fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

«بُن‌بَستِ کِشْوَردوست»

«بُن‌بَستِ کِشْوَردوست»

رفتن به کانال در Telegram

في‌قَلبي ֢ رنج فراق هست و امید وصال نیست این « هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
224
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم غمی در استخوانم می‌گدازد...

کوچه‌ حوض نصرت‌الملک خانه‌ی ما در خیابان خسروی‌نو بود؛ حوالی بازار سرشور، کوچه‌ی حوض نصرت‌الملک، که کوچک بود و شلوغ، الان هم هست. این خانه تا چهار‌پنج‌سالگی ما، شصت هفتاد متر بیشتر مساحت نداشت. یک اتاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه. هر وقت که برای پدر مهمان می‌آمد، همه به زیرزمین می‌رفتیم تا مهمان برود. پدرم از روحانیّون سرشناس بود و غالباً مهمان داشت. خیلی کوچک بودم، چهار یا پنج سالم بود، با سیّدمحمّد به مکتب سلیمان‌خان می‌رفتیم. او سه سال از من بزرگ‌تر بود و من کوچک‌ترین شاگرد مکتب بودم؛ یعنی کوچک‌ترین مرد مکتب. #شهیدخامنه‌ای‌به‌روایت‌خودش

بر ما چهل روز نه؛ چهل سال گذشت...

بگذار عشق، لانه کند کنجِ سینه‌ات

غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد!

شرف ِ هر عاشق به قدرِ شرف ِ معشوق ِ اوست. معشوق ِ هر که لطیف تر و ظریف تر و شریف جوهرتر، عاشقِ او عزیز تر
شرف ِ هر عاشق به قدرِ شرف ِ معشوق ِ اوست. معشوق ِ هر که لطیف تر و ظریف تر و شریف جوهرتر، عاشقِ او عزیز تر

تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردین‌ماه باشد؛ ۲۹ فروردین ۱۳۱۸. ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچه‌های این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطه‌ها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند. اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّه‌ی سوّمی دنیا می‌آید که پدرم به‌ خاطر علاقه‌ی به حضرت رضا علیه‌السلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیه‌السلام بودند. این بچّه هم بعد از یک‌ هفته یا ده‌ روز فوت میکند. بعد من به دنیا می‌آیم که اسم من را میگذارند علی‌آقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند.‌ ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلی‌اش چهار دختر پیاپی آورده بود _و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود_ موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیمانده‌ها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگ‌ترم و من از اوان ولادت _بر خلاف معمول_ آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علی‌آقا. #شهیدخامنه‌ای‌به‌روایت‌خودش

من بیست و هشتم ماه صفر به دنیا آمدم من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیه‌السلام
من بیست و هشتم ماه صفر به دنیا آمدم من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیه‌السلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. #شهیدخامنه‌ای‌به‌روایت‌خودش

☫ • وقتی پایان حکومت داعش اعلام شد «30 آبان‌ماه 1396» و سوریه آزاد شد، ما خیلی خوشحال بودیم. • اما وقتی رسیدیم خدمت ایشان، آق
☫ • وقتی پایان حکومت داعش اعلام شد «30 آبان‌ماه 1396» و سوریه آزاد شد، ما خیلی خوشحال بودیم. • اما وقتی رسیدیم خدمت ایشان، آقا مجتبی فرمودند: سوریه مثل چوب کبریت هایی است که روی همدیگر گذاشته‌اند؛ بسیار متزلزل است و با یک فوت فرو می‌ریزد. • در مقابل، توجه‌شان به یمن بود. کلمه «حوثی» را اولین‌بار از ایشان شنیدم. از حوثی‌ها و استقامت‌شان تجلیل می‌کردند.

وقتی روز قیامت علیﷺ را به صحرای محشر ‌می‌آورند، و ما را هم می‌آورند، و غصه های او را با غصه های ما مقایسه میکنند؛ خجالت میکشیم! میبینیم فلان آدم که در " یمامه " گرسنه مانده بود؛ جزو غصه های حضرت بوده است! در حالی که غصه‌ی‌ من این بوده: که تخم بلبلم کوچک شده، و یا بلبلم جوجه نکرده است، یا باد ماشینم در رفته است و یا روی ماشینم خط انداخته‌اند... _ علی‌صفائی‌حائری اِخبات،ص۱۰۷

خواب می‌آید و در چشم نمی‌یابد راه، یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال.
خواب می‌آید و در چشم نمی‌یابد راه، یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال.

بعد از تو کوچه بی تپش و سوت و کور ماند سوگت به چشم پنجره‌ها خاک غم فشاند

*نورا 🌸
+1
*نورا 🌸

چهل روزها می‌آیند و می‌روند. من اما نبودنت را نمی‌خواهم باور کنم...

Repost from علویات
بعد از جنگ‌ها کسانی را که به دستان مبارک امیرالمومنینﷺ به درک واصل شده بودند اینگونه می‌شناختند، که محل ضربه شمشیر، سوختگی داشت! و گویا با آهن گداخته داغ شده بود... @alaviaat | المناقب، ج۲، ص۸۳

سخت ترین شب زندگیم؟

زندگی زيباست؛ اما شهادت از آن زيباتر است…

يار اگر ديدنی باشد؛ بی ديده بايد او را ديد…

کلنا عباسک با خون نوشتن، کارِ مردانِ خداست...
کلنا عباسک با خون نوشتن، کارِ مردانِ خداست...