Aşk ve Sırlar🌊
رفتن به کانال در Telegram
✨ اینجا جاییست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش میکنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشتهای که رها نمیکند 🌊 و رازی که همهچیز را تغییر داد…
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
244
مشترکین
-124 ساعت
+167 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
و اوروچ برای چند دقیقه همانجا ایستاد.
آن شب، شام تقریباً در سکوت گذشت.
النی پایین نیامد.
اوروچ هم غذایش را داخل اتاق نخورد.
نزدیک ساعت ده، آرام به آشپزخانه رفت.
غذای سادهای آماده کرد.
نه چیز خاصی.
فقط همان غذایی که النی معمولاً وقتی حالش خوب نبود میتوانست راحتتر بخورد.
سینی را برداشت و تا جلوی اتاق آورد.
دستش روی دستگیره ماند.
این بار در نزد.
سینی را کنار در گذاشت.
یک قدم عقب رفت.
اما بعد برگشت و روی کاغذ کوچکی نوشت:
«نمیخوام امشب مجبور باشی باهام حرف بزنی. فقط نمیخواستم شام نخوری.»
کاغذ را کنار بشقاب گذاشت و رفت.
چند دقیقه بعد، در اتاق آرام باز شد.
النی سینی را دید.
کاغذ را برداشت.
خواند.
چشمهایش برای لحظهای روی جمله ماند.
ناراحت بود.
هنوز خیلی ناراحت بود.
اما میدانست اوروچ این بار واقعاً تلاش کرده بود بدون اینکه وارد حریمش شود، مراقبش باشد.
سینی را داخل اتاق برد.
در را دوباره بست.
نیمههای شب بود.
اوروچ روی مبل سالن نشسته بود.
تلویزیون خاموش بود.
چند برگهی مربوط به جشن جنسیت روی میز افتاده بود.
اوایل قرار بود همهچیز را خودش برنامهریزی کند.
حالا حتی نگاه کردن به آن برگهها هم باعث شد بفهمد چقدر اشتباه کرده.
یک برگه را برداشت.
روی آن نوشته بود:
«مهمانها، دکور، کیک، رنگها، موسیقی...»
برگه را تا کرد.
کنار گذاشت.
بعد گوشیاش را برداشت و برای فردا برنامهای چید.
نه برای خودش.
برای النی.
میخواست صبحانه را آماده کند.
میخواست گلهایی که دوست داشت بخرد.
میخواست همهچیز را برای جشن کنار بگذارد تا النی خودش انتخاب کند.
اما یک چیز دیگر هم میخواست.
میخواست اول از او عذرخواهی کند.
نه با دهها جمله.
با رفتارش.
صبح روز بعد، النی وقتی از اتاق بیرون آمد، خانه غیرعادی ساکت بود.
اوروچ در سالن نبود.
به آشپزخانه رفت.
روی میز صبحانه آماده بود.
اما این بار فقط یک بشقاب وجود داشت.
برای خودش.
کنارش یک فنجان چای و یک شاخه گل سفید قرار گرفته بود.
النی گل را برداشت.
کاغذ کوچکی زیر آن بود.
«برای خانمی که حق دارد حتی وقتی من نگرانم، خودش تصمیم بگیرد.»
النی چند ثانیه خیره ماند.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
صدای قدمهای اوروچ آمد.
او وارد آشپزخانه شد.
وقتی النی را دید، فقط گفت:
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر.»
اوروچ کنار میز ایستاد.
«امروز هر تصمیمی دربارهی جشن داشتی، با تو.»
النی نگاهش کرد.
«و دربارهی کار و رفتوآمدم هم.»
«آره.»
«حتی اگر خوشت نیاد؟»
اوروچ لبخند زد.
«حتی اگر از نگرانی بمیرم.»
النی بالاخره خندید.
اوروچ هم لبخند زد.
اما جلو نیامد.
النی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خودش صندلی کناری را عقب کشید.
«بشین.»
اوروچ نشست.
النی آرام گفت:
«هنوز کامل نبخشیدمت.»
«میدونم.»
