fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

مرثیه فرمانده ‌

مرثیه فرمانده ‌

رفتن به کانال در Telegram

فرمانده‌ی ارتشی که مدت‌هاست سقوط کرده؛‌ اما هنوز کسی جرئت اعلام شکستش را ندارد.‌ ‌ ‌ https://t.me/HarfChatBot?start=bdb5144272ac @Doomedthvbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
402
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+117 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
بذار شاهکارت لود شه ببینمش

سلام خاکستر، لطف کردی که عزیز

امم من یه ادیت برات زدم.. بار اولمه که ادیت میزنم واسه همین زیاد خوب نشد عذر میخوام امیدوارم زیاد بد نشده باشه و دوستش داشته باشی🤍 تمرین میکنم تا دفعه‌های بعد برات ادیت بهتری بزنم

هستید به صرف قهوه، یکم گپ‌وگفت داشته باشیم؟

sticker.webp0.00 KB

عالی بود عزیزم، مثل همیشه گیرایی قلمت> سیوش می‌کنم پرایوتم

وای اینو

هوم

مارسی، فرانسه؛ بامدادِ یک روز بارانی ۱۹۰۰ ؛ باران از نیمه‌شب آغاز شده بود و تا بامداد، تمام خیابان‌های مارسی را به آینه‌ای خاکستری بدل کرده بود. پنجره‌های قدیمی از رطوبت بخار گرفته بودند و دریا، دورتر از خانه‌های خاموش، زیر آسمانی گرفته نفس می‌کشید. ساعت از پنج گذشته بود و شهر هنوز در خواب به سر می‌برد؛ جز من که مدت‌ها بود خواب را از دست داده بودم، درست مانند هر چیز دیگری که روزگاری تصور می‌کردم برای همیشه از آنِ من خواهد ماند. از دست دادن، همیشه با صدای شکستن چیزی همراه نیست. گاهی آرام اتفاق می‌افتد؛ آن‌قدر آرام که حتی متوجه رفتنش نمی‌شوی. یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی دیگر برای شنیدن صدایی پشت در منتظر نمی‌مانی، نامی را پیش از خواب زمزمه نمی‌کنی و هنگام عبور از خیابانی آشنا، قدم‌هایت را آهسته‌تر برنمی‌داری. آن‌وقت می‌فهمی چیزی در تو پایان یافته است؛ بی‌آن‌که جهان حتی لحظه‌ای از حرکت بازایستاده باشد. پالتوی تیره‌ام را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. باران روی صورتم می‌نشست و باد سرد بندر، بوی نمک و خاک خیس را در کوچه‌ها می‌گرداند. به‌سوی دریا رفتم؛ همان‌جایی که روزگاری کنار هم ایستاده بودیم و درباره‌ی شهری دیگر، خانه‌ای کوچک و سال‌هایی که هنوز نیامده بودند، حرف زده بودیم. حالا از آن همه رؤیا، تنها صدای موج‌ها باقی مانده بود و جای خالی کسی که دیگر به هیچ بندری بازنمی‌گشت. مدت‌ها گمان می‌کردم رهایی یعنی فراموش کردن؛ یعنی روزی برسد که دیگر چهره‌ای را به خاطر نیاورم، نامه‌ای را باز نکنم و با شنیدن آهنگی قدیمی، قلبم به درد نیاید. اما آن بامداد، در برابر دریای بی‌قرار مارسی، حقیقت ساده‌تری را فهمیدم: رهایی شاید آن لحظه باشد که دیگر از خاطره‌هایت نمی‌خواهی به عقب برگردند. من او را از دست داده بودم؛ درست همان‌طور که آدم گاهی خانه‌ای را پس از سال‌ها ترک می‌کند، بی‌آن‌که بتواند کلیدش را دور بیندازد. هنوز بخشی از من در آن روزها زندگی می‌کرد، اما تمام من دیگر به آن‌جا تعلق نداشت. باران شدت گرفت. چشم‌هایم را بستم و اجازه دادم باد، سرمای صبح را تا عمق استخوان‌هایم ببرد. برای نخستین بار، از این‌که کسی نبود تا شاهد اندوهم باشد، احساس تنهایی نکردم. لازم نبود قوی به نظر برسم، لازم نبود چیزی را انکار کنم؛ می‌توانستم بپذیرم که دوست داشته‌ام، از دست داده‌ام و با این همه، هنوز زنده‌ام. وقتی نخستین روشنایی از پشت ساختمان‌های بندر سر برآورد، به‌سوی خانه بازگشتم. مارسی آرام‌آرام بیدار می‌شد؛ کافه‌ها درهایشان را می‌گشودند و صدای قدم‌های رهگذران با شرشر باران درهم می‌آمیخت. جهان، بی‌اعتنا به غیبت‌ها و وداع‌های من، روز دیگری را آغاز می‌کرد. و من، پس از مدت‌ها، دیگر آرزو نکردم که زمان به عقب بازگردد. بعضی آدم‌ها را نمی‌توان با خود به آینده برد؛ باید دوستشان داشت، برای نبودنشان سوگواری کرد و سرانجام، دست از جست‌وجویشان در تمام خیابان‌های جهان برداشت. آن بامداد، در مارسیِ باران‌خورده، فهمیدم که رهایی همیشه به معنای سبک شدن نیست؛ گاهی یعنی با تمام سنگینیِ آن‌چه از دست داده‌ای، باز هم قدمی به‌سوی زندگی برداری.
شاید رهایی، فراموش کردن نباشد؛ شاید روزی برسد که زیر بارانِ بامدادِ مارسی، با تمامِ آن‌چه از دست داده‌ای، دوباره به‌سوی زندگی قدم برداری. بعضی وداع‌ها هرگز پایان نمی‌یابند، تنها روزی می‌رسد که دیگر در انتظار بازگشتشان نیستی. 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

Vkook/من من اکانتم بدرد شیپ کردن نمی‌خوره با چنل شیپ کن لطفا

Vkook/من من اکانتم بدرد شیپ کردن نمی‌خوره با چنل شیپ کن لطفا

جک پاشو بیا مودبردو بفرست

دو و نیم ساعت فیکس خوابیدم وای

Vkook من اکانتم بدرد شیپ کردن نمی‌خوره با چنل شیپ کن لطفا