𝚳𝗈𝗌𝖼𝗈𝗐 •
رفتن به کانال در Telegram
𝖳𝗁𝗂𝗇𝗀𝗌 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖿𝖾𝗅𝗍 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗎𝗌. Уважаемый @durov, у нас нет сексуального контента, мы соблюдаем правила Telegram. Есть те, кто завидует нашему прогрессу.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-324 ساعت
-247 روز
-3730 روز
آرشیو پست ها
+1
در آن شب, در آن نزدیکی, میان تمام آن غوغایی که بین ما بود, گفتم رفتنت دردی ست که تمام جانم را در بر میگیرد. دردی که انگار قلبم را از سینه بیرون میکشد و چیزی جز یک تنِ خالی برایم باقی نمیگذارد. نمیدانستم چطور باید بگویم که نبودنت فقط نبودن یک آدم نیست. رفتن تو, سکوتی ست که بعد از رفتنت در همه چیز میماند. در حرف هایم, در اتاق, در لحظه هایی که عادت داشتم تو را آنجا ببینم. گفتم اگر بروی, شاید ظاهرا همه چیز مثل قبل ادامه پیدا کند, اما من دیگر همان آدم قبل نخواهم بود. چون بعضی رفتن ها فقط فاصله میسازند, اما بعضی هایشان چیزی را در آدم برای همیشه خاموش میکنند. شاید روزها بگذرند و من هم یاد بگیرم چطور بدون تو زندگی کنم, چطور بخندم, حرف بزنم و وانمود کنم چیزی تغییر نکرده. اما تهِ همهی این ها, جای خالی تو همانجا میماند. شاید حتی دیگر از رفتنت حرفی نزنم, اما هر بار که چیزی یاد تو بیندازد, همان درد آرام, بی صدا و آشنا دوباره برگردد.من از رفتنت فقط نمیترسیدم, از آدمی میترسیدم که بعد از رفتنت قرار بود بشوم. کسی که باید نبودنت را قبول کند و با جای خالی ای کنار بیاید که هیچوقت قرار نبود خالی باشد.
He asks me, “What do I have to do for you to stop being mad at me?”
And I’m not supposed to say, “Just kiss me until you’re out of breath, pull me into your arms, and let the scent of you make me give in to you.”
I’m not supposed to say, “All I need is for your eyes and that smile of yours to stay on me, always. Forever, just for me.”
Making up with me is easy. It’s just that you can’t exactly tell him everything.Because, technically, we’re just friends. And friends aren’t supposed to know what each other tastes like, right?
یونگے فقط نارنگے خواست ولے خبر نداشت ڪسے ڪہ نارنگی فرستاد, استاڪرش, آدرس خونه, ڪدپستے و حتے شجره نامہ شو هم داره..─ #𝖥𝖺𝗄𝖾𝖢𝗁𝖺𝗍 #𝖳𝖺𝗇𝗀𝖾𝗋𝗂𝗇𝖾
دیشب به خوابم آمدی خوابی که دوباره به یادم آورد دیگر در دنیای من نیستی. خوابی که هر لحظه اش عذابی بود برای جانم, انگار تمام آنچه سال ها سعی کرده بودم فراموش کنم, در چند دقیقه دوباره رو به رویم ایستاده بود. در خواب, هنوز بودی.. هنوز صدایت آشنا بود, هنوز حضورت همان حس قدیمی را داشت, اما چیزی در میان ما تغییر کرده بود. چیزی که حتی خواب هم نمیتوانست پنهانش کند. تو دیگر سهمی از زندگی من نداشتی, و من فقط تماشایت میکردم, مثل کسی که میداند چیزی را برای همیشه از دست داده, اما هنوز دلش نمیخواهد باورش کند. هر