fa
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚‍♀️💌

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 868
مشترکین
-924 ساعت
+1 0607 روز
+3 33830 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
- بالاخره تورو از دست اون سگ نگهبان که چشم ازت ور نمیداره کش رفتم قناری! تا صبح باید زیر من آواز بخونی🔥 دست و پا بسته روی تخت پرت شدم با گریه گفتم : رادمان گیرت بیاره جنازه‌تو تو خونه‌ش چال میکنه ، دست به من نزن کثیف خندید: - رادمان ؟سگ نگهبانتو میگی؟ کو تا پیدات کنه دستشو به سمت لباسم آورد که همون لحظه صدای رادمان توی انبار پیچید - نمیخوای به اون سگ نگهبان سلام کنی؟ آدم به اجل‌مرگش باید سلام کنه هیبتش رو که دیدم هق هقم از خوشحالی بلند شد افرادش به اون بیشرفا هجوم بردن ، و اون به سمت من اومد _ تموم شد نورچشمی ، پیدات کردم اونو زنده‌ش بزارین باهاش کار دارم تن لرزونمو روی دست هاش بلند کرد...🔥🔞💦 https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk
چشم پسره رو دور دیدن و تونستن دختره رو بدزدن حالا میخواستن بهش ... 😵🤐که پسره سر میرسه 😱
23 pak,یه ربع نو پست

Repost from N/a
وقتی که عشق رو تو غربت پیدا می‌کنی؛ شک میکنی که یه احساسه یا یه احتیاج🔥 الناز مجبور میشه برای نجات برادرش خونبس بشه و از شهر
وقتی که عشق رو تو غربت پیدا می‌کنی؛ شک میکنی که یه احساسه یا یه احتیاج🔥
الناز مجبور میشه برای نجات برادرش خونبس بشه و از شهر به روستا بره. وقتی آسیب می‌بینه تنها پناهش آغوش کسیه که بیشتر از همه ازش متنفره.❌🔥 دستش برای سیلی زدن به هوا رفته بود. ترسیده خودم رو تو آغوشش جمع کردم. ثانیه ای بعد من رو از بغلش بیرون کشید و با نگاه عجیبی بهم خیره شد. ـ میتونم طور دیگه ای انتقام بگیرم! دستشو زیر لباسم برد و....💦🔞 https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk جدیدترین رمان خونبسی که میتونه با هر لحظه هیجان و عشق نفست رو موقع خوندنش حبس کنه❌🔞 23 pak,یه ربع نو پست

Repost from N/a
-بابات بی‌ناموسی کرده!❌ به اسم کمک به زنهای بی‌سرپرست به زور باهاشون خوابیده بعد تو... اشک تو چشمامو دید و جلو اومد: -تو توقع داری من دامادش بشم؟ فهمیده بود عاشقشم. بدموقع فهمیده بود! -همش دروغه امیرحسین. بابام دشمن زیاد داره. بابام تو موسسه کار خیر می‌کنه‌ من... پوزخندش همه ی جونمو سوزوند: -توقع داری من حرفای اون مال‌مردم‌خورِ دزد ناموس و باور کنم؟ گوشیش زنگ خورد و اسم نامزدش رو گوشیش افتاد چشمام سیاهی رفت نفهمیدم کی بغلم کرد اما خوب فهمیدم که با نگرانی داره صدام می‌زنه و تکونم می‌ده. شنیدم که با صدای خش‌دار به پشت خطی می‌گفت: - اگه یه مو از سرش کم بشه همتونو آتیش می‌زنم!
تکونم داد و لبهاش روی پیشونیم نشست. اگه دوستم داشت چرا منو پس زده بود؟؟؟
https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk 23 pak،یه ربع نو پست

Repost from N/a
-می‌خوام ببوسمت!🔞 با اخم رو گرفتم و رفتم عقب: -دستت به من بخوره همه‌ی محله رو خبر می‌کنم؛ برو کنار! هیکل بزرگش روم سایه انداخت و دستاش دو طرف سرم روی دیوار نشست: -همه‌ی محله خبر دادن چجوری خرابتم.. من که می‌دونم عده‌ت تموم شده. تو الان یه زن مطلقه و مستقلی...❌ نگاه پرتمنا و حریصش رو لبام بود: -هوس لمس این لبای کوچولو و تن ظریفت جونمو گرفته... محکم هلش دادم و به سینه‌ی عضلانیش مشت کوبیدم: - اونموقع که جلو چشمای من اون دختره رو می‌بوسیدی باید فکرشو می‌کردی! نیشحند زد و بیشتر خودشو بهم چسبوند و همه‌ی تنم داغ شد: -من فقط هَوَل توام عروسک...همینجام می‌تونیم حجله رو برگزار کنیم! انقد با جثه‌ی بزرگش بهم فشار آورد که از پشت افتادم رو تخت و...❌🔥 https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk 16 پاک

