fa
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚‍♀️💌

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 855
مشترکین
-824 ساعت
+5777 روز
+3 32330 روز
آرشیو پست ها
بی زحمت جواب بدین بدونم

2پارت جدید

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت36 #جیران مرجان هنوز عکس رو توی دستش نگه داشته بود و با دقت بهش نگاه می‌کرد. — جیران... مطمئنی این خونه‌ست؟ نگاهم از روی عکس برداشته شد و روی صورتش نشست. — اره — یعنی هیچ‌وقت این مرد رو ندیدی؟ سرم رو تکون دادم. — نه. مرجان دوباره به عکس نگاه کرد. — شاید از آدم‌های قدیمی پدرت بوده. لبخند بی‌جونی زدم. — اگه بوده، چرا من حتی اسمش رو هم نشنیدم؟ جوابی نداشت. عکس رو ازش گرفتم و داخل پاکت گذاشتم. نمی‌دونستم این ماجرا قراره به کجا برسه، ولی یه چیز رو خوب می‌فهمیدم؛ کسی که این عکس رو فرستاده بود، نمی‌خواست فقط منو بترسونه. می‌خواست من دنبال جواب بگردم. — بریم. مرجان کیفش رو روی شونه‌اش انداخت. — با تاکسی می‌ریم؟ سرم رو تکون دادم. — ماشینم اون طرفه. چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که صدای بوق کوتاهی از کنار خیابون بلند شد. هر دو همزمان برگشتیم. یک ماشین مشکی چند متر جلوتر ایستاده بود. شیشه‌ی سمت راننده پایین رفت. مردی پشت فرمون بود. چهره‌اش رو نمی‌دیدم. فقط دستش رو دیدم که به سمت صندلی کناری اشاره کرد. قلبم یک‌دفعه تند زد. مرجان بازوم رو گرفت. — جیران، نرو. نگاهم هنوز روی ماشین بود. مرد بدون اینکه چیزی بگه، دوباره دستش رو پایین آورد و ماشین حرکت کرد. چند ثانیه همون‌جا ایستادم. مرجان نفسش رو با کلافگی بیرون داد. — دیدی؟ گفتم تنها نرو. — می‌دونم. — این دیگه شوخی نیست. به پاکت داخل کیفم دست کشیدم. — منم دیگه فکر نمی‌کنم شوخی باشه. #دیار ماشین جلوی بیمارستان ایستاد. قبل از اینکه آراس در رو باز کنه، پیاده شدم. چند قدم جلوتر، نگاهم روی ورودی بیمارستان چرخید. آدم‌های مختلفی رفت‌وآمد می‌کردن. پرستارها، همراه بیمارها، پزشک‌ها... اما جیران بین اون همه آدم دیده نمی‌شد. به آراس نگاه کردم. — هنوز خبری نیست؟ — نه. — پس پیداش کن. — چشم. داخل بیمارستان شدم. نگاهم بی‌اختیار روی راهروها می‌چرخید. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوستش رو دیدم. تنها بود. ایستادم. وقتی منو دید، چند لحظه جا خورد. بعد نگاهش به اطراف رفت. — آقای... — دوستت کجاست؟ چند ثانیه مکث کرد. — رفت. ابروهام کمی بالا رفت. — کجا؟ — خونه. لحنم تغییر نکرد. — تنها؟ لب‌هاش رو روی هم فشار داد. — نه. من تا بیرون همراهش بودم. چیزی نگفتم. فقط از کنارش رد شدم. چند قدم بعد، چشمم به چیزی افتاد. روی زمین، کنار یکی از صندلی‌های راهرو، تکه‌ی کوچکی از کاغذ سیاه افتاده بود. خم شدم و برش داشتم. همون جنس کاغذی بود که عکس داخلش قرار داشت. نگاهم تیره شد. کاغذ رو بین انگشت‌هام فشردم. پس کسی قبل از من اینجا بوده. و دختره چیزی پیدا کرده بود. #جیران وقتی به خونه رسیدم، اولین کاری که کردم این بود که در رو قفل کردم. کیفم رو روی تخت گذاشتم و پاکت مشکی رو بیرون آوردم. چند ثانیه فقط بهش خیره موندم. بعد عکس رو بیرون کشیدم. این بار با دقت بیشتری نگاهش کردم. مرد کنار ماشین ایستاده بود. جوان بود. پیراهن سفید پوشیده بود و ساعت فلزی به دست داشت. چیزی در چهره‌اش آشنا به نظر می‌رسید. نه خودش... چشم‌هاش. چند لحظه چشم‌هام رو بستم. تصویری از پدرم توی ذهنم اومد. همون چشم‌ها. همون حالت نگاه. عکس رو نزدیک‌تر آوردم. — امکان نداره... صدای در باعث شد از جا بپرم. عکس از دستم افتاد. قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید. چند ثانیه به در خیره موندم. صدای دوباره‌ی زنگ بلند شد. — جیران؟ صدای مرجان بود. نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم و رفتم سمت در. در رو که باز کردم، مرجان با عجله وارد شد. — یه چیزی یادم افتاد. — چی؟ کیفش رو روی مبل گذاشت. — اون عکس... مکث کرد. — وقتی داشتم نگاهش می‌کردم، یه چیزی پشت سر اون مرد دیدم. ابروهام بالا رفت. — چی؟ — روی دیوار خونه‌تون یه علامت بود. قلبم دوباره فرو ریخت. عکس رو از روی زمین برداشتم. — کجا؟ مرجان به تصویر اشاره کرد. — اون گوشه. عکس رو جلوی نور گرفتم. پشت سر مرد، روی دیوار کنار پنجره، یک علامت خیلی محو دیده می‌شد. سه خط مورب... و یک دایره‌ی کوچک وسطش. نگاهم روی علامت موند. نمی‌دونستم چرا، اما دیدنش باعث شد سرمای عجیبی از پشت گردنم پایین بره. مرجان آهسته گفت: — جیران... این علامت رو قبلاً دیدی؟ جواب ندادم. چون برای اولین بار، چیزی رو به یاد آورده بودم. یک شب از سال‌ها قبل. وقتی بچه بودم. پدرم با عجله وارد خونه شده بود. و قبل از اینکه منو ببینه، چیزی رو از روی دیوار پاک کرده بود. همین علامت. همین سه خط و همون دایره. چشم‌هام رو بستم. حالا فقط یک سؤال توی سرم می‌چرخید. پدرم از چه چیزی می‌ترسید؟ و چرا کسی بعد از این همه سال، می‌خواست من دوباره به همون گذشته برگردم؟

