fa
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

رفتن به کانال در Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
4 871
مشترکین
-924 ساعت
+1 0607 روز
+3 33830 روز
آرشیو پست ها
_ تبریک می‌گم... همسرتون بارداره. چند ثانیه با بهت به دهان دکتر خیره ماند؛ انگار ذهنش از شنیدن آن جمله جا مانده بود. بعد نگاهش آرام به سمت هیولا چرخید. + من این بچه رو نمی‌خوام... سقطش می‌کنم. سکوت. هیولا فقط نگاهش کرد. نه خشمگین شد، نه صدایش را بالا برد. همین آرامش، ترسناک‌تر از هر واکنشی بود. _ خورشیدم... صدایش پایین و آرام بود. _ واقعاً فکر کردی می‌تونی درباره‌ی بچه‌ی من، بدون من تصمیم بگیری؟ دخترک لب باز کرد، اما کلمه‌ای از دهانش بیرون نیامد. هیولا نزدیک‌تر شد و آرام در گوشش گفت: _ سقطش کنی... مکث کرد. لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست. _ اون‌وقت تازه می‌فهمی هیولا وقتی چیزی رو ازش می‌گیرن، چقدر می‌تونه بی‌رحم بشه. اما این فقط شروع ماجرا بود... چون نیلا هنوز نمی‌دانست، تصمیمی که همان لحظه گرفته بود، قرار است زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر دهد. https://t.me/+DcSFIIyP-o01MGE0

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_دهم خانه بالاخره خلوت شد... جیران خواب بود و بچه‌های نیلی نیز در اتاق کناری مشغول بازی بودند. لیلی کنار پنجره نشسته و به حیاط خیره شده بود ؛ هنوز نمی‌توانست باور کند که از این پس باید زندگی‌اش را بدون حیدر ادامه دهد . نیلی کنارش نشست و مدتی سکوت کرد. او نگران لیلی بود. اکنون که حیدر دیگر در میانشان نبود، تمام مسئولیت‌ها بر دوش خواهرش سنگینی می‌کرد؛ از مراقبت جیران گرفته تا تأمین هزینه‌های زندگی و انجام کارهایی که حیدر همیشه شخصاً بر عهده می‌گرفت. لیلی آهسته نفس کشید. _نمی‌دونم چکار کنم..... نیلی دستش را گرفت و تلاش کرد آرامش کند. _فعلاً عجله نکن. بذار قاتل حیدر پیدا بشه... لیلی نگاهش را پایین انداخت. حرف نیلی ساده بود، اما برای او پرسشی بزرگ‌تر از همه‌چیز وجود داشت؛ حیدر با کسی دشمنی نداشت. او هرگز با نفرت از کسی سخن نگفته بود و تا جایی که لیلی می‌دانست، به هیچ‌کس آسیبی نرسانده ... پس چه کسی می‌توانست از یک وکیل آرام و بی‌حاشیه کینه داشته باشد؟ و مهم‌تر از آن... چه چیزی در آن پرونده وجود داشت که ارزش کشتن حیدر را داشت؟

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_نهم روز بعد، خانه‌ی حیدر مملو از جمعیت بود. صدای گریه و زمزمه‌ی قرآن از هر سو به گوش می‌رسید. زن‌ها کنار یکدیگر نشسته بودند و مردها در حیاط و پذیرایی، با صدایی آرام با هم صحبت می‌کردند. جیران گوشه‌ای از اتاق، کنار مادرش نشسته بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. هنوز نمی‌توانست باور کند که دیگر قرار نیست پدرش از آن در وارد شود. لیلی دستش را دور شانه‌های دخترش حلقه کرده بود و هر بار که نگاهش به جیران می‌افتاد، بغض گلویش را می‌فشرد. در میان جمعیت، طاهر نیز حضور داشت. او کنار چند تن از دوستان قدیمی حیدر ایستاده بود و برای دوستش اشک می‌ریخت. در همان لحظه، صدای زنی از پشت سر لیلی بلند شد: _لیلی؟ لیلی برگشت. نیلی... خواهرش که از ایران آمده بود. همسرش نیز در کنارش ایستاده و دو فرزندشان، مسیح و مینا هم آمده بودند.. نیلی به‌محض دیدن لیلی، جلو آمد و او را محکم در آغوش گرفت. _خواهرررر همین یک کلمه کافی بود تا اشک‌های لیلی دوباره سرازیر شود. جیران نیز با دیدن خاله‌اش خود را به آغوش او رساند. نیلی موهایش را نوازش کرد و زیر لب گفت: _الهی بمیرم برات، جیران... چند قدم آن‌طرف‌تر، میان مردانی که برای عرض تسلیت و سوگواری حیدر آمده بودند، مردی ایستاده بود که لیلی تا آن روز او را ندیده بود. قدبلند و چهره‌ای جدی داشت و نگاهش، برخلاف دیگران، بیشتر از آنکه غمگین باشد، به نظر می‌رسید که  همه‌چیز را زیر نظر دارد. برای لحظه‌ای، نگاه لیلی با نگاه او تلاقی کرد. مرد نگاهش را کنار کشید. لیلی چیزی نگفت. شاید یکی از دوستان حیدر بود... شاید هم یکی از افرادی که برای عزاداری آمده بودند. اما نمی‌دانست آن مرد....

