fa
Feedback
-نامه‌هایِ اتوبوسی-

-نامه‌هایِ اتوبوسی-

رفتن به کانال در Telegram

"بسمِ‌ربِ‌نامه‌هایِ‌خوانده‌نشده شناس : @Otobisybot @Otbosybot :ناشناس کافی‌ست یکی از نامه‌ها را باز کنی تا یک زندگی جدید آغاز شود . اگر جوین بودن تو این کانال باعث اتلاف وقتتون میشه لفت بدید هیچ اجباری نیست :)

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
-224 ساعت
+37 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
به خودتون بخندید🐥

ایشالا که به خودش بگیره

میخوام از چنل یه بنده خدایی لفت بدم اما لفت دادنم شاید اینجوری به نظر بیاد که دارم ضعف نشون میدم از خودم پس با هر نوتیفی که ازش میبینم حرصم در میاد :)💘

🤣🤣🤣🤣🤣تقصیر خودش بود

الان باید بگی وای هجران چرا به عشقت نرسیدی عزیزم

🗿🗿🗿

مرد بدبخت 😭💔

براچیییی😭😂

بمیرم ✨😭🤣

کاش قهوه دستش بود 🐥🤣

مرد به این خوبی سی سال دیر رفتی اخه؟

از همین تریبون خاک تو سر هجران🗿

Repost from N/a
هجران
کارآگاه هجران، زنی بود که پرونده‌ها را با چشم می‌خواند و با دل حل می‌کرد. آن شب، جسدی در خانه‌ای قدیمی پیدا شد. مردی میانسال، نشسته کنار پنجره، با فنجانی چای سرد در دست. هیچ نشانی از زور، هیچ زخمی، هیچ دردی. پزشک قانونی گفت: «علت مرگ نامشخصه. انگار فقط... ایستاده.» هجران به اتاق نگاه کرد. همه چیز مرتب بود. فقط یک چیز عجیب بود: تقویم روی دیوار، سی سال عقب بود. از همسایه‌ها پرسید. پیرزنی گفت: «این مرد سی سال پیش نامه‌ای نوشت و منتظر جوابش ماند. هیچ‌وقت جوابی نیامد.» هجران پرونده را باز کرد. نامه‌ای پیدا کرد — باز نشده. روی پاکت نوشته بود: «به دست هجران برسد.» دستش لرزید. پاکت را باز کرد. داخلش یک بلیت قطار بود، برای سی سال پیش. و یک جمله: «اگر نیامدی، من همان‌جا می‌مانم تا تو بیایی.» هجران نشست. چای سرد را برداشت. دستش را روی فنجان گذاشت. سرد بود، اما نه مثل مرگ — مثل انتظار. پیرزن همسایه از پشت در گفت: «تو همان هجرانی؟» هجران سر تکان داد. پیرزن گفت: «او هر روز می‌پرسید: امروز می‌آید؟» هجران بلند شد. به سمت در رفت. اما قبل از بیرون رفتن، ایستاد و گفت: «من آمدم. فقط سی سال دیر.» آن شب، پرونده بسته شد. علت مرگ: انتظار.
@nameotbosy

مردم چالش میزارن زیاد میشن ما کم میشیم🥱

هجران-

sticker.webp0.04 KB

sticker.webp0.09 KB

وای🤣🤣🤣