fa
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚‍♀️💌

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 863
مشترکین
-724 ساعت
+8117 روز
+3 33130 روز
آرشیو پست ها
#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت45 #جیران تمام مسیر تا خونه، ذهنم درگیر دیار بود. اون مرد چرا منو می‌شناخت؟ چرا وقتی اسم پدرم رو آوردم، حالت صورتش عوض شد؟ و از همه بدتر... چرا وقتی گفت «نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته»، برای چند ثانیه حس کردم واقعاً می‌تونم بهش اعتماد کنم؟ به محض اینکه وارد خونه شدم، مامان از آشپزخونه بیرون اومد. — کجا بودی دختر؟ کیفم رو روی مبل گذاشتم. — یه کاری پیش اومد. نگاهش روی صورتم موند. — باز هم همون گذشته؟ سکوت کردم. مامان آه کشید. — جیران، از وقتی رفتی سراغ اون خونه، حالت عوض شده. — چیزی نیست. — تو رو خدا به خودت آسیب نزن. لبخند کمرنگی زدم. — نمی‌زنم. اما خودم هم نمی‌دونستم این قول رو چقدر می‌تونم نگه دارم. #دیار در ماشین بسته شد. آراس پشت فرمون نشست و من صندلی عقب بودم. عکس جیران هنوز روی گوشی‌ام بود. — رئیس؟ نگاهم رو از صفحه برنداشتم. — بگو. — افرادمون اون ساختمون رو بررسی کردن. — نتیجه؟ — دو نفر اونجا بودن. یکی‌شون فرار کرده. سرم رو بلند کردم. — اون یکی؟ — پیداش نکردیم. فکم سفت شد. — دوربین‌ها؟ — چند دقیقه قبل از ورود جیران قطع شدن. گوشی رو روی صندلی گذاشتم. — یعنی کسی از قبل می‌دونسته اون میاد. آراس چیزی نگفت. نگاهم رو به خیابون دوختم. جیران نباید وارد این بازی می‌شد. حیدر برای یامان مرد مهمی بود. من نمی‌تونستم اجازه بدم خانواده‌اش قربانی گذشته‌ای بشن که تقصیری توش نداشتن. اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیم می‌کرد، این بود که جیران بدون اینکه بدونه با چه آدم‌هایی طرفه، خودش رو وسط ماجرا انداخته بود.

ادامه#پارت44 — برای من همیشه می‌گی الان وقتش نیست! صدایم کمی بالا رفت. — یکی پدرم رو کشته، یکی دیگه داره گذشته‌ش رو جلوی چشم من می‌ذاره، سرکان یه چیزهایی می‌گه و تو هم از یه علامت روی دیوار خبر داری. بعد انتظار داری فقط دنبالت راه بیفتم؟ چند ثانیه نگاهم کرد. — نه. صدای قدمی از حیاط اومد. دیار فوراً ساکت شد. این بار چند نفر بودن. صدای باز شدن در حیاط و بعد پچ‌پچ چند مرد به گوش رسید. دیار بدون حرف جلو اومد. دستم رو گرفت و پشت خودش کشید. — هییس صداتو نشنوم دیگه.. اعتراضم آماده بود، اما با دیدن حالت چهره‌اش چیزی نگفتم. تمام حواسش به بیرون بود. صدای یکی از مردها نزدیک‌تر شد. — اتاق‌ها رو بگردین. قلبم فرو ریخت. دیار کمی سرش رو خم کرد و آروم گفت: — از اینجا می‌ریم. — چطوری؟ به پنجره اشاره کرد. همون پنجره‌ای که چند دقیقه قبل مرد غریبه ازش فرار کرده بود. — از اینجا. با ناباوری نگاهش کردم. — دیوونه‌ای؟ گوشه‌ی لبش خیلی کوتاه تکون خورد. — احتمالاً. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. دیار پنجره رو باز کرد. باد سردی داخل اتاق پیچید. دستش رو به سمتم دراز کرد. — اول تو. چند لحظه به دستش نگاه کردم. هنوز از چند دقیقه قبل، گرمای انگشت‌هاش روی مچم مونده بود. با تردید دستش رو گرفتم. — اگه بیفتم چی؟ نگاهش مستقیم روی چشم‌هام نشست. — نمی‌ذارم. برای اولین بار، به جای ترس، حس عجیبی توی دلم نشست. دستم رو محکم‌تر گرفت. و قبل از اینکه صدای باز شدن در اتاق بلند بشه، کمکم کرد از پنجره پایین برم. چند ثانیه بعد خودش هم کنارم فرود اومد. دستم رو رها نکرد. از حیاط پشتی دور شدیم و وارد کوچه شدیم. وقتی چند متر از خونه فاصله گرفتیم، بالاخره ایستادم. — چرا کمکم کردی؟ دیار برگشت سمتم. چند ثانیه سکوت کرد. — چون نباید به خاطر گذشته‌ی پدرت به تو آسیبی برسه. ابروهام بالا رفت. — گذشته‌ی پدرم؟ نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم موند. انگار چیزی می‌خواست بگه، اما منصرف شد. — برگرد خونه. — تو چی؟ — من کار دارم. — چه کاری؟ نگاهش سرد شد. — پیدا کردن کسی که امشب دنبالت بود. بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، برگشت. من همون‌جا ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می‌کردم. هنوز نمی‌فهمیدم این مرد کیه. اما یک چیز رو می‌دونستم. دیار فقط اتفاقی اونجا نبود. او چیزی درباره‌ی پدرم می‌دونست. و از چیزی که بیشتر از همه می‌ترسیدم... این بود که شاید روزی بفهمم چرا دیدن من، برای مردی مثل دیار این‌قدر مهم شده.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت44 #جیران چند بار با کف دست به دیوار زدم. صدای توخالی دوباره برگشت. چراغ گوشی رو نزدیک‌تر بردم. رنگ دیوار با بقیه فرق داشت؛ انگار سال‌ها قبل قسمتی ازش رو پوشونده بودن. انگشت‌هام رو روی ترک کشیدم. تکه‌ای از گچ زیر دستم ریخت. نفسم رو حبس کردم. پشت این دیوار چیزی بود. اما قبل از اینکه بتونم بیشتر دستکاریش کنم، صدای خش‌خشی از حیاط بلند شد. خشکم زد. چراغ گوشی رو خاموش کردم. صدای قدم‌ها آروم و سنگین بود. یکی... دو تا... بعد سکوت. نفسم رو نگه داشتم و خودم رو به دیوار چسبوندم. صدای باز شدن در حیاط اومد. کسی وارد خونه شد. دلم می‌خواست برگردم و از همون راهی که اومده بودم فرار کنم، اما پا‌هام انگار به زمین چسبیده بودن. صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک‌تر شد. یک سایه از جلوی در رد شد. دستم رو روی دهنم گذاشتم. مردی چند قدم جلوتر ایستاد. صورتش توی تاریکی دیده نمی‌شد. صدای خش‌دارش توی سکوت خونه پیچید. — می‌دونستم یه روز برمی‌گردی. قلبم محکم کوبید. — شما کی هستی؟ مرد جلوتر اومد. نور کمرنگ حیاط برای لحظه‌ای روی صورتش افتاد. چهره‌اش برام آشنا نبود. — خیلی شبیه پدرت هستی ترس بیشتر توی وجودم نشست. — چرا منو تعقیب می‌کنین؟ نگاهش رفت سمت دیوار پشت سرم. — چون چیزی که پشت اون دیواره، نباید دست تو بیفته. نگاهم ناخودآگاه به دیوار برگشت. — چی اونجاست؟ لبخند محوی زد. — اگه می‌دونستی، اینجا نمی‌اومدی. یک قدم دیگه جلو اومد. من هم عقب رفتم. پشتم به دیوار خورد. مرد دستش رو بالا آورد. اما قبل از اینکه به من نزدیک بشه، صدای باز شدن در حیاط بلند شد. مرد ناگهان برگشت. چهره‌اش درهم رفت. — لعنتی... بدون هیچ حرف دیگه‌ای از سمت در پشتی فرار کرد. چند ثانیه همون‌جا خشکم زده بود. بعد صدای قدم‌های نفر دوم بلند شد. این یکی سریع‌تر نزدیک می‌شد. دلم ریخت. باید فرار می‌کردم. سمت در برگشتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که مردی از تاریکی روبه‌روم ظاهر شد. از ترس عقب رفتم. خواستم از کنارش رد بشم، اما دستش محکم دور مچم پیچید. — ولم کن! کشیدم، اما دستش تکون نخورد. در یک حرکت منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد و نفس از سینه‌ام پرید. — گفتم ولم کن! دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم و سعی کردم عقبش بزنم. مرد خم شد و نگاهش رو به صورتم دوخت. چهره‌اش هنوز توی تاریکی بود. اما وقتی فاصله‌مون کمتر شد، بوی خنک و تلخ عطری توی هوا پیچید. همون لحظه خشکم زد. این بو رو می‌شناختم. همون رایحه‌ای که قبلاً چند بار بی‌دلیل توی ذهنم مونده بود. سرم رو آروم بالا آوردم. نور کمرنگی روی صورتش افتاد. چشم‌هام گرد شد. دیار. برای چند ثانیه حتی یادم رفت ازش بترسم. دیار دستش رو از دور مچم باز کرد، اما هنوز روبه‌روم ایستاده بود. نگاهش سرد و ثابت روی صورتم موند. — اینجا چی کار می‌کنی؟ دستم رو روی مچم کشیدم. — تو منو ترسوندی. چیزی نگفت. فقط از کنارم رد شد و نگاهش رو روی دیوار پشت سرم انداخت. همون علامت. سه خط مورب و یک دایره. اخمش کمی درهم رفت. — اینو از کجا دیدی؟ نگاهم رو ازش گرفتم. — روی دیوار بود. — کی بهت گفت اینجا بیای؟ — هیچ‌کس. نگاهش تیز شد. — پس چرا اومدی؟ چند لحظه مردد موندم. بعد پاکتی رو که توی کیفم گذاشته بودم بیرون آوردم. — اینو امروز توی بیمارستان برام گذاشتن. دیار پاکت رو گرفت. نگاهش روی نوشته‌ی داخلش موند. — چی نوشته بود؟ — نوشته بود سرکان همه‌چیز رو بهم نگفته. اسم سرکان که اومد، حالت چهره‌ی دیار تغییر کرد. خیلی کم. اما دیدمش. — سرکان رو دیدی؟ — آره. — کجا؟ — کافه. نگاهش سردتر شد. — تنها؟ — نه. — پس کی همراهت بود؟ چند لحظه بهش خیره شدم. — خودت چرا این‌قدر سؤال می‌پرسی؟ جوابم رو نداد. فقط دوباره به دیوار نگاه کرد. بعد پرسید: — اون مردی که قبل از من اینجا بود، چی می‌خواست؟ — گفت پدرم رو می‌شناخته. فک دیار کمی سفت شد. — چیز دیگه‌ای؟ — گفت چیزی پشت این دیواره که نباید دست من بیفته. دیار چند قدم جلو رفت. دستش رو روی دیوار کشید. چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدای پایین گفت: — اینجا رو باید ترک کنیم. اخمام درهم رفت. — چرا؟ — چون ممکنه برگرده. — من بدون اینکه بفهمم اینجا چی هست، نمی‌رم. برگشت سمتم. — دختر، اینجا امن نیست. — تو از کجا می‌دونی؟ نگاهش چند لحظه روی صورتم موند. — چون آدم‌هایی که دنبال این خونه‌ان، شوخی ندارن. — تو اونا رو می‌شناسی؟ سکوت کرد. همین سکوت جوابم بود. — پس تو بیشتر از چیزی که می‌گی می‌دونی. دیار نگاهش رو از من گرفت. — الان وقتش نیست.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت43 #دیار عکس هنوز روی میز بود. نگاهم از روی تصویر جیران برداشته نمی‌شد. حیدر سال‌ها برای پدرم کار کرده بود. مردی که بارها کنار یامان ایستاده بود و در سخت‌ترین روزها پشتش رو خالی نکرده بود. بعد از مرگ حیدر، خانواده‌اش نباید تاوان گذشته‌ای رو می‌دادن که هیچ نقشی توش نداشتن. دستم رو روی عکس گذاشتم و پوشه رو بستم. — آراس. در باز شد. — بله، رئیس؟ — مراقبت از جیران رو بیشتر کنید. آراس مکث کرد. — به خاطر سرکان؟ نگاهش کردم. — به خاطر هرکسی که ممکنه بخواد از خانواده‌ی حیدر استفاده کنه. سرش رو پایین انداخت. — متوجه شدم. — ولی یه چیز دیگه... منتظر موند. — هیچ‌کس حق نداره بدون دستور من به خودش یا خانواده‌ش نزدیک بشه. — چشم. آراس بیرون رفت. چند لحظه بعد، گوشی‌ام لرزید. پیام کوتاهی از یکی از افرادم بود. «سرکان دوباره دیده شده.» پایین پیام یک آدرس فرستاده بود. همون ساختمون قدیمی. فکم سفت شد. سرکان داشت خودش رو به جایی نزدیک می‌کرد که نمی‌خواستم. و جیران هم حالا درگیرش شده بود. #جیران صبح، وقتی از اتاقم بیرون اومدم، مامان کنار پنجره ایستاده بود. — دیشب تا کی بیدار بودی؟ — نمی‌دونم. نگاهش روی صورتم موند. — چیزی شده؟ لبخند زدم. — نه. مامان چیزی نگفت. فقط دستش رو روی شونه‌ام گذاشت. — هرچی هست من هستم.. نگاهش کردم. برای چند ثانیه دلم می‌خواست همه‌چیز رو براش تعریف کنم. اما نگاهم رو پایین انداختم. — چیزی نیست، مامان. ظهر، بیمارستان مثل همیشه شلوغ بود. مشغول مرتب‌کردن پرونده‌ها بودم که صدای مرجان از پشت سرم اومد. — جیران. برگشتم. — جانم؟ پاکتی رو جلو آورد. — اینو برات گذاشتن. نگاهم روی پاکت مشکی افتاد. قلبم فرو ریخت. — کی؟ — نمی‌دونم. روی میزت بود. پاکت رو گرفتم. این بار قبل از بازکردنش چند لحظه صبر کردم. بعد آروم لبه‌ش رو باز کردم. داخلش فقط یک کاغذ بود. «سرکان بهت همه‌چیز رو نگفته.» زیرش یک آدرس نوشته شده بود. آدرس خونه‌ی قدیمی‌مون. چشم‌هام روی کاغذ خشک شد. مرجان نزدیک‌تر اومد. — چی نوشته؟ کاغذ رو تا کردم. — هیچی. — جیران... — بعداً بهت می‌گم. پاکت رو داخل کیفم گذاشتم. اما از همون لحظه، تصمیمم رو گرفته بودم. امشب می‌رفتم اون خونه. شب، جلوی خونه‌ی قدیمی ایستادم. سال‌ها بود واردش نشده بودم. در زنگ‌زده رو هل دادم. با صدای ناله‌ی فلز باز شد. حیاط تاریک بود. همون درخت قدیمی هنوز گوشه‌ی حیاط ایستاده بود. چند قدم جلو رفتم. هر قدم، خاطره‌ای رو زنده می‌کرد. صدای خنده‌ام. صدای پدرم. عصرهایی که روی همین پله‌ها می‌نشستم و منتظرش می‌موندم. به ساختمون خیره شدم. پنجره‌ی اتاق پدرم هنوز شکسته بود. کلید قدیمی رو از کیفم بیرون آوردم. در رو باز کردم. بوی نم و خاک توی صورتم خورد. چراغ گوشی رو روشن کردم. روی دیوار روبه‌رو، همون علامت دیده می‌شد. سه خط مورب و یک دایره. دستم رو به دیوار نزدیک کردم. چند لحظه روی علامت کشیدم. زیر انگشت‌هام، قسمتی از دیوار توخالی به نظر رسید. ابروهام درهم رفت. دوباره ضربه زدم. این بار واضح‌تر. یک فضای خالی پشت دیوار بود. قلبم تند زد. چیزی اینجا پنهان شده بود. چیزی که پدرم نمی‌خواست کسی پیداش کنه. و من تازه فهمیده بودم کجا باید دنبالش بگردم.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت42 #جیران صدای نفس‌هام توی سکوت اتاق بلند به نظر می‌رسید. سرکان انگشتش رو جلوی لب‌هاش گذاشت. — صدا نده. سرم رو آروم تکون دادم. صدای قدم‌ها پشت در نزدیک‌تر شد. دستگیره پایین رفت. قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید. سرکان خیلی آهسته به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. نگاهی به پایین انداخت. بعد برگشت سمت من. — باید از اینجا بریم. چشم‌هام گرد شد. — از کجا؟ به پنجره اشاره کرد. — طبقه‌ی پایینه. با ناباوری به بیرون نگاه کردم. — شوخی می‌کنی؟ — وقت نداریم. ضربه‌ی بعدی به در خورد. این بار صدای مرد عصبانی‌تر بود. — سرکان! در رو باز کن. سرکان پنجره رو باز کرد. باد سردی وارد اتاق شد. دستش رو جلو آورد. — اول تو. به پایین نگاه کردم. فقط یک سایه‌بان فلزی زیر پنجره بود. — من نمی‌تونم. — می‌تونی. صدای شکستن قفل در بلند شد. ترس تمام وجودم رو گرفت. دست سرکان رو گرفتم. روی لبه‌ی پنجره نشستم و خودم رو روی سایه‌بان انداختم. صدای برخورد کفشم با فلز بلند شد. درد کوتاهی توی مچ پام پیچید، اما فرصت فکرکردن نداشتم. سرکان هم پایین پرید. دستم رو گرفت و از کوچه دور شدیم. چند دقیقه بعد، پشت یک دیوار کوتاه ایستادیم. نفس‌هام بریده بود. — اون کی بود؟ سرکان هنوز به انتهای کوچه نگاه می‌کرد. — کسی که نباید می‌فهمید تو اینجایی. — این جواب من نیست. — می‌دونم. بهش نزدیک شدم. — من دیگه نمی‌خوام چیزی رو نصفه بفهمم. یا همه‌چیز رو می‌گی یا همین‌جا تمومش می‌کنم. سرکان نگاهم کرد. چند لحظه سکوت کرد. — اسمش رو نمی‌دونم. اخمام درهم رفت. — چی؟ — آدمی که دنبالمه، همیشه با واسطه کار می‌کنه. هیچ‌وقت خودش رو نشون نمی‌ده. — پس از کجا می‌دونی دنبال منم هستن؟ سرکان نگاهش رو پایین انداخت. — چون از وقتی تو وارد این ماجرا شدی، من دیگه تنها هدف نیستم. قلبم فرو ریخت. — یعنی چی؟ — یعنی اون‌ها فهمیدن تو دختر همون مردی. صدایم پایین اومد. — و حالا منم هدفم؟ سرکان جواب نداد. همین سکوتش کافی بود. گوشی‌ام رو از جیبم بیرون آوردم. چند تماس از دست‌رفته داشتم. مامان. نگاهم روی صفحه موند. — باید برگردم. سرکان سرش رو تکون داد. — امشب تنها نرو. — چرا؟ — چون ممکنه منتظرت باشن. نگاهش کردم. — تو میای؟ — نه. متعجب شدم. — چرا؟ — چون اگر من کنار تو باشم، بیشتر جلب توجه می‌کنی. قبل از اینکه جواب بدم، صدای ماشینی از خیابون بلند شد. سرکان عقب رفت. — برو. — سرکان... — جیران، برو! این بار جدی بود. برگشتم و به سمت ماشینم دویدم. وقتی به خونه رسیدم، چراغ‌های پذیرایی روشن بود. مامان روی مبل نشسته بود. همین که وارد شدم، بلند شد. — کجا بودی؟ کیفم رو کنار در گذاشتم. — یه کاری پیش اومد. نگاهش روی صورتم موند. — چرا رنگت پریده؟ — چیزی نیست. جلو اومد. — جیران، من مادرت هستم. فکر نکن نمی‌فهمم. لبخند کم‌رنگی زدم. — فقط خسته‌ام. مامان چند لحظه نگاهم کرد، اما چیزی نگفت. به اتاقم رفتم و در رو بستم. پشتم رو به در تکیه دادم. هنوز صدای مرد پشت در توی گوشم بود. «می‌دونم اینجایی.» چشم‌هام رو بستم. پدرم مرده بود. اما گذشته‌ای که پشت سرش گذاشته بود، انگار تازه داشت زنده می‌شد. #دیار آراس پوشه رو مقابلم گذاشت. — سرکان دیشب دیده شده. سرم رو بلند کردم. — کجا؟ — یه ساختمان قدیمی خارج از مرکز شهر. — تنها بود؟ مکث کرد. — نه. نگاهم تیز شد. — با کی؟ — هنوز مطمئن نیستیم. عکس دوربین مداربسته رو جلویم گذاشت. تصویر تار بود. اما یک چیز مشخص بود. سرکان تنها وارد ساختمان نشده بود. دختری همراهش بود. عکس رو نزدیک‌تر کردم. چهره واضح نبود. اما از فرم ایستادنش شناختم. جیران. چند ثانیه چیزی نگفتم. آراس منتظر موند. پوشه رو بستم. — هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من بهش نزدیک نمی‌شه. — حتی اگر سرکان همراهش باشه؟ نگاهم رو بالا آوردم. — گفتم هیچ‌کس. آراس سر تکون داد. — چشم. وقتی رفت، دوباره به عکس نگاه کردم. این بار مسئله فقط سرکان نبود. جیران وارد چیزی شده بود که هنوز خودش نمی‌فهمید چقدر خطرناکه. و من نمی‌خواستم قبل از اینکه بفهمم چه کسی پشت این ماجراست، اتفاقی براش بیفته.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت41 #جیران چند ثانیه فقط نگاهش کردم. سرکان همون‌طور روبه‌روم ایستاده بود؛ آرام، انگار نه انگار من برای دیدنش با هزار سؤال و ترس به اینجا اومده بودم. — تو منو کشوندی اینجا؟ لبخند خیلی کوتاهی زد. — اگه نمی‌خواستم بیای، پیغام نمی‌فرستادم. نگاهم روی صورتش موند. — از پدرم چی می‌دونی؟ لبخندش محو شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد نگاهش رو از من گرفت. — بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. یک قدم جلو رفتم. — پس بگو. — اینجا جای حرف‌زدن نیست. به کافه نگاه کردم. تقریباً خالی بود. — پس کجا؟ سرکان به خیابون پشت سرش اشاره کرد. — سوار ماشینت شو و دنبالم بیا. اخمام رفت توی هم. — چرا باید بهت اعتماد کنم؟ نگاهش دوباره روی من ثابت شد. — نباید. همین جواب بیشتر از هر چیز دیگه‌ای منو به فکر برد. سرکان بدون اینکه منتظر بمونه، برگشت و سمت ماشینش رفت. چند لحظه همون‌جا ایستادم. عقل می‌گفت برگردم خونه. اما اسم پدرم چیزی نبود که بتونم به این راحتی از کنارش بگذرم. سوار ماشین شدم. چند دقیقه بعد، ماشین سرکان وارد کوچه‌ای خلوت شد. من هم با فاصله پشت سرش حرکت کردم. جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شد و منتظر موند. وقتی نزدیکش شدم، در ورودی رو باز کرد. داخل شدم. راهرو تاریک و بوی نم گرفته بود. سرکان چراغ رو روشن کرد و از پله‌ها بالا رفت. طبقه‌ی دوم، جلوی یک در ایستاد. کلید رو چرخوند. — اینجا کسی نمیاد. داخل شدم. اتاق کوچکی بود با چند قفسه و یک میز قدیمی. روی میز چند پرونده و عکس پخش شده بود. نگاهم روی یکی از عکس‌ها افتاد. پدرم بود. نفس توی سینه‌ام گیر کرد. آروم جلو رفتم. — اینا رو از کجا آوردی؟ سرکان پشت سرم ایستاد. — از جایی که پدرت سال‌ها قبل کار می‌کرد. عکس رو برداشتم. — اینجا کجاست؟ — جایی که نباید اسمش رو بلند بگی. سرم رو برگردوندم. — یعنی چی؟ سرکان جواب نداد. نگاهش رفت سمت پنجره. بعد یکی از پوشه‌ها رو برداشت و جلویم گذاشت. روی جلدش فقط یک حرف نوشته شده بود: ی دستم رو روی پوشه گذاشتم. — این چیه؟ — بخشی از گذشته‌ی پدرت. پوشه رو باز کردم. صفحه‌ی اول، اسم چند نفر نوشته شده بود. چشمم روی یکی از اسم‌ها ثابت موند. یامان. ابروهام درهم رفت. این اسم رو قبلاً شنیده بودم. اما نه به این شکل. سرکان آهسته گفت: — پدرت فقط یه آدم معمولی نبود، جیران. سرم رو بالا آوردم. — پس چی بود؟ نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند. — مردی که وارد بازی آدم‌هایی شد که آخرش جونش رو گرفتن. دستم یخ کرد. — کی کشتش؟ سرکان سکوت کرد. — جواب بده! نگاهش رو پایین انداخت. — هنوز برای شنیدن اون جواب آماده نیستی. پوشه رو محکم بستم. — تو منو تا اینجا کشوندی که همینو بگی؟ — نه. سرش رو بلند کرد. — آوردمت اینجا که بدونی قاتل پدرت هنوز زنده‌ست. قلبم فرو ریخت. — کیه؟ قبل از اینکه جواب بده، صدای ضربه‌ای به در بلند شد. هر دو برگشتیم. یک ضربه‌ی دیگه. این بار محکم‌تر. سرکان فوراً چراغ رو خاموش کرد. دستم رو گرفت و منو پشت دیوار کشید. لبم رو روی هم فشار دادم تا صدای نفس‌هام درنیاد. صدای مردی از پشت در اومد. — سرکان... سرکان بی‌حرکت موند. صدا دوباره تکرار شد: — می‌دونم اینجایی. نگاه سرکان با نگرانی به من افتاد. و برای اولین بار فهمیدم... کسی که پشت در ایستاده بود، فقط دنبال سرکان نبود. دنبال من هم بود.

