انعکاسِ ذهنِ من؛
رفتن به کانال در Telegram
384
مشترکین
-724 ساعت
-217 روز
-2130 روز
آرشیو پست ها
بعضی آدمها هنر عجیبی در عوض کردن چهرهشان دارند؛ روبهرویت مینشینند، با لبخند از دوست داشتن حرف میزنند و طوری رفتار میکنند که انگار بودنت برایشان ارزشمند است، اما کافیست از آنها فاصله بگیری تا تمام آن مهربانی رنگ عوض کند. همانهایی که جلوی تو از رفاقت میگویند و پشت سرت به دنبال فرصتی برای کوچک کردنت میگردند. تلخ است بفهمی بعضی لبخندها از سر محبت نیستند، بعضی تعریفها بوی صداقت نمیدهند و بعضی دوستیها فقط تا زمانی دوام دارند که منفعتی در میان باشد. عجیبتر از همه این است که چنین آدمهایی همیشه خودشان را وفادارترین افراد دنیا میدانند. اما رفاقت با حرفهای قشنگ ثابت نمیشود؛ آدمها را باید در نبودنت شناخت، آنجا که نه چشمی مراقبشان است و نه حضورت مانع رفتار واقعیشان میشود. بعضیها دوست نیستند، فقط نقش دوست را آنقدر خوب بازی میکنند که دیرتر متوجه حقیقتشان میشوی.
Nicole writes
گیتاریست بودن یعنی بلد باشی از سکوت، صدا بسازی؛ از آشوب، موسیقی و از چیزهایی که هیچوقت نتوانستی به زبان بیاوری، ملودی خلق کنی. یعنی انگشتهایت روی سیمهایی حرکت کنند که انگار راهی به عمیقترین قسمت روحت دارند؛ جایی که کلمهها پیش از رسیدن، خاموش میشوند. گیتاریستها گاهی بیشتر از آنکه با دنیا حرف بزنند، با سازشان زندگی میکنند؛ با نتهایی که بوی خاطره میدهند، آکوردهایی که شبیه غروباند و ملودیهایی که انگار تکهای از وجودشان را در خود پنهان کردهاند. برای آنها گیتار فقط چوب و سیم نیست؛ پناهگاهیست میان هیاهوی دنیا، جایی برای گم شدن و دوباره خود را پیدا کردن. چه چیزی زیباتر از اینکه آدم بتواند احساساتش را به چیزی تبدیل کند که حتی غریبهها هم با شنیدنش، بخشی از خودشان را به یاد بیاورند؟ شاید جادوی یک گیتاریست همین باشد؛ اینکه بدون گفتن حتی یک کلمه، بتواند حرفهایی را به گوش جهان برساند که سالها در سکوت ماندهاند.
Nicole writes
درون بعضی آدمها همیشه شلوغ است؛ حتی وقتی ساعتها به یک نقطه خیره میشوند و هیچ حرفی برای گفتن ندارند. انگار ذهنشان اتاقیست پر از پنجرههای باز که از هرکدام صدایی میآید؛ صدای خاطرهای دور، حرفی که نباید گفته میشد، تصمیمی که شاید اشتباه بود و فردایی که هنوز نیامده، اما از همین حالا آرامش را گرفته است. آنها در سادهترین لحظهها هم گم میشوند؛ میان یک آهنگ قدیمی، یک نگاه کوتاه یا جملهای که شاید برای دیگران هیچ معنایی نداشته، اما برای ذهنشان تا ساعتها ادامه پیدا میکند. عجیب است که آدم میتواند تمام روز را میان دیگران بگذراند و شب، وقتی همهچیز ساکت میشود، تازه صدای شلوغی درونش را بشنود. انگار تاریکی، تمام فکرهایی را که در طول روز پشت لبخندها پنهان کرده بود، یکییکی از گوشههای ذهن بیرون میکشد. دیگر حتی حوصلهی پیدا کردن جواب را هم ندارد؛ فقط میخواهد برای چند لحظه از این همه تحلیل کردن، از این همه برگشتن به گذشته و ساختن آیندههای خیالی دست بردارد. کاش ذهن هم مثل یک اتاق بود؛ میشد پنجرههایش را بست، چراغهایش را خاموش کرد و برای مدتی در سکوت نشست. اما ذهن، خانهایست که حتی وقتی تمام درهایش را میبندی، باز هم از جایی صدای فکر میآید.