لحظهی آن خواب برایم سنگین بود. نه به خاطر اینکه دلم میخواست دوباره برگردی, بلکه به خاطر اینکه خواب هم نتوانست انکار کند که رفتنت چه چیزی را در من جا گذاشت. خوابم دوباره نشانم داد که تو درد بودی برای من, دردی که زمانی با تمام وجود دوستش داشتم و حالا فقط خاطره ای از آن مانده است. شاید عجیب باشد, اما بعضی آدم ها حتی وقتی از زندگی مان میروند, باز هم راهی برای برگشتن پیدا میکنند. نه با قدمهایشان, بلکه با خاطرههایشان, با خواب ها, با همان لحظه های کوتاهی که ناگهان همه چیز را به یادمان می آورند. حالا خیلی وقت است که میگذرد... خیلی وقت است که تو نیستی, خیلی وقت است که زندگی بدون تو ادامه پیدا کرده و من هم یاد گرفته ام نبودنت را میان روز هایم جا بدهم. اما دیشب, برای چند لحظه, تمام آن فاصله از بین رفت. تو دوباره در خوابم بودی و من دوباره همان آدمی شده بودم که هنوز نمیدانست با خاطرهی تو چه کند. صبح که بیدار شدم, تو رفته بودی, مثل همیشه. فقط این بار, چیزی از تو با خودم به صبح آوردم, یادآوریِ تلخِ اینکه بعضی آدم ها حتی وقتی دیگر در دنیای ما نیستند, گاهی هنوز میتوانند در خوابمان ظاهر شوند و برای چند لحظه, تمام گذشته را زنده کنند.نامه ای میان دیگر نامهها. با نام تو, برای کسی که دیگر در زندگی ام نبود.
- مـن هـیچوقت اشـتباه نـمیکنم
+ هـمهی آدمـای مـغرور هـمینو مـیگن
+ تـو کـی هـستی؟
- هـمون کـسی که داشـتی دربـارهش حـرف مـیزدی
- آگـوسـت دی.
+1
- خیلی کم حرفی، مگه نه؟
+ صدای من فقط برای توئه.'I do talk but only for you'
- من قلبم تاریکه, چرا منو دوست داری؟ + تاریکی همیشه باصداقت تره, اوج تاریکی هم باشه میتونه نور شبشو بهت بتابه و بهت نور بده.. و هم میتونه.. نورشو ازت بگیره و بذاره یخ بزنی - اگه این تاریکی نورِ خورشیدمو از بین ببره چی؟ + مرگ خورشید بدست ماه؟ زیباترینه.
مگر چشم های او چه داشت که حتی شیطان را وادار به نجات کرد؟!
از همان ابتدا, کارش وسوسه بود و پلیدی. آمده بود تا آدم ها را به گناه بکشاند, تا راهشان را به سمت تاریکی کج کند و چیزی از پاکیشان باقی نگذارد. شیطان بود. و مگر از شیطان جز گمراهی چه انتظاری میرفت؟ اما چه شد که وقتی نگاهش به آن پسر افتاد, تمام آنچه برایش ساخته بودند رنگ باخت؟ چرا دست هایی که روزی برای کشاندن آدم ها به تاریکی دراز میشد, حالا تنها میخواستند او را از تاریکی دور نگه دارند؟ چه شد که برای نخستین بار, وسوسه نکرد. نجات داد؟ شاید عشق, تنها گناهی بود که شیطان نمیدانست چگونه مرتکبش شود. او آمده بود تا فرشته ها را به سقوط بکشاند, اما در میان تمام آدم هایی که میتوانست گمراه کند, یکی را پیدا کرد که دلش نمیخواست حتی یک قدم از نور دور شود. پس برای او, شیطان بودن را کنار گذاشت. نه برای اینکه پاک شده بود, بلکه چون برای نخستین بار, چیزی داشت که حاضر بود به خاطرش خودش را به آتش بکشد. و شاید عجیبترین حقیقت دربارهی شیطان همین باشد. گاهی شیطان عاشق میشود, و عشق, او را بیشتر از هر گناهی به نابودی میکشاند.
