𝗍𝗁𝖾𝗄𝗂𝗅𝗅𝖺 > {𝖼𝗁𝖺𝗆𝗉𝖺𝗀𝗇𝖾}
رفتن به کانال در Telegram
372
مشترکین
+424 ساعت
+237 روز
+4530 روز
آرشیو پست ها
Repost from 𝖫𝗈𝗏𝖾𝗅𝗒 𝖮𝖻𝗌𝖾𝗌𝗌𝖾𝖽|Au
𝖸𝖾𝗈𝗇𝖻𝗂𝗇 𝖬𝗂𝗇𝗂 𝖠𝗎اینکه بعد از یک مدت انتخاب کنی عاشق بشی حس خوبی داره. البته؛ قبل از اینکه همه چیز به یک داستان دردسرساز و دیوونه کننده تبدیل بشه. حالا انتخاب کدوم عاشق منطقی تره؟!
Repost from drꭎgs تـوباتـو
اگه پسرین میتونید خبر بدین
لیمیت: هروقت خط زدم
Repost from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾
Nighttime love
So, you want to propose to both of us?
Of course, we have to do one more thing to make it
You miserable freeloaders—I'm your spouse too, Park!Heehoonki : Threesome🔞
Repost from N/a
Our first life
Part10
وقتی جیک بعد از یه سال کراش داشتن روی همکلاسیش بالاخره تصمیم میگیره اعتراف کنه؛ یه اعتراف ناگهانی دیگه همه چیز رو به هم میریزه#au #OurFirstLifehj
Repost from vamp's all mine
໒. it was s'ppsd 2 b jst flirting...
bt then i strtd crvng ur attn
ur vc, the way u mk my race ៸
╋━ smwhr btwn lst & luv, i got lst in u. ࣪ . horny n bitch language ࣪🎱
Repost from N/a
︐ در شـبهـای اکـتـبـر مـیـلان، شـبـیـه شـهـریسـت کـه چـیـزی را بـه یـاد آورده بـاشـد؛
خیابانها آرامتر میشوند، چراغها پشت مهِ نازکِ شب رنگ میبازند و باران، بیآنکه عجلهای برای تمام شدن داشته باشد، روی سنگفرشهای قدیمی شهر مینشیند. کافهها گرمتر از همیشه به نظر میرسند و پشت هر پنجره، سایهای از زندگی جریان دارد که هیچوقت سهم تو نخواهد شد. شاید زیباییِ بعضی شهرها همین باشد اینکه حتی وقتی هیچکس منتظرت نیست، باز هم میتوانند دلت را برای چیزی که دیگر وجود ندارد، تنگ کنند. در میلان، گذشته هیچوقت واقعاً تمام نمیشود. در بوی قهوهی تلخِ صبحها، در صدای دورِ تراموا، در صندلیِ خالیِ کافهای که سالهاست کسی روی آن ننشسته، و در خیابانهایی که هنوز ردِ قدمهای آدمهایی را نگه داشتهاند که مدتهاست از زندگیِ ما عبور کردهاند. اینجا، هر چیزی میتواند خاطره باشد. یک آهنگ از پنجرهای نیمهباز، یک عطر میان ازدحام، دستهایی که لحظهای از کنار دستت عبور میکنند، یا غروبی که بیدلیل، بیشتر از تمام غروبهای دیگر شبیه گذشته است. شاید آدم هیچوقت از کسی که دوستش داشته، عبور نمیکند؛ فقط آنقدر دور میشود که بتواند بدون ایستادن، از کنار خاطرهاش رد شود. و من هنوز فکر میکنم دلتنگی، غمِ نبودن نیست. دلتنگی، شکلِ دیگری از حضور است؛ حضورِ چیزی که دیگر نیست، اما آنقدر عمیق در تو مانده که نبودنش هم نمیتواند از تو بیرونش کند. برای همین است که بعضی آدمها میروند، بعضی فصلها تمام میشوند، بعضی درها برای همیشه بسته میمانند؛ اما یک شهر، میتواند تا آخرین روزِ زندگیات آدرسِ کسی را در قلبت نگه دارد.
Repost from ㅤcatharsısهونکیـ 🆕🆕
𝖢𝗋𝖾́𝗉𝗎𝗌𝖼𝗎𝗅𝖾
# 𝗁𝗈𝗈𝗇𝗄𝗂 : 𝖽𝖺𝗋𝗄 𝖿𝖺𝗇𝗍𝖺𝗌𝗒 : 𝖼𝗁𝟤 ( 𝖾𝗇𝖽 )
- کی میخوای بفهمی ریکی دیگه نیست؟ ریکی سوخت و خاکستر شد سونگهونا، سوخت و خاکستر شد.. ریکی دیگه وجود نداره.
Repost from Gravedıgger
𝖨 𝗌𝖾𝖾 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿 ı𝗇 𝗒𝗈𝗎
کجا بودی؟ میدونی کِی برمیگردی؟ چون از وقتی رفتی، ظاهراً به زندگیم ادامه دادم، ولی غمگین بودم!