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_هشتم چند لحظه به دخترش خیره ماند. نمی‌دانست چطور باید حقیقتی به این تلخی را برای دختر ده‌ساله‌اش توضیح دهد. آرام دست‌های جیران را فشرد _دخترم ..برای بابات یه اتفاقی افتاده.... جیران با نگرانی به صورت مادرش نگاه کرد. _چه اتفاقی؟ لب‌های لیلی لرزید. _بابات... صدایش شکست و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. _بابات دیگه پیشمون نیست....رفت.. جیران چند لحظه ساکت ماند؛ انگار نمی‌خواست چیزی را که شنیده باور کند. _یعنی چی نیست؟کجا رفت؟ لیلی او را در آغوش گرفت. _متاسفم مامان....بابات مرد... جیران ناگهان خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید. _نه! اشک‌هایش سرازیر شد. _دروغ می‌گی مامان... من شنیدم چی گفتی! لیلی با گریه سرش را تکان داد. _جیران... _تو گفتی بابامو کشتن! صدای جیران بالا رفت. _پس چرا می‌گی مرده؟ بابام الکی نمرده... یکی اونو کشته! لیلی دیگر نتوانست جوابش را بدهد. فقط دخترش را محکم در آغوش گرفت و گریست ؛ در حالی که خودش هم هنوز نمی‌دانست چه کسی زندگی‌شان را برای همیشه به این کابوس تبدیل کرده بود...

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_هفتم _کشتن؟ کی رو کشتن مامان؟ لیلی مکث کرد و زود اشک چشم‌هایش را با شالش پاک کرد. به سمت جیران برگشت. _هیچ‌کس دخترم... جیران با تردید نگاهی به مادرش کرد و دیگر چیزی نگفت. عصمت با چشمانی خیس، صورت تپلش را چنگ زد و آرام، طوری که جیران صدایش را نشنود، گفت: _وایییی خدااا... چطور این اتفاق افتاد؟ لیلی دوباره بغضش ترکید...با هق هق گف: _نمی‌دونم عصمت... می‌گن قتل عمده. نمی‌دونم حیدر قبل از مردنش چه کاری کرده که دستش به یه پرونده‌ی محرمانه رسیده... می‌گن دلیل قتلش همون مدارکی بوده که توی پرونده پیدا کردن. عصمت با ناباوری به او خیره شد. _خدا به دادت برسه لیلی جان... بعد دستش را روی شانه‌ی لیلی گذاشت. _خودتو نگه دار عزیزم... به خاطر جیران. الان بیشتر از هر چیزی به تو احتیاج داره. لیلی نگاهش را به دخترش دوخت. _می‌دونم... ولی دیگه باید بهش بگم. می‌خوام برای پدرش عزاداری کنم، نمی‌تونم بیشتر از این ازش پنهون کنم. نفس عمیقی کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. _حالا باهاش حرف می‌زنم... بهش می‌گم برای باباش یه اتفاقی افتاده و... صدایش لرزید. _و مرده. عصمت دستش را فشرد. لیلی چند لحظه به جیران خیره ماند و بعد آرام صدایش زد. _جیران جان... جیران از کنار عروسک‌هایش بلند شد و به سمت مادرش آمد. _بله مامان؟ لیلی زانو زد و دست‌های دخترش را گرفت.

