fa
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 871
مشترکین
-924 ساعت
+1 0607 روز
+3 33830 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
-به خاطر شرط‌بندی نزدیکم شدی و باهام رابطه داشتی؟! داری باهام شوخی می‌کنی ارسلان؟🖤 چشم‌های سیاهش رو بهم دوخت. چشم‌هایی که برخلاف قبل هیچ گرما و محبتی توشون نبود. نیشخندی زد. -نه پس فکر کردی واقعا عاشق چشم و ابروت شدم عروسـک؟❗️ بعد از حرفش دستش‌و روی بدنم کشید. روی پوست لخـ.ـت گردنم، سـینه هام، شکـمم و همینطور پایین تر رفت تا به رونم رسید...! چنگی به رونم زد و گفت: -البته باید بگم عاشـق رابـطه باهات شدم جوجـه کوچـولو! خوب با بدنـت بهـم حـال دادی...🍒🔥 https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0 https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0 ارسلان، پسر بی‌رحمی که به خاطر شرط‌بندی با دوستاش به فاطمه نزدیک می‌شه. دختر هات و جذابی که فکر می‌کرد ارسلان واقعاً عاشقشه و حتی بکارتش رو به اون مرد بی‌رحم داد اما غافل از اینکه...❤️‍🔥🔞❗️ #کلانتری‌وصال🔥 #عاشقانه‌ای‌ناب‌از‌جنس‌واقعیت •••••♪•••••♪••••• 17:40 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
ـ‌کثافت دست بهم بزنی روزگارت رو سیاه میکنن🔞🔥 حامد دستش رو از زیر شلوارم رد کرد و پوزخند زد: ـ‌کی؟داداش پفیوزت یا شوهر بی‌غیرتت که بهت انگ‌ هرزگی زد و آبروتو برد؟💦❌ آب دهنم و قورت دادم و با چشمای اشکی گفتم: ـ‌نکن حامد بدبختم کردی شوهرم میگفت با تو رابطه دارم ولی.... دستش رو لبام گذاشت و گفت: ـ‌من عاشقتم آیلار انقدر که برام مهم نیست شوهرداشتی و باکره نیستی!🍓🍒 لباش رو لبام گذاشت و بوسید هق زدم و نالون گفتم : ـ‌تو رفیق داداشمی بعد میخوای به ناموسش تجاوز کنی؟😱🥂 موهام رو خشن پیچوند و غرید: ـ‌دِ کمتر گوه بزن زنیکه قبل اینکه زن بشی گفتم عاشقتم ولی رفتی زن اون حرومی شدی حالا یه بچه میکارم تو شکمت که مال من بشی🔞🔥 وحشت‌زده نیم‌خیز شدم که تخت سینم کوبید و شلوارش رو پایین کشید و .... https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 آیلار دختر معصومی که رفیق داداشش عاشقش شده و یه کاری می‌کنه که...😔🫦 •••••♪•••••♪••••• 17:40 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
#کابوس داستان زندگی دختریه که یه شب توی بی‌خبری زندگیش رو باخت❌🔥 گیج و سردرگم بهش نگاه کردم و با دلواپسی نجوا کردم: ـ چرا از
