Aşk ve Sırlar🌊
رفتن به کانال در Telegram
✨ اینجا جاییست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش میکنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشتهای که رها نمیکند 🌊 و رازی که همهچیز را تغییر داد…
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
00:41
مبادا نقشه من رو خراب کنی
- هیچکس نمیتونه عشق من و تورو روبروی تریلی ها ببنده!
چند لحظه بعد، حرکت کوچکی حس کرد.
لبخند زد.
«باز تکون خورد.»
اوروچ دستش را روی شکم او گذاشت.
«گونش...»
مکث کرد.
«هر وقت آماده بودی، بیا.»
النی نگاهش کرد.
«فکر کنم خودش تصمیم میگیره.»
اوروچ خندید.
«پس از الان معلومه رئیس خونه کیه.»
النی لبخند زد.
«بالاخره یکی پیدا شد که تو نتونی براش تصمیم بگیری.»
اوروچ خندید.
«قبول.»
آن شب، هر دو با یک حس متفاوت خوابیدند.
دیگر انتظارشان فقط انتظار نبود.
حالا میدانستند هر لحظه ممکن است تلفن زنگ بخورد.
هر لحظه ممکن است وقت رفتن برسد.
و هر لحظه...
ممکن است گونش تصمیم بگیرد که بالاخره وقت دیدن دنیا رسیده.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 346《در آغوش رازها》 «یک قدم مانده به دیدنت...» روزها آرامتر از همیشه میگذشتند. یا شاید فقط برای النی اینطور به نظر میرسید. هرچه زمان جلوتر میرفت، انتظار برای آمدن گونش بیشتر میشد. اتاقش آماده بود. کیف بیمارستان کنار در قرار داشت. لباسهای کوچکش مرتب شده بودند. و حتی اوروچ چند بار مسیر خانه تا بیمارستان را بررسی کرده بود. اما هنوز هیچکس نمیدانست روز دقیق دیدار چه زمانی خواهد بود. آن شب، النی و اوروچ در سالن نشسته بودند. تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام واقعاً حواسشان به آن نبود. النی دستش را روی شکمش گذاشته بود. اوروچ متوجه شد. «تکون میخوره؟» النی لبخند زد. «خیلی.» اوروچ کنار او نشست. «فکر کنم امشب تصمیم گرفته نخوابه.» النی خندید. «از الان شبیه توئه.» «من؟» «آره. تو هم وقتی چیزی بخوای، ول نمیکنی.» اوروچ لبخند زد. «پس بد نیست.» چند لحظه بعد، النی آهسته گفت: «اوروچ...» لحنش فرق داشت. اوروچ فوراً متوجه شد. «چی شده؟» النی چند ثانیه مکث کرد. «یه فشار عجیبی دارم.» اوروچ جدی شد. «درد داری؟» «نه... درد نیست. فقط یه فشار کوتاه بود.» اوروچ بلند شد. اما النی دستش را گرفت. «نترس.» «نترسیدم.» النی ابرو بالا انداخت. «چرا اینقدر سریع بلند شدی؟» اوروچ لبخند کمرنگی زد. «عادت کردم.» النی خندید. «بشین.» اوروچ دوباره نشست. این بار نزدیکتر. نیم ساعت گذشت. النی دوباره همان احساس را داشت. این بار کمی واضحتر. چهرهاش برای چند لحظه درهم رفت. اوروچ دستش را گرفت. «النی؟» النی نفس عمیقی کشید. «فکر کنم دوباره بود.» اوروچ آرام گفت: «باید پیگیریش کنیم.» النی سر تکان داد. «آره.» اوروچ ساعت را نگاه کرد. زمان را یادداشت کرد. بعد دوباره منتظر ماند. چند دقیقه بعد، اتفاق دیگری افتاد. اوروچ دیگر شوخی نمیکرد. «فکر کنم بهتره با پزشک تماس بگیریم.» النی موافقت کرد. تماس برقرار شد. بعد از توضیح شرایط، پزشک توصیه کرد اگر علائم ادامه پیدا کرد یا منظمتر و شدیدتر شد، برای بررسی به بیمارستان مراجعه کنند. اوروچ تماس را قطع کرد. النی نگاهش کرد. «چی گفت؟» «گفت فعلاً علائم رو زیر نظر بگیریم.» النی آرام سر تکان داد. «پس هنوز وقت داریم.» اوروچ به او نگاه کرد. «شاید.» النی لبخند زد. «تو از همین الان رنگت پریده.» «نه.» «اوروچ.» «یکم.» النی خندید. «پدر شدن اینه؟» اوروچ دستش را روی قلبش گذاشت. «فکر کنم سختترین امتحان زندگی منه.» آن شب، هیچکدام درست نخوابیدند. هر بار النی تکان کوچکی میخورد، اوروچ چشم باز میکرد. «خوبی؟» و هر بار النی میگفت: «آره.» اما نزدیک صبح، همهچیز آرام شد. النی بالاخره خوابش برد. اوروچ چند دقیقه به صورتش نگاه کرد. بعد آرام از تخت بیرون رفت. پایین، کیف بیمارستان را دوباره بررسی کرد. مدارک. لباسها. وسایل گونش. همهچیز سر جایش بود. حتی یک بار دیگر مسیر بیمارستان را روی گوشی نگاه کرد. بعد برگشت بالا. صبح، النی وقتی بیدار شد، اوروچ کنار پنجره ایستاده بود. «صبح بخیر.» اوروچ برگشت. «صبح بخیر.» النی چند لحظه نگاهش کرد. «تو خوابیدی؟» «یه کم.» «دروغ نگو.» اوروچ لبخند زد. «خیلی کم.» النی سرش را تکان داد. «تو از من نگرانتری.» «ممکنه.» النی از تخت پایین آمد. اوروچ فوراً دستش را جلو آورد. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، النی خودش دستش را گرفت. «این یکی رو میتونی.» اوروچ لبخند زد. «ممنون.» ظهر، خبر را فقط به خانوادهی نزدیک دادند. نه برای اینکه کسی را بترسانند. فقط برای اینکه اگر زمانش رسید، همه آماده باشند. اول اسمه تماس گرفت. «چیزی شده؟» النی گفت: «نه، فعلاً نه. فقط دیشب چند علامت داشتم.» صدای اسمه پر از نگرانی شد. «پس من آمادهام.» بعد عادل. بعد شیرین. و بعد فاتیح. اما وقتی نوبت به ایسو رسید، هنوز جملهی اول تمام نشده بود که گفت: «یعنی گونش میخواد بیاد؟!» اوروچ خندید. «هنوز نه.» «پس من چرا آماده باشم؟» فاتیح از کنار او گفت: «چون اگه تو آماده نباشی، احتمالاً همهچی رو به هم میریزی.» ایسو با افتخار گفت: «من مسئولیتپذیرم.» اوروچ گفت: «این جمله رو جلوی مادرت نگو.» صدای خندهی النی از آن طرف سالن بلند شد. غروب، خانه دوباره آرام شد. النی روی مبل نشسته بود. اوروچ روبهرویش بود. هر دو برای چند لحظه به اتاق گونش نگاه کردند. در باز بود. چراغ کوچک داخلش روشن. النی آهسته گفت: «فکر میکنی دفعهی بعد که این اتاق رو ببینیم...» اوروچ جملهاش را کامل کرد. «گونش هم اینجاست.» النی لبخند زد. دستش را روی شکمش گذاشت. «خیلی عجیبه.» «چی؟» «اینکه یه نفر هنوز اینجاست، ولی همهجا حضورش رو حس میکنیم.» اوروچ کنار او نشست. «چون از همین الان خانوادهمونه.» النی سرش را روی شانهی او گذاشت.
النی سرش را روی شانهی او گذاشت.
«آره.»
اما هیچکدام نمیدانستند که این «یه کم دیگه»...
شاید خیلی کوتاهتر از چیزی باشد که تصور میکنند.
چون گونش...
کمکم داشت خودش را برای اولین دیدار با پدر و مادرش آماده میکرد.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 345《در آغوش رازها》 «دیگر چیزی تا آمدنت نمانده بود...» چند هفتهی دیگر گذشت. خانهی فورتونا دیگر شبیه خانهای نبود که فقط منتظر یک نوزاد باشد. حالا واقعاً برای آمدن گونش آماده میشد. اتاق کوچکش کامل شده بود. لباسهای ریز و رنگارنگش مرتب داخل کمد قرار گرفته بودند. تخت سفیدش کنار پنجره بود و روی یکی از قفسهها، قاب کوچکی با اسمش قرار داشت. Guneş اما هرچه روزها جلوتر میرفتند، النی بیشتر احساس میکرد بدنش با گذشته فرق کرده. زودتر خسته میشد. گاهی مجبور میشد وسط کار استراحت کند. و حرکات گونش آنقدر واضحتر شده بود که گاهی النی از شدت حرکتش میخندید. اوروچ هم... از آن حالت «نگران اما ساکت» خارج شده بود و تبدیل شده بود به کسی که تقریباً همیشه یک قدم جلوتر از اتفاقات بود. صبح، النی جلوی کمد ایستاده بود و دنبال لباس مناسبی میگشت. چند دقیقه بعد صدای اوروچ آمد: «النی؟» جوابی نداد. اوروچ وارد اتاق شد. «چی کار میکنی؟» «لباس انتخاب میکنم.» اوروچ نگاهی به لباسها انداخت. «اون آبیه راحتتره.» النی لباس را برداشت. «این؟» «آره.» پوشید و جلوی آینه ایستاد. «خوبه.» اوروچ لبخند زد. «خیلی.» النی نگاهش کرد. «تو فقط میگی همهچی خوبه.» «چون برای من واقعاً خوبه.» النی لبخند زد. بعد کیفش را برداشت. اوروچ گفت: «کجا؟» «ویزیت.» «امروز؟» النی برگشت. «بله. خودت میدونی.» اوروچ مکث کرد. «درسته.» این بار چیزی اضافه نکرد. فقط کیفش را برداشت. «بریم؟» النی لبخند زد. «بریم.» در مسیر، هر دو بیشتر از همیشه ساکت بودند. نه از ناراحتی. از فکر. این ویزیت با دفعات قبلی فرق داشت. دیگر صحبت فقط دربارهی ماههای آینده نبود. حالا داشتند وارد مرحلهای میشدند که باید برای روز تولد گونش واقعاً آماده باشند. بعد از معاینه، پزشک لبخند زد. «همهچیز خوب پیش میره.» النی نفس راحتی کشید. اوروچ پرسید: «و زمان تقریبی؟» پزشک تاریخ تقریبی را گفت و توضیح داد که تولد دقیق میتواند کمی زودتر یا دیرتر اتفاق بیفتد. اوروچ همان تاریخ را در گوشیاش ثبت کرد. النی نگاهش کرد. «لازم نیست اینقدر جدی بگیری.» اوروچ گوشی را کنار گذاشت. «چرا؟» «چون ممکنه چند روز جلو عقب بشه.» «پس من از چند روز قبل آمادهام.» پزشک لبخند زد. «این قسمت را بهتره از خودش بپرسید.» النی خندید. «من فکر کنم ایشون از خود من آمادهتره.» اوروچ با افتخار گفت: «کاملاً.» وقتی از درمانگاه بیرون آمدند، النی چند لحظه مقابل ماشین ایستاد. اوروچ پرسید: «خوبی؟» النی لبخند زد. «آره.» بعد آرام گفت: «فقط یه حس عجیبی دارم.» «چه حسی؟» «اینکه واقعاً داره نزدیک میشه.» اوروچ چیزی نگفت. فقط دستش را گرفت. النی ادامه داد: «چند ماه پیش فقط دربارهش حرف میزدیم.» به شکمش نگاه کرد. «حالا داریم تاریخ تولدش رو حساب میکنیم.» اوروچ لبخند زد. «بالاخره نوبت گونشه که وارد زندگیمون بشه.» آمادهکردن کیف بیمارستان همان عصر، اوروچ تصمیم گرفت کیف بیمارستان را آماده کنند. النی وقتی کیف بزرگ را دید، خندید. «این برای یک هفتهست؟» اوروچ گفت: «برای اطمینانه.» «اوروچ، بیمارستان میریم، مهاجرت نمیکنیم.» اوروچ بدون خجالت گفت: «میدونم.» کیف را روی تخت گذاشت. یک لباس راحت برای النی. چند وسیلهی ضروری. لباسهای کوچک گونش. یک پتوی نرم. و دفترچهای که از روزهای اول برایش نوشته بودند. النی دفترچه را دید. «این رو چرا گذاشتی؟» اوروچ گفت: «میخوام روز تولدش چند خط براش بنویسم.» النی لبخند زد. «چی میخوای بنویسی؟» «هنوز نمیدونم.» «پس چرا از الان گذاشتیش؟» اوروچ لحظهای مکث کرد. «چون میترسم وقتی دیدمش، یادم بره چی میخواستم بگم.» النی آرام به او نگاه کرد. «فکر نمیکنم بتونی فراموش کنی.» اوروچ لبخند زد. «امیدوارم.» وقتی وسایل گونش را مرتب میکردند، النی یک جفت جوراب خیلی کوچک برداشت. آنها را کف دستش گذاشت. «اینها واقعاً برای پاشه؟» اوروچ خندید. «احتمالاً.» «خیلی کوچیکه.» «چون خودش کوچیکه.» النی جورابها را سر جایش گذاشت. «نمیتونم تصور کنم واقعاً یه روز اینا رو تنش کنیم.» اوروچ کنار او ایستاد. «منم نه.» چند ثانیه هر دو ساکت ماندند. بعد اوروچ گفت: «ولی خیلی زود میفهمیم.» شب، وقتی وسایل آماده شده بود، کیف کنار در اتاق قرار گرفت. النی روی تخت نشسته بود. اوروچ چراغ اتاق گونش را روشن کرد. هر دو وارد اتاق شدند. تخت خالی بود. لباسهای کوچک داخل کمد. یک عروسک کنار بالش. و قاب اسمش روی دیوار. النی آرام گفت: «فکر میکنی اولین چیزی که وقتی ببینمش میگم چیه؟» اوروچ به او نگاه کرد. «احتمالاً اسمش رو.» النی لبخند زد. «گونش...» اوروچ هم آهسته تکرار کرد: «گونش.» بعد دستش را روی شانهی النی گذاشت. «فقط یه کم دیگه.»
بخشی از دفترچهخاطرات اوروچ فورتونا
16 اکتبر 2026
- این روزا نمیدونم دارمچیکار میکنم ، تو یه خلاء گیر کردم ، دلم میخواد برم یجا برنگردم دلم میخواد تو قلب دریای کارادنیز برای همیشه غرق شم اما نمیتونم و همین نتونستن داره منو از بین میبره..
باید قوی باشم الان وقت ضعیف بودن نیست ، باید بتونم روستامونو پس بگیرم باید بتونم پول جور کنم ولی نه برای خودم ، برای داداشم برای مامانبزرگم برای خانوادم ؛ چون من به بابام قول دادم و بخاطر این قول از خودم متنفرم ، چطور تونستم دختری که حاضرنیستم یه خار تو دستش بره رو از خانوادش جدا کنم ؟
چطور تونستم النی رو رنج بدم؟
چرا هیچوقت نتونستم بهش بگم النی انقدر دوستت دارم که حاضرم هرچیزی که دارم رو برات فدا کنم؟
نکنه النی فکر میکنه من دوستش نداشتم ، نکنه با خودش فکر کنه من تمام این مدت داشتم بازیش میدادم؟
ذهنم پر از چراهایی شده که هیچ جوابی ندارن و شاید من حتی لیاقت اینکه جواب این سوالارو بدونم ندارم.
وقتی النی منو نگاه میکنه دیگه عشقی تو چشماش نمیبینم..نکنه باور کرده که من دیگه بهش حسی ندارم؟
النی هیچوقت من رو نمیبخشه اما ناراحت نیستم چون خودم هم خودمو هیچوقت نمیبخشم حتی انقدر به خودم اسیب و رنج میرسونم تا بتونم بخشی از دردی که به النی رسوندم رو جبران کنم اما نه.. بازم کمه بازم نمیتونم خودمو ببخشم..
دارم به این فکر میکنم بعد اینکه همه چی رو پس گرفتم و خیالم بابت خانوادم راحت شد ، خودمو گم و گور کنم برم یجای دورِ دورِ دور..
چندروز پیش وقتی النی داشت مثل همیشه میدوید تعقیبش کردم . قرار نبود بفهمه من دنبالشم اما نتونستم ، رفتم پیشش ازش معذرت خواهی کردم اما بازم نشد ، گریه میکرد ازم دلخور بود بغلش کردم و دلم میخواست هیچوقت از خودم جداش نکنم ولی نمیشه چون من ترسویی بیش نیستم..
رفت ، اینبار هم رفت و من تنها موندم .
تصمیم گرفتم چنگیز رو فراری بدم تا عادیل تقاص گلوله هایی که برای غرق شدن ما استفاده کرد رو بده ؛
با اینکار مطمئن میشم که النی کامل ازم متنفر میشه و دیگه هیچوقت قرار نیست دلش برام تنگ شه.
تمام سهم دلتنگی برای خودم میشه و تا اخر عمرم از دور عاشقش میمونم ..
ببخش عزیز شکستنی من ؛ سنگ بودم و دست خودم نبود..
Repost from ~Yaz beni~
«به من عمیقتر نگاه کن؛ طوری که انگار میخواهی روحم را ببینی. من دشمن تو نیستم… من دیوانهات هستم، مجنون و عاشقِ بی چون و چرای تو. در این قلب، جز عشقِ تو، هیچ چیز دیگری نفس نمیکشد.»
اوروچ هر زمان هر دقیقه و هر لحظه تنها بود:)
حتی موقع هایی که پیش النی هم بود باز تنها بود چون تو درونش یه صدایی میگفت که تو داری به این دختر دروغ میگی و اوروچ رو ازش دور میکرد و غرق در افکار و خیالات خودش میکرد.
هر موقع جنگید تنها جنگید.
از همه خنجر خورد حتی مادرش،حتی مادر بزرگی که خیلی دوستش داره.
تو این سریال همه برای خانواده هاشون جنگیدن...همه بخاطر خانواده هاشون دیگران رو قربانی کردن ولی وقتی اوروچ انجام داد آدم بده شد.!چرا؟هیچکس نمیدونه.
اگر همه چیز رو بزاری کنار رو منطق رو بیاری سر میز حتی میتونی برای شریف هم دلیل بیاری.
شیرین بخاطر پسرش...
ظریفه بخاطر انتقام خون شوهرش...
شریف بخاطر معشوقش...
عادیل بخاطر پدرش...و عادیل بخاطر عشق 20 سالش...
النی بخاطر پدر و مادری که بعد 20 سال پیدا کرده...
اوروچ بخاطر خانوادش.
همشون یه مخرج مشترک دارن..[خانواده].💔😔
