𝖤𝖽𝗐𝖺𝗋𝖽'𝗌 𝖻𝖺𝗋 🍻
رفتن به کانال در Telegram
گُرجس گُرجیا انسان ستیز -INFJ (Non-binary/demi-boy) نون بربری Be a duck or dick, or both. ••Call me ادوارد. 🖤💜🤍💛 Protected by anti-possession symbol and Magneto's Helmet. @Edwardwinchesterbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
305
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+1230 روز
آرشیو پست ها
اگه کسی توی این جلسات ذرهای این شک رو ایجاد میکرد که قبلا تو شهر کارهای بوده یا مخالفتی تو ذهنش هست، مستقیم میفرستادنش به شکنجهگاههای مخوفی مثل زندان اس-۲۱ (S-21).
هر شب که تاریکی شروع میشد، ترس مثل خوره به جون همه میافتاد. جلسات انتقاد از خود برگزار میشد و آدمها مجبور بودن به گناهان نکردهشون اعتراف کنن. گاهی کامیونها میاومدن و فرمانده یه لیست درمیآورد و چند نفر رو صدا میزد که آنگکار به شما برای یه وظیفهی جدید نیاز داره و همه میدونستن کسی که سوار اون کامیون بشه، دیگه هرگز برنمیگرده.
اینو براش مدارک مستند کافی پیدا نکردم ولی توی یه سری منابع میگن که شعار معروف و وحشتناک خمرهای سرخ که مدام تو بلندگوها پخش میشد این بود:
«نگهداشتن تو هیچ سودی نداره، نابود کردنت هم هیچ ضرری نداره.»
اما وای به روزی که یه سرباز خمر سرخ کسی رو در حال خوردن یه ملخ یا قایم کردن یه خوشهی برنج میگرفت؛ همونجا وسط مزرعه، با بیل یا چوب خیزران اونقدر به سر و صورت طرف میکوبیدن تا بمیره—
تا زانو تو گل و لای بودن و زالوها خونشون رو میمکیدن، در حالی که مالاریا و اسهال خونی بینشون بیداد میکرد. اونوقت جیرهی غذاییشون چی بود؟ فقط یه کاسه کوچیک سوپ آبکی برنج برای کل روز، که شاید توش چند تا دونه برنج پیدا میشد. گرسنگی اونقدر وحشتناک شده بود که مردم یواشکی حشرات، موش، پوست درخت، قورباغه و حتی ریشهی گیاهها رو میخوردن :))))
زندگی تو اردوگاههای کار اجباری یه چیزی شبیه به بردهداری قرون وسطی بود. مردم مجبور بودن روزی ۱۲ تا ۱۵ ساعت، زیر آفتاب داغ یا تو بارونای سیلآسای استوایی، تو شالیزارها کار فیزیکی طاقتفرسا انجام بدن.
خندیدن، شوخی کردن و حتی ابراز عشق کاملا غدقن بود. ازدواجها به صورت دستهجمعی و زوری انجام میشد؛ صدها زن و مرد رو تو یه صف میذاشتن و فرمانده میگفت تو با تو، تو با تو… و اونا مجبور بودن با کسی که تا حالا ندیده بودن ازدواج کنن و اگه امتناع میکردن، کشته میشدن.
توی این اردوگاهها احساسات کلا ممنوع بود. اگه کسی میمرد و تو برای مرگ عزیزت گریه میکردی، حکم اعدامت صادر میشد، چون آنگکار میگفت تو با گریه کردنت داری به تصمیم سازمان اعتراض میکنی—
این بچهها مادر یا پدر خودشون رو لو میدادن که مثلا فلانی یه دونه انبه یا یه سیبزمینی قایم کرده، و فرداش اون پدر یا مادر به خاطر گزارش بچهی خودش اعدام میشد!
بچههای کوچیک رو میبردن تو کمپهای مخصوص تا مغزشون رو شستوشو بدن. به این بچهها یاد میدادن که پدر و مادر واقعی شما فقط و فقط «آنگکار» هست و بقیه دشمنن و کار به جایی رسیده بود که بچهها از همون سن هشت، نه سالگی تبدیل میشدن جاسوسهای سازمان :)))
اولین قدم آنگکار برای نابودی کامل جامعه، متلاشی کردن خانوادهها بود. زنها، مردها و بچهها همونجا از هم جدا شدن و هر کدوم رو به اردوگاههای کار اجباری مجزا فرستادن. خمرهای سرخ خوب میدونستن که عشق به خانواده میتونه باعث مقاومت بشه، پس باید این عشق رو ریشهکن میکردن.
حالا شاید براتون سوال شه این چیه دیگه؟
آنگکار یا همون سازمان، یه خدای نامرئی، همهجا حاضر و بهشدت بیرحم بود که جایگزین خدا، قانون و حتی خانواده شده بود.
لباسهای رنگی، جواهرات، عینک و هرچیزی که بوی زندگی گذشته رو میداد از همه مصادره شد و به جاش یه دست لباس سراسر سیاه، شبیه یه پیژامهی گشاد، به تن همه کردن. دیگه کسی اسم و فامیلی نداشت؛ آدمها تبدیل شده بودن به یه سری عدد و ابزار بیروح توی دست «آنگکار» (Angkar).
وقتی اون جمعیت میلیونی خسته، تشنه و نیمهجون بالاخره از اون راهپیمایی مرگبار جون به در بردن و به روستاها و جنگلها رسیدن، کابوس اصلی تازه چهرهی واقعی و بیرحمش رو نشون داد. خمرهای سرخ بلافاصله شروع کردن به گرفتن هویت آدمها :))
خمرهای سرخ به این آدمها میگفتن آدمهای جدید و معتقد بودن که اونا آلوده به سرمایهداری هستن و باید نابود بشن. این تازه شروع ماجرا بود. وقتی این جمعیت میلیونی و خسته بالاخره به اردوگاههای کار اجباری تو روستاها و جنگلها رسیدن، فهمیدن که اون پیادهروی مرگبار، در برابر چیزی که انتظارشون رو میکشه، فقط یه شوخی ساده بوده…
پل پوت کینهی عجیبی به قشر تحصیلکرده و شهرنشین داشت. تو همین مسیرهای کوچ اجباری، سربازها شروع کردن به جدا کردن آدمها. دستهای مردم رو نگاه میکردن؛ اگه دستت نرم بود، یعنی کارگر نبودی و یه انگل جامعه حساب میشدی. اگه عینک میزدی، اگه میتونستی به یه زبون خارجی حرف بزنی، یا اگه معلم، دکتر یا مهندس بودی، حکم اعدامت همونجا امضا شده بود.
ماشینها، تلویزیونها، کتابها و هرچیزی که نشونهای از زندگی شهری و مدرن بود رو کنار جادهها مینداختن و میسوزوندن. توی اون لحظه پول دیگه ارزشی نداشت؛ مردم اسکناسها رو تو هوا پخش میکردن چون فهمیده بودن تو این دنیای جدید، تنها چیزی که ارزش داره زنده موندنه.