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت35 #جیران تا آخر شیفت، هر بار صدای قدمی توی راهرو می‌پیچید، ناخودآگاه سرم رو بلند می‌کردم. مرد رو دوباره ندیدم. اما اون پیام هنوز از ذهنم بیرون نرفته بود. «گفتم دنبالش نرو.» دنبال چه کسی؟ و مهم‌تر از اون، چرا من؟ مرجان چند بار خواست چیزی بپرسه، ولی هر بار منصرف شد. آخر وقت، روپوشم رو عوض کردم و کیفم رو روی شونه‌ام انداختم. مرجان هم پشت سرم راه افتاد. — باهات میام. نگاش کردم. — لازم نیست. — گفتم که تنها نمی‌ری. لبخند کمرنگی زدم. — فقط تا جلوی در بیمارستان. — همونم خوبه. از ساختمان بیرون رفتیم. هوا خنک‌تر شده بود و محوطه‌ی بیمارستان کم‌کم خلوت می‌شد. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای موتور از پشت سرمون اومد. مرجان دستم رو گرفت. — وایسا. موتور با سرعت از کنارمون رد شد. چند ثانیه بعد، یه پاکت مشکی روی زمین افتاد. خم شدم و برداشتمش. مرجان با نگرانی نگام کرد. — بازش نکن. انگشت‌هام روی لبه‌ی پاکت موند. — چرا؟ — چون هر چیزی که اون آدم می‌خواد، احتمالاً یه دلیلی داره. به پاکت خیره شدم. حرفش منطقی بود. اما کنجکاوی اجازه نمی‌داد بی‌خیالش بشم. لبه‌ی پاکت رو باز کردم. داخلش فقط یه عکس بود. یه عکس قدیمی. نگاهم روی تصویر ثابت موند. مرد جوانی کنار یه ماشین ایستاده بود. چهره‌اش برام ناآشنا بود. اما ساختمون پشت سرش... نفس توی سینه‌ام گیر کرد. خونه‌ی قدیمی‌مون بود. همون خونه‌ای که بیشتر خاطرات بچگیم توش جا مونده بود. حیاط بزرگی که عصرها توش بازی می‌کردم. پنجره‌ای که پشتش می‌نشستم و منتظر برگشتن پدرم می‌موندم. صدای باز شدن در که می‌اومد، با ذوق خودم رو به حیاط می‌رسوندم. پدرم خسته بود، اما همیشه وقتی من رو می‌دید لبخند می‌زد. گاهی دستم رو می‌گرفت و با خودش تا گوشه‌ی حیاط می‌برد. گاهی هم من رو روی شونه‌هاش می‌ذاشت و صدای خنده‌ام تمام حیاط رو پر می‌کرد. چشم از عکس گرفتم. چرا این مرد کنار خونه‌ی ما بود؟ عکس رو برگردوندم. پشتش فقط یه جمله نوشته شده بود: «قبل از اینکه از گذشته‌ی پدرت چیزی بفهمی، از خودت بپرس چرا سرکان هنوز زنده‌ست.» ابروهام درهم رفت. سرکان؟ اسمش رو که دیدم، تصویر مردی که چند روز قبل توی کافه دیده بودم، توی ذهنم زنده شد. همون چهره. همون نگاه. اما این عکس... مرد داخل عکس سرکان نبود. پس چرا اسم سرکان پشتش نوشته شده بود؟ مرجان عکس رو از دستم گرفت. چند ثانیه بهش خیره موند. — این مرد کیه؟ سرم رو آروم تکون دادم. — نمی‌دونم. — پس چرا عکسش کنار خونه‌تونه؟ نگاهم دوباره روی تصویر نشست. — نمی‌دونم. برای اولین بار، حس کردم گذشته‌ای که همیشه فکر می‌کردم می‌شناسم، شاید اون چیزی نبوده که پدرم بهم نشون داده. مرجان با نگرانی گفت: — جیران، باید اینو به یکی نشون بدیم. عکس رو از دستش گرفتم. — به کی؟ جوابی نداشت. من هم نمی‌دونستم. فقط یه چیز برام روشن بود. کسی که این عکس رو فرستاده بود، چیزهایی درباره‌ی پدرم می‌دونست که من هیچ‌وقت ازشون خبر نداشتم. و حالا اسم سرکان وسط گذشته‌ی پدرم افتاده بود. #دیار در اتاق با ضربه‌ی کوتاهی باز شد. آراس وارد شد. این بار بدون مقدمه جلو اومد و یه پوشه روی میز گذاشت. — اطلاعات تکمیلی سرکان. نگاهم رو از روی صفحه برداشتم. — بگو. آراس پوشه رو باز کرد. — سرکان دیشب وارد شهر شده. — کجاست؟ — هنوز دقیق مشخص نیست. نگاهم سرد شد. — یعنی چی هنوز مشخص نیست؟ آراس مکث کرد. — افرادمون پیداش نکردن. پشتم رو به صندلی تکیه دادم. چند ثانیه سکوت کردم. — دوباره پیداش کنید. — چشم. آراس خواست بیرون بره که صداش کردم. — آراس. ایستاد. — درباره‌ی دختر حیدر؟ — هنوز همون بیمارستانه. نگاهم روی پوشه برگشت. — کسی نزدیکش شده؟ — تا جایی که فهمیدیم، نه. فکم رو کمی روی هم فشار دادم. — «تا جایی که فهمیدیم» جواب نیست. آراس سرش رو پایین انداخت. — بررسی می‌کنم. — همین الان. — چشم، رئیس. از اتاق بیرون رفت. دوباره سکوت همه‌جا رو گرفت. چشمم روی اسم سرکان موند. سال‌ها بود هیچ‌کس جرئت نکرده بود این پرونده رو دوباره باز کنه. حالا سرکان برگشته بود. و من از برگشتنش خوشم نمی‌اومد. گوشی روی میز لرزید. شماره‌ی ناشناس بود. پیام رو باز کردم. فقط یه عکس بود. عکس دختر حیدر توی محوطه‌ی بیمارستان. چند ثانیه به تصویر خیره موندم. فکم سفت شد. کسی داشت اون رو زیر نظر می‌گرفت. گوشی رو روی میز گذاشتم. همون لحظه آراس دوباره وارد اتاق شد. نگاهش کردم. — ماشین رو آماده کن. آراس مکث کرد. — کجا می‌ریم؟ نگاهم رو بالا آوردم. — بیمارستان. چیزی نپرسید. می‌دونست وقتی لحنم این‌طوری می‌شه، سؤال اضافه فقط وقت تلف کردنه. پوشه رو برداشتم و از پشت میز بلند شدم. این بار فقط مسئله‌ی سرکان نبود. یکی داشت خیلی نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بازی می‌کرد. و من از بازی‌ای که قوانینش رو نمی‌دونستم، متنفر بودم.

بی زحمت جواب بدین بدونم

پارت های امشب تقدیمتون....❤️

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت34 #دیار در اتاق با دو ضربه باز شد. آراس بود. — رئیس، گزارش جدید سرکان آماده‌ست. — بذار. پوشه را روی میز گذاشت. — درباره‌ی مادرش هم اطلاعات بیشتری گرفتیم. نگاهم را از پرونده برنداشتم. — بعداً. — چشم. آراس از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد، صدای قدم‌های دیگری در راهرو پیچید. این بار منتظر نماندم. — بیا. نورا وارد شد. لباسش ساده اما مرتب بود و موهایش را باز گذاشته بود. مستقیم به سمت میز آمد و بدون حرف، چند ثانیه نگاهم کرد. — چند روزه پیدات نیست. — سرم شلوغه. — می‌دونم. کنار میز ایستاد. نگاهش روی صورتم ماند. — ولی می‌تونستی حداقل یه بار زنگ بزنی. پرونده را بستم. — برای چی؟ لبخند خیلی آرامی زد. — برای اینکه بدونم هنوز یادت هست من وجود دارم. — هستی. همین. یک کلمه. اما نورا لبخندش را از دست نداد. — همین؟ — چی می‌خوای بشنوی؟ نورا کمی نزدیک‌تر شد. — هیچی. چند لحظه سکوت کرد. — فقط دلم برات تنگ شده بود. نگاهم سرد ماند. — نورا. — هوم؟ — الان وقتش نیست. می‌دانست منظورم چیست. اما به‌جای اینکه ناراحت شود، لبخند محوی زد. — تو همیشه برای همه‌چیز وقت نداری. — درست می‌گی. نورا نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره به من خیره شد. — امشب پنت‌هاوس میای؟ — نمی‌دونم. — من می‌رم. جوابی ندادم. — شاید منتظرت بمونم. — منتظر نباش. لبخند زد. — می‌دونم که میای. — مطمئن نباش. — من روی تو شرط نمی‌بندم. یک قدم عقب رفت. — من فقط می‌شناسمت. در را باز کرد. قبل از خروج برگشت و نگاه کوتاهی به من انداخت. — شب بخیر. — شب بخیر. در بسته شد. دوباره تنها ماندم. پرونده را باز کردم. اما این بار ذهنم جای دیگری بود. نه به خاطر نورا. به خاطر نامی که روی اولین صفحه‌ی پرونده نوشته شده بود. سرکان دمیر. #جیران ظهر، وقتی از بخش بیرون آمدم، مرجان کنار پنجره ایستاده بود. — جیران. — جانم؟ — یه نفر دنبالته. ایستادم. — کی؟ مرجان به سمت راهرو اشاره کرد. — اون مرد رو می‌بینی؟ نگاهم را چرخاندم. مردی با لباس تیره چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. همین که چشمم به او افتاد، برگشت و از راهرو دور شد. قلبم تند زد. — همونه؟ مرجان سر تکان داد. — از وقتی اومدی، دوبار دیدمش. — چرا بهم نگفتی؟ — می‌خواستم مطمئن بشم. گوشی‌ام را از جیبم بیرون آوردم. همان شماره‌ی ناشناس دوباره پیام داده بود. این بار فقط یک جمله: «گفتم دنبالش نرو.» نگاهم روی صفحه خشک شد. مرجان آرام گفت: — جیران... چی نوشته؟ گوشی را خاموش کردم. — هیچی. — جیران. به مردی که از انتهای راهرو ناپدید شده بود نگاه کردم. بعد آرام گفتم: — باید بفهمم کیه. مرجان دستم را گرفت. — پس تنها نمی‌ری. نگاهش کردم. برای اولین بار، ترس را در چشمانش دیدم. اما چیزی که نمی‌دانستم این بود که... آن مرد فقط برای ترساندن من نیامده بود. او منتظر لحظه‌ای بود که من تنها بمانم.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت33 #جیران وقتی به خانه رسیدم، چراغ اتاق مامان هنوز روشن بود. کیفم را روی مبل گذاشتم و به سمت اتاقش رفتم. در نیمه‌باز بود. — مامان؟ صدایش از کنار پنجره آمد: — اومدی؟ وارد شدم. کنار پنجره ایستاده بود و پرده را کنار زده بود. — چرا هنوز بیداری؟ — منتظرت بودم. چند لحظه نگاهش کردم. — چیزی شده؟ پرده را رها کرد و برگشت. — مسیح رو دیدی؟ متعجب شدم. — آره. چرا؟ — درباره‌ی نامه چیزی بهش گفتی؟ سرم را تکان دادم. — نه. نفسش را آرام بیرون داد. — خوبه. اخم کردم. — چرا خوبه؟ جوابی نداد. — مامان، تو یه چیزایی می‌دونی که من نمی‌دونم. — جیران... — نه، این بار نمی‌خوام بگی «چیزی نیست». سکوت کرد. — من نامه‌ی بابا رو خوندم. درباره‌ی گذشته نوشته. درباره‌ی کاراهان‌ها هم نوشته. چشم‌های مامان برای لحظه‌ای تغییر کرد. — چی نوشته؟ — اینکه قبل از اینکه درباره‌شون قضاوت کنم، خوب فکر کنم. مامان چیزی نگفت. — پس تو هم ازشون چیزی می‌دونی. — من فقط می‌دونم گذشته‌ی پدرت ساده نبوده. — بیمارستان قدیمی کجاست؟ رنگ صورتش پرید. — چرا می‌پرسی؟ — چون بابا آخرین بار اونجا دیده شده. — جیران، بی‌خیالش شو. — نمی‌تونم. — اونجا جای امنی نیست. — از کجا می‌دونی؟ سکوت کرد. چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم. آرام گفتم: — فردا می‌رم. — نه. — مامان... — گفتم نه. برای اولین بار صدایش آن‌قدر جدی بود که چیزی نگفتم. اما تصمیمم را گرفته بودم. #راوی آن شب، جیران خوابش نبرد. نامه‌ی حیدر روی میز کنار تختش بود. چند بار آن را خواند. اما هر بار یک جمله بیشتر از بقیه ذهنش را درگیر می‌کرد: «اگر کسی درباره‌ی گذشته ازت سؤال کرد، عجله نکن که جواب بدی.» گوشی‌اش روشن شد. پیامی از مرجان بود: «فردا صبح شیفت داریم. دیر نکنی خانم دکتر 😑» لبخند کوچکی زد و جواب داد: «تو اول خودت دیر نیا.» چند ثانیه بعد جواب آمد: «من؟ محاله.» جیران گوشی را کنار گذاشت. برای چند لحظه ذهنش از همه‌چیز خالی شد. اما گوشی دوباره لرزید. این بار شماره ناشناس بود. پیام را باز کرد. فقط یک جمله: «بیمارستان قدیمی رو فراموش کن.» لبخند از روی صورتش محو شد. چند ثانیه به صفحه خیره ماند. نه جواب داد. نه پیام را برای کسی فرستاد. فقط گوشی را خاموش کرد. حالا مطمئن بود. کسی از تصمیمش خبر داشت. #دیار آراس وارد اتاق شد. این بار قبل از ورود دو ضربه به در زد. — رئیس. نگاهم را از روی پرونده برداشتم. — بگو. — یه نفر سراغ دختر حیدر رو گرفته. — کی؟ — هنوز مشخص نیست. — کجا؟ — اطراف بیمارستان دیده شده. نگاهم سرد شد. — نزدیکش شده؟ — نه. فقط چند بار اطراف بیمارستان بوده. آراس گوشی‌اش را روی میز گذاشت. عکس مردی را نشانم داد. صورتش واضح نبود. — بیشتر تحقیق کنید. — چشم. گوشی را روی میز گذاشتم. — و آراس... — بله؟ — کسی بدون اطلاع من وارد این ماجرا نمی‌شه. — حتی افراد خودمون؟ نگاهم را بالا آوردم. — مخصوصاً افراد خودمون. — فهمیدم، رئیس. آراس از اتاق بیرون رفت. تنها ماندم. نگاهم دوباره روی عکس افتاد. مرد ناشناس. بیمارستان. دختر حیدر. و حالا کسی که او را زیر نظر گرفته بود. هنوز نمی‌دانستم این آدم چه می‌خواهد. اما یک چیز برایم روشن بود. اگر کسی قصد داشت از گذشته‌ی حیدر به او برسد... باید اول از من عبور می‌کرد.