#کابوس داستان زندگی دختریه که یه شب توی بی‌خبری زندگیش رو باخت❌🔥 گیج و سردرگم بهش نگاه کردم و با دلواپسی نجوا کردم: ـ چرا از عمو انقدر کینه داری؟ چرا اینجوری راجع‌بهش حرف میزنی؟ ـ چجوری؟ ـ یجوری که انگار باهاش دشمنی داری؟! از مدل حرف زدنت خوشم نمیاد حس بدی بهم میده. ـ چه حسی؟ ـ حس می‌کنم طوفانی در راهه که کسی جلودارش نیست. سر چرخوند و توی نگاه نگرانم لب زد: ـ هیچکس از آینده خبر نداره... https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0 https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0 🎶 داستان دختری که قربانی یه انتقام دیرینه شد!❌🔞 •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
من نوا ام🔥 خیاط جوونی که ناخواسته وارد محله‌ای مرموز میشه و با شاه‌خط، بزرگ‌ترین مرد مافیا، روبه‌رو می‌شه❌🔞 یک دیدار اشتباه
من نوا ام🔥 خیاط جوونی که ناخواسته وارد محله‌ای مرموز میشه و با شاه‌خط، بزرگ‌ترین مرد مافیا، روبه‌رو می‌شه❌🔞 یک دیدار اشتباه، عشق جنون‌آمیزی را رقم می‌زند؛ عشقی که شاه‌خط برایش حاضر است یک شهر را به خاک و خون بکشد...❌🔞 https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0 •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
رادان؛ مردی كه همه ازش حساب می‌برن اما برگشتن یه نفر قراره تمام معادلاتش رو به هم بریزه!🔥❌ یه راز قدیمی… یه دختر كه نباید بر
رادان؛ مردی كه همه ازش حساب می‌برن اما برگشتن یه نفر قراره تمام معادلاتش رو به هم بریزه!🔥❌ یه راز قدیمی… یه دختر كه نباید برمی‌گشت… و اتفاقی كه قراره پرده از روی خیلی چیزا برداره اما بدتر از همه اینه كه رادان از چیزی خبر داره كه راز هنوز نمی‌دونه…💥 این وسط فقط رازه که قربانی اون و دنیای کثیفش میشه!🔞❌ https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_چهارم بوی الکل حالت تهوعش را بیشتر کرد، اما بی توجه به آن خودش را هرچه سریع‌تر به پذیرش رساند. مشخصات همسرش را داد و مسئول پذیرش از او خواست کمی منتظر بماند تا صدایش بزنند. با قدم‌هایی لرزان روی صندلی نشست. نمی‌توانست تپش قلبش را نادیده بگیرد. حسی درونش می‌گفت برای همسرش اتفاق بدی  افتاده...، اما هنوز امید داشت... دقایقی بعد، مردی با لباس پلیس مقابلش ایستاد. لیلی با دیدنش لرزان از جا بلند شد. _چ... چی شده؟ چه اتفاقی واسه همسرم افتاده؟ مرد با نگاهی غمگین به او خیره شد. _خانم، با ما تشریف بیارین... باید جسد شناسایی بشه. لیلی روی زمین سرد سقوط کرد ....شوکه گفت: _جسدددد؟ کدوم جسد؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟ مرد قدمی به سمتش برداشت. _خانم، آروم باشید لطفاً... لیلی با ناباوری سرش را تکان داد و اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر شد. _نه... این نباید حیدر باشه..‌‌ مرد با لحنی آرام گفت: _ان‌شاءالله خودش نباشه، خانم... هنوز هیچی قطعی نیست. فقط باید برای شناسایی جسد با ما بیاین. لیلی با دست‌هایی لرزان پشت سر مرد قدم برداشت... اما هر چه جلوتر می رفت ...قدم هایش بی جان تر می شد...