Nicole writes
خستگی ذهن شبیه راه رفتن در راهروییست که هیچ انتهایی ندارد؛ جایی که هزاران فکر همزمان از کنارت عبور میکنند و هیچکدام حاضر نیستند برای لحظهای ساکت شوند. ذهنت مدام به چیزهایی برمیگردد که گذشتهاند، درگیر اتفاقهایی میشود که هنوز نیفتادهاند و برای دردهایی جواب پیدا میکند که شاید هیچوقت قرار نباشد اتفاق بیفتند. آنقدر فکر میکنی که حتی سادهترین چیزها هم دشوار میشوند، آنقدر در خودت غرق میشوی که گاهی یادت میرود بیرون از این هیاهوی بیپایان هم دنیایی وجود دارد. بدترین قسمت ماجرا این است که هیچکس خستگی ذهنت را نمیبیند؛ چون میتوانی ساکت باشی، لبخند بزنی و به زندگی ادامه بدهی، درحالیکه درون سرت همهچیز بههمریخته است. دلت فقط چند لحظه آرامش میخواهد، چند لحظه بدون مرور گذشته، بدون ترس از آینده، بدون هزاران «اگر» و «کاش» که مثل سایه دنبالت میآیند. گاهی آدم از خود زندگی خسته نیست، از فکر کردنِ بیوقفه به آن خسته است؛ از ذهنی که حتی در سکوت هم دست از حرف زدن برنمیدارد و قلبی که زیر بار این همه فکر، آرامآرام سنگین میشود.
Nicole writes
حال دلم پریشان است، بیآنکه بتوانم دلیلش را برای کسی توضیح بدهم؛ انگار غمی آرام و سنگین در قلبم نشسته و هرچه میگذرد، بیشتر ریشه میدواند. نه چیزی آنقدر اتفاق افتاده که بتوانم از آن حرف بزنم، نه چیزی آنقدر کوچک است که بتوانم نادیدهاش بگیرم. فقط یک دلِ خسته مانده و هزار فکرِ درهم، یک سکوت طولانی و غمی که جایی میان قلب و گلو گیر کرده است. بعضی شبها حتی خودم هم نمیفهمم دلم چه میخواهد؛ فقط میدانم چیزی درونم آرام نیست، چیزی مدام سنگینی میکند و نمیگذارد مثل قبل نفس بکشم. شاید سختترین نوع غم همین باشد؛ غمی که نه اسم دارد، نه دلیل مشخص، فقط هست و آرامآرام تمام وجودت را پر میکند.
Nicole writes
خستگی همیشه از راه رفتن نیست
گاهی آدم از مسیری که سالها درون خودش رفته خسته میشود
از فکرهایی که هر شب تا صبح دور سرش میچرخند از حرفهایی که بارها در ذهنش گفته و هیچوقت به زبان نیاورده از احساساتی که مجبور شده قورتشان بدهد تا کسی نفهمد درونش چه خبر است بعضی خستگیها با خواب خوب نمیشوند چون تن خسته نیست روح است که دیگر توان ادامه دادن ندارد همان جایی که حتی سکوت هم سنگین میشود و آدم دلش میخواهد برای مدتی از خودش، از فکرهایش، از تمام این شلوغی بیپایان فاصله بگیرد چه عجیب است که آدم میتواند ساعتها بخندد، حرف بزند؛ میان جمع بنشیند و حتی شبیه یک آدم کاملاً عادی به نظر برسد اما در عمیقترین قسمت وجودش فقط یک خستگیِ قدیمی را با خودش حمل کند خستگی از توضیح دادن از فهمیده نشدن از دوباره ساختن خود بعد از هر بار فرو ریختن از اینکه هر بار چیزی درونت میشکند و باز هم باید صبح از خواب بیدار شوی، لباس بپوشی، راه بروی حرف بزنی و وانمود کنی که چیزی تغییر نکرده است؛ شاید بعضی آدمها بیشتر از آنکه به استراحت نیاز داشته باشند به جایی احتیاج دارند که بتوانند برای چند لحظه تمام نقشهایشان را زمین بگذارند نه قوی باشند، نه خوب باشند، نه لبخند بزنند فقط بنشینند و اجازه بدهند تمام خستگیهایی که سالها پنهان کردهاند آرامآرام از درونشان عبور کند.
Nicole writes