پارتای امشب🖤

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت32 #جیران شیفتم تازه تمام شده بود که از بیمارستان بیرون آمدم. مرجان کنار در ایستاده بود و منتظرم بود. — بالاخره خانم دکتر آزاد شد. لبخند زدم. — تو هنوز نرفتی؟ — منتظرت بودم. — چرا؟ قبل از اینکه جواب بدهد، صدای آشنایی از پشت سرم آمد. — بالاخره پیدات کردم. برگشتم. مسیح بود. لبخند روی صورتم نشست. — تو اینجا چی کار می‌کنی؟ — اومدم ببینمت. — بدون خبر؟ — اگه خبر می‌دادم که دیگه سورپرایز نمی‌شد. سرم را تکان دادم. — هنوز هم همونی. مسیح خندید. — سلام، دخترخاله. — سلام، پسرخاله. مرجان که کنارم ایستاده بود، با تعجب به ما نگاه کرد. — شما فامیلید؟ مسیح لبخند زد. — بله. پسرخاله‌شم. مرجان دستش را جلو آورد. — من مرجانم. — مسیح. با هم دست دادند. مرجان رو به من کرد. — چرا تا حالا نگفته بودی پسرخاله داری؟ — مگه باید فهرست فامیل رو تحویلت می‌دادم؟ — خب حداقل می‌گفتی! مسیح خندید. — فکر کنم زیاد سؤال می‌پرسه. مرجان سریع گفت: — فقط وقتی چیزی برام جالب باشه. جیران خندید. — یعنی همیشه. — خیلی ممنون. هر سه خندیدیم. چند لحظه همه‌چیز عادی بود. همان چیزی که این روزها بیشتر از هر چیزی به آن احتیاج داشتم. مسیح نگاهش را به من دوخت. — خاله لیلی خوبه؟ لبخندم کم‌رنگ شد. — چرا پرسیدی؟ — مامانم باهاش حرف زده بود. — درباره‌ی چی؟ مسیح کمی مکث کرد. — درباره‌ی حیدر. اسم پدرم که آمد، سکوت کوتاهی بینمان افتاد. مرجان هم چیزی نگفت. مسیح ادامه داد: — نمی‌خوام فضولی کنم. فقط مامانم می‌گفت حال خاله خوب نیست. نگاهم را پایین انداختم. — چند روزه همین‌طوره. — اتفاقی افتاده؟ چند لحظه مردد ماندم. نمی‌خواستم چیزی بگویم. نه هنوز. — یه سری مسائل قدیمی دوباره پیش اومده. مسیح با دقت نگاهم کرد. — مربوط به پدرت؟ سرم را آرام تکان دادم. — آره. مسیح چیزی نگفت. فقط آرام گفت: — اگه کاری از دستم برمیاد، بگو. لبخند کمرنگی زدم. — ممنون. مرجان دست‌هایش را به هم زد. — خب، حالا که دیدار خانوادگی تموم شد، بریم یه چیزی بخوریم؟ مسیح خندید. — تو همیشه این‌قدر سریع گرسنه می‌شی؟ مرجان با جدیت گفت: — من وقتی استرس می‌گیرم غذا می‌خورم. جیران نگاهش کرد. — تو همیشه استرس داری. — دقیقاً. خنده‌مان دوباره بلند شد. چند دقیقه بعد، هر سه به سمت کافه‌ی روبه‌روی بیمارستان راه افتادیم. اما هنوز نمی‌دانستم این دیدار ساده... قرار است خیلی زود مرا به بخشی از گذشته‌ای وصل کند که سال‌ها از آن بی‌خبر بودم. #راوی در کافه، مرجان مشغول حرف زدن بود و مسیح بیشتر گوش می‌داد. جیران اما حواسش جای دیگری بود. دستش ناخودآگاه روی کیفش رفت. نامه‌ی حیدر هنوز آنجا بود. مرجان متوجه شد. — دوباره داری به همون نامه فکر می‌کنی؟ جیران نگاهش کرد. — از کجا فهمیدی؟ — چون از وقتی اومدیم، سه بار به کیفت نگاه کردی. مسیح با تعجب پرسید: — چه نامه‌ای؟ جیران برای لحظه‌ای ساکت ماند. مرجان نگاهش کرد. مسیح هم منتظر جواب بود. جیران آهسته گفت: — یه نامه از بابامه. مسیح جدی شد. — از حیدر؟ — آره. — چی نوشته؟ جیران سرش را تکان داد. — هنوز نمی‌دونم باید همه‌ش رو برای کسی تعریف کنم یا نه. مسیح بدون اصرار گفت: — پس نگو. جیران برای لحظه‌ای نگاهش کرد. انتظار نداشت این‌قدر راحت از سؤالش بگذرد. مسیح ادامه داد: — هر چیزی که هست، وقتی خودت آماده بودی تعریف کن. جیران لبخند کوچکی زد. — ممنون. #دیار آراس روبه‌رویم ایستاده بود. پوشه‌ای در دست داشت. — رئیس، درباره‌ی سرکان یه چیز جدید پیدا کردیم. نگاهم را از روی پرونده برداشتم. — بگو. پوشه را روی میز گذاشت. — مادرش، نازلی کاراهان، هنوز زنده‌ست. چشمم روی اسم ثابت ماند. — کجاست؟ — تهران. — سرکان؟ — هنوز پیداش نکردیم. — پیداش کنید. — چشم. آراس چند ثانیه مکث کرد. — یه مورد دیگه هم هست. نگاهش کردم. — سرکان قبل از خروج از استانبول، با یکی از افراد قدیمی خانواده در ارتباط بوده. برگه را جلویم گذاشت. اسم را خواندم. این مرد را می‌شناختم. سال‌ها پیش بارها در خانه‌ی ما دیده بودمش. پس سرکان فقط یک آشنای قدیمی نبود. او از آدم‌هایی بود که زمانی به خانواده‌ی کاراهان نزدیک بودند. برگه را روی میز گذاشتم. — ارتباطشون رو کامل دربیار. — باشه. آراس خواست برود. — آراس. برگشت. — بله، رئیس؟ — درباره‌ی دختر حیدر، هیچ‌چیز از این تحقیقات به بیرون درز نکنه. — متوجه شدم. — و تا وقتی خودم نگفتم، کسی بهش نزدیک نمی‌شه. آراس سر تکان داد. — چشم. از اتاق بیرون رفت. نگاهم روی پرونده ماند. سرکان. نازلی. حیدر. سه اسم که بعد از دوازده سال دوباره کنار هم قرار گرفته بودند. اما هنوز یک اسم در این میان بود که نمی‌دانستم چرا وارد این بازی شده است. جیران.

