piece of a puzzle
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
449
مشترکین
+2524 ساعت
+637 روز
+8030 روز
آرشیو پست ها
و اینکه امیدوارم یه شانس کوچیک به اسنو بدید و بخونیدش و واسم نظراتتون رو بنویسید.
و یه نکته ای بگم، پارت بعدی اتفاقاتش با پارت یک همپوشانی داره. یعنی وقتی از سونگمین نوشتم، در عین حال توی پایتخت یه سری اتفاق ها داشت میوفتاد که توی پارت بعدی میخونید.
خب وقت اسپویله.
سونگمین و چانگبین قرار نیست به این زودی ها ملاقات داشته باشن. ملاقات سونگمین با شخص دیگه ای هست.
های.
خواستم بگم امشب میام یه اسپویل کوچک از پارت بعدی اسنو بدم بهتون و یه مسئله ای که باید در مورد پارت هاش بدونید.
*・゚゚・*:.。..。.:*゚:*:✼✿
به مناسبت تولد چانگبینی، یه ادیت خوشگل اوردم واستون از مومنت های چانگمین
اینجا هم میتونید نظراتتون رو در مورد اسنو به گوشم برسونید.
https://t.me/SendHarfBot?start=42987cd24c07
#snowdrop_p1
باریکه نور خورشید به ارومی از بین پرده قدیمی رد میشد و روی صورت ماه گون سونگمین میتابید. هنوز اوایل طلوع بود اما پسر جوان باید بیدار میشد. غلت کوچکی خورد و چشم های فندوقی رنگش رو به ارومی باز کرد. چشم هایی که پدر الفاش اون ها رو زیبا ترین صدا میکرد، چون دقیقا هم رنگ چشم های همسرش بود.
سونگمین نیمه خواب چشم هایی که نشانه اعتراض شروع به سوختن کرده بودند، رو با مشت های کوچکش به نرمی مالید. باید بیدار میشد و صبحانه خودش و برادر کوچکترش رو حاضر میکرد. بعد از اون هم باید برای کار کردن حاضر میشد.
پس به ارومی تخت رو ترک کرد و سعی کرد برادر کوچکترش رو که روی تخت خوابیده بود رو بیدار نکنه. مسیر اتاق خوابش تا دستشویی که توی حیاط قرار داشت رو با چشم های نیمه باز به سختی طی کرد. 5 دقیقه بعد، زمانی که مثانش به ارامش رسیده بود؛ تازه متوجه برف تازه نشسته توی حیاط شد.
برای دقایقی ایستاد و توی سکوت به اطرافش نگاه کرد. دهکده نقره ای توی سکوت و ارامش صبحگاه فرو رفته بود.
زمانی که دیگه نتونست سرمایی که به تنش چنگ مینداخت رو تحمل کنه، به داخل خونه برگشت. صورتش رو با اب گرم شست و وارد اشپزخونه شد تا صبحانه مختصری برای خودش و برادرش حاضر کنه.
سونگمین پسر تلاشگری بود، اما وضعیت مالیشون از سال پیش خیلی خوب نبود. از وقتی کشور شمالی با امپراتوری وارد جنگ شد، امپراطور دستور داد تا تمام الفا ها به ارتش ملحق بشن تا برای امپراتوری بجنگن و پیروزی و افتخار رو برای امپراتوری و خانوادهاشون بیارن. پدر سونگمین مردی قوی بود. پسر به یاد داشت که چطور پدرش بهش یاد داده بود از خودش دفاع کنه. اما جنگ متفاوت از هر چیز دیگه ای بود. الفا توی نبرد شمالی، درست زمانی که با هم رزم هاش فکر میکردن پیروز میدان شدن، توسط تیری که از کمان نیروی دشمن رها شده بود به قتل رسید. وقتی خبر به خانواده الفا رسید، مادر سونگمین که زنی عاشق بود از هوش رفت. زن به قدری به الفاش وابسته بود که چهار روز پس از مرگش به همسرش پیوست. و سونگمین و برادرش رو تنها گذاشت.
بعد از اون سونگمین موند و برادر کوچکتری که هم باید ازش مراقبت میکرد و هم جای خالی والد هاش رو پر میکرد. پسر روز ها توی غذاخوری کوچک دهکده کار میکرد، اجوما پیری که صاحب اونجا بود غذا میپخت و سونگمین وظیفه رسیدگی به مشتری ها رو داشت. کار سختی نبود و میتونست از پسش بر بیاد اما پولی که در می اورد کافی نبود برای همین بعد از اینکه غذا خوری تعطیل میشد سونگمین به جنگل میرفت و هیزم جمع میکرد و میفروخت.
زندگی سخت بود اما سونگمین از پسش بر میومد، یعنی باید بر میومد علاوه بر خودش برادرش سوهو هم بهش وابسته بود.
حدود یک ساعت بعد از اینکه همراه سوهو کوچولو صبحانه خورد، برادرش رو به عمه نارا داد تا مراقبش باشه و خودش مسیر جنگل رو پیش گرفت.
امروز چون زودتر بیدار شده بود، میتونست تا قبل از بازشدن غذا خوری به جنگل بره و کمی هیزم جمع کنه و به مغازه دار ها بفروشه، اینطوری کمی بیشتر پول گیرش میومد و میتونست با پول هاش گوشت بخره تا برای خودش و سوهو شام خوشمزه ای درست کنه.
اما سونگمین انتظار نداشت توی جنگل اتفاقی واسش بیوفته که مسیر زندگیش رو برای همیشه تغییر بده.
سلام بچه ها شبتون بخیر باشه. خواستم بگم امشب اولین قسمت چیزی که برای چانگمین نوشتم رو اپ میکنم.
متاسفانه به خاطر سرعت خوشگل و فضایی اینترنت، تلگراف باگ خورده و نمیتونم تلگرافش کنم.
بنابراین در قالب پست میفرستم واستون.
امیدوارم دوستش داشته باشید. راستش این اولین کار منه که شخصیت هاش فیکشن نیستن یا خودم شخصیت ها رو خلق نکردم.
سرتون رو درد نمیارم این شما و این snowdrop
🐷🐰:سلام، استیها! ممنون که امسال هم تولد من، تولد چانگبین رو جشن گرفتید. لطفاً یه روز پر از شادی رو بگذرونید، چیزهای خوشمزه بخورید و به من فکر کنید. همیشه ازتون ممنونم.
🐷🐰: بگو “هیونگ من متأسفم. دیگه تکرار نمیشه.”
🐶: هیونگ من متأسفم، دیگه تکرار نمیشه.
🐷🐰: درسته آفرین.