Repost from N/a
خون‌بس!❌ قرار نبود همه آرزو های من بخاطر اشتباه برادرم نقش برآب بشه اما شد...🔞 برای اعدام نشدن داداشم خونه مقتول رفته بودیم
خون‌بس!❌ قرار نبود همه آرزو های من بخاطر اشتباه برادرم نقش برآب بشه اما شد...🔞 برای اعدام نشدن داداشم خونه مقتول رفته بودیم که یک دفعه حس کردم زیر نظرم. برادر مقتول میخواست با نگاهش زخمیم کنه. فقط یه لحظه رفتن به حیاط کافی بود تا به انبار کشیده بشم. در حالی که لباسام رو یکی یکی از تنم می کند زمزمه می کرد: کاری میکنم زیرم نتونی دووم بیاری! به داداش قاتلت نشون میدم که چطور ناموسش رو پاره کردم و از نفس انداختم!😱❌🔞 https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk https://t.me/+Ov61jmciZvxmZTFk
الناز با کلی آرزو در حالی که عاشق مهبده بخاطر اعدادم نشدن برادرش به عقد یه مرد غریبه در میاد
•••••♪•••••♪••••• 5:40 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ جبرانی

Repost from N/a
دیار کاراهان؛ مردی سرد و بی‌رحم با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده❗️ جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد
دیار کاراهان؛ مردی سرد و بی‌رحم با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده❗️ جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد دنیایی می‌شه که قانونش فقط یکی‌ست: یا می‌کشی، یا کشته می‌شوی❌🔥 اما بین دنیای مافیاها، چیزی شکل می‌گیره که هیچ‌کدوم براش آماده نیستند... https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 https://t.me/+ISnZvO0FuykzMjA0 عشقی تاریک، خطرناک و غیرقابل‌پیش‌بینی🔥❌ •••••♪•••••♪••••• 5:40پاک✨نیم ساعت نوپست❌ جبرانی

Repost from N/a
#فول‌عاشقانه❤️‍🔥 _گفتی تنش به #تنت نخورده؟ ترسیده عقب رفتم: _راجع به چی حرف میزنی؟ گردنم توی دستش اسیر شد: _میخوای بگی این همه مدت گذاشته توی طاقچه فقط نگات کرده #دختر‌حاجی؟ دستش رو پس زدم: _ولم کن #امیرحسین، رفتی عشقو حالتو کردی حالا طلبکــارم هستی؟ موهای آشفتم رو پشت گوشم زد: _زن سابقم به خوشگلی تو نبود #عروسک کوچولو! تقلا کردم گردنمو رها کنم: _دیر اومدی دیگه نمیخــوامت... بی توجه صورتم رو نوازش کرد: _آروم بگیر، می‌خوام لمس کنم #تنی رو که این همه وقت از چنگــم درآورده بودن🫦🔞🔥 https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk
امیر حسین بعد از سال ها به دختری برگشته که روزی ترکش کرده بود، اما نمیدونه حلما دیگه...🔥
https://t.me/+-6OrL1u6WDU1OGNk •••••♪•••••♪••••• 5:40پاک✨نیم ساعت نوپست❌ جبرانی

Repost from N/a
من سیاوشم❌🔥 پسری که بعد از یه تجربه تلخ درباره دختری که بهش دلبسته بود و ترک شدنش توسط همون در قلبشو به روی عشق میبنده و فقط
من سیاوشم❌🔥 پسری که بعد از یه تجربه تلخ درباره دختری که بهش دلبسته بود و ترک شدنش توسط همون در قلبشو به روی عشق میبنده و فقط روی کارش تمرکز می‌کنه ، اما خبر نداره که دلش خونه‌ی امن دختری میشه که چشمای عسلیش دنیای سیاوش رو روشن میکنه!🔥 اما با برگشتن عشق قدیمیم کاری کردم که...🔞❌https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8 ╰┈┈┈━   tap here to read❌🔥 ━┈┈┈╯ •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
_ هنوزم فکر می‌کنی این ازدواج یه انتخابه؟ انگشت‌های دخترک دور لبه‌ی لباسش جمع شد. _ من همسر تو بودن رو نخواستم... مرد ساکت و مرموز قدمی جلو آمد؛ آن‌قدر نزدیک که سایه‌اش روی صورت دخترک افتاد. _ می‌دونم خورشید🔥 دخترک لب‌هایش را به هم فشرد و مرد چانه اش را چنگ زد _ اما من ازت اجازه نگرفتم. دستش بالا آمد و حلقه را میان انگشتانش چرخاند. _ من وقتی چیزی رو بخوام، به دستش میارم... حتی اگه مجبور بشم برای نگه داشتنش، همه‌چیز رو خراب کنم!❌ دخترک سعی کرد دستش را پس بکشد. مرد حلقه را رها کرد و آرام در گوشش گفت: _ اینو یادت بمونه... چشم‌هایش روی حلقه ثابت ماند. _ این حلقه رو من دستت کردم؛ و تا وقتی خودم نخوام، هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه از دستت بیرونش بیاره. مکث کرد. _ حتی خودت! و بعد به دریای چشمانش نگاهی انداخت _و هیچ وقت قرار نیست بخوام درش بیارم!🔞🫦🔥 https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0 https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0 •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_ششم ساعت هشت صبح بود که لیلی به خانه رسید. تمام شب را در بیمارستان گذرانده ... و حالا تنها چیزی که می‌خواست، دیدن دخترش بود. در را که باز کرد، صدای تلویزیون و خنده‌های کودکانه در خانه پیچیده بود. جیران روی زمین نشسته و عروسک‌هایش را دور خودش چیده بود. هر از گاهی نگاهش را به تلویزیون می‌انداخت و دوباره مشغول بازی می‌شد. با دیدن مادرش، عروسکش را کنار گذاشت و از جا بلند شد. _مامان! لیلی لبخند کم‌جانی زد. _سلام عزیزم... جیران چند لحظه به صورت مادرش خیره ماند. رنگ صورتش پریده بود و چشم‌هایش از گریه سرخ شده بودند. _مامان... چی شده؟ لیلی نگاهش را دزدید. _چیزی نیست عزیزم... برو بازیتو بکن. جیران هنوز نگاهش می‌کرد، اما چیزی نگفت. خاله عصمت که از آشپزخانه بیرون آمده بود، با دیدن حال لیلی قدمی به سمتش برداشت. _لیلی جان... چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟ صبح هول‌هولکی جیران رو پیش خودم اوردی ..گفتی باید بری یه جایی... چه اتفاقی افتاده؟ لب‌های لیلی لرزید. نگاهی به جیران انداخت؛ بعد سرش را پایین انداخت و اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. خاله عصمت با نگرانی دستش را گرفت. _لیلی؟ لیلی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. با صدایی شکسته گفت: _عصمت... حیدر مرده... عصمت خشکش زد. _چی؟! لیلی دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه‌اش بلند نشود. _کشتنش... جیران که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با شنیدن حرف  مادرش، آرام به سمتشان برگشت.

Repost from N/a
قبل از شروع مدارس و دانشگاه ها قوی ترین رمان های این ماه تلگرام با پارت های آماده رو بخون و لذت ببر😱❤️‍🔥✨: فرشته مرگ❌🧝🏻‍♀️ دخترک بی نوایی در آغوش هیولا گیر افتاده بود؛جایی که عشق، رنگِ جنون گرفته بود و آن آغوش گرم به زندانی بدون هیچ راه فراری تبدیل شده...❌🔥 #دارک_مافیایی_عاشقانه https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0 نــیــمــه ِ هَــمــراز🔥❤️‍🔥 مردی که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه اما با یک تصادف،دختری وارد زندگیش شد که قرار نبود فقط قلبش رو بلکه راز پنجاه ساله‌ی دو خانواده رو هم بیدار کنه...❤️‍🔥❌ #فول‌عاشقانه_انتقامی_معمایی https://t.me/+0IXAD3BUSqIwNjhk آن ســ🪽ـــوی طبیـ❤️‍🔥ـعت طناب دار رو از دور گردنش باز کرد و خونسرد رو به تن لرزونش پچ‌ زد: _اگه میخوای تاجت رو پس بگیری... اول باید یاد بگیری هیولا باشی! #ماورایی_عاشقانه_رومنس https://t.me/+AWEqoyqW5KAwYTFk در حصار عشق🍂🔥 🫦فیلم‌برداری که با دیدن عروس که زمانی دوست دخترش بوده میزنه بالا و توی دست شویی های تالار عروسو🔞🔥 #ممنوعه_مثلت‌عشقی_عاشقانه https://t.me/+LbHU6JIpZRRiZTY8 دولور⚜❤️‍🔥 راز و رادان دو بی گناهی که بخاطر اسرار نهفته و خطرناک قدیمی مجبورن وارد بازی کثیف خانواده ها شن و این وسط...❌🔥 #عاشقانه_مافیایی_رازآلود https://t.me/+L_beOEjH1R9jM2Jk •••••♪•••••♪••••• 22:30 پاک✨3 ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
تن ظریف و لرزانش را در آغوش کشید؛ آغوشی که هیچ بویی از پناه نداشت... بیشتر شبیه زندان بود. _ خورشیدم... باز هم می‌خواستی فرار کنی؟❌ انگشتانش را لابه‌لای ابریشم‌های طلایی موهایش کشید. _ اونم با اون پسره‌ی عوضی؟ دخترک از ترس حتی جرئت نفس کشیدن نداشت. نگاهش در چشمانش قفل شد و صدایش سرد و آرام پایین آمد: _ فقط بهم بگو بهت دست زده! مکث کوتاهی کرد؛ لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست. _ چون اگه جوابش آره باشه، کاری می‌کنم آخرین چیزی که توی این دنیا حسرتش رو بخوره... همون لحظه‌ای باشه که دستش رو به خورشیدِ من زد😱❌🔥 https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0 https://t.me/+98qvIFHUWdphYjI0 •••••♪•••••♪••••• 17:20 پاک✨ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
به اصرار شما چنل ⭐👑 VIP 👑⭐ پر طرفدارترین رمان عاشقانه تلگرام رو براتون پیدا کردم❤️‍🔥 لینکش محدودیت ظرفیت داره❌ دستم رو دور کمر ظریفش حلقه کردم و سمت تنم کشیدمش... این دختر جونم شده بود...❤️‍🔥 توی کل طول تولد انتظار تنها شدنمونو کشیده بودم .. آروم کنار گوشش پچ زدم : چی میشه بدزدمت و ببرمت یه جا دست کسی بهت نرسه؟✨ مخفیت کنم کسی نبینتت... من تحمل ندارم این همه زیبایی رو کسی جز من هم ببینه همـرازم ...🌻🌞 نرم نگاهش کردم: دنیـام گره خورده به چشمای عسلیت... می‌دونستی اینـو؟ با خجالت لبخندی زد که یه جون به جونام اضافه شد🔥 سر جلو بردم و نفس عمیقی توی موهاش کشیدم... - ولی... این خانم زیبا و این همه زیبایی رو کسی جز من نمیبینه...🫦 موهاش رو پشت گوشش فرستادم ، در اتاق رو باز کردم و ... 😶‍🌫️♥️ https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8 https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8
پسر ۲۸ ساله‌ای که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه... اما...با یک تصادف، دختری وارد زندگیش شد که قرار نبود فقط قلبش رو بلکه راز پنجاه ساله‌ی دو خانواده رو هم بیدار کنه...❌🔞
•••••♪•••••♪••••• 17:20 پاک✨نیم ساعت نوپست برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
-مگه من چه گـناهی داشتم که از سر نقشه عاشـقم کردی و اینطور زجـرم دادی ارسلان؟🖤 با دست‌های گرمش صورتم و قاب گرفت و انگشتای پینه بسته‌اش رد اشک‌ها رو لمس کردن! -چرا باور نمی‌کنی که منم عاشقتم عمر ارسلان؟ قرار نبود تو این شرط‌بندی خودمم بهت دل ببازم اما...! خنده‌ی تلخی کردم و مشتی رو سینه‌اش کوبیدم. -اما چی؟ اما دیدی می‌تونی از تن و بدنم استفاده کنی؟ اخمی رو صورتش نشست و فَکم‌و چنگ زد. -حق نداری حتی یه لحظه هم فکر کنی من از سر نقشه بکا...رتت رو گرفتم که همون موقع هم از سر علاقه اون رابطه شکل گرفت! پس چنگالات‌و غلاف کن که عصبی شَم تن سفیدت باز کبود می‌شه عروسکم!🔞❗️🍒 https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0 پسره با نقشه و از روی شرط‌بندی نزدیکش می‌شه اما با فهمیدن دختره هم حاضر نیست ولش کنه و...🔥❗️🔞 •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
ـ‌عاقبت خیانت زن به شوهرش چیه آیلارجانم؟🔞 تن برهنه‌م‌ رو در آغوش کشیدم تا از نگاه‌های هیزش در امان بمونم ـ‌تو منو دزدیدی و لختم کردی ازم فیلم گرفتی عوضی بهم تجاوز کردی و فیلمشو برا شوهرم فرستادی من خیانت نکردم! حامد پوزخندی زد و روی تنم خیمه زد: ـ‌من از قبل اون شوهرت عاشقت بودم قندعسل تو ندیدی کور بودی.🥂🫦 تف توی دهنم رو انداختم رو زمین و جیغ کشیدم ـ‌کثافت خواهر رفیقت بودم و بهم نظر داشتی یه دخترباز عیاش چی داشت که ببینمش ها؟🍒 چونه‌م رو با خشم تو دستش گرفت و فک‌ش قفل شد ـ‌خفهههه شو آیلار تا نکشتمت مثل سگ عاشقت بودم و ندیدی رفتی زن اون پسرخاله بی‌همه‌چیزت شدی و داغ اولین‌هاتو به دلم گذاشتی....🥂 سیلی محکمی تو صورتش زدم که بهت‌زده نگاهم کرد و بعد آتیش بارید از چشماش و بلند شد موهامو گرفت و روی زمین کشید ـ‌بهت نشون میدم کثافت و عوضی یعنی چی...هر روز روزی هزار بار بهت تجاوز میکنم تا حامله‌شی و از شوهرت طلاق بگیری آیلار ...مثل سگ عاشقم میشی میبینی حالا!🔞🔥😱 از شدت درد جیغ کشیدم که همون لحظه منو تو اتاق پرت کرد و روم خیمه زد و..... https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
_ چرا اون بچه رو دخترم صداش می‌زنی؟🔥 چشم‌هایش از تعجب گرد می‌شود. ثانیه‌ای حتی نمی‌داند چه جوابی باید بدهد. _ دخترمه! پوزخند کوتاه می‌زند و یک قدم جلو می‌آید و طلب‌کار می‌پرسد. _ پدر این دخترت کو؟... خانم وکیل، شناسنامه سفید بچه‌دار شدی؟! طعنه‌اش مثل سیلی روی صورتش می‌نشیند و تن‌اش از خشم به رعشه می‌افتد اما این‌بار عقب نمی‌کشد. _استاد یزدان‌پناه حد خودتون رو بدونید! نعره‌اش چنان از سینه کنده می‌شود که شیشه‌های خویشتن‌داری بین‌شان فرو می‌ریزد. _ حد منو تو تعیین کن... چهارساله دنبالتم!... از خونه تا دانشگاه... از دانشگاه تا محل کار همه می‌دونن چشمم دنبال خانم وکیله اما اجازه وکالت عقد رو ندارم... #انتقامی #عاشقانه #درام
🔥#توصیه_ادمین🔥
https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0 •••••♪•••••♪••••• 10:20 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