Repost from N/a
- هیچ وقت فکر نمیکردم تو بغل یه قاتل بخوابم❌ با حرفم مالکانه روی تنم خیمه زد و گفت : تو بغل که سهله ، تو تخت اون قاتل هم میخوابی دستشو از لباسم رد کرد ولی من به چشمای سرد و ترسناکش زل زدم: ازت نمیترسم🔥 کنار گوشم نفسی گرم و آهسته خالی کرد و مثل یه شکارچی صبور و ترسناک لب زد : حالا که ترست ریخته وقتشه پلن بعدیو اجرا کنیم کوچولو گازی محکم از لاله ی گوشم گرفت که آخی گفتم _جوووون💦🔞 https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk https://t.me/+pXwjFFumCSRjNTNk
یارو یه آدمکش حرفه ایه که همه‌چی رو گذاشته کنار اما یهو عاشق یه دختر نابغه میشه وقتی می‌فهمه یه مافیا برای دختره دندون تیز کردن ، توبه ‌شو میشکنه و ....😱🔪
یه عاشقانه ی غلیظ و نفس گیر 🔥❌ 16 پاک

Repost from N/a
هر چقدر جلو میومد من عقب تر می رفتم. انقدری خودش رو به من نزدیک کرد که نفسش توی صورتم پخش میشد. کمرم رو محکم گرفت و تنش رو به
هر چقدر جلو میومد من عقب تر می رفتم. انقدری خودش رو به من نزدیک کرد که نفسش توی صورتم پخش میشد. کمرم رو محکم گرفت و تنش رو به تنم چسبوند. داغی لبش گوشم رو سوزوند: یادت نرفته که. تو زن من نیستی، فقط یه خون‌بسی! وحشیانه بهم حمله ور شد و لباسم رو پاره کرد و عقب کشیدن پاهام و حس اونجاش...🔞❤️‍🔥 https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk الناز خون‌بس شده و به عقد بهنام در اومده. مردی که به خونش تشنه‌س❌🔥 •••••♪•••••♪••••• 16 پاک

Repost from N/a
+ چرا من؟!😨😶‍🌫 چند ثانیه سکوت کرد. سیگارش رو تکوند و خونسرد گفت: _ چون اونی که من می‌خوام... تویی. + اگه قبول نکنم؟ نیشخند زد و سر کج کرد _ اون‌وقت معامله با جونت تموم می‌شه کوچولوی من🔞 ────୨ৎ──── https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 ⁉️بخاطر یه معامله، جون دختره رو به خطر میندازه 😱❤️‍🔥 اگه تو هم دنبال یه رمان پرهیجان مافیایی ای اینجارو از دست نده! 💢🔞❤️‍🔥 10 sobh pak

Repost from N/a
#عاشقانه #هیجانی #ماجرایی +++ _ جوجه بريم داخل حموم راند سوم حموم باشه هوم؟ + اوف سیر نمیشی مرد😤🫢 + نعععع سیر نمیشم 😈🔞 یه دفعه انداختم رو شونش که جیغم در اومد زد رو باسنم و گفت : هیس جوجه صورتیه من 💦🤫 +اه حامیییی اه ولم .... تا خواستم ادامشو بگم با لباش خفم کرد..... اهی تو گلو کشیدم که ضربه هاش رو بیشتر کرد و گازی از لبم گرفت .🫣🥵 نوک زبونمو مک عمیقی زد که ناله هام داخل حموم اکو میشد...🤤 محکم زد به باسنم که یهووو....🫢😱🔞 +++ https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 10 sobh pak

Repost from N/a
دیار کاراهان؛ مردی سرد و بی‌رحم با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده❗️ جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد
دیار کاراهان؛ مردی سرد و بی‌رحم با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده❗️ جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد دنیایی می‌شه که قانونش فقط یکی‌ست: یا می‌کشی، یا کشته می‌شوی❌🔥 اما بین دنیای مافیاها، چیزی شکل می‌گیره که هیچ‌کدوم براش آماده نیستند... https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 عشقی تاریک، خطرناک و غیرقابل‌پیش‌بینی🔥❌ 10 sobh pak

Repost from N/a
#عاشقانه #هیجانی #ماجرایی ────୨ৎ──── از حموم خواستم بیرون برم که حامی وارد شد و قبل از اینکه فرصت کنم کنار برم، توی گوشه‌ای گ
#عاشقانه #هیجانی #ماجرایی ────୨ৎ──── از حموم خواستم بیرون برم که حامی وارد شد و قبل از اینکه فرصت کنم کنار برم، توی گوشه‌ای گیرم انداخت. با حرص خواستم هلش بدم کنار – کجا با این عجله وایسا یکم فیض ببرم از این عروسک⁉️ صورتش خیلی نزدیکم بود و وقتی میخواستم حرف بزنم لبام به لباش برخورد میکرد و نفس گرمش رو حس میکردم... + بذار برم! – تا وقتی من نگفتم، نمیتونی هیچ گوری بری. + تو نمی‌تونی منو اینجا نگه داری. – بهتر بود دستور ندی کوچولو❗️ به حرفش توجهی نکردم و دوباره خواستم خودمو از دستش خلاص کنم، اما محکم‌تر منو گرفت و از روی زمین بلندم کرد. با تقلا دست‌وپا میزدم که با پاش در حموم رو بست. نگاهش کردم؛ خشم توی چشم‌هاش موج می‌زد. با صدایی سرد و خشن گفت: – خودت مجبورم کردی اون رومو نشونت بدم و یهو....😱🚫 #ناشناس_من ────୨ৎ──── https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 •••••♪•••••♪••••• 22 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
🖤🔥 با خشم به من نگاه کرد و گفت: «برو کنار و بگو لباس‌هام رو بیارن.» بدنم را به بدنِ داغش چسباندم و دستم را به جای مدنظرم رساندم؛ نفسش رفت، ولی خودش را نباخت. هُلم داد و با آن زبانِ تند و تیزش گفت: «وَلَم کن!» نمی‌دانست هرچه بیشتر پسم می‌زد، میلِ من برای رام کردنش بیشتر می‌شد. با تکون دادن انگشتانم گفتم: «زبونت میگه ولت کنم، بدنت ولی حرفتو انکار میکنه.» با این حرفم عصبی شد و خواست با کله‌اش بکوبد تو صورتم، که دستم را توی فرِ موهایش فرو کردم و سرش را به پشت خم کردم..... با لحنی که از شدت خشم و هیجان می‌لرزید، زمزمه کردم: «می‌خوای وحشی‌گری کنی؟ خب، من عاشقِ رام کردنِ وحشی‌هام.» چشم‌های وحشی‌اش را دوخت به چشمانم. و آن‌وقت بود که به خودم قول دادم یه روزی نه چندان دور... یه کارای کثیفی باهاش انجام بدم که از لذت، این چشم‌های وحشی به گریه و التماس برای رهایی بیفتند.....🔞❤️‍🔥💦 🖤 قانونِ بی‌رحمِ دل🔥 ✍🏻 هم‌رازِ ماه #مافیا#عاشقانه 🔥👇 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 •••••♪•••••♪••••• 22 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
— ترسیدی؟با تمام توان غرورم را جمع کردم. — از تو؟ نه. این بار واقعاً لبخند نزد. فقط انگشتش هنوز زیر چانه‌ام بود. — خوبه. مکث کرد. صدایش پایین‌تر آمد. — چون من هنوز کاری نکردم که واقعاً ازم بترسی🔞 قلبم محکم به سینه‌ام کوبید. و بدتر از همه این بود که... دلم نمی‌خواست یک قدم هم از من فاصله بگیرد.... #عاشقانه  #مافیایی #بزرگسال🔞💦 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨یه ربع ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