«ممکنه امروز هم یکم باهات سرد باشم.»
«حق داری.»
النی نگاهش کرد.
«ولی دیگه نمیخوام باهام مثل بیمار رفتار کنی.»
اوروچ دستش را روی میز گذاشت.
«قول میدم باهات مثل شریک زندگیم رفتار کنم.»
النی چند لحظه ساکت ماند.
بعد دستش را جلو آورد و انگشتهایش را آرام روی دست او گذاشت.
قهر هنوز کاملاً تمام نشده بود.
اما دیوار بینشان ترک برداشته بود.
و همین برای اوروچ کافی بود.
بعد از صبحانه، النی به سالن رفت.
اوروچ چند دقیقه بعد چند جعبه و کاغذ رنگی روی میز گذاشت.
النی با تعجب نگاه کرد.
«اینها چیه؟»
«چیزهایی که دیروز برای جشن گرفته بودم.»
«هنوز نگهشون داشتی؟»
«آره.»
اوروچ همه را روی میز چید.
«این بار تو انتخاب میکنی.»
النی یکی از کارتها را برداشت.
«میخوام جشن خیلی بزرگ نباشه.»
«باشه.»
«خانوادهها باشن.»
«حتماً.»
«و جنسیت رو قبل از جشن به هیچکس نگیم.»
اوروچ لبخند زد.
«موافقم.»
النی به کارتهای رنگی نگاه کرد.
صورتی.
آبی.
سفید.
طلایی.
دستش روی کارت صورتی ماند.
لبخند زد.
«فکر کنم این قشنگه.»
اوروچ نگاهش کرد.
«پس صورتی؟»
النی کارت را برداشت.
«هنوز نه.»
لبخندش کمی شیطنتآمیز شد.
«باید برای هر دو آماده باشیم.»
اوروچ خندید.
«باشه خانم دکتر.»
النی نگاهش کرد.
«و کیک رو هم خودم انتخاب میکنم.»
«قبوله.»
«دکور هم.»
«قبوله.»
«لباس من هم.»
اوروچ دستهایش را بالا برد.
«این یکی اصلاً جای بحث نداره.»
النی بالاخره خندید.
خندهای که چند روز بود در خانه کم شده بود.
اوروچ فقط نگاهش کرد.
همین خنده برایش کافی بود.
اما هنوز نمیدانست چند روز دیگر، همین خانه قرار است پر شود از بادکنکهای صورتی و آبی، خندهی خانوادهها، هیجان ایسو و اشکهای اسمه...
و یک لحظه که برای همیشه در ذهنشان میماند.
لحظهای که همه خواهند فهمید...
کوچولوی فورتونا قرار است دختر باشد؟
یا پسر؟
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 340《در آغوش راز》 «وقتی مراقبت، زیادی میشود...» چند روز از شبی که خانواده از خبر بارداری النی باخبر شده بودند میگذشت. خانه هنوز حالوهوای آن شب را داشت. روی یکی از میزهای سالن، لباسهای کوچکی که شیرین خریده بود قرار داشت. کنارشان عروسک کوچکی بود که ایسو با اصرار گفته بود «اولین هدیهی عموی بچه». همهچیز شیرین بود. همهچیز رنگ آینده داشت. اما در میان تمام این خوشحالی، یک چیز کمکم داشت بین النی و اوروچ فاصله میانداخت. چیزی که از بیرون شاید خیلی کوچک به نظر میرسید. اما برای النی کوچک نبود. اوروچ دیگر فقط مراقبش نبود. برای او تصمیم میگرفت. نه از روی زورگویی. نه از روی بیاعتمادی. از روی ترس. ترس از اینکه اتفاقی برای النی یا بچه بیفتد. اما گاهی... ترس یک نفر میتوانست برای نفر دیگر تبدیل به خفگی شود. آن روز صبح، النی زودتر از همیشه بیدار شد. لباس پوشید، موهایش را بست و از اتاق بیرون آمد. روی میز صبحانه، فنجان چای و بشقابی از میوه آماده بود. النی لحظهای ایستاد. نگاهش روی میز ماند. اوروچ از آشپزخانه بیرون آمد. «بیدار شدی.» النی فقط سر تکان داد. «آره.» اوروچ به لباسش نگاه کرد. «امروز میری درمانگاه؟» «بله.» «چند ساعت؟» «تا ظهر.» اوروچ چیزی نگفت. اما همان سکوت کوتاه کافی بود تا النی بفهمد چه فکری در سرش میگذرد. «اوروچ، شروع نکن.» «هنوز چیزی نگفتم.» «از قیافت معلومه.» اوروچ آهسته صندلی را برایش عقب کشید. «فقط صبحونه بخور.» النی نشست. چند لحظه بعد گفت: «من امروز خودم میرم.» اوروچ مکث کرد. «من میرسونمت.» «لازم نیست.» «النی، مسیر—» «ده دقیقهست.» اوروچ ساکت شد. النی نگاهش نکرد. صبحانهاش را خورد و از جا بلند شد. کیفش را برداشت. این بار اوروچ جلو نیامد. فقط گفت: «باشه.» النی برای لحظهای ایستاد. انتظار داشت دوباره اصرار کند. اما نکرد. از خانه بیرون رفت. ظهر، وقتی برگشت، هوا کمی گرمتر شده بود. النی خسته بود. در را باز کرد و وارد سالن شد. اوروچ آنجا نبود. روی میز یک لیوان آب و یک بشقاب غذای سبک قرار داشت. کنارش یک کاغذ کوچک بود. النی آن را برداشت. فقط یک جمله رویش نوشته شده بود: «هر وقت گرسنه شدی، اینجاست.» النی چند ثانیه به نوشته نگاه کرد. بعد لبخند خیلی محوی زد. اما هنوز ناراحتیاش از بین نرفته بود. کیفش را کنار گذاشت. لباسش را عوض کرد و به سالن برگشت. اوروچ از اتاق کار بیرون آمد. نگاهش که به النی افتاد، لبخند زد. «خوش اومدی.» «ممنون.» «خستهای؟» النی جواب نداد. روی مبل نشست. اوروچ هم فاصلهای مناسب از او نشست. این بار خبری از سؤالهای پشتسرهم نبود. چند دقیقه سکوت بینشان ماند. بعد النی خودش گفت: «تو امروز عمداً چیزی نگفتی؟» اوروچ نگاهش کرد. «آره.» «چرا؟» «چون دیشب فهمیدم هر بار چیزی میگم، تو بیشتر احساس میکنی دارم کنترلت میکنم.» النی آرام گفت: «چون همین حس رو دارم.» اوروچ سرش را پایین انداخت. «میدونم.» النی برای لحظهای به او نگاه کرد. «نه، فکر نمیکنم بدونی.» صدایش آرام بود، اما ناراحتیاش عمیقتر از آن بود که با یک عذرخواهی ساده تمام شود. «تو فکر میکنی چون باردارم، باید همهچیز تغییر کنه.» «نه.» «ولی تغییر کرده.» اوروچ چیزی نگفت. النی ادامه داد: «من هنوز همون النیام. همون پزشکی که سالها برای زندگی خودش تصمیم گرفته. همون زنی که وقتی مشکلی داشته، خودش حلش کرده.» مکث کرد. «اما این چند روز، هر بار میخوام کاری کنم، قبل از خودم صدای تو رو میشنوم که میگی نکن.» اوروچ آهسته گفت: «من نمیخواستم اینطوری بشه.» «میدونم.» همین «میدونم» از هر جواب دیگری سنگینتر بود. النی نگاهش را از او گرفت. «مشکل من نیت تو نیست.» اوروچ ساکت ماند. «مشکل اینه که حتی وقتی نیتت خوبه، من باز هم احساس میکنم دیگه به خودم اختیار ندارم.» اوروچ دستهایش را در هم قفل کرد. چند لحظه بعد گفت: «حق داری.» النی انتظار نداشت اینقدر سریع قبول کند. اما هنوز دلش نمیخواست کوتاه بیاید. «من نمیخوام هر چیزی که میخورم، هر جایی که میرم، هر ساعتی که کار میکنم، تبدیل به نگرانی تو بشه.» اوروچ آرام گفت: «من میترسم.» النی برگشت سمتش. اوروچ برای اولین بار آن روز بدون هیچ شوخی یا لبخندی ادامه داد: «نه از تو.» مکث کرد. «از اینکه یه اتفاقی بیفته و من نتونم کاری کنم.» النی چند ثانیه ساکت ماند. «اما ترس تو نباید باعث بشه من احساس کنم ضعیف شدم.» این جمله اوروچ را کاملاً ساکت کرد. سرش را پایین انداخت. «نمیخوام این حس رو بهت بدم.» «ولی دادی.» سکوت. النی از جا بلند شد. «من خستهام. امشب نمیخوام دربارهاش ادامه بدیم.» اوروچ هم بلند شد، اما این بار دنبالش نرفت. «باشه.» النی از پلهها بالا رفت. در اتاق بسته شد.
النی به جمع خانواده نگاه کرد.
به اسمه که هنوز اشک گوشهی چشمش بود.
به عادیل که لبخند میزد.
به شیرین که دربارهی هدیه حرف میزد.
به ایسو که هنوز مشغول پیشنهاد اسم بود.
به فاتیح که با خنده او را تماشا میکرد.
و به ظریفه که آرام و بیصدا لبخند میزد.
بعد به اوروچ نگاه کرد.
«خیلی.»
اوروچ دستش را گرفت.
«منم.»
النی آرام گفت:
«فکر کنم این کوچولو قبل از اینکه به دنیا بیاد، کلی آدم داره که دوستش دارن.»
اوروچ لبخند زد.
«و هنوز متوجه نشده چه خانوادهی شلوغی نصیبش شده.»
ایسو از آن طرف سالن فریاد زد:
«من شنیدم!»
همه خندیدند.
النی سرش را روی شانهی اوروچ گذاشت.
و برای اولین بار...
خبر آمدن فرزندشان دیگر فقط یک راز شیرین بین دو نفر نبود.
حالا یک خانوادهی بزرگ منتظرش بود.
و خانهای که سالها پر از زخم، کینه و خاطرات تلخ بود...
امروز برای یک خبر کوچک، پر از خنده شده بود.
خبری که قرار بود فصل تازهای برای همهشان شروع کند.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
النی لبخند زد.
چشمهایش کمی خیس شد.
«مامان...»
همه منتظر بودند.
النی نفس عمیقی کشید.
بعد دست اوروچ را فشرد.
اوروچ به آرامی گفت:
«ما یه خبر داریم.»
ایسو تقریباً از جایش بلند شد.
«خب بگو دیگه!»
فاتیح دستش را گرفت.
«بذار حرف بزنه.»
اوروچ خندید.
بعد نگاهش را به همه دوخت.
«بهزودی...»
مکث کرد.
«این خونه فقط خونهی من و النی نیست.»
چند ثانیه سکوت شد.
عادیل با دقت نگاهش کرد.
شیرین دستش را روی سینه گذاشت.
اسمه آرام پرسید:
«یعنی چی؟»
النی لبخند زد.
«یعنی قراره سه نفره بشیم.»
سکوت.
یک سکوت کامل.
انگار هیچکس برای چند ثانیه معنی جمله را هضم نکرد.
بعد...
اسمه دستش را روی دهانش گذاشت.
چشمهایش پر از اشک شد.
«النی...»
النی سرش را تکان داد.
«آره مامان.»
اسمه از جایش بلند شد.
دخترش را در آغوش گرفت.
«دخترم...»
صدایش لرزید.
«تو... مادر میشی؟»
النی با خنده و اشک گفت:
«آره.»
اسمه صورت دخترش را بوسید.
«خدایا...»
عادیل هنوز ساکت بود.
فقط به النی نگاه میکرد.
بعد نگاهش به اوروچ افتاد.
چشمهایش خیس شده بود.
آرام جلو آمد.
دستش را روی شانهی اوروچ گذاشت.
«پسرم...»
اوروچ نگاهش کرد.
عادیل لبخند زد.
«مبارکت باشه.»
اوروچ نفسش را بیرون داد.
«ممنون.»
عادیل او را در آغوش گرفت.
«حالا میفهمم چرا اینقدر خوشحال بودی.»
اوروچ لبخند زد.
«خیلی خوشحالم.»
عادیل آرام گفت:
«منم.»
بعد برگشت سمت النی.
«دخترم...»
النی جلو رفت.
عادیل پیشانی او را بوسید.
«این بچه خوششانسترین بچه دنیاست.»
النی با خنده گفت:
«چرا؟»
عادیل لبخند زد.
«چون شما دوتا پدر و مادرشین.»
شیرین دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
چشمهایش پر از اشک بود.
به سمت النی رفت.
دستهایش را گرفت.
«پس من...»
صدایش لرزید.
«من نتیجه دار میشم؟»
النی خندید.
«بله.»
شیرین او را در آغوش گرفت.
«خدایا شکرت.»
بعد کمی عقب رفت و گفت:
«من از همین الان یه عالمه کار دارم.»
اوروچ خندید.
«چه کار؟»
«باید برای کوچولومون هدیه بخرم.»
ایسو گفت:
«هنوز به دنیا نیومده!»
شیرین برگشت سمتش.
«خب؟»
ایسو دستهایش را بالا برد.
«هیچی.»
فاتیح خندید.
اما ایسو...
هنوز کاملاً مات مانده بود.
چند ثانیه به اوروچ نگاه کرد.
بعد به النی.
بعد دوباره به اوروچ.
«صبر کن.»
اوروچ خندید.
«چی؟»
«تو...»
ایسو با دست به او اشاره کرد.
«واقعاً قراره بابا بشی؟»
اوروچ خندید.
«آره.»
ایسو از جایش بلند شد.
«نههههه!»
همه خندیدند.
ایسو جلو رفت و اوروچ را محکم در آغوش گرفت.
«داداش!»
اوروچ خندید.
«آروم.»
«من عمو میشم!»
«بله.»
ایسو برگشت سمت النی.
«خانم فورتونا!»
النی خندید.
«جانم؟»
«من عمو میشم!»
«آره.»
ایسو با هیجان گفت:
«من از الان بهترین عموی دنیا میشم.»
فاتیح گفت:
«هنوز بچه رو ندیدی.»
ایسو با جدیت جواب داد:
«مهم نیست.»
همه خندیدند.
فاتیح آرام جلو آمد.
اول النی را نگاه کرد.
بعد اوروچ را.
لبخند زد.
«تبریک میگم.»
اوروچ دستش را گرفت.
«ممنون.»
فاتیح چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«فکر میکنم پدر خوبی میشی.»
اوروچ لبخند زد.
«امیدوارم.»
فاتیح دستش را روی شانهی او گذاشت.
«نه.»
لبخندش عمیقتر شد.
«مطمئنم.»
ظریفه کمی دورتر ایستاده بود.
برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام به سمت النی رفت.
نگاهش پر از احساس بود.
«مبارک باشه، دخترم.»
النی لبخند زد.
«ممنون.»
ظریفه دستش را گرفت.
«این بچه...»
مکث کرد.
«میتونه همهی اون سالهای سخت رو پشت سر بذاره.»
النی چیزی نگفت.
ظریفه لبخند زد.
«فقط با یه چیز بزرگ بشه.»
«با چی؟»
«با آرامش.»
النی دست او را فشرد.
«حتماً.»
چند دقیقه بعد، فضای خانه کاملاً عوض شده بود.
همه دور النی و اوروچ جمع شده بودند.
ایسو هزار سؤال داشت.
«اسمش رو انتخاب کردین؟»
اوروچ خندید.
«نه.»
«دختره یا پسره؟»
النی گفت:
«هنوز نمیدونیم.»
شیرین گفت:
«من حدس میزنم دختره.»
فاتیح گفت:
«من پسر.»
اسمه خندید.
«من فقط سالم بودنش رو میخوام.»
عادیل هم گفت:
«منم همین.»
ایسو با هیجان گفت:
«من اسم پیشنهاد میدم!»
اوروچ فوراً گفت:
«نه.»
همه خندیدند.
ایسو با اعتراض گفت:
«چرا؟!»
«چون هنوز اسمهای قبلیات رو یادمون نرفته.»
«اونها قشنگ بودن!»
فاتیح گفت:
«یکیشون اسم یه شخصیت کارتونی بود.»
ایسو جواب داد:
«ولی قشنگ بود!»
صدای خندهی همه بلند شد.
در میان تمام این خندهها، النی برای لحظهای ساکت شد.
دستش را آرام روی شکمش گذاشت.
هنوز هیچ تغییری از بیرون دیده نمیشد.
اما حالا دیگر فقط خودش و اوروچ نبودند که میدانستند.
حالا همهی خانواده خبر داشتند.
همه منتظر بودند.
همه برای آمدن یک نفر جدید هیجان داشتند.
اوروچ متوجه سکوت او شد.
آرام پرسید:
«خوبی؟»
النی لبخند زد.
«آره.»
«خوشحالی؟»
#part 339《در آغوش راز》 «یک خبر برای تمام خانواده» از صبح، النی یک حس عجیب داشت. نه از آن حسهایی که باعث نگرانی میشوند. بیشتر شبیه هیجانی بود که نمیگذاشت آرام بگیرد. چون قرار بود امروز خانوادهها را دور هم جمع کنند. همه. عادیل و اسمه. شیرین. فاتیح و ایسو. ظریفه. آکچا. و چند نفر دیگر از نزدیکترین اعضای خانواده. اما هیچکس نمیدانست دلیل این دعوت چیست. حتی عادیل وقتی تلفنی با النی صحبت کرده بود، چند بار پرسیده بود: «اتفاقی افتاده؟» و النی هر بار با خنده جواب داده بود: «نه بابا، فقط میخوایم همه رو ببینیم.» اما همین جواب، شک عادیل را بیشتر کرده بود. صبح، النی در آشپزخانه ایستاده بود و به میز نگاه میکرد. روی میز چند ظرف آماده بود. چای. میوه. شیرینی. و چند غذای خانگی که برای جمع خانوادگی آماده کرده بودند. اوروچ وارد آشپزخانه شد. دستهایش را به هم زد و گفت: «خوبه.» النی برگشت. «فقط خوبه؟» «خیلی خوبه.» «پس چرا قیافت اینطوریه؟» «چهطوری؟» «انگار داری برای یه مراسم رسمی آماده میشی.» اوروچ لبخند زد. «چون مهمه.» النی خندید. «قراره فقط یه خبر بدیم.» «برای تو فقط یه خبره.» «برای تو هم همینه.» اوروچ به سمتش آمد. «نه.» لبخندش آرام شد. «برای من اولین باره که میخوام به خانوادهام بگم پدر شدم.» النی چند ثانیه ساکت ماند. بعد لبخند زد. «حق داری.» اوروچ دستش را گرفت. «استرس داری؟» «یکم.» «من بیشتر.» النی خندید. «تو که دیروز جلوی سونوگرافی داشتی گریه میکردی.» «اون فرق داشت.» «چه فرقی؟» «اون فقط من و تو بودیم.» مکث کرد. «امروز همه هستن.» النی لبخند زد. «فکر میکنی ایسو چی کار میکنه؟» اوروچ بدون مکث جواب داد: «اول جیغ میزنه.» النی خندید. «بعد؟» «بعد احتمالاً منو بغل میکنه.» «شیرین؟» «گریه.» «اسمه؟» اوروچ کمی مکث کرد. «اونم گریه میکنه.» النی آرام گفت: «عادیل؟» اوروچ لبخند زد. «سعی میکنه جلوی خودش رو بگیره.» النی خندید. «فکر کنم درست گفتی.» نزدیک ظهر، اولین ماشین جلوی خانه توقف کرد. النی کنار پنجره ایستاده بود. «اومدن.» اوروچ از پشت سرش گفت: «کی؟» «اسمه و عادیل.» اوروچ سریع سمت در رفت. النی خندید. «اوروچ!» «چیه؟» «در رو من باز میکنم.» اوروچ ایستاد. «باشه.» النی در را باز کرد. اسمه به محض دیدن دخترش لبخند زد و او را در آغوش گرفت. «دخترم...» النی خندید. «مامان، آروم.» اسمه کمی عقب رفت و صورتش را نگاه کرد. «خوبی؟» «آره.» عادیل پشت سرش وارد شد. «چرا حس میکنم یه چیزی شده؟» النی خندید. «هنوز که هیچی نشده.» عادیل به اوروچ نگاه کرد. اوروچ لبخند زد. «خوش اومدین.» عادیل دستش را روی شانهی اوروچ گذاشت. «سلام پسرم.» این کلمه هنوز هم برای اوروچ سنگین و شیرین بود. «سلام، عادیل.» بعد از آنها، شیرین و آکچا رسیدند. شیرین از همان لحظهی ورود شروع کرد به پرسیدن: «خب؟ چی شده که همه رو دعوت کردین؟» النی خندید. «فعلاً بشینین.» شیرین چشمهایش را ریز کرد. «این «فعلاً» خیلی مشکوکه.» اوروچ خندید. «بعداً میفهمی.» شیرین با دست به شانهی او زد. «تو هم شریکشی؟» «کاملاً.» «پس معلومه یه چیزی هست.» کمی بعد، فاتیح و ایسو هم رسیدند. ایسو همین که وارد سالن شد، با صدای بلند گفت: «خب! کی قراره بالاخره بگه چه خبره؟» فاتیح خندید. «سلام اول.» ایسو دستش را بالا برد. «سلام! حالا خبر؟» النی خندهاش گرفت. «تو حتی پنج دقیقه هم نمیتونی صبر کنی؟» «نه.» اوروچ گفت: «بشین.» ایسو روی مبل نشست. «من حس میکنم یه اتفاق خیلی بزرگه.» فاتیح به اوروچ نگاه کرد. چند لحظه ساکت ماند. بعد گفت: «واقعاً چی شده؟» اوروچ فقط لبخند زد. «صبر کن.» ظریفه آخرین نفر بود. وقتی وارد خانه شد، نگاه کوتاهی به النی و بعد به اوروچ انداخت. «همه اینجان؟» شیرین گفت: «تقریباً.» ظریفه نشست. چند ثانیه بعد گفت: «خب، حالا میگین چرا جمعمون کردین؟» ایسو سریع گفت: «منم همینو میگم!» اوروچ خندید. «صبر کن ایسو.» «باشه.» ایسو دستهایش را روی زانو گذاشت. «ولی خیلی سخته.» فاتیح خندید. «تو از بچگی همین بودی.» بالاخره همه دور میز نشستند. النی کنار اوروچ بود. اوروچ دستش را زیر میز گرفت. النی نگاه کوتاهی به او انداخت. «آمادهای؟» اوروچ آرام گفت: «نه.» النی خندید. «منم.» ایسو که صدای آنها را شنیده بود، گفت: «خب؟» اوروچ سرش را بالا آورد. نگاهی به تمام خانواده انداخت. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «اول اینکه...» همه ساکت شدند. «ما از همتون ممنونیم که امروز اومدین.» عادیل با تعجب نگاهش کرد. «اوروچ، چی شده؟» اوروچ لبخند زد. «هیچی بدی نیست.» بعد دست النی را گرفت. «اتفاقاً یکی از بهترین اتفاقهای زندگی ماست.» اسمه فوراً نگاهش را به النی دوخت. «النی؟»
Repost from 𝜗𝆚ʜᴀᴛɪʀᴀ ʙᴀʜᴄ̧ᴇ ᰰ
+1
"من بودم و چشمان تو،نه آتیشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی..💘"
#𝘈𝘳𝘓𝘦 | #𝘌𝘥𝘪𝘵