امروز تولدمه 🎂🖤 فقط یه ❤️برام بذارین... بذارین ببینم چند تا قلب برای تولدم جمع میشه؟ 🥹❤️

#قانون_بی‌رحم_دل 🖤 #هم_راز_ماه 🎂 امروز تولد منه... 🌙 یه سال دیگه گذشت؛ با کلی اتفاق، کلی آرزو، و کلی کلمه‌ای که تبدیل شدن
#قانون_بی‌رحم_دل 🖤 #هم_راز_ماه 🎂 امروز تولد منه... 🌙 یه سال دیگه گذشت؛ با کلی اتفاق، کلی آرزو، و کلی کلمه‌ای که تبدیل شدن به «قانونِ بی‌رحمِ دل». شاید قشنگ‌ترین قسمت این سال، آدم‌هایی بودن که اومدن توی دنیای داستانم و موندن کنار دیار و جیران. 🖤 امروز فقط یه آرزو دارم: هرچی می‌نویسم، یه گوشه از دل یکی‌تون رو بلرزونه... تولدم مبارک به خودم، و ممنون که بخشی از این قصه‌اید. 🎂🌙🖤

جفت سلطنتی
جهان برای آلفاها ساخته شده. امگاها فقط سایه‌ای از خودشون هستند. حتی یک آلفای بی‌تبار هم ارزشی نداره. اما رایان، امگایی که طاقت این قوانین رو نداره، شورش می‌کنه. شورش شکست می‌خوره. و حالا برای نجات همرزمانش، باید برده بشه. برده‌ی کسی که از همه بیشتر ازش متنفر بوده. ولیعهد وینترهال. اما سرنوشت نقشه‌ی دیگه‌ای داره. چون اون آلفای سرد و بی‌رحم... جفت حقیقی رایانه. حالا سوال اینجاست: آیا میشه کسی که قرار بوده دشمنت باشه...الان پدر بچه‌هات بشه؟ —— https://t.me/+Z8z7FUTyX9hhNWY0

پارت‌های امشب تقدیم نگاه قشنگتون❤️

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت40 #جیران تا صبح نتونستم بخوابم. صدای پدرم مدام توی سرم تکرار می‌شد. «به هیچ‌کس اعتماد نکن.» هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، همون چند جمله دوباره پخش می‌شد. بالاخره نزدیک صبح لپ‌تاپ رو بستم و فلش رو ازش بیرون کشیدم. فلش رو داخل جعبه‌ی کوچیکی گذاشتم و ته کشوی لباس‌هام پنهان کردم. نباید کسی می‌فهمید. حتی مامان. صبح، وقتی وارد بیمارستان شدم، مرجان از دور با دیدنم دست تکون داد. — بالاخره اومدی. کیفم رو روی صندلی گذاشتم. — آره. چند لحظه نگاهم کرد. — چرا این‌قدر خسته‌ای؟ — خوابم نبرد. — باز اون ماجرا؟ نگاهش کردم. — مرجان... — باشه، باشه. چیزی نمی‌پرسم. لبخند کمرنگی زدم. هنوز حرفمون تموم نشده بود که یکی از پرستارها صدام کرد. مشغول کار شدم، اما ذهنم جای دیگه‌ای بود. هر صدای قدمی توی راهرو باعث می‌شد ناخودآگاه سرم رو بلند کنم. ظهر، وقتی از اتاق بیمار بیرون اومدم، مردی کنار انتهای راهرو ایستاده بود. همون قد. همون شانه‌ها. قلبم یک لحظه ایستاد. چند قدم جلو رفتم. مرد برگشت. غریبه بود. نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم. مرجان که کنارم رسیده بود، گفت: — چی شد؟ — هیچی. اما می‌دونستم هیچی نیست. این ترس داشت کم‌کم وارد تمام لحظه‌های زندگی‌م می‌شد. بعدازظهر، وقتی شیفتم تموم شد، از بیمارستان بیرون اومدم. این بار قبل از اینکه به ماشین برسم، اطرافم رو نگاه کردم. هیچ ماشینی دنبالم نبود. سوار شدم و حرکت کردم. چند خیابون جلوتر، گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب ندادم. دوباره زنگ زد. باز هم جواب ندادم. پیام اومد: «اگه می‌خوای بدونی سرکان چه ارتباطی با پدرت داشته، امشب ساعت نه، کافه‌ی قدیمی.» قلبم تند زد. سرکان. همون اسمی که از پشت عکس وارد زندگی‌م شده بود. دستم روی فرمان سفت شد. چند لحظه مردد موندم. بعد گوشی رو کنار گذاشتم. قرار بود نرم. حداقل این چیزی بود که به خودم می‌گفتم. اما تمام مسیر تا خونه، یک سؤال ذهنم رو رها نکرد: سرکان پدرم رو از کجا می‌شناخت؟ #دیار پوشه‌ی جدید روی میز بود. آراس روبه‌روم ایستاده بود. — رد ماشین پیدا شد. سرم رو بلند کردم. — کجا؟ — نزدیک بیمارستان. — صاحبش؟ — ماشین به اسم یه شرکت ثبت شده. اما شرکت صوریه. پوشه رو باز کردم. چند برگه رو نگاه کردم. — سرکان؟ — هنوز ارتباط مستقیمی پیدا نکردیم. برگه رو روی میز گذاشتم. — پس دوباره بررسی کنید. آراس سر تکون داد. وقتی از اتاق بیرون رفت، چشمم روی عکس جیران موند. این بار خبری از بیمارستان نبود. عکس جدیدی گرفته شده بود. جیران پشت فرمون ماشینش. و گوشه‌ی تصویر، همون ماشین مشکی دیده می‌شد. فکم سفت شد. این دیگه تصادفی نبود. #جیران ساعت هشت و نیم بود. مامان توی آشپزخونه مشغول آماده‌کردن شام بود. من جلوی آینه ایستاده بودم. قرار نبود برم. اما ده دقیقه بعد، کفش‌هام رو پوشیدم. در اتاق رو آروم بستم. وقتی از کنار آشپزخونه رد شدم، مامان صدام کرد. — جیران؟ برگشتم. — جانم؟ — کجا می‌ری؟ لبخند زدم. — یه کاری دارم. زود برمی‌گردم. نگاهش چند لحظه روی صورتم موند. — این وقت شب؟ — نگران نباش. قبل از اینکه سؤال بیشتری بپرسه، از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم. کافه‌ی قدیمی فقط پانزده دقیقه فاصله داشت. اما هرچه بهش نزدیک‌تر می‌شدم، حس بدی که توی دلم افتاده بود بیشتر می‌شد. ساعت نه شد. ماشین رو روبه‌روی کافه پارک کردم. چراغ‌های داخل روشن بود. در رو باز کردم و پیاده شدم. چند قدم برداشتم. صدای آشنایی از پشت سرم اومد. — فکر نمی‌کردم واقعاً بیای. برگشتم. مردی که چند روز قبل در کافه دیده بودم، روبه‌روم ایستاده بود. سرکان.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت39 #جیران نفسم توی سینه حبس شد. مرد چند قدم جلوتر اومد. نور چراغ خیابون برای چند لحظه روی صورتش افتاد، اما هنوز نمی‌تونستم درست بشناسمش. دستم رو دور کلید ماشین محکم‌تر کردم. — شما کی هستی؟ جوابی نداد. فقط نگاهش روی پاکت مشکی موند. بعد دوباره به من نگاه کرد. — اگه می‌خوای زنده بمونی، اینو باز نکن. نگاهم رفت سمت پاکت. — پس چرا گذاشتیش؟ لبخند محوی زد. — من نگذاشتم. همون لحظه صدای موتوری از انتهای خیابون بلند شد. مرد سرش رو برگردوند. فقط چند ثانیه. وقتی دوباره نگاه کردم، عقب کشیده بود. — وایسا! دنبالش دویدم. اما وقتی به انتهای کوچه رسیدم، هیچ‌کس نبود. برگشتم سمت ماشین. پاکت هنوز روی صندلی بود. این بار دیگه دستم نلرزید. در رو باز کردم و پاکت رو برداشتم. وقتی به خونه رسیدم، مستقیم رفتم اتاقم. در رو قفل کردم. پاکت رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه بهش خیره شدم. حرف اون مرد هنوز توی سرم می‌چرخید. «اگه می‌خوای زنده بمونی، اینو باز نکن.» اگر واقعاً قصد ترساندنم رو داشتن، چرا باید هشدار بدن؟ لبه‌ی پاکت رو باز کردم. این بار عکس نبود. یک فلش کوچک داخلش بود. کنارش تکه کاغذی گذاشته بودن. فقط یک جمله: «صدای پدرت رو بشنو.» قلبم فرو ریخت. پدرم؟ دستم روی فلش موند. برای چند ثانیه نتونستم تکونش بدم. بعد لپ‌تاپ رو روشن کردم. فلش رو وصل کردم. یک فایل بیشتر داخلش نبود. اسم فایل: Y-17 روی فایل کلیک کردم. چند ثانیه صفحه سیاه موند. بعد صدایی پخش شد. صدای مردی که سال‌ها بود نشنیده بودمش. صدای پدرم. چشم‌هام پر از اشک شد. — اگه یه روز این صدا رو شنیدی... صدای خش‌دارش از بلندگو پخش شد. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. — یعنی دیگه من نیستم. اشک از گوشه‌ی چشمم پایین اومد. صدا ادامه پیدا کرد. — جیران... اگه به اینجا رسیدی، یعنی اتفاقی افتاده که من همیشه ازش می‌ترسیدم. نفس کشیدن برام سخت شده بود. — به هیچ‌کس اعتماد نکن. فایل ناگهان قطع شد. صفحه دوباره سیاه شد. — بابا... دستم رو روی لب‌هام گذاشتم. صدای پدرم هنوز توی گوشم بود. «به هیچ‌کس اعتماد نکن.» اما چرا؟ از چه کسی می‌ترسید؟ و مهم‌تر از همه... این فایل رو چه کسی نگه داشته بود؟ گوشی‌ام زنگ خورد. از جا پریدم. شماره‌ی طاهر بود. چند ثانیه به صفحه خیره موندم. بعد جواب دادم. — بله عمو؟ صدای آرامش از اون طرف خط اومد. — جیران، مزاحم نیستم؟ — نه. — مامانت گفت امروز بیمارستان خیلی شلوغ بوده. گفتم حالت رو بپرسم. لبخند کم‌رنگی روی صورتم نشست. — خوبم. چند لحظه سکوت کرد. — مطمئنی؟ نگاهم ناخودآگاه رفت سمت لپ‌تاپ. — آره. — خب... پس استراحت کن دخترم. — ممنون که زنگ زدین. — مراقب خودت باش. تماس قطع شد. گوشی رو پایین آوردم. چند ثانیه به صفحه خیره موندم. بعد نگاهم دوباره روی لپ‌تاپ افتاد. برای اولین بار، جمله‌ی پدرم توی ذهنم تکرار شد: «به هیچ‌کس اعتماد نکن.» حتی به آدم‌هایی که سال‌ها می‌شناختم؟

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت38 #جیران صبح، با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. دستم رو روی صفحه کشیدم. شماره ناشناس بود. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد تماس قطع شد. گوشی رو کنار گذاشتم و از تخت پایین اومدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که پیام جدیدی اومد. «فکر کردی با بستن کشو، گذشته هم بسته می‌شه؟» خشکم زد. نگاهم رفت سمت کمد. کسی از عکس خبر داشت؟ یا فقط داشت حدس می‌زد؟ پیام بعدی چند ثانیه بعد رسید. «امشب تنها نرو.» قلبم تند زد. این یکی دیگه تهدید نبود. هشدار بود. ظهر، بیمارستان شلوغ‌تر از همیشه بود. مرجان کنارم ایستاده بود و پرونده‌ای رو ورق می‌زد. — حواست کجاست؟ — هیچی. نگاهم کرد. — از وقتی اون عکس رو دیدی، یه جوری شدی. لبخند کمرنگی زدم. — خودمم نمی‌دونم باید چی کار کنم. — به مامانت بگو. سرم رو تکون دادم. — هنوز نه. مرجان چیزی نگفت. صدای تلفن بخش بلند شد و ازم خواستند به اتاق یکی از بیماران برم. چند دقیقه بعد که برگشتم، مرجان کنار پنجره ایستاده بود. — جیران. — چی شده؟ به بیرون اشاره کرد. — اون ماشین رو می‌بینی؟ نگاهش رو دنبال کردم. یک ماشین مشکی، آن طرف خیابون پارک شده بود. همون‌جا. خاموش. بی‌حرکت. قلبم فرو ریخت. — شاید یکی منتظر مریضه. مرجان با تردید نگاهم کرد. — شاید. اما خودش هم باور نکرده بود. #دیار پوشه رو روی میز گذاشتم. آراس روبه‌روم نشست. — سرکان هنوز پیدا نشده. نگاهم روی پرونده موند. — چند روزه؟ — سه روز. انگشتم رو روی میز ضرب گرفتم. سه روز برای مردی مثل سرکان زیاد بود. — رد آخرش؟ — اطراف همین شهر. نگاهم رو بالا آوردم. — یعنی هنوز اینجاست. آراس سرش رو تکون داد. — احتمال زیاد. پوشه رو بستم. — پس پیداش کنید. — چشم. آراس هنوز نرفته بود که گوشی‌ام لرزید. یک پیام ناشناس. بازش کردم. فقط یک عکس بود. جیران. دوباره. این بار جلوی بیمارستان. نگاهم روی تصویر ثابت موند. چند ثانیه بعد، عکس رو برای آراس فرستادم. — کسی رو بذارید نزدیک بیمارستان. — برای چی؟ — نمی‌خوام کسی بدون اطلاع من به اون دختر نزدیک بشه. آراس سر تکون داد. — چشم. وقتی رفت، دوباره به عکس نگاه کردم. نمی‌دونستم چرا هر بار اسم جیران کنار این ماجرا میاد، حس خوبی نداشتم. اما یک چیز رو می‌دونستم. کسی داشت بیش از حد نزدیک می‌شد. #جیران آخر شیفت، مرجان کیفش رو برداشت. — با من میای؟ — نه، خودم می‌رم. — مطمئنی؟ — آره. لبخند زد. — پس زنگ بزن رسیدی. سرم رو تکون دادم. از بیمارستان بیرون اومدم. هوا تاریک شده بود. چند قدم تا ماشینم مونده بود که صدای بوق کوتاهی شنیدم. برگشتم. همون ماشین مشکی چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود. این بار راننده داخلش نبود. قلبم تند زد. کلید ماشین رو محکم توی دستم گرفتم. چند ثانیه منتظر موندم. هیچ اتفاقی نیفتاد. در ماشین باز بود. نزدیک‌تر رفتم. روی صندلی راننده یک پاکت مشکی افتاده بود. نفس توی سینه‌ام گیر کرد. دستم رو جلو بردم. اما قبل از اینکه به پاکت برسم، صدای قدمی از پشت سرم اومد. خشکم زد. آروم برگشتم. یک مرد چند متر دورتر ایستاده بود. صورتش توی تاریکی دیده نمی‌شد. فقط صدای آرامش به گوشم رسید: — بالاخره پیداش کردی.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت37 ادامه پارت #جیران پیام هنوز روی صفحه‌ی گوشی‌م بود. «حالا فهمیدی چرا نباید دنبال گذشته‌ی پدرت بری؟» چند بار خوندمش و بعد صفحه رو خاموش کردم. عکس رو از روی میز برداشتم و دوباره داخل کشوی اتاق گذاشتم. فعلاً نمی‌خواستم مامان چیزی ازش بدونه. از وقتی پدرم مرده بود، هرچی از گذشته‌اش می‌دونستم، همون چیزهایی بود که خودش توی سال‌های زندگی‌اش برام گذاشته بود. حالا یک نفر داشت همه‌شون رو زیر سؤال می‌برد. عصر که از بیمارستان برگشتم، صدای صحبت از داخل خونه می‌اومد. در رو باز کردم و وارد شدم. مامان از آشپزخونه بیرون اومد. — بالاخره اومدی؟ برو لباس عوض کن، مهمون داریم. کیفم رو روی مبل گذاشتم. — کی؟ لبخند زد. — خانواده‌ی طاهر. با شنیدن اسمشون، خستگی صورتم کمی کنار رفت. خانواده‌ی طاهر رو سال‌ها بود می‌شناختیم. رفت‌وآمدمون مثل گذشته زیاد نبود، اما هر چند وقت یک‌بار دور هم جمع می‌شدیم. رفتم اتاقم و لباس عوض کردم. وقتی وارد پذیرایی شدم، طاهر از جاش بلند شد. — به‌به... خانم دکتر. لبخند زدم. — سلام عمو. جلو اومد و دستم رو فشرد. — خسته نباشی دخترم. خوبی؟ — خوبم. نگاهش چند لحظه روی صورتم موند. — مطمئنی؟ رنگت یه کم پریده. خندیدم. — شیفتم سنگین بود. — پس امشب استراحت کن. سرم رو تکون دادم و کنار مامان نشستم. مراد هم اون طرف سالن روی مبل نشسته بود. چند سالی می‌شد درست و حسابی ندیده بودمش. نگاهش وقتی وارد شدم، بیشتر از حد معمول روی من موند. بی‌تفاوت چشم ازش گرفتم. طاهر مشغول صحبت با مامان شد و من هم خودم رو با گوشی سرگرم کردم. چند دقیقه بعد صدای مراد کنار گوشم اومد. — منو یادت میاد؟ سرم رو بلند کردم. — آره. لبخند زد. — فکر کردم شاید نشناسی. — چرا نشناسم؟ — خیلی عوض شدی. نگاهش رو روی صورتم چرخوند. حس خوبی از این نگاه نگرفتم. گوشی رو کنار گذاشتم. — همه عوض می‌شن. قبل از اینکه ادامه بده، مامان از آشپزخونه صدام کرد. بلند شدم و رفتم سمتش. وقتی برگشتم، مراد هنوز همون‌جا نشسته بود. اما این بار نگاهش رو از من دزدید. شام که آماده شد، همه دور میز نشستیم. طاهر مثل همیشه گرم صحبت بود و از خاطرات قدیمی می‌گفت. گاهی چیزی می‌گفت که باعث خنده‌ی مامان می‌شد و من هم لبخند می‌زدم. کنارش احساس غریبی نداشتم. سال‌ها بود همین مرد رو می‌شناختم. بعد از فوت همسرش، رفت‌وآمدشون کمتر شده بود، اما رابطه‌ی خانواده‌ها همچنان سر جاش بود. وسط شام، طاهر متوجه شد چند لحظه ساکت موندم. — جیران، چیزی شده؟ قاشقم رو کنار بشقاب گذاشتم. — نه، چیزی نیست. — مطمئنی؟ — آره. نگاهش چند ثانیه روی صورتم موند، اما بیشتر از این چیزی نپرسید. — باشه. همین احترامش به حریم آدم‌ها یکی از چیزهایی بود که همیشه باعث می‌شد بهش اعتماد داشته باشم. بعد از شام، مامان و طاهر مشغول صحبت شدن. من ظرف‌ها رو جمع می‌کردم که مراد وارد آشپزخونه شد. چند لحظه به چارچوب در تکیه داد. — کمک نمی‌خوای؟ نگاهش کردم. — نه، ممنون. — مطمئنی؟ — آره. لبخند زد. — هنوزم مغروری. ابروهام بالا رفت. — از کی تا حالا جواب ندادن به کمک، غرور حساب می‌شه؟ خندید. — از وقتی تو این‌قدر جدی شدی. جوابی ندادم. ظرف‌ها رو برداشتم و از کنارش رد شدم. نگاهش رو پشت سرم حس کردم. اما برنگشتم. چیزی در رفتارش بود که از همون چند دقیقه‌ی اول خوشم نیومده بود. موقع رفتن، طاهر دم در ایستاد. — باز هم مزاحم می‌شیم. مامان خندید. — شما که غریبه نیستین. طاهر نگاه کوتاهی به من انداخت. — شب بخیر، جیران. — شب بخیر عمو. مراد قبل از اینکه سوار ماشین بشه، یک لحظه ایستاد. نگاهش به من افتاد. لبخند کوتاهی زد و رفت. ماشین که از کوچه دور شد، برگشتم داخل. همه‌چیز یک مهمانی خانوادگی ساده بود. حداقل برای من. اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که برای مراد، این دیدار قرار نبود به همین سادگی تموم بشه....

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت37 #دیار از بیمارستان که بیرون اومدم، هوا تاریک شده بود. آراس کنار ماشین منتظرم بود. در رو برام باز کرد، اما قبل از اینکه سوار بشم، ایستادم. — چیزی پیدا کردی؟ آراس سرش رو تکون داد. — نه، رئیس. هنوز داریم دنبالش می‌گردیم. نگاهم روی خیابون روبه‌رو موند. — سرکان اهل این نیست که بی‌دلیل ناپدید بشه. — شاید از شهر خارج شده باشه. — نه. جوابم کوتاه بود. سرکان اگر می‌خواست فرار کنه، از قبل این کار رو می‌کرد. این برگشتن، بی‌دلیل نبود. سوار ماشین شدم و آراس هم پشت فرمون نشست. چند دقیقه توی سکوت گذشت. ذهنم هنوز درگیر عکس دختر حیدر بود. کسی ازش عکس گرفته بود. از فاصله‌ای نزدیک. یعنی کسی نه‌تنها دنبالش کرده بود، بلکه به اندازه‌ای بهش نزدیک شده بود که بفهمه کِی از بیمارستان خارج می‌شه. گوشی‌ام رو برداشتم. عکس رو دوباره باز کردم. کنار در بیمارستان ایستاده بود. نگاهش به جایی خارج از کادر بود. چهره‌اش معمولی به نظر می‌رسید، اما چیزی در تصویر توجهم رو جلب کرد. انعکاس شیشه‌ی پشت سرش. عکس رو بزرگ کردم. یک ماشین مشکی در انعکاس دیده می‌شد. همون ماشینی که چند دقیقه قبل از بیمارستان دور شده بود. — آراس. — بله؟ گوشی رو جلو بردم. — این ماشین رو پیدا کن. نگاهی به تصویر انداخت. — پلاکش مشخص نیست. — ماشین رو گفتم، پلاکش رو نه. چند ثانیه سکوت کرد. — متوجه شدم. گوشی رو پایین آوردم. این ماجرا داشت از چیزی که فکر می‌کردم بزرگ‌تر می‌شد. سرکان برگشته بود. جیران پیام تهدیدآمیز دریافت کرده بود. و حالا یک نفر داشت از فاصله‌ی نزدیک زیر نظرش می‌گرفت. هنوز نمی‌دونستم این سه اتفاق چه ارتباطی با هم دارن. اما مطمئن بودم تصادفی نیستن. #جیران شب، خوابم نبرد. عکس روی میز کنار تختم بود. هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، همون تصویر جلوی چشمم می‌اومد. مرد جوان. ماشین قدیمی. خونه‌ی پدرم. و اون علامت عجیب روی دیوار. بالاخره از تخت بلند شدم. چراغ اتاق رو روشن کردم و رفتم سمت کمد قدیمی. چند تا جعبه رو بیرون کشیدم. خاطرات بچگی، عکس‌های قدیمی، چند دفترچه و وسایلی که سال‌ها بود سراغشون نرفته بودم. یکی‌یکی کنار گذاشتم. تا اینکه یه جعبه‌ی چوبی کوچک ته کمد پیدا کردم. یادم نمی‌اومد داخلش چی گذاشته بودم. درش رو باز کردم. چند عکس قدیمی داخلش بود. اولین عکس رو برداشتم. من بودم و پدرم. حیاط همون خونه پشت سرمون دیده می‌شد. عکس دوم... پدرم تنها ایستاده بود. پشت سرش دیوار حیاط بود. نفسم حبس شد. همون علامت. سه خط مورب و یک دایره. این بار واضح‌تر بود. عکس رو برگردوندم. پشتش با دست‌خط پدرم نوشته شده بود: «بعضی چیزها رو نباید به یاد آورد.» چند لحظه فقط به جمله خیره موندم. انگشت‌هام سرد شده بود. پدرم این عکس رو چرا نگه داشته بود؟ و منظورش از «بعضی چیزها» چی بود؟ عکس رو کنار گذاشتم و سراغ بقیه رفتم. یکی از عکس‌ها نصفه پاره شده بود. قسمت سمت راستش کنده شده بود، اما گوشه‌ی تصویر هنوز باقی مونده بود. چشمم روی دست مردی افتاد که کنار پدرم ایستاده بود. روی مچ دستش یک ساعت فلزی بود. همون ساعت. عکس امشب رو برداشتم و کنار اون گذاشتم. ساعت‌ها یکی بودن. قلبم فرو ریخت. یعنی مردی که کنار خونه‌مون بود، سال‌ها قبل هم پدرم رو می‌شناخته؟ صدای پیام گوشی باعث شد از جا بپرم. گوشی رو برداشتم. شماره ناشناس بود. این بار فقط یک جمله نوشته بود: «حالا فهمیدی چرا نباید دنبال گذشته‌ی پدرت بری؟» نگاهم روی صفحه خشک شد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که پیام دوم اومد. «عکس بعدی رو فردا می‌گیری.» دستم روی گوشی خشک شد. عکس بعدی؟ یعنی هنوز تموم نشده بود.

_ زن صیغه‌ای من بشی، هزینه‌ی عمل قلب مادرت رو کامل می‌دم🔥 با حیرت به مهراب،رئیس قدرتمند و بی‌رحمم خیره شدم و سعی کردم خودم ر
_  زن صیغه‌ای من بشی، هزینه‌ی عمل قلب مادرت رو کامل می‌دم🔥 با حیرت به مهراب،رئیس قدرتمند و بی‌رحمم  خیره شدم و سعی کردم خودم رو از آغوشش بیرون بکشم. _ چ... چی میگی؟! تو متأهلی، زن داری! لبخند سردی گوشه‌ی لبش نشست. _ هوم... معامله‌ی خوبیه نفس، نه؟ صیغه‌ی من شدنت، در ازای نجات جون مادرت! بغض گلوم رو فشرد. _ چرا من؟ چرا باهام اینکارو میکنی🥀 چند لحظه نگاهم کرد؛ بعد آرام خم شد نزدیک لبم زمزمه کرد: _ چون چیزی که می‌خوام فقط تو می‌تونی بهم بدی! اما خواسته‌ی او فقط صیغه شدن من نبود؛ او یک وارث می‌خواست.👶🔥 دختری که برای نجات جان مادرش، مجبور می‌شود همسر موقت مردی ، قدرتمند و بی‌رحم شود... اما این معامله، قرار بود خیلی بیشتر از یک قرارداد ساده باشد؛ قرار بود زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد. 🔥🥀 https://t.me/nafasmehrabam ژانر: واقعی،عاشقانه،درام ،اجتماعی،طنزتلخ، پایان خوش*

_اوه میبینم زبون دراوردی توله اون موقعی که برای بودن باهام التماس میکردی رو یادت رفته؟ الان برم برم راه انداختی با چشمای اشکی بهش خیره شدم: _اون موقع نمیدونستم با خودم و خانوادم چکار کرده بودی، نمیدونستم چه هیولایی هستی آراس! پوزخندی زد و با اون چشمای آبی ترسناکش نزدیک شد،ازش می ترسیدم عقب عقب رفتم که پام به گوشه ی تخت خورد و افتادم آراس روم خیمه زد و دست وپا رو قفل کرد لبشو آورد نزدیک لبم زمزمه کرد _امروز میخوام بهت یه درس بدم که به سرت نزنه هیچ وقت مقابلم زبون درازی کنی دلارا! امروز با دهن خوشگلت کاری میکنم که تا چند روز نتونی حرف رفتن بزنی👀

بی زحمت جواب بدین بدونم

2پارت جدید