#عاشقانه #هیجانی #ماجرایی🔥 _فکر کردی می‌تونی ازم فرار کنی؟❌ _دست از سرم بردار، مردک! مچ دستم رو محکم گرفت و با اخم خیره‌ ام شد. ‐یه بار دیگه با این لحن حرف بزن... خودت می‌دونی چه بلایی سرت میاد. با عصبانیت دستم رو کشیدم. _ تو حق نداری منو مجبور کنی! نگاهش سرد و خشن شد. –حق؟ از لحظه‌ای که وارد بازی من شدی، دیگه تو تعیین نمی‌کنی چی قراره بشه! با ناباوری نگاهش کردم. _تو واقعاً دیوونه‌ای... لبخند خطرناکی زد و منو انداخت روی تخت – هنوز نفهمیدی با کی در افتادی، کوچولو،پاهاتو باز کن!🔥🔞 https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 https://t.me/+gimEmldu29oxMWQ8 •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨یه ربع ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
- فکر کردی میتونی ازم فرار کنی دختر کوچولو؟🔞❌ دستهایم را محکم با طناب به تاج تخت بسته بود. با.سنم را بالا کشید. ترسیده تقلا کردم و گفتم: - از اینجا برم بیرون به آدمام میگم بیان سروقتت آزاد! ولم کن روانی! با خونسردی خندید و اسپنکی از پشت به ران پایم زد. از سوزش پوستم ناله کردم... -با زبون درازی و تقلای بیخودی فقط کار خودت و سخت می‌کنی عروسک. چنگی به باسنم زد و از پشت، خودش را محکم بهم فشار داد... وحشت زده لبم را گزیدم... -چون اونوقت صدای ناله هات رو همه اون بیرون می‌شنون پرنسس!🔞🔥 چنگی به سینه ام زد و با تمسخر گفت: ـ فکر کردی نجات دادنت واسه من مجانی پات میفته؟ نه عزیزم... این تخت باید گرم بمونه! https://t.me/+RMhDWLCIfs83NWVk https://t.me/+RMhDWLCIfs83NWVk
مافیای خـشن و هـاتی که رقیبش رو میدزده و زندانی میکنه تا توی اتاق قرمز⛔️🔞 جایی که لرزه به تن همه ی دخترا میندازه حسابی از خجالتش دربیاد...
‼️اگر دارای روحیه ی حساس هستین و با صحنه های باز و خشن مشکل دارین اکیدااا تاکید می کنم اکیداااا وارد این کانال نشین‼️ •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
#پارت_واقعی_رمان🚫 دوید؛ بی‌آنکه جرئت کند پشت سرش را نگاه کند. صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و کوچه، با دیوارهای بلند و چراغ‌های خاموشش، راه فراری باقی نمی‌گذاشت.😨 دستش را داخل کیف برد، گوشی را بیرون کشید و لرزان شماره‌ی آراس را گرفت. ـ جانم، دلی خانمم؟ ـ کمکم کن، آراس... لحن لرزانش کافی بود تا خون در رگ‌های آراس یخ بزند. ـ چی شده دلارا؟ کجایی؟ صدات چرا این‌طوریه؟ دلارا خواست جواب بدهد که ناگهان گوشی از دستش کشیده شد. ـ فکر کردی اگه بدویی و اینجا قایم شی، دیگه پیدات نمی‌کنم؟ دلارا برگشت. - تو...
ضربه‌ای سنگین به پشت سرش خورد. گوشی روی زمین افتاد. آراس صدای برخورد را شنید. ـ دلارا؟! آن طرف، آراس چند ساعت بود بی‌وقفه دنبال زنش می‌گشت. تمام ردها به بن‌بست رسیده بودند و حالا، با دیدن نام دلارا روی صفحه، بی‌درنگ جواب داد. بعد صدای مردی از آن سوی خط آمد: ـ دنبال صدای زنت می‌گشتی، آراس؟ آراس نفسش را حبس کرد. ـ تو دیگه کی هستی، حروم‌زاده؟ دستت به دلارا بخوره، خودم... مرد خندید. ـ آراس... من از گور برگشتم؛ تا زندگیِ زنده‌ها رو به جهنم تبدیل کنم. مکث کوتاهی کرد. ـ اولین قربانی این بازی... زنته! ☠️
من آراسم❤️‍🔥 یکی از بزرگترین مافیا های ایران،کسی که اسمش ترس رو به دل بقیه میندازه اما یه شب وقتی زخمی شدم یه فرشته رو دیدم که نجاتم داد بعد از اون شب تصمیم گرفتم کاری کنم تا...🔥
https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