— با کی؟ آراس برگه را جلو کشید. اسم را که دیدم، چند لحظه چیزی نگفتم. اسم یکی از افراد قدیمی خانواده بود. کسی که سال‌ها بود خبری از او نداشتیم. آرام پرسیدم: — این شماره هنوز فعاله؟ — نه. — پیداش کن. — باشه. آراس برگه‌ها را جمع کرد. خواست برود که گفتم: — آراس. برگشت. — بله؟ — درباره‌ی این پرونده با کسی حرف نمی‌زنی. — فهمیدم. از اتاق بیرون رفت. نگاهم دوباره روی عکس ماند. سرکان دمیر. دوازده سال ناپدید شده بود. حالا برگشته بود. و درست هم‌زمان با برگشتنش، گذشته‌ی حیدر هم دوباره زنده شده بود. اما یک چیز بیشتر از همه ذهنم را درگیر می‌کرد. سرکان چرا بعد از این همه سال، سراغ دختر حیدر رفته بود؟ #پایان_پارت31

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت31 #جیران چند ثانیه به پاکت خیره ماندم. اسمم روی آن بود. با دست‌خط پدرم. انگشت‌هایم را روی نوشته کشیدم. بعد آرام پاکت را باز کردم. یک برگه‌ی تاخورده داخلش بود. بازش کردم. خط اول را که دیدم، نفسم حبس شد. «جیران، شاید هیچ‌وقت لازم نباشه این نامه رو بخونی. اما اگر روزی به دستت رسید، بدون که دلیلی داشته که این حرف‌ها رو برات نوشته‌ام. مدتیه اتفاق‌هایی می‌افته که نمی‌تونم نادیده‌شون بگیرم. آدم‌هایی که سال‌ها ازشون دور بودم، دوباره پیداشون شده‌اند و بعضی چیزهایی که فکر می‌کردم تموم شده، دوباره برگشته. از تو نمی‌خوام چیزی رو باور کنی؛ فقط می‌خوام قبل از هر تصمیمی، همه‌چیز رو بدونی. اگر کسی درباره‌ی گذشته ازت سؤال کرد، عجله نکن که جواب بدی. و اگر اسمی از خانواده‌ی کاراهان شنیدی، قبل از اینکه درباره‌شون قضاوت کنی، خوب فکر کن. بعضی دشمنی‌ها از چیزی که به نظر می‌رسن قدیمی‌ترن. و بعضی آدم‌ها... آن کسی نیستند که خودشان را نشان می‌دهند.» چشم‌هایم روی آخرین جمله ماند. کاغذ را پایین آوردم. — مامان... لیلی چیزی نگفت. — بابا اینو کی نوشته؟ — چند وقت قبل از مرگش. — چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟ لیلی نگاهش را از من گرفت. — چون فکر می‌کردم اگر ندونی، در امان می‌مونی. تلخ خندیدم. — و الان؟ نگاهم کرد. — الان دیگه نمی‌دونم. دوباره به نامه نگاه کردم. — اینجا نوشته درباره‌ی کاراهان‌ها عجله نکنم. لیلی سکوت کرد. — یعنی بابا دشمنشون بود؟ لب‌هایش را به هم فشرد. — من نگفتم چنین چیزی. — ولی از جواب دادن هم فرار می‌کنی. چشم‌هایش پر از اشک شد. — چون بعضی جواب‌ها می‌تونن زندگی آدم رو عوض کنن. نامه را تا کردم. — زندگی من همین الان عوض شده. لیلی چیزی نگفت. من بلند شدم. — آخرین جایی که بابا رو زنده دیدی کجا بود؟ صورتش درهم رفت. — چرا می‌پرسی؟ — چون خودش نوشته اگر خواستم دنبال حقیقت بگردم، باید از گذشته شروع کنم. لیلی چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آهسته گفت: — بیمارستان قدیمی. — همون جایی که... — آره. مکث کرد. — آخرین باری که حیدر رو دیدم، همون‌جا بود. تصمیمم را گرفته بودم. — فردا می‌ریم اونجا. لیلی فوراً گفت: — نه. — چرا؟ — اونجا امن نیست. — از کجا می‌دونی؟ جوابی نداد. و همین سکوتش بیشتر از هر جوابی نگرانم کرد. #راوی صبح، بیمارستان شلوغ‌تر از همیشه بود. جیران با عجله وارد بخش شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای آشنایی از پشت سرش آمد: — بالاخره پیدات شد! برگشت. مرجان با دو لیوان قهوه ایستاده بود. جیران لبخند زد. — فکر کردم امروز نیستی. — من غیبت کنم؟ اون‌وقت کی حواسش به تو باشه؟ یکی از لیوان‌ها را به دست جیران داد. — بگیر. — ممنون. مرجان چند لحظه نگاهش کرد. — یه چیزی شده. جیران قهوه را مزه کرد. — نه. — من هنوز چیزی نپرسیدم. جیران لبخند زد. — از قیافت معلوم بود می‌خوای بپرسی. مرجان دست به سینه شد. — خب؟ — بعداً می‌گم. — یعنی واقعاً یه چیزی شده. — مرجان... — باشه، باشه. فعلاً ولت می‌کنم. جیران خندید. همان لحظه یکی از پرستارها صدایش زد: — دکتر جیران؟ — بله؟ — بیمار اتاق سه منتظر شماست. جیران سر تکان داد. — الان میام. مرجان کنار رفت. — برو خانم دکتر. بعداً حسابی حرف داریم. جیران لبخندی زد و وارد بخش شد. اما چند دقیقه بعد، وقتی از اتاق بیمار بیرون آمد، مردی را دید که انتهای راهرو ایستاده بود. ناشناس بود. چند لحظه نگاهش کرد. مرد هم نگاهش را از او نگرفت. بعد آرام برگشت و از در خروجی بیرون رفت. جیران چند ثانیه همان‌جا ایستاد. حس عجیبی داشت. انگار آن نگاه را جایی دیده بود. اما هرچه فکر کرد، چیزی به یادش نیامد. #دیار پوشه‌ی سرکان روی میز باز بود. آراس روبه‌رویم ایستاده بود. — یه چیز دیگه هم پیدا کردم. نگاهم را از برگه برنداشتم. — بگو. یک پرونده‌ی قدیمی روی میز گذاشت. — درباره‌ی مادر سرکان. نگاهم بالا آمد. — اسم؟ — نازلی کاراهان. چند ثانیه سکوت کردم. برگه را برداشتم. اسم برایم آشنا بود. خیلی آشنا. آراس ادامه داد: — بعد از ازدواجش با مردی از خاندان دمیر، ارتباطش با خانواده قطع شده. — کامل؟ — تقریباً. برگه‌ی دیگری جلویم گذاشت. — ولی یه سری اسناد قدیمی هست که نشون می‌ده سرکان چند سالی رفت‌وآمد داشته. عکس را برداشتم. نازلی کنار پدرم ایستاده بود. و کمی دورتر... سرکان. نگاهم روی عکس ماند. پس سرکان برای خانواده غریبه نبود. آراس گفت: — رئیس، یه چیز دیگه. نگاهش کردم. — سرکان سه روز قبل از مرگ حیدر باهاش تماس داشته. — می‌دونم. — ولی یه تماس دیگه هم هست. ابرویم کمی بالا رفت.

اینم سه پارت امشب تقدیم نگاه زیباتون..🤍

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت30 #راوی لیلی هنوز جیران را در آغوش گرفته بود. صورتش رنگ نداشت و دست‌هایش می‌لرزید. جیران آرام از آغوش مادرش فاصله گرفت. — چی به سرت آوردن؟ لیلی نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. — الان نه. — مامان... — جیران، اینجا جای حرف زدن نیست. جیران اخم کرد. — پس کجا؟ لیلی چیزی نگفت. دیار که چند قدم دورتر ایستاده بود، گفت: — می‌ریم عمارت. جیران برگشت سمتش. — من می‌خوام با مامانم برگردم خونه. دیار نگاهش کرد. — خونه‌تون دیگه امن نیست. — از کجا معلوم اینجا امن باشه؟ — معلوم نیست. جیران با تعجب نگاهش کرد. — پس چرا باید بیام؟ دیار بدون مکث گفت: — چون حداقل می‌دونم اینجا چه کسی وارد می‌شه و چه کسی نه. جیران چیزی نگفت. لیلی دست دخترش را گرفت. — جیران، گوش کن. — چی؟ لیلی نگاهش را به دیار دوخت. — باید بری. جیران با ناباوری گفت: — تو هم میای؟ لیلی مکث کرد. — آره. #جیران تمام مسیر برگشت، دست مامانم توی دستم بود. اما یک چیز ذهنم را رها نمی‌کرد. سرکان. آن دیدار کوتاه در کافه. حرف‌هایش. نگاهش. حالا می‌فهمیدم چرا آن‌قدر درباره‌ی بابا سؤال می‌کرد. وقتی ماشین وارد محوطه‌ی عمارت شد، پیاده شدم. مامان کنارم بود. آراس جلوتر رفت. دیار از ماشین خودش پیاده شد، اما حتی نگاهم نکرد. من هم ترجیح دادم به او نگاه نکنم. داخل اتاق، مامان روی تخت نشست. کنارش نشستم. — حالا دیگه باید همه‌چیز رو بهم بگی. لیلی نگاهش را پایین انداخت. — درباره‌ی چی؟ — بابا. دستش لرزید. — جیران... — نه مامان. صدایم شکست. — من دیگه نمی‌تونم هر بار یه تکه از گذشته رو بفهمم و بعد دوباره هیچ‌کس جوابم رو نده. لیلی چشم‌هایش را بست. — بعضی چیزها رو اگر بدونی... مکث کرد. — دیگه نمی‌تونی مثل قبل زندگی کنی. — الانم زندگیم مثل قبل نیست... چشم‌هایش را باز کرد. برای چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد آرام گفت: — پدرت قبل از مرگش از یک نفر می‌ترسید. قلبم فرو ریخت. — کی؟ لیلی جواب نداد. — مامان، کی؟ صدای در آمد. هر دو برگشتیم. در باز شد. دیار بود. نگاهش مستقیم روی مادرم قرار گرفت. — اسمش رو بهش نگفتی؟ لیلی رنگش پرید. من به دیار نگاه کردم. — تو از کجا می‌دونی؟ دیار چیزی نگفت. فقط به مادرم نگاه کرد. — هنوز هم می‌خوای ازش پنهانش کنی؟ لیلی با ترس گفت: — دیار... او قدمی جلو آمد. — دوازده سال گذشته. مادرم لب‌هایش را به هم فشرد. دیار ادامه داد: — دیگه وقتشه حقیقت رو بهش بگی. من بین آن دو نگاه می‌کردم. هیچ‌چیز نمی‌فهمیدم. — چه حقیقتی؟ هیچ‌کدام جواب ندادند. دیار برگشت سمت در. اما درست قبل از خروج، گفت: — بهتره این بار خودت براش تعریف کنی. در بسته شد. چند ثانیه سکوت مطلق اتاق را گرفت. به مادرم نگاه کردم. — مامان... چشم‌هایش پر از اشک شد. بلند شد و به سمت کمد رفت. کشوی پایینی را باز کرد. از داخلش یک پاکت قدیمی بیرون آورد. پاکتی که رنگش از گذشت سال‌ها زرد شده بود. آن را به طرفم گرفت. — اینو حیدر شب قبل از مرگش به من داد. پاکت را گرفتم. اسم روی آن را که دیدم، نفسم بند آمد. با خط پدرم نوشته شده بود: «جیران، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی کاراهان ها را دیده‌ای.» سرم را بالا آوردم. مامان فقط نگاهم می‌کرد. و برای اولین بار... اسم کاراهان ها در کنار اسم پدرم، معنای دیگری پیدا کرد. #پایان_پارت30

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت29 #دیار چند ثانیه به لیلی خیره ماندم. — اسمش؟ لیلی لب‌هایش را به هم فشرد. — نمی‌تونم بگم. نگاهم سرد شد. — لیلی، من برای شنیدن حرف‌های نصفه وقت ندارم. زن سرش را پایین انداخت. — اگه بفهمه من حرف زدم، جیران رو می‌کشه. — کسی بدون اجازه‌ی من بهش نزدیک نمی‌شه. لیلی با تلخی خندید. — شما هنوز نمی‌دونین با کی طرفین. — پس تو می‌دونی. سکوت کرد. یک قدم جلو رفتم. — اسمش. لیلی بالاخره با صدای لرزان گفت: — سرکان. نگاهم روی صورتش ثابت ماند. سرکان دمیر. همان اسمی که مدت‌ها بود دنبالش بودیم. — سرکان دنبال دخترته؟ لیلی سر تکان داد. — فقط اون نیست. — پس کی؟ قبل از اینکه جواب بدهد، صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد. دیوار لرزید. لیلی وحشت‌زده گفت: — پیدامون کردن! اسلحه‌ام را برداشتم. — اینجا بمون. در را باز کردم. یکی از افرادم با عجله خودش را به من رساند. — آقا، ورودی شرقی منفجر شده. — چند نفر؟ — دقیق نمی‌دونیم. — دختر حیدر؟ مرد مکث کرد. — هنوز توی ماشینه. — مطمئنی؟ — آره. برگشتم سمت لیلی. — می‌ریم پیش دخترت. #جیران صدای انفجار باعث شد تمام بدنم بلرزد. چند ثانیه حتی نتوانستم نفس بکشم. بعد فقط یک چیز به ذهنم رسید. مامان. در ماشین را باز کردم. — خانم، صبر کنید! صدای نگهبان را نادیده گرفتم و پیاده شدم. — جیران! آراس از دور صدایم زد. اما من دویدم. — مامان! نمی‌دانستم انبار کدام طرف است. فقط می‌خواستم پیدایش کنم. صدای شلیک‌ها از داخل محوطه می‌آمد. ناگهان مردی از کنار دیوار بیرون آمد. اسلحه در دستش بود. چشم‌هایش مستقیم روی من ثابت شد. خشکم زد. مرد اسلحه را بالا آورد. قبل از اینکه فرصت کنم حتی قدمی بردارم، صدای شلیک بلند شد. مرد روی زمین افتاد. دستم را کسی محکم گرفت. — گفتم داخل ماشین بمون. صدای دیار بود. دستم را رها کرد. نگاهش کردم. — مامانم کجاست؟ — داخل انباره. خواستم به سمت انبار بروم. دستش جلوی راهم قرار گرفت. — نه. — باید برم پیشش. — هنوز امن نیست. — دو روزه ندیدمش! — و اگه الان بری و دوباره مجبور بشم جنازه‌ی یکی رو از اونجا بیرون بکشم چی؟ حرفش باعث شد ساکت شوم. نگاهش همچنان سرد بود. — همین‌جا می‌مونی. چند ثانیه به او خیره شدم. این مرد عادت داشت دستور بدهد. و انگار اصلاً برایش مهم نبود کسی از دستورش خوشش می‌آید یا نه. صدای قدم‌های چند نفر از سمت انبار آمد. یکی از افراد دیار با عجله نزدیک شد. — آقا، یه ماشین از پشت انبار فرار کرد. دیار پرسید: — پلاک؟ مرد شماره را گفت. نگاه دیار تغییر کرد. — سرکان. با شنیدن اسمش، قلبم فرو ریخت. سرکان. همان مردی که چند وقت پیش در کافه دیده بودمش. همان مردی که آن روز درباره‌ی پدرم سؤال‌هایی پرسیده بود. حالا همه‌چیز داشت شکل دیگری پیدا می‌کرد. دیار متوجه تغییر چهره‌ام شد. — می‌شناسیش؟ چند لحظه سکوت کردم. — قبلاً دیدمش. — کجا؟ — کافه. — تنها بودی؟ — آره. دیار چند ثانیه نگاهم کرد. چیزی نگفت. فقط رو به آراس کرد. — برو دنبالش. آراس بدون مکث گفت: — چشم و سریع به سمت ماشینش رفت. من هنوز به مسیر رفتنش نگاه می‌کردم. دیار کنارم ایستاده بود. — اون روز چی ازت پرسید؟ نگاهش کردم. — درباره‌ی بابام. — چی گفت؟ — گفت حیدر رو می‌شناخته. دیار چیزی نگفت. اما نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم ماند. بعد صدای زنی از داخل انبار بلند شد. — جیران! نفسم بند آمد. — مامان! خواستم بدوم. این بار دیار کنار نرفت. فقط گفت: — حالا می‌تونی بری. و من بدون اینکه حتی یک لحظه مکث کنم، به سمت صدای مادرم دویدم. #دیار لیلی را که دیدم، وضعیتش بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم. اما هنوز رنگش پریده بود. جیران خودش را به مادرش رساند. — مامان! لیلی دخترش را محکم در آغوش گرفت. من چند قدم عقب‌تر ایستادم. صدای گریه‌ی جیران در فضای انبار پیچیده بود. لیلی سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چشم‌هایش هنوز ترسیده بود. اما این بار چیزی نگفت. فقط جیران را محکم‌تر در آغوش گرفت. گوشی‌ام زنگ خورد. آراس بود. جواب دادم. — هوم؟ صدایش از آن طرف خط آمد: — فرار کرد. — کجا؟ — ماشین رو رها کرده. ردش رو گم کردیم. چند ثانیه سکوت کردم. — پیداش کن. — دارم می‌گردم. تماس را قطع کردم. نگاهم به جیران افتاد. سرش روی شانه‌ی مادرش بود. اشک‌هایش را پاک می‌کرد. برای چند ثانیه نگاهم روی او ماند. بعد نگاهم را برگرداندم. این ماجرا تازه شروع شده بود.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت28 #جیران ماشین ناگهان ترمز کرد. دستم را به صندلی گرفتم. — چی شد؟ آراس از آینه نگاهی به بیرون انداخت. — یه لحظه صبر کن. صدای بی‌سیم یکی از افراد کاراهان از جلوی ماشین آمد. — مسیر جلو امن نیست. آراس سریع پیاده شد. من هم خواستم دنبالش بروم که در همان لحظه در ماشین باز شد. — خانم، داخل بمونید. — مادرم اونجاست! — می‌دونیم، ولی فعلاً نمی‌تونید پیاده بشید. با عصبانیت گفتم: — من دو روزه منتظرم! مرد چیزی نگفت. از شیشه‌ی ماشین به جلو نگاه کردم. چند خودرو با فاصله ایستاده بودند. دیار از ماشین خودش پیاده شده بود. دوروبرش چند مرد ایستاده بودند. حتی از فاصله‌ی دور هم می‌شد فهمید هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بی‌دلیل با او حرف بزند. آراس به سمتش رفت. چند جمله با هم ردوبدل کردند. دیار ناگهان سرش را به سمت ماشین من چرخاند. نگاهمان برای یک لحظه به هم افتاد. فوراً نگاهم را برگرداندم. صدای آراس از بیرون آمد: — جیران! شیشه را پایین کشیدم. — چی؟ — تا وقتی نگفتم، از ماشین پیاده نشو. — ولی... — جیران، فقط این یکی رو گوش کن. با بی‌میلی سر تکان دادم. آراس برگشت سمت دیار. دیار چیزی در گوش یکی از افرادش گفت. مرد سریع از آنجا دور شد. چند دقیقه بعد، صدای شلیک از سمت انبار بلند شد. خشکم زد. — مامان... خواستم در را باز کنم. مردی که کنار ماشین ایستاده بود، جلوی در را گرفت. — نه! — ولم کن! مادرم اونجاست! — آقا دستور داده هیچ‌کس پیاده نشه! اشک توی چشم‌هایم جمع شد. — اگه بلایی سرش بیاد چی؟ مرد جواب نداد. دوباره صدای شلیک آمد. این بار نزدیک‌تر. قلبم دیوانه‌وار می‌زد. #راوی داخل انبار، درگیری در چند ثانیه شدت گرفت. مردان دیار از دو طرف وارد شدند. صدای فریاد و شلیک در فضای بسته پیچید. دیار آرام و بدون مکث جلو می‌رفت. یکی از افرادش نزدیک شد. — آقا، طبقه‌ی بالا پاکه. دیار گفت: — لیلی؟ — هنوز پیداش نکردیم. دیار نگاهش را به انتهای سالن دوخت. — پس ادامه بدین. مرد سر تکان داد. ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد. — آقااا او برگشت. یکی از افرادش زخمی روی زمین افتاده بود. مردی مسلح از پشت ستون بیرون آمد. اسلحه‌اش را بالا آورد. اما قبل از اینکه شلیک کند، دیار سریع اسلحه‌اش را بیرون کشید. صدای گلوله در انبار پیچید. مرد روی زمین افتاد. دیار بدون مکث گفت: — طبقه‌ی بالا رو بگردید. یکی از افراد با عجله گفت: — آقا! دیار برگشت. مرد با اشاره به راهروی باریک انتهای انبار گفت: — اونجاست. دیار به سمت راهرو رفت. در انتهای آن، دری نیمه‌باز دیده می‌شد. دستش روی دستگیره قرار گرفت. در را باز کرد. و بالاخره... لیلی را دید. دست‌هایش بسته بود. صورتش زخمی شده بود. اما زنده بود. دیار نزدیک رفت. — لیلی. زن سرش را بالا آورد. چشم‌هایش با دیدن دیار پر از ترس شد. — جیران... دیار ابرو در هم کشید. — دخترت بیرونه. لیلی با صدای لرزان گفت: — نباید می‌آوردینش اینجا. دیار مکث کرد. — چرا؟ لیلی با ترس به پشت سر او نگاه کرد. — چون اونا فقط دنبال من نیستن. صدای دیار سرد شد. — پس دنبال کی‌ان؟ لیلی لب‌های خشکیده‌اش را به هم فشرد. — دنبال دخترم. دیار چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: — کسی پیداش نمیکنه.. اما لیلی با وحشت سرش را تکان داد. — شما نمی‌فهمین... — چی رو؟. لیلی آرام گفت: — کسی که دنبال جیرانه... مکث کرد. — از خود کاراهان‌هاست.

حرفی نظری انتقادی....❤️ @The_moon0081

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت27 #راوی صبح هنوز کامل روشن نشده بود که صدای رفت‌وآمد ماشین‌ها در حیاط عمارت پیچید. آراس از راهرو عبور کرد و مستقیم وارد اتاق کار دیار شد. در زد. — بیا. آراس وارد شد. چهره‌اش این بار جدی‌تر از همیشه بود. — پیداش کردیم. دیار سرش را از روی پرونده بلند کرد. — لیلی؟ — آره. دیار از جا بلند شد. — کجاست؟ — انبار قدیمی حومه‌ی شهر. — زنده‌ست؟ آراس مکث کرد. — آره. دیار کت خود را برداشت. — چند نفر اونجان؟ — حداقل شش نفر. — مسلح؟ — احتمالاً. دیار بدون مکث گفت: — ماشین آماده باشه. آراس سر تکان داد. — خودت می‌ری؟ دیار نگاه کوتاهی به او انداخت. — سؤال اضافه نپرس. آراس لبخند کمرنگی زد. — فقط پرسیدم. دیار در حال پوشیدن کت گفت: — پس جواب رو گرفتی. آراس چیزی نگفت. #جیران با صدای ضربه‌ای که به در خورد، از خواب پریدم. — خانم؟ چشم‌هایم را باز کردم. — چی شده؟ صدای خدمتکار از پشت در آمد: — آقا گفتن آماده بشید. — برای چی؟ — نمی‌دونم. از تخت پایین آمدم. هنوز خواب‌آلود بودم که در باز شد و آراس وارد شد. — آماده‌ای؟ — برای چی؟ — مادرت رو پیدا کردیم. قلبم فرو ریخت. — چی؟ — زنده‌ست. نفس راحتی کشیدم. لباسم را سریع پوشیدم. — کجاست؟ آراس جواب نداد. — آراس؟ — می‌ریم دنبالش. چند دقیقه بعد، از پله‌ها پایین آمدیم. در سالن، دیار ایستاده بود. نگاه کوتاهی به من انداخت. — بریم. فقط همین. نه توضیحی، نه حرف اضافه‌ای. سوار ماشین شدیم. من و آراس در ماشین دیگری نشستیم. اما ماشین دیار درست جلوی ما حرکت می‌کرد. تمام مسیر، فقط به یک چیز فکر می‌کردم: مامان. بعد از دو روز... بالاخره قرار بود ببینمش. فقط امیدوار بودم وقتی به آنجا می‌رسیم، چیزی که انتظارش را ندارم، منتظر من نباشد. #دیار ماشین در جاده‌ی باریک منتهی به انبار حرکت می‌کرد. گوشی‌ام زنگ خورد. — بگو. — آقا، ورودی پشتی هم تحت کنترله. — خوبه. — ولی یه مورد هست... سکوت کردم. — چی؟ — یکی از افرادمون یه ماشین مشکوک دیده. — پلاک؟ مرد شماره را گفت. همان لحظه شناختمش. این ماشین متعلق به کسی نبود که اتفاقی سر از آن منطقه درآورده باشد. گوشی را قطع کردم. — آراس. تماس گرفتم. — هوم؟ — ماشین جیران رو نگه دار. — چرا؟ — یه ماشین مشکوک نزدیک انباره. — باشه. تماس قطع شد. نگاهم را به جاده دوختم. اگر حدسم درست بود... پیدا کردن لیلی، پایان ماجرا نبود. تازه شروعش بود.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت26 #جیران هنوز دستم روی دستگیره‌ی در بود. نمی‌دونستم چرا بازش نمی‌کنم. شاید چون برای اولین بار، احتمال خطری که بیرون از این عمارت منتظرم بود واقعی به نظر می‌رسید. آرام دستم را پایین آوردم. — مادرم رو پیدا می‌کنین؟ دیار بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد: — تمام تلاشمون رو می‌کنیم. — «تلاش» کافی نیست. این بار نگاهش را بالا آورد. — می‌دونم. لحنش نه آرام‌کننده بود، نه دلگرم‌کننده. فقط مطمئن. — من می‌خوام در جریان باشم. — وقتی چیزی برای گفتن داشته باشم، بهت می‌گم. اخم کردم. — و اگه نخواستی بگی؟ چند ثانیه نگاهم کرد. — اون‌وقت نمی‌گم. از جوابش حرصم گرفت. — خیلی راحت تصمیم می‌گیری. — چون معمولاً لازم نیست برای تصمیم‌هام توضیح بدم. خواستم جوابش را بدهم، اما منصرف شدم. این مرد واقعاً اعصاب آدم را خرد می‌کرد. برگشتم سمت در. صدای او دوباره بلند شد: — صبر کن. ایستادم. — جعبه رو همیشه پیش خودت نگه دار. برگشتم و نگاهش کردم. — چرا؟ — چون چیزی که داخلشه، دلیل خیلی از اتفاقاتیه که الان برات افتاده. دستم ناخودآگاه روی جعبه رفت. — شما می‌دونین داخلش چیه؟ — نه. — پس چرا این‌قدر مطمئن حرف می‌زنین؟ دیار کمی به پشتی صندلی تکیه داد. — چون حیدر هیچ‌وقت چیزی رو بی‌دلیل پنهان نمی‌کرد. اسم پدرم که آمد، نگاهم تغییر کرد. قبل از اینکه چیزی بپرسم، در اتاق زده شد. صدای آراس آمد: — دیار؟ — بیا. آراس وارد شد. نگاهی به من انداخت. — تموم شد؟ دیار گفت: — آره. آراس به من اشاره کرد. — بریم؟ سر تکان دادم. وقتی از اتاق خارج شدم، یک لحظه برگشتم. دیار دوباره مشغول خواندن پرونده بود. انگار گفت‌وگوی چند دقیقه‌ی قبل برایش تمام شده بود. اما برای من... هنوز تمام نشده بود. #دیار در که بسته شد، چند ثانیه به آن خیره ماندم. بعد پرونده را باز کردم. حیدر. دوازده سال گذشته بود. اما هنوز هر بار اسمش جلوی چشمم می‌آمد، بخشی از گذشته را با خودش برمی‌گرداند. گوشی‌ام روی میز لرزید. تماس از یکی از افرادم بود. — بگو. صدای مرد از آن طرف خط آمد: — یه سرنخ از لیلی پیدا کردیم. صاف نشستم. — کجا؟ — یه دوربین، ماشینش رو نزدیک انبار قدیمی ثبت کرده. — چه ساعتی؟ — حدود سه ساعت پیش. چند لحظه سکوت کردم. — افراد رو بفرست. — الان؟ نگاهم سرد شد. — من کی گفتم فردا؟ — چشم آقا، همین الان. تماس را قطع کردم. گوشی را روی میز گذاشتم. بعد چشمم به پرونده افتاد. این بار چیزی بیشتر از گذشته درگیرم کرده بود. لیلی کجا بود؟ و مهم‌تر از آن... چه کسی می‌خواست دخترش را وارد این بازی کند؟

🖤🖤🖤 او برای انتقام برگشته بود... اما هنوز نمی‌دانست قرار است قلبش را به دشمنی ببازد که نباید دوستش می‌داشت. دیار کاراهان؛
🖤🖤🖤 او برای انتقام برگشته بود... اما هنوز نمی‌دانست قرار است قلبش را به دشمنی ببازد که نباید دوستش می‌داشت. دیار کاراهان؛ مردی سرد، مغرور و بی‌رحم، با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده. جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد دنیایی می‌شود که قانونش فقط یکی‌ست: یا می‌کشی، یا کشته می‌شوی. اما میان انتقام و حقیقت، چیزی شکل می‌گیرد که هیچ‌کدام برایش آماده نیستند... عشقی تاریک، خطرناک و غیرقابل‌پیش‌بینی. گاهی بدترین اتفاق زندگی‌ات... همان کسی‌ست که دلت می‌خواهد تا آخر عمر داشته باشی. 🖤 #قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه ژانر: #عاشقانه #مافیایی #دارک_رومنس #معمایی #انتقامی https://t.me/hamrazemah