Repost from N/a
جنجالی‌ترین رمان های تلگرام فول هیجان با محدودیت عضوی❌🤫 هیس بی صدا وارد شو: کابوس🔥❌ نغمه دختریه که توی مستی داراییش رو از دست میده و برای حفظ آبروش مجبوره همخواب استاد موسیقی خشن و بیمارش بشه و هرشب یه جور شکنجه‌ میشه... 😱😱 #انتقامی_اجتماعی_عاشقانه https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0 دولور⚜❤️‍🔥 راز و رادان دو بی گناهی که بخاطر اسرار نهفته و خطرناک قدیمی مجبورن وارد بازی کثیف خانواده ها شن و این وسط...❌🔥 #عاشقانه_مافیایی_رازآلود https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk لیدِر محله_شاه خط محله ❌🔥 من مردم برای این رمان از بس خفنه🤯🔥 شروین، شاه خط محله پسری از جنس خــون و نوا، دختری که ناخواسته پا به قلمروی اون می‌زاره و...😰🚷 #مافیای_دارک_محله_ای https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0 مسافر پاریس 🗼 آیلار دختر افسونگری که رفیق داداشش عاشقشه امابا پسرخالش ازدواج می‌کنه و داغ خودش رو میزاره به دل رفیق داداشش ولی اون بعد ازدواج آیلار ولش نمیکنه و....🔞🔥 #عاشقانه‌ـ‌ـ‌انتقامی‌‌ــ‌بزرگسال https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 بن‌بسـ❤️‍🔥ـت زمهـ❤️‍🔥ـریر من امیر‌حافظ یزدان‌پناه وکیل پایه یک دادگستری، مقیدترین به رعایت قانون! مجبور شدم رشوه بدم تا برام سوءسابقه ثبت نشه و سرپرست دختری بشم که به خون پدرش تشنه‌ام...🔞❌ #عاشقانه_انتقامی_ممنوعه https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0
22 پاک✨3 ساعت نو پست رعایت شه❌

Repost from N/a
من شروینم🔥 یه پسر کله‌خر که همه ازم حساب می‌برن.توی این شهر کسی جرئت نداره جلو پام وایسه، چه برسه به اینکه بخواد ازم نافرمان
من شروینم🔥 یه پسر کله‌خر که همه ازم حساب می‌برن.توی این شهر کسی جرئت نداره جلو پام وایسه، چه برسه به اینکه بخواد ازم نافرمانی کنه! تا اینکه یه روز، سر و کله یه دختر ریزه‌میزه با موهای فرفری توی زندگیم پیدا شد. یه دختر لجباز که برخلاف همه، ازم نمی‌ترسید. نه از اخمام، نه از تهدیدام، نه حتی از اسم و رسمم. راحت جلوی من وایساد، نافرمانی کرد و بدتر از همه،قلب منو به چنگ آورد🔥❌ https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0 https://t.me/+Z2EVngmC02BjYzA0 شروین پـسر خـشن و هاتی که هیچ نقـطه ضعـفی نداره، ولی با اومدن اون دخـتر خجالـتی خواستـنی زندگیش زیر و رو میشه و..🫣❌ #مافیای_دارک_محله_ای •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
نغمه دختریه که توی مستی زندگیش به باد میره و برای حفظ آبروش از از اون کمک می‌گیره اما...🔞 نفسمو با رنج بیرون فرستادم و با دلخوری زمزمه کردم: - قرارمون این نبود… نمی‌تونی هر وقت دلت خواست بیایی توی اتاقم! تندی و خشونت صداش تنمو لرزوند و زبونم بند اومد. - می‌تونم! یادت رفته من کسیم که عکساتو جمع کردم تا آبروت نریزه و عموت بو نبره چه گُهی به خودت زدی؟!❌🔥 https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0 https://t.me/+T4a2BZN_JeZlZDc0 •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
نفس های رادان کنار گوشم حس میکردم. با ترس و لرز بهش گفتم : _ چی شد؟ رفتن؟ سرشو برگردوند سمتم و خیره ام شد : _ نه هستن هنوز، بهت گفتم پاتو نزار تو این خراب شده همچنان نگاهش میکردم که دیدم خیره شده به لبام. فاصله سرش کم و کمتر می‌شد. آروم و لرزون گفتم : _ چیکار میکنی رادان؟ لباشو نزدیک گوشم برد : _ بخاطر سرکشی و لجبازی امشبت ازت نمیگذرم دختر کوچولو🔥🔞 صدای هیع ترسیده ام با زبونش که روی گردنم کشیده شد خفه شد و...🔞 https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی اینجا و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
خودمو کشیدم و عقب و نگاهی به اطراف انداختم. _برو عقب ایلیا الان یکی میبینه خودشو بهم چسبوند و دستی به شونه هام کشید، _دوست نداری عزیزکم؟ دوست نداری بیرون تستش کنیم؟💜 از حرفش سرخ شدم و سرمو پایین انداختم، لبمو زیر دندون کشیدم. _ای جانممم، راه بیا عزیزم خودتم میخای! ویشگونی از رونش گرفتم، _ کی میگه من میخام عوضی... وای که من عاشق این کاپل شدم😭❤️‍🔥 https://t.me/+Jfs1M4haTY9jMGJk حنا یه دختر زیادی خجالتیه و آقا ایلیا هم زیادی شیطوون😮‍💨😍❤️‍🔥 •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
ـ خون‌بس می‌شی یا... پدرت بمیره؟ اسلحه را از شقیقه‌ی پدرم کنار کشید و قدمی به سمتم برداشت؛ آن‌قدر نزدیک که مجال عقب رفتن نداشتم. دستش دور کمرم حلقه شد و پیش از آنکه بفهمم چه می‌کند، لوله‌ی اسلحه دوباره به سمت پدرم چرخید. لب‌ نزدیک گوشم آورد ـ تاوانِ خونی که پدرت ریخته... تویی هنوز سنگینیِ آن جمله را هضم نکرده بودم که انگشتش روی ماشه نشست ـ یک... نگاهم با وحشت روی پدرم قفل شد ـ دو... لب‌ از هم باز کردم چیزی بگویم، فریاد بزنم، التماس کنم... اما انگار تمام صداها جایی میان سینه‌ام خفه شده باشد ـ سه... بنـــگ! https://t.me/+Aem_NybadzRmYTVk
از کینه و انتقام، تا عشق و دلبستگی...🔥❤️‍🩹
•••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
وسط مهمونی خم شدم سمت کیان و بشقاب میوه رو جلوش گرفتم: ـ بفرمایید میوه، پسرعمو! 🍓 آروم، جوری که فقط خودم بشنوم، گفت: ـ یقه‌ی لباست خیلی بازه...دارم خطشو می‌بینم. لبخند زدم: ـ تو زیادی هیزی، وگرنه اوکیه. ـ برو اتاقت لباستو عوض کن! ـ نمی‌رم! روم رو برگردوندم و رفتم سر جام نشستم. چند دقیقه بعد گوشیم لرزید: ـ پونزده بار جلوی مردای دیگه خم شدی و میوه تعارف کردی… امشب پونزده بار زبونم از وسط همون خط میره و میاد، تا یادت بمونه دفعه‌ی بعد منو منتظر نذاری. 🔥 https://t.me/+xOB_RzCG19I1MWQ0
برای کیان یه دختر دیگه رو زیر سر داشتن… اما خودش؟ چشمش فقط دنبال دخترعموی لوندش بود. 😏🔥 هر بار از کنارش رد می‌شد، نگاهش یه جایی گیر می‌کرد که نباید… هر بار تنها می‌شدن، فاصله‌شون کمتر می‌شد. تا اینکه یه شب، کیان دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و ....
•••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی اینجا و غیر رمانیت بیا اینجا

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_سوم لیلی لب‌هایش را به هم فشرد تا صدای گریه‌اش بیرون نرود. جیران خیلی ترسیده بود و لیلی نمی‌دانست چطور باید به دخترش بگوید که به احتمال زیاد برای پدرش اتفاقی افتاده است. ... سعی کرد خودش را کنترل کند،دست دخترکش را گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت: _جیران جان، چیزی نشده... برای بابا کاری پیش اومده و امشب دیرتر از همیشه به خونه میاد. جیران چند لحظه به صورت مادرش خیره ماند. انگار می‌خواست از نگاه مادرش حقیقت را بفهمد... _پس چرا گریه می‌کنی؟ لبخندِ روی لب‌های لیلی، محو شد . دست کوچکش را محکم‌تر گرفت و سعی کرد صدایش نلرزد. _من... فقط یکم خسته‌ام، عزیزم. جیران سرش را به آرامی تکان داد، اما هنوز قانع نشده بود. _بابا خوبه؟ این بار لیلی نتوانست جواب بدهد. سکوتش، بیشتر از هر جوابی جیران کوچک را ترساند. لیلی نفس عمیقی کشید و اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد، نمی‌خواست جیران بیشتر از این بترسد. دست دخترش را گرفت و آرام گفت: _جیران جان، تو فعلاً برو لباس بپوش. من باید برم جایی کار دارم عزیزم چشم‌های جیران گرد شد. _منم میام. لیلی سریع سرش را تکان داد. _نه عزیزم... تو نمی‌تونی بیای. پیش خاله عصمت می‌ مونی ..تا من برگردم. جیران دست مادرش را محکم‌تر گرفت. _ولی من می‌ترسم مامان... لیلی دلش نمی‌آمد دخترش را تنها بگذارد، اما خودش هم نمی‌دانست پشت درهای بیمارستان چه چیزی انتظارش را می‌کشد. خم شد، صورت جیران را میان دست‌هایش گرفت و پیشانی‌اش را بوسید. _نترس دخترم... زود برمی‌گردم.

Repost from N/a
جنجالی‌ترین رمان های تلگرام فول هیجان با محدودیت عضوی❌🤫 هیس بی صدا وارد شو: کنارِ امواج🌊 دختر مسلمونی که بر خلاف عقاید سفت خونواده‌ اش ناخواسته دل به ی پسر مسیحی میبازه و....❌🔞 #عاشقانه #اجتماعی #درام https://t.me/+Jfs1M4haTY9jMGJk رمانِ "توت فرنگیِ گَس"🍓 دینا بعد ۱۸ سال به خانوادش برمیگرده و نزدیک‌شدنش به پسرعموش کیان رابطه‌ای رو رقم می‌زنه که باید پنهان بمونه. تا اینکه گذشته‌ی سعادت‌ها سر می‌رسه....🔥 #عاشقانه_راز‌آلود_هیجانی https://t.me/+xOB_RzCG19I1MWQ0 ܥ‌‌ܝ‌ ܢܚߊ‌یܘ ߊ‌ܥܼܢ‌ߊ‌ܝ‌⛓❌ من بهادرم...خان شاهو🔥 دختری رو وارد زندگیم کردم که قرار بود تاوانِ خونِ پدرم رو بده اما همون دخترِ کوچولو شد تنها چیزی که نمی‌تونستم از دست بدم... #عاشقانه #انتقامی #رازآلود https://t.me/+WoAfg2I0jb9jMmE0 آن ســ🪽ـــوی طبیـ❤️‍🔥ـعت من شاهدخت طرد شده بودم و اون شاهزاده نامشروع جادوی سیاه تاریک ترین روح ماورا حالا سراغ من اومده بود...❌ #ماورایی_عاشقانه_رومنس https://t.me/+AWEqoyqW5KAwYTFk چــــــاوِه🩸 بعد خیانت نفس تصمیم گرفتم نزدیکش شم اما با پاهای فلجم شانسی نداشتم تا اینکه یه شب چاوه مست بود و منو با نفس اشتباه گرفت و تو تاریکی جوری باهام س..ک..س کرد که...🔞🔥 #ممنوعه_عاشقانه_انتقامی https://t.me/+OLYHh6oh7ZVlOGI0 •••••♪•••••♪••••• 22 پاک✨2 ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
ـ نطفه‌مو داخل شکمت کاشتم... تازه می‌فهمی جهنمِ بهادر شاهو یعنی چی❌🔥 نفس در سینه‌ام شکست، پشتم به دیوار چسبید و هر قدمی که به سویم برمی‌داشت، انگار آخرین راه فرار را از من می‌گرفت. ـ نکن بهادر... تو رو خدا ولم کن! دستم را به دیوار فشردم، اما او بی‌اعتنا نزدیک‌تر شد؛ دستش روی کمربند شلوارش نشست و قفل را باز کرد. صدای هر تقه‌ی سگک، وحشت را عمیق‌تر به جانم می‌انداخت. ـ جرئت می‌کنی از دست من فرار کنی؟🔞 اشک‌ از ترس روی گونه‌ام می‌دوید، اما نگاه خیسم هنوز پر از نفرت بود. سرم را بالا گرفتم؛ صدایم لرز داشت، اما کلمات نه! ـ ازت متنفرم...تو یه قاتلی!🩸 پارچه‌ی لباسم را چنگ زد و با کششی خشن در تنم جر داد. دستش دور گلویم حلقه شد و جیغ خفه‌ام همان‌جا در سینه ماند؛ برای ذره‌ای اکسیژن به تقلا افتادم. ـ خوبه متنفر باش... اما نفرتت نمی‌تونه تو رو ازم بگیره!🔞🔥 https://t.me/+Aem_NybadzRmYTVk https://t.me/+Aem_NybadzRmYTVk
من فاطمه‌ام؛ خون‌بسِ مردی شدم که سردیِ نگاهش از تیغ بُرنده‌تر بود🩸 فقط برای اینکه جون پدرم را نجات بدم... اما اون نامرد...⛓️🔥
•••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
هرچی با زیپ لباس ور رفتم، باز نشد! مست و کلافه، تلوتلوخوران رفتم سمت اتاق کیان و بی‌فکر در رو باز کردم… خشکم زد! کیان تازه از حموم اومده بود. ـ دینا؟! اینجا چیکار می‌کنی؟ لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم: ـ میشه… زیپ لباسم رو باز کنی؟ گیر کرده. ـ آره… بیا. پشت سرم ایستاد و آروم زیپ رو پایین کشید. سرانگشتش موقع باز کردن زیپ چند لحظه به کمرم خورد و منِ مست اصلاً نفهمیدم لباس چطور شل شد. هول شده خم شدم تا لباس رو بالا بکشم که با حرف کیان، سر جام وا رفتم: ـ راستش تصورم زیر این لباس، ویکتوریا ســـکرت بود… نه بـــاب‌اسفنجی! https://t.me/+xOB_RzCG19I1MWQ0 https://t.me/+xOB_RzCG19I1MWQ0 •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
_ میخوای با اون پسره ازدواج کنی؟ نگاه دزدیدم که با خشم تو صورتم غرید: _ جواب منو بده حنا! میخوای با اون ازدواج کنی؟! نگاه به یقه ی پیراهنش دوختمو با من من گفتم: من..من دوسش... با سوزش و گز گزی که یک طرف صورتم نشست، حرفم نصفه موند و بهت زده دستمو رو صورتم گذاشتمو پدرم با خشم عربده زد: _پس همین الان جلو پلاستو جمع کن و از این خونه گمشو بیرون! دختری که حتی بخواد به زیر یک سقف زندگی کردن با یه کافر اجنبی فکر کنه، تو این خونه جایی نداره!❌💔 https://t.me/+Jfs1M4haTY9jMGJk https://t.me/+Jfs1M4haTY9jMGJk داستان دختر مسلمونی که بر خلاف عقاید سفت و سخت خونواده‌ش ناخواسته دل به ی پسر مسیحی میبازه و دل پسری از آمریکا، لا به لای امواج مو‌هاش غرق میشه و اما از نظر تو کدوم یک پیروز این جنگ نابرابر خواهد بود. تعصب، یا عشق؟ •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
من مهانم؛ دختر نوزده ساله ای که از شوهر خلافکارش فرارکرده و با یه بچه کوچیک آواره شد. مجبورم بخاطر امنیتم به دشمن شوهرم پناه ببرم؛ کسی که تو گذشتم جایی نداره ولی،حس میکنم ازم کینه داره! مردجذابی که تو یه ماموریت آسیب دیده و حالا فلجه اما شب اولین صیغمون فهمیدم نه تنها فلج نیست بلکه...❤️‍🔥 https://t.me/+ZPhtpj4GKIdlMmQ8
شب اولین قرار صیغه صوریشون به دختره تجاوز می‌کنه😱❌
•••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌

Repost from N/a
-از وقتی همخونه شدیم، بیشتر تو دانشگاه دستمالیم می‌‌کنیا. مگه خونه نداریم حامی؟ با خنده منو روی پاهاش نشوند -خونه مهم نیست، مهم حس ممنوعه‌ی دانشگاهه کوچولوی من. -اینکه هر لحظه ممکنه یکی در و باز کنه و منو رو پاهای استادم ببینه، ترسناکه خب. بی‌توجه دستشو توی سوتینم فرو کرد که ضربه‌ای به در خورد و... https://t.me/+hWfpO81zi1JjZmY0 با استادش عشق بازی می‌کنه که مچشونو می‌گیرن و... 😱🔞❌ •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