آن بهشتِ دیگر؛
رفتن به کانال در Telegram
1 324
مشترکین
+1724 ساعت
+367 روز
+20530 روز
آرشیو پست ها
1 317
Repost from N/a
دیگر نمیتوانم بنویسم.
واژهها در گلوی قلم گیر میکنند و او را تا مرزِ خفگی میبرند.
به تماشای تقلایش مینشینم، بیآنکه بتوانم رهایش کنم.
پیشتر، همین برگهی سفید پناهگاهِ هردوی ما بود؛
برای نجات از روزهای زودگذرِ آغشته به خاموشی.
اما امروز که دلِ صفحه هم اسیرِ تار و پودِ تاریکیست،
دیگر چه میتواند پناهِ قلمم باشد؟
ایکاش میتوانستم واژههایم را برایت درونِ بقچهای بپیچم،
بقچه را به چوبی بیاویزم و تا رسیدن به نگاهت، به دوش بکشم.
حتی اگر بتوانم...
تو برای مسافری خسته و واژهبهدوش، چشمی به راه داری؟
اگر به خانهات برسم...
و عطری از چای، که خبر از انتظارِ تو بیاورد، به مشامم نرسد،
آنگاه دستِ قلم را بگیرم و به کجا سفر ببرم؟
1 317
Repost from N/a
کاش الان با دوستام بیرون بودم. تا نزدیکهای صبح توی خیابونها میچرخیدیم، پیتزا میخوردیم، میخندیدیم و از دیدن چراغهای شهر و ماه توی آسمون لذت میبردیم و بیخیال فرداها میشدیم.