#قانون_بی‌رحم_دل #هم‌راز_ماه #پارت_پنجم درِ سردخانه که باز شد، سرمای سنگینی به صورت لیلی خورد. چند قدم جلو رفت؛ اما همین که چشمش به تخت افتاد، قدم‌هایش متوقف شد. پارچه سفید تا روی صورت مرد کشیده شده بود. لیلی دستش را روی دهانش گذاشت و با صدایی لرزان گفت: _نه... نه، خدایا... مردی که همراهش بود، آرام پارچه را کنار زد. نگاه لیلی روی صورت بی‌جان حیدر ثابت ماند. انگار تمام دنیا برایش متوقف شد. زانوهایش سست شد و اگر دست پلیس نبود، روی زمین می‌افتاد. _حیدرررر... صدایش شکست و اشک‌هایش بی‌وقفه روی صورتش ریخت. _حیدر، پاشوووو... تو که قول داده بودی برگردی.... مرد چند لحظه سکوت کرد و بعد با تأسف گفت: _متأسفم، خانم... همسرتون با شلیک گلوله کشته شده. لیلی با چشمانی پر از اشک به او خیره شد. _ ش‌شلییک؟یعنی... چی؟ _این یک قتل عمدیه. طبق بررسی‌های اولیه، همسرتون قبل از مرگش مدارک محرمانه‌ای همراه داشته و ظاهراً همین موضوع با قتلش ارتباط داره. لیلی با ناباوری سرش را تکان داد. _امکان نداره.... مرد آهسته گفت: _فعلاً هیچ شاهدی نداریم. برای همین باید هر چیزی که درباره کارها، رفت‌وآمدها یا ارتباطات همسرتون می‌دونین، بهمون بگین. لیلی اشک‌هایش را پاک کرد و با صدایی شکسته گفت: _من فقط می‌دونم شوهرم وکیله... از کاراش چیزی نمی‌دونم. به خدا هیچ اطلاعی ندارم...

Repost from N/a
تا الان فکر میکردی خیلی رمانای فوق العاده ای خوندی نه؟ بعد این لیست چی میگی پس؟!😮‍💨❌🔥 مسافر پاریس❤️‍🔥 من آیلارم دختری که شوهرم طلاقم داد و بابام میخواست سرم رو ببره چون میگفتن هرزه‌ام ولی من گناهی نداشتم که رفیق داداشم عاشقم بوده❌ولی اون ...🔞🍷 #اروتیک‌ــ‌عاشقانه‌ــ‌صحنه‌دار https://t.me/+PemlVn9fvyYzMzQ0 کلانتری وصال🔥 ارسلان بی رحم به خاطر شرط‌بندی با دوستاش به فاطمه نزدیک می‌شه. دختر جذابی که فکر می‌کرد ارسلان‌واقعاً عاشقشه و حتی بکارتش رو به اون داد اما غافل از اینکه...❤️‍🔥🔞❗️ #اجتماعی_عاشقانه_واقع‌گرایانه https://t.me/+LE3941UqRxE4NzE0 بن‌بسـ❤️‍🔥ـت زمهـ❤️‍🔥ـریر قرار بود به نیت انتقام از پدرش بهش نزدیک بشه اما حالا که اَوینار خواستگار داره دلش وحشی و طلبکار، روی مهری که از اون مرد طلب داره، خواستن اون دختر رو فریاد می‌کنه... #عاشقانه #انتقامی #اجتماعی https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0 °•° نــیــمــه ِ هَــمــراز🪽🫀 °•° پسر ۲۸ ساله‌ای که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه اما ناگهان وقتی احساس کرد باز دلش رفته..عشق قدیمیش برمیگرده و...❌🔞 #انتقامی_معمایی_فول‌عاشقانه https://t.me/+Hzb20YRg6m82ODg8 آن ســ🪽ـــوی طبیـ❤️‍🔥ـعت من از نسل زنانی بودم که ساکت ننشستن و جنگیدن اما اون مرد بی رحم که آوازش لرز به تن همه می انداخت باهام کاری کرد که...❌🔞 #ماورایی_عاشقانه_خیانتی https://t.me/+AWEqoyqW5KAwYTFk •••••♪•••••♪••••• 23 پاک✨3 ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا

Repost from N/a
_ چرا اون بچه رو دخترم صداش می‌زنی؟🔥 چشم‌هایش از تعجب گرد می‌شود. ثانیه‌ای حتی نمی‌داند چه جوابی باید بدهد. _ دخترمه! پوزخند کوتاه می‌زند و یک قدم جلو می‌آید و طلب‌کار می‌پرسد. _ پدر این دخترت کو؟... خانم وکیل، شناسنامه سفید بچه‌دار شدی؟! طعنه‌اش مثل سیلی روی صورتش می‌نشیند و تن‌اش از خشم به رعشه می‌افتد اما این‌بار عقب نمی‌کشد. _استاد یزدان‌پناه حد خودتون رو بدونید! نعره‌اش چنان از سینه کنده می‌شود که شیشه‌های خویشتن‌داری بین‌شان فرو می‌ریزد. _ حد منو تو تعیین کن... چهارساله دنبالتم!... از خونه تا دانشگاه... از دانشگاه تا محل کار همه می‌دونن چشمم دنبال خانم وکیله اما اجازه وکالت عقد رو ندارم... #انتقامی #عاشقانه #درام
🔥#توصیه_ادمین🔥
https://t.me/+a_5FEBY4Idw5YWM0 •••••♪•••••♪••••• 17:40پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا