برای لحظهای چشم از جاده گرفت و به اسمه نگاه کرد در نگاهش عشقی بود که حتی پس از این همه سال هنوز تازگی داشت لبخندش آرامتر شد و بغضی شیرین در صدایش نشست.
ـ اسمم تا وقتی تو اینطوری منو صدا بزنی تمام کارهای دنیا بروند به درک..
مکثی کرد انگشتانش را دور فرمان فشرد و با صدایی آرامتر ادامه داد:
ـ من فقط میخوام تو و دخترم کنارم باشید هیچ چیز دیگهای از این دنیا نمیخوام فقط شماها...
نگاهش برای لحظهای به آینه افتاد به النی که در صندلی عقب نشسته بود سپس دوباره به اسمه نگاه کرد.
ـ تمام وجود من برای شماست همه دنیای من شمایید.
اشک در چشمان اسمه حلقه زد لبهایش کمی لرزید اما چیزی نگفت فقط در سکوت به مردی که کنار دستش نشسته بود نگاه کرد مردی که پس از سالها دوری حالا تمام عشقش را بیپرده به او و دخترشان هدیه میکرد.
اسمه دستش را آرام روی دست عادل گذاشت نگاهشان برای چند لحظه در هم گره خورد و در همان سکوت حرفهایی میانشان ردوبدل شد که هیچ کلمهای توان بیانشان را نداشت.
النی از صندلی عقب شاهد این لحظه عاشقانه بود لبخند بزرگی روی صورتش نشست و با شوق به پدر و مادرش نگاه کرد.
در دلش خدا را شکر کرد برای داشتن چنین پدر و مادری برای عشقی که میان آن دو جریان داشت و برای اینکه میتوانست هر روز شاهد این پیوند زیبا باشد.
269
و درحالیکه خنده عادل بار دیگر در آشپزخانه پیچید و اسمه با نگاهی سرشار از محبت به او خیره شد امریه و حوریه همچنان از گوشه میز به آن دو نگاه میکردند صبحانه ادامه داشت.
اما پشت آن میز نخستین قدمهای یک نقشه شوم برداشته شده بود...
........
امریه درحالیکه تکهای از پنیر را داخل دهانش میگذاشت نگاهی به اسمه انداخت گوشه لبهایش به لبخندی کنایهآمیز کشیده شد و گفت:
ـ فورتونا انگار خانهداریات هم لنگ میزند مگر مدت زیادی عروس آن خانواده نحس نبودی؟ کنارشان چیزی یاد نگرفتی؟
با گفته امریه شادی دور میز صبحانه در یک لحظه رنگ باخت
خنده از لبهای عادل محو شد نگاهش تیز و سرد به سمت عمهاش چرخید آماده بود پاسخی بدهد اما همان لحظه گرمای دست اسمه را روی دست خودش احساس کرد.
اسمه انگشتانش را آرام روی دست همسرش فشرد عادل نگاهش کرد و در چشمان زیبای همسرش پیامی روشن خواند: چیزی نگو سکوت کن.
اسمه از همان روز نخست که با امریه روبهرو شده بود متوجه رفتارها و نگاههای او نسبت به خودش شده بود میدانست عمه عادل چه جایگاه و احترامی نزد او دارد برای همین با وجود تمام کنایهها و رفتارهای ناخوشایندش سکوت کرده و واکنشی نشان نداده بود.
نمیخواست صبحی را که در کنار همسر و دخترش آغاز کرده بود به مشاجرهای خانوادگی تبدیل کند پس اجازه نداد سخنان امریه آرامشش را به هم بزند لبخند کوتاهی زد و با لحنی آرام گفت:
ـ کمبودی دارید عمه خانم؟ هر چیزی نیاز دارید لطفاً به من بگویید بالاخره شما مهمان خانه من هستید.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
ـ باید منو ببخشید اکچا بهخاطر شرایط بارداریش نتونست بیاد همیشه خودش مسئول کارهای عمارت بود.
کلمه مهمان به گوش امریه رسید و خشم را در وجودش شعلهور کرد او بهخوبی منظور اسمه را فهمیده بود اسمه با همان لبخند آرام جایگاه خودش را به او یادآوری کرده بوداینجا عمارت او بود و امریه مهمانش.
بااینحال امریه خودش را کنترل کرد لبخندی مصنوعی بر لب نشاند و گفت:
ـ نه فقط دیدم چایی سر سفره نیست بهخاطر همین گفتم.
اسمه لبخندش را کمی پررنگتر کرد دست عادل را میان دستهایش گرفت و با آرامش پاسخ داد:
ـ آره ما توی عمارت چایی نمینوشیم همسرم و دخترم چای دوست ندارند منم تمام تمرکزم رو روی راحتی اونها میذارم.
بعد از گفتن این جمله لبخند از چهرهاش کنار رفت و با لحنی همچنان مودبانه ادامه داد:
ـ البته اگر شما دوست دارید همین الان براتون میارم آخه فکر کردم شما هم بهخاطر فورتوناها از چای بدتون میاد...
چشمان امریه برای لحظهای تنگ شد اما اسمه هنوز حرفش را تمام نکرده بود.
ـ آها راستی یه مسئله دیگه هم هست عمه امریه لطفا منو همون عروس صدا بزنید یا اگر دوست ندارید میتونید اسمم رو بگید چون من الان عروس کوچاری هستم نه یه فورتونایی.من اسمه کوچاری رو ترجیح میدهم.
چند ثانیه سکوت بر میز حاکم شد.
امریه از شدت خشم سرخ شده بود انتظار نداشت اسمه با چنین آرامشی اما به این صراحت پاسخش را بدهد لبهایش از هم باز شد تا جواب دختر را بدهد اما این بار صدای عادل پیش از او بلند شد.
عادل با غروری آشکار به همسرش نگاه میکرد لبخند رضایتبخشی روی لبهایش نشست گویی از تکتک کلمات اسمه لذت برده بود.
رو به عمهاش کرد و گفت:
ـ عمه حق با افولیمه.
سپس نگاهش را به امریه دوخت و ادامه داد:
ـ منم دوست ندارم اینجوری صداش کنی بهتره اونو عروس کوچاری صدا بزنی اون حالا خانم این عمارته.
عادل بعد از گفتن این جمله دست اسمه را گرفت و بوسهای آرام روی آن نشاند.
حوریه با دیدن این صحنه دستهایش را زیر میز مشت کرد ناخنهایش در کف دستش فرو رفتند اما اجازه نداد خشمش به چهرهاش راه پیدا کند.
درحالیکه امریه هنوز از سخنان اسمه و حمایت عادل در خشم بود حوریه تصمیم گرفت راه دیگری را امتحان کند راهی که شاید میتوانست توجه عادل را به سمت خودش بکشاند.
دستش را جلو برد تکهای لقمه از کویماک برداشت و آن را به سمت عادل گرفت صدایش را کمی نازک و عشوهگر کرد و گفت:
ـ بفرمایید، عادل خان برای شما گرفتم.
لقمه در دست حوریه میان آن همه نگاه و سکوت به سمت عادل دراز شده بود.
امریه با دیدن این حرکت لبخندی از سر رضایت زد و منتظر ماند.
اما اسمه و النی با دیدن رفتار دختر اخمهایشان را در هم کشیدند.
النی چنان از حرکت حوریه عصبانی شده بود که دلش میخواست همان لقمه را به زور داخل دهان دختر فرو کند و خفهاش کند نگاهش پر از خشم بود، اما چیزی نگفت.
اسمه هم با اخمهایی درهم نگاه تندی به حوریه انداخت بااینحال سکوت کرد تنها واکنشش این بود که فشار دستش را که عادل میان دستهایش داشت کمی بیشتر کرد.
او به همسرش اعتماد داشت.
عادل نیمنگاهی به لقمهای که مقابلش گرفته شده بود انداخت سپس بدون آنکه کوچکترین اهمیتی به حوریه بدهد نگاهش را به سمت اسمه برگرداند و گفت:
269
در عمارت کوچاری، اعضای خانواده دور میز صبحانه نشسته بودند صدای برخورد قاشقها با بشقابها، گفتوگوهای پراکنده و گاهی خندهای کوتاه فضای آشپزخانه را پر کرده بود.
اسمه و عادل کنار یکدیگر نشسته بودند عادل هر از گاهی با شوخیهای بامزهاش سعی میکرد اسمه را بخنداند و هر بار که لبخند روی لبهای او مینشست خودش هم با رضایت نگاهش میکرد.
انگار هنوز هم باورش نمیشد بعد از تمام آن سالهای دوری بعد از آن همه رنج و فقدان سرانجام دوباره به زنی رسیده بود که هیچوقت از قلبش بیرون نرفته بود.
عادل خودش را مرد خوشبختی میدید.
مردی که عشق ازدسترفتهاش را دوباره پیدا کرده بود و حالا میتوانست هر روز صبح در کنار او از خواب بیدار شود و صدای خندهاش را بشنود.
النی، دخترشان در سمت دیگر اسمه نشسته بود و با ذوق به رابطه دوستداشتنی پدر و مادرش نگاه میکرد هر بار عادل شوخی تازهای میکرد یا با نگاهی پر از محبت به اسمه خیره میشد لبخند آرامی روی لبهای النی مینشست
او برق چشمان پدرش را بهخوبی میدید همان برق آشکاری که هر بار نگاهش به مادرش میافتاد در چشمانش پدیدار میشد.
النی شاید تمام جزئیات گذشته پدر و مادرش را نمیدانست اما عشق میان آن دو را میفهمید عشقی که پس از سالها جدایی هنوز زنده مانده بود و حالا در کوچکترین نگاهها و رفتارهایشان خودش را نشان میداد
و همین، او را خوشحال میکرد....
اما در گوشه دیگری از میز همهچیز به این آرامی نبود.
امریه عمه خانواده کوچاری که بهتازگی از ییلاق به روستای کوچاری بازگشته بود در کنار حوریه نشسته بود هر دو با نگاهی ناخشنود به اسمه و عادل چشم دوخته بودند نگاهی که پشت سکوت و ظاهر آرامشان خشم و حسابگری پنهان شده بود.
امریه زنی اصیل و پایبند به جایگاه و سنتهای خانواده کوچاری بود عادل احترام ویژهای برای او قائل بود و در تمام این سالها بهندرت پیش آمده بود که مقابل حرفش بایستد یا آشکارا با نظرش مخالفت کند.
اما این بار امریه قصد نداشت صرفا نظرش را بیان کند او هدف مشخصی داشت میخواست اسمه و عادل را از یکدیگر جدا کند.
از نظر امریه اسمه شایستگی عروس خانواده کوچاری شدن را نداشت او نهتنها عروس سابق بزرگترین دشمنانشان بود بلکه دختری از خانوادهای بیبضاعت و اهل روستایی به شمار میرفت که سالها در مقابل خانواده کوچاری قرار گرفته بود.
برای امریه گذشته اسمه چیزی نبود که بتوان بهسادگی از آن چشم پوشید.
او در ذهن خودش حوریه را برای جایگاهی در نظر گرفته بود که حالا اسمه در آن نشسته بود جایگاه همسر عادل و بانوی عمارت کوچاری...
البته امریه بهخوبی میدانست که این کار آسان نخواهد بود.
عشق را در نگاه عادل میدید، میدید که چطور تمام توجه مرد به اسمه معطوف است و چطور حتی سادهترین رفتارهای همسرش میتوانند لبخند را به چهرهاش بیاورند اما امریه زنی صبور بود.
زنی که برای رسیدن به خواستهاش عجله نمیکرد و میدانست بعضی نقشهها اگر آرام و حسابشده پیش بروند نتیجه بیشتری خواهند داشت.
قرار نبود یکشبه همهچیز را تغییر دهد.
او میخواست قدمبهقدم پیش برود با صبر با ظاهری آرام و با نقشههایی که هنوز هیچکس از آنها خبر نداشت.
و در کنار او حوریه نشسته بود دختر جوان و زیرکی که سالها رویای خانم عمارت شدن را در سر پرورانده بود.
حوریه با هوشمندی خودش را به امریه نزدیک کرده و اعتماد او را به دست آورده بود حالا پس از سالها به روستای کوچاری و عمارت رویاهایش رسیده بود جایی که همیشه در خیال خود تصورش کرده بود.
اما خیلی زود فهمیده بود که رسیدن به این عمارت بهمعنای به دست آوردن جایگاه موردنظرش نیست
مانعی بزرگ سر راهش قرار داشت.
اسمه...
زنی که نهتنها همسر عادل بود بلکه تمام قلب و توجه او را در اختیار داشت
حوریه بارها تلاش کرده بود نگاه عادل را به سمت خودش بکشاند با لبخندهایی حسابشده با رفتارهایی ظریف و با حضوری که امیدوار بود توجه او را جلب کند اما عادل انگار اصلا او را نمیدید.
تمام توجهش به اسمه و النی بود نگاهش حرفهایش و حتی کوچکترین واکنشهایش به خانواده خودش ختم میشد.
حوریه این موضوع را میدید و در دلش خشم میگرفت اما اجازه نمیداد چیزی از آن در چهرهاش آشکار شود او دختر سادهلوحی نبود
خوب میدانست که برای رسیدن به خواستهاش باید صبور باشد و مهمتر از آن نباید چهره واقعی خودش را زود نشان دهد.
لبخند میزد سکوت میکرد و به ظاهر همان دختر جوان و آرامی بود که امریه با خودش به عمارت آورده بود.
اما در ذهنش نقشههای دیگری جریان داشت.
حوریه سالها رویای نشستن در جایگاه بانوی عمارت را در سرش پرورش داده بود و حالا که تا این اندازه به رویایش نزدیک شده بود قرار نبود به این راحتیها عقبنشینی کند.
حتی اگر برای رسیدن به آن جایگاه مجبور میشد زنی را که عادل دوست داشت از سر راهش کنار بزند.
269
ذاتا تهیه کننده معروفه به حاشیه و انتخاب بازیگر جنجالی.
این حوریه هم با اون لایک کردن ادیتای شیپ خودش و اولاش از اول مشخص کرده کنار اتیلگان قراره دراما درست کنه.
جدی نگیرین اولاشم همیشه حرفه ای بوده حتی از نخاله های اکیپ هم حمایت میکنه چه برسه به همکار جدیدش.
269
Repost from 𝘚𝘦𝘯𝘴𝘦𝘥𝘪𝘮🦢𓍢𓂃
چرا براتون انقدر عجیبه اولاش همکارش فالو کنه؟
نمیتونه بگه برو اونور پیف پیف که😂😶
جدا از کارکتر که مام خوشمون نیاد
(چه از خودش چه کارکترش)
همکارشه و میبینش هروز چرا نباید وقتی فالوش کرده بک بده🦦