3 پارت جدید امشب..تقدیمتون🩵

#قانون_بی‌رحمِ‌دل #هم‌رازِ‌ماه #پارت50 #جیران ماشین جلوی خونه توقف کرد. دستم رو به سمت دستگیره بردم که صدای مراد از جلو اومد. — جیران. برگشتم سمتش. — بله؟ چند لحظه نگاهم کرد. — فردا شیفت داری؟ — آره. — پس احتمالاً دوباره خسته می‌بینمت. لبخند کمرنگی زدم. — احتمالاً. — مراقب خودت باش. — تو هم. در رو باز کردم و پیاده شدم. میرنا هم پیاده شد. — فردا بهت زنگ می‌زنم. — باشه. دستم رو گرفت و چند قدم باهام اومد. مراد هنوز داخل ماشین نشسته بود. وقتی به در خونه رسیدم، برای آخرین بار برگشتم. مراد هنوز نگاهم می‌کرد. اما این بار نگاهش رو ازم نگرفت. در رو باز کردم و وارد شدم. #جیران صبح روز بعد، وقتی وارد بیمارستان شدم، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که مرجان از دور صدام زد. — جیران! برگشتم. با عجله خودش رو به من رسوند. — یه خبر دارم. — چی؟ نفسش رو بیرون داد. — دیشب دوباره یکی اطراف خونه‌تون دیده شده. لبخندم محو شد. — چی؟ — یکی از همسایه‌ها دیده. می‌گه یه ماشین چند دقیقه جلوی کوچه‌تون پارک بوده. قلبم تندتر زد. — ماشین چه رنگی بوده؟ — مشکی. چند لحظه چیزی نگفتم. همون لحظه تصویر پیام‌های ناشناس توی ذهنم برگشت. مرجان بازوم رو گرفت. — جیران؟ — آره؟ — این بار جدی می‌گم. باید به یکی بگی. نگاهم رو پایین انداختم. — نمی‌خوام مامان بترسه. — پس حداقل تنها نرو. سرم رو تکون دادم. — باشه. اما هنوز نمی‌دونستم این ماشین متعلق به چه کسیه. #دیار پرونده روی میز باز بود. آراس وارد شد. — رئیس. سرم رو بلند کردم. — چیزی پیدا کردی؟ — یه رد تازه از سرکان. صندلی رو کمی عقب کشیدم. — کجا؟ — یکی از افرادمون ماشینش رو نزدیک جاده‌ی قدیمی دیده. نگاهم روی نقشه افتاد. — مطمئنی خودش بوده؟ — هنوز صددرصد نیست. — پس مطمئن شو. آراس سر تکون داد. — چشم. خواست بره که دوباره صداش کردم. — آراس. ایستاد. — جیران چطور؟ — امروز رفته بیمارستان. — مشکلی پیش نیومده؟ — نه. چند لحظه مکث کردم. — خوبه. آراس رفت. چشمم دوباره روی نقشه موند. سرکان برگشته بود. و تا وقتی نمی‌فهمیدم دنبال چی می‌گرده، نمی‌تونستم حتی یک قدم از این بازی عقب بکشم. #جیران آخر شیفتم، وقتی از بیمارستان بیرون اومدم، ناخودآگاه اطرافم رو نگاه کردم. خیابون شلوغ بود. آدم‌ها در رفت‌وآمد بودن. ماشین‌ها پشت سر هم رد می‌شدن. هیچ چیز غیرعادی به نظر نمی‌رسید. چند قدم جلو رفتم. گوشی‌ام لرزید. این بار پیام نبود. یک شماره‌ی ناشناس تماس گرفته بود. چند ثانیه به صفحه خیره موندم. نمی‌دونستم جواب بدم یا نه. تماس قطع شد. اما بلافاصله یک پیام اومد. فقط یک جمله: «این بار، نوبت نزدیک شدن منه.» نفسم توی سینه حبس شد. سرم رو بلند کردم. و برای اولین بار... حس کردم کسی واقعاً خیلی نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم، منو زیر نظر داره.

#قانون_بی‌رحمِ‌دل #هم‌رازِ‌ماه #پارت49 #جیران صدای بوق ماشینی کنارم پیچید. برگشتم. میرنا پشت فرمون بود و شیشه رو پایین کشیده بود. — جیران، بیا سوار شو. به سمت ماشین رفتم. — اینجا چی کار می‌کنی؟ — اومدم دنبالت. — چرا؟ لبخند زد. — دلم خواست ببینمت. در رو باز کردم و نشستم. — کجا بریم؟ — اول بریم یه چیزی بخوریم. بعدش هرجا خواستی. خندیدم. — تو امروز خیلی برنامه داری. — آره. چون بالاخره گیرت آوردم. ماشین رو راه انداخت. چند دقیقه بعد، جلوی یه کافه‌ی کوچیک توقف کردیم. داخل کافه نشستیم. میرنا منو نگاه کرد. — خیلی خسته به نظر میای. — شیفتم سنگین بود. — هنوزم شب‌ها سخت می‌گذره؟ — بعضی وقت‌ها. — پس باید بیشتر استراحت کنی. — اگه بذارن. خندید. — تقصیر خودته. از بچگی همین بودی. همیشه یه کاری برای انجام‌دادن پیدا می‌کردی. — تو هم از بچگی زیادی حرف می‌زدی. با خنده دستش رو روی میز زد. — بالاخره اعتراف کردی! سرم رو تکون دادم. فضای بینمون راحت بود؛ مثل همیشه. بعد از مدتی، حرفمون به خاطرات قدیمی کشید. از مدرسه گفتیم، از شیطنت‌های بچگی و آدم‌هایی که سال‌ها بود ندیده بودیم. وقتی از کافه بیرون اومدیم، میرنا گوشی‌اش رو نگاه کرد. — یه دقیقه وایسا. — چی شده؟ — مراد اینجاست. سرم رو برگردوندم. ماشین مراد کمی جلوتر کنار خیابون توقف کرده بود. چند لحظه بعد پیاده شد و به سمتمون اومد. — سلام. — سلام مراد. چهره‌اش مثل همیشه خونسرد بود، اما نگاهش مستقیم روی من نشست. — هنوز هم وقتی از بیمارستان میای بیرون، این‌قدر خسته‌ای؟ لبخند کوتاهی زدم. — آره. — پس چرا این‌قدر کار می‌کنی؟ — چون کارمه. میرنا خندید. — ولش کن. از وقتی اومدی فقط داری سؤال می‌پرسی. مراد نگاهش رو از من گرفت و به خواهرش داد. — من که چیزی نگفتم. بعد دوباره رو به من کرد. — برسونمتون؟ گفتم: — لازم نیست. — مسیرم همونه. میرنا بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، گفت: — خوبه، بیا بریم. نگاهش کردم. — تو چرا جواب می‌دی؟ خندید. — چون می‌خوام زودتر برسیم. مراد در ماشین رو باز کرد. من هم سوار شدم. میرنا جلو نشست و من عقب. در طول مسیر، مراد چند بار از آینه نگاهم کرد. این بار نگاهش رو پنهان نکرد. وقتی برای لحظه‌ای چشمم به چشمش افتاد، لبخند زد. — چیه؟ — هیچی. — پس چرا نگاه می‌کنی؟ — چون تو نگاه کردی. ابرو بالا انداختم. — خب؟ — هیچی. فقط جالبی. نگاهم رو به شیشه دوختم. — این جمله رو به همه می‌گی؟ خندید. — نه. میرنا از جلو گفت: — مراد، اذیتش نکن. — من که اذیت نمی‌کنم. من چیزی نگفتم. اما برای اولین بار، رفتار مراد برام کمی عجیب شده بود. نه آن‌قدر که بخوام جدی بگیرمش... فقط آن‌قدر که بفهمم نگاه‌هایش دیگر مثل قبل معمولی نیست. و مراد هم هنوز خودش نمی‌دانست این کشش ساده، کم‌کم قرار است به چه چیزی تبدیل شود.

#قانون_بی‌رحمِ‌دل #هم_راز_ماه #پارت48 #جیران چند روزی از اون ماجرای کافه گذشته بود. اوضاع ظاهراً آروم شده بود، اما اون پیام هنوز گوشه‌ی ذهنم مونده بود. هر بار گوشی‌ام زنگ می‌خورد، قبل از اینکه جواب بدم، ناخودآگاه صفحه رو نگاه می‌کردم. دلم نمی‌خواست دوباره همون شماره رو ببینم. همون لحظه گوشی‌ام لرزید. پیام جدید بود. شماره ناشناس. قلبم فرو ریخت. پیام رو باز کردم. «هنوز فکر می‌کنی اون مرد می‌تونه نجاتت بده؟» چشم‌هام روی جمله خشک شد. مرجان متوجه شد. — چی شده؟ گوشی رو خاموش کردم. — هیچی. — دوباره پیام؟ چند لحظه سکوت کردم. بعد آروم گفتم: — آره. مرجان اخم کرد. — باید به پلیس بگی. — هنوز نمی‌دونم اینا دقیقاً چی می‌خوان. — جیران... — نمی‌خوام مامان بفهمه. مرجان چیزی نگفت. فقط دستم رو گرفت. — حداقل تنها جایی نرو. لبخند کمرنگی زدم. — سعی می‌کنم. اما خودم می‌دونستم این قول رو قبلاً هم به مامان داده بودم. اما.... #دیار آراس وارد اتاق شد. — خبر جدیدی از سرکان نیست. — ادامه بدین. پوشه رو روی میز گذاشت. — اما یه چیز دیگه پیدا کردیم. نگاهم رو بالا آوردم. — چی؟ — همون شماره‌ای که برای جیران پیام فرستاده بود، قبل از اینکه به اون پیام بده، چند بار با یه شماره‌ی دیگه تماس داشته. پوشه رو باز کردم. — صاحبش؟ — هنوز مشخص نیست. — پس مشخصش کن. — چشم. آراس مکث کرد. — رئیس... — بگو. — اگه این آدم‌ها دوباره به جیران نزدیک بشن چی؟ نگاهم سرد شد. — قبل از اینکه نزدیک بشن، پیداشون می‌کنیم. پوشه رو بستم. — هیچ‌کس حق نداره از جیران به عنوان راهی برای رسیدن به گذشته‌ی حیدر استفاده کنه. آراس سر تکون داد. — متوجه شدم. وقتی رفت، چند لحظه به پنجره خیره موندم. نمی‌دونستم این پرونده تا کجا قراره کش پیدا کنه. فقط می‌دونستم هرچه بیشتر جلو می‌رفتیم، آدم‌های بیشتری وارد بازی می‌شدن. و من هنوز نمی‌دونستم دشمن اصلی دقیقاً کجاست. #جیران شب، وقتی از بیمارستان بیرون اومدم، بارون گرفته بود. چترم رو باز کردم و به سمت ایستگاه رفتم. چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای ماشینی پشت سرم اومد. سرم رو برگردوندم. ماشین سرعتش رو کم کرد. قلبم تند زد. اما چند ثانیه بعد رد شد و رفت. ومن نفس راحتی کشیدم...

Repost from N/a
ـ فکر کردی چون دختر تابشی، کسی جرئت نداره بهت دست بزنه؟ مچم را محکم گرفت و به دیوار چسباندم. اسلحه‌اش را آرام تا زیر چانه‌ام بالا آورد. ـ بابات یه امپراتوری برات جا گذاشته، پروا... ولی امپراتوری بدون شاه، فقط یه مشت خاکستره! با خشم به سینه‌اش کوبیدم. ـ من ملکه ی این امپراتوری میشم! خندید. آن‌قدر خونسرد که بیشتر ترسیدم. ـ تو هنوز نفهمیدی من کیم مگه نه؟ هنوز نفهمیدی اسمم چه رعشه ای میندازه به تن بقیه! با تمام توانم تقلا کردم، اما دستش محکم‌تر دور مچم حلقه شد. نفسش کنار گوشم پیچید: ـ حالا قبل از اینکه تاج پدرت رو به سرت بذاری، زیر اسم من دفن می‌شی! 😈🔥 https://t.me/+RMhDWLCIfs83NWVk 👑 دختری که بعد از سقوط مردهای خانواده‌اش مجبور می‌شود رئیس خاندان مافیایی تابش شود...
اما مردی خطرناک، مرموز و قدرتمند درست از همون لحظه منتظرش بوده!
پروا وارد بازی‌ مردی میشه که از اون و خانواده ش متنفره و تصمیم به نابودی همه شون گرفته!🔞😮🔥 •••••♪•••••♪••••• 23 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا