ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
230
مشترکین
-224 ساعت
-127 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
اما صفحهی تو، پر از جملههای تمامشده نبود؛ پر بود از لحظههایی که هیچوقت فرصت نکردند به کلمه تبدیل شوند. فرشتگان مدتهاست باور دارند که بعضی چیزها برای نوشته شدن به دنیا نمیآیند. بعضی لحظهها فقط باید اتفاق بیفتند؛ کوتاه، بیخبر و بیتکرار، درست مثل نوری که برای چند ثانیه از میان پردهی ابرها عبور میکند و پیش از آنکه بتوانی به خاطرش بسپاری، ناپدید میشود. ما از دور تماشایت کردیم. دیدیم روزها چگونه میآیند و میروند، آدمها چگونه برای مدتی وارد داستانت میشوند و بعد، هرکدام در صفحهای دیگر ناپدید میشوند. دیدیم بعضی حرفها گفته نشدند، بعضی خاطرهها نیمهکاره ماندند و بعضی لحظهها آنقدر سریع گذشتند که حتی فرصت نکردی بفهمی قرار است روزی دلت برایشان تنگ شود. اما هیچکدام بیارزش نبودند. آسمان، لحظههای کوتاه را هم به خاطر میسپارد. آن صبحی که بیدلیل زیبا بود. آن شب آرامی که نمیخواستی تمام شود. آن خندهای که ناگهان از میان یک روز معمولی عبور کرد. و حتی سکوتهایی که هیچکس جز خودت معنایشان را نمیدانست. شاید زندگی همین باشد؛ مجموعهای از لحظههایی که نمیتوانیم نگهشان داریم، اما میتوانیم به خاطر بسپاریم. پس اگر روزی به گذشته برگشتی، دنبال روزهای بزرگ نگرد. گاهی یک لحظهی کوچک، بیشتر از تمام یک فصل ارزش ماندن دارد. و اگر بعضی کلمات هنوز گفته نشدهاند، برای گفتنشان عجله نکن. همهی سکوتها به معنی ناتمام ماندن نیستند. بعضی سکوتها، خودشان بخشی از داستاناند. ما نمیدانیم صفحهی بعدی برایت چه نوشته شده؛ و شاید بهتر باشد ندانیم. چون زیباترین بخش یک کتاب، همیشه جملهای نیست که نویسنده از قبل نوشته باشد؛ گاهی همان لحظهایست که صفحه را ورق میزنی و هنوز نمیدانی چه چیزی در انتظارت است. با احترام، از طرف فرشتگانی که لحظههای از دسترفته را جمع نمیکنند؛ فقط به یاد میسپارند که روزی وجود داشتهاند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
اما در صفحهی تو، آسمان روشن نبود. ماه پشت ابرها پنهان مانده بود و ستارهها، یکییکی، نور خود را از آسمان پس گرفته بودند. در میان آن سکوت، تنها یک ستاره هنوز میدرخشید؛ سیاه، خاموش و عجیب، درست در جایی که هیچ ستارهای نباید باشد. یکی از فرشتگان پرسید: «این ستاره از کجا آمده است؟» و دیگری گفت: «از جایی که نور، دیگر به آن نرسیده.» ما مدتها به آن نگاه کردیم، تا فهمیدیم بعضی چیزها برای درخشیدن ساخته نشدهاند؛ بعضی چیزها فقط باید وجود داشته باشند، تا به تاریکی معنا بدهند. در دفترهای قدیمی آسمان، برای چنین ستارهای نامی وجود نداشت. پس آن را به نام تو صدا زدیم. نه به این دلیل که شبیه دیگران بودی؛ بلکه درست به خاطر تمام چیزهایی که تو را از آنها جدا میکرد. فرشتگان همیشه در بهشت نمیمانند. گاهی از میان ابرها پایین میآیند، از کنار شهرهای خاموش عبور میکنند و در تاریکترین گوشههای زمین میایستند؛ جایی که آدمها کمتر به آسمان نگاه میکنند. شاید برای همین است که بعضی شبها، تاریکی آنقدرها هم خالی به نظر نمیرسد. شاید چیزی آنجا منتظر نیست؛ شاید فقط شاهد است. شاهدِ عبور روزها، تغییر آدمها، فرو ریختن بعضی رویاها و ساخته شدن رویاهای تازه. پس اگر روزی در میان تاریکی ایستادی و فکر کردی هیچ ستارهای برای دیدن وجود ندارد، عجله نکن. چشمانت را به روشنترین نقطهی آسمان نسپار. گاهی باید به تاریکترین نقطه نگاه کرد؛ جایی که یک ستارهی سیاه، بیآنکه نور بخواهد، هنوز سر جایش ایستاده است. و شاید تمام حرف فرشتگان همین باشد: لازم نیست همیشه بدرخشی. گاهی کافیست خاموش نشوی. — از طرف فرشتگانی که میان بهشت و تاریکی سرگرداناند، و هنوز نمیدانند بعضی ستارهها به کدام آسمان تعلق دارند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
اما این بار، وقتی فرشتگان صفحهی تو را باز کردند، هیچ پیشگوییای در آن نبود؛ فقط ردّی از یک تابستان دور، چند خط ناتمام و نگاهی که انگار قرار بود چیزی را آغاز کند. در حاشیهی صفحه نوشته بودند: «بعضی داستانها با یک اتفاق بزرگ شروع نمیشوند؛ با یک نگاه آغاز میشوند.» و شاید همین برای تو کافی باشد. ما آدمها را از روی روزهای بینقصشان به خاطر نمیسپاریم؛ گاهی یک لحظهی کوتاه، یک خندهی ناگهانی، یک عصر آرام یا حتی جملهای که سالها پیش شنیدهایم، کافیست تا کسی در گوشهای از ذهنمان بماند. فرشتگان، حافظ همین لحظههای کوچکاند. ما دیدهایم که چگونه روزها از کنار هم عبور میکنند و چیزی که زمانی مهم به نظر میرسید، آرامآرام تبدیل به خاطره میشود. اما بعضی خاطرهها، عجیبتر از بقیهاند؛ نه آنقدر سنگین که فراموشنشدنی باشند، نه آنقدر ساده که بتوان از کنارشان گذشت. فقط میمانند. مثل بوی باران در یک عصر تابستانی. مثل نوری که چند ثانیه روی دیوار میافتد و بعد ناپدید میشود. مثل صفحهای از کتاب که سالها بعد، بیدلیل دوباره بازش میکنی. پس اگر روزی از خودت پرسیدی کدام لحظهها ارزش به خاطر سپردن دارند، دنبال اتفاقهای بزرگ نگرد. گاهی تمام یک داستان، در همان یک نگاه پنهان شده است. و شاید هنوز چند صفحهی دیگر باقی مانده باشد؛ صفحاتی که هیچکس نمیداند چه چیزی در آنها نوشته خواهد شد. ما هم نمیدانیم. فقط این را میدانیم که داستان تو هنوز تمام نشده است. با احترام، از طرف فرشتگانی که قصهها را پیش از پایانشان قضاوت نمیکنند و هنوز، صفحهی تو را ورق نزدهاند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
این بار، فرشتگان پیش از آنکه نامه را بنویسند، مدتی سکوت کردند. انگار بعضی آدمها را نمیشود با چند جملهی معمولی توصیف کرد؛ باید گذاشت سکوت، بخشی از قصهشان را به جای کلمات روایت کند. در یکی از قدیمیترین کتابهای آسمان، صفحهای بود که هیچکس جرئت نکرده بود آن را تمام کند. بالای صفحه تنها یک نام نوشته شده بود و زیر آن، جای خالیِ بزرگی برای تمام چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتادهاند. ما فهمیدیم آن صفحه برای توست. نه چیزی دربارهی گذشتهات نوشته شده بود، نه دربارهی آیندهات. فقط یک جمله در گوشهی کاغذ مانده بود: «بگذار خودش انتخاب کند چه کسی خواهد شد.» و ما گذاشتیم. دیدیم که بعضی روزها آرام گذشتند و بعضی روزها نه. دیدیم آدمها آمدند، ماندند، رفتند و گاهی تنها چیزی که از خودشان باقی گذاشتند، خاطرهای بود که دیرتر از خودشان محو شد. اما هیچکدام پایان داستان نبودند. چون آدم، مجموعهی اتفاقهایی نیست که برایش افتادهاند؛ گاهی درست از جایی آغاز میشود که دیگر حاضر نیست گذشته را به جای آیندهاش زندگی کند. اگر روزی احساس کردی هنوز خودت را کامل نشناختهای، نگران نباش. هیچکس از ابتدا تمام نسخهی خودش را در اختیار ندارد. بعضی بخشها در سکوت ساخته میشوند، بعضی در تنهایی، بعضی میان آدمهایی که هرگز قرار نبوده برای همیشه بمانند. و شاید همین ناتمام بودن، زیباترین قسمت ماجرا باشد. پس صفحه را باز بگذار. برای روزهایی که هنوز نرسیدهاند، برای آدمهایی که هنوز ندیدهای، برای انتخابهایی که هنوز نمیدانی قرار است تو را به کجا ببرند. ما قرار نیست چیزی از آینده برایت بگوییم. فرشتگان فقط شاهدند؛ داستان را انسانها مینویسند. و صفحهی تو هنوز سفید است. با احترام، از طرف فرشتگانی که این بار به جای نوشتن سرنوشتت، فقط قلم را کنارت گذاشتند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
ما این نامه را در ساعتی نوشتیم که زمین در سکوت فرو رفته بود و آخرین ستاره، پشت پردهای از ابر پنهان میشد. در تالارهای دور آسمان، جایی میان کتابهای قدیمی و دفترهایی که قرنهاست ورق نخوردهاند، صفحهای به تو اختصاص داده شده بود. نه شرحی داشت، نه پیشگوییای، نه حتی یک کلمه دربارهی آنچه در انتظارت است. فقط یک جمله. «او را به حال خودش بگذارید؛ بعضی مسیرها را باید انسان، خودش کشف کند.» ما هم همین کار را کردیم. نه برایت راهی ساختیم، نه سایهای را از مسیرت کنار زدیم. فقط از دور نگاه کردیم؛ به روزهایی که گذشتند، به انتخابهایی که هیچکس جز خودت معنایشان را نمیدانست، و به فصلهایی که بیآنکه متوجه باشی، پشت سر گذاشتی. فرشتگان همیشه نگهبان نیستند. گاهی فقط شاهدند. شاهدِ اینکه چگونه یک آدم، میان هزاران اتفاق کوچک، آرامآرام تبدیل به چیزی میشود که قرار بوده باشد. پس اگر روزی از خودت پرسیدی چرا بعضی درها بسته ماندند، چرا بعضی مسیرها به جایی که انتظار داشتی نرسیدند، یا چرا بعضی فصلها ناگهان تمام شدند، دنبال پاسخ را در آسمان نگرد. ما نیز همهی پاسخها را نمیدانیم. شاید قرار نیست بدانیم. شاید بعضی صفحات زندگی فقط باید ورق بخورند؛ بدون توضیح، بدون پیشگویی، بدون آنکه کسی از پایانشان خبر داشته باشد. و اگر روزی به پشت سرت نگاه کردی و دیدی از میان چیزهای زیادی عبور کردهای، مکث نکن. آسمان برای آدمهایی که همیشه به عقب نگاه میکنند، ستارهای روشن نمیکند. ستارهها برای مسیر روبهرو هستند. پس برو. نه به خاطر وعدهای که کسی داده، نه برای رسیدن به جایی که از پیش نوشته شده؛ فقط به این دلیل که هنوز صفحهای سفید در کتابت باقی مانده است. و ما، فرشتگان، خوب میدانیم که زیباترین بخش هر داستان، همان صفحهایست که هنوز هیچکس چیزی روی آن ننوشته. — از طرف فرشتگانی که نه آیندهات را میدانند، نه مسیرت را انتخاب میکنند؛ فقط از دور، ورق خوردن صفحاتت را تماشا میکنند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
ما این نامه را در ساعتی نوشتیم که زمین در سکوت فرو رفته بود و آخرین ستاره، پشت پردهای از ابر پنهان میشد. در تالارهای دور آسمان، جایی میان کتابهای قدیمی و دفترهایی که قرنهاست ورق نخوردهاند، صفحهای به تو اختصاص داده شده بود. نه شرحی داشت، نه پیشگوییای، نه حتی یک کلمه دربارهی آنچه در انتظارت است. فقط یک جمله. «او را به حال خودش بگذارید؛ بعضی مسیرها را باید انسان، خودش کشف کند.» ما هم همین کار را کردیم. نه برایت راهی ساختیم، نه سایهای را از مسیرت کنار زدیم. فقط از دور نگاه کردیم؛ به روزهایی که گذشتند، به انتخابهایی که هیچکس جز خودت معنایشان را نمیدانست، و به فصلهایی که بیآنکه متوجه باشی، پشت سر گذاشتی. فرشتگان همیشه نگهبان نیستند. گاهی فقط شاهدند. شاهدِ اینکه چگونه یک آدم، میان هزاران اتفاق کوچک، آرامآرام تبدیل به چیزی میشود که قرار بوده باشد. پس اگر روزی از خودت پرسیدی چرا بعضی درها بسته ماندند، چرا بعضی مسیرها به جایی که انتظار داشتی نرسیدند، یا چرا بعضی فصلها ناگهان تمام شدند، دنبال پاسخ را در آسمان نگرد. ما نیز همهی پاسخها را نمیدانیم. شاید قرار نیست بدانیم. شاید بعضی صفحات زندگی فقط باید ورق بخورند؛ بدون توضیح، بدون پیشگویی، بدون آنکه کسی از پایانشان خبر داشته باشد. و اگر روزی به پشت سرت نگاه کردی و دیدی از میان چیزهای زیادی عبور کردهای، مکث نکن. آسمان برای آدمهایی که همیشه به عقب نگاه میکنند، ستارهای روشن نمیکند. ستارهها برای مسیر روبهرو هستند. پس برو. نه به خاطر وعدهای که کسی داده، نه برای رسیدن به جایی که از پیش نوشته شده؛ فقط به این دلیل که هنوز صفحهای سفید در کتابت باقی مانده است. و ما، فرشتگان، خوب میدانیم که زیباترین بخش هر داستان، همان صفحهایست که هنوز هیچکس چیزی روی آن ننوشته. — از طرف فرشتگانی که نه آیندهات را میدانند، نه مسیرت را انتخاب میکنند؛ فقط از دور، ورق خوردن صفحاتت را تماشا میکنند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
این نامه قرار نبود هرگز به دست تو برسد. ما آن را در آخرین شب زمستان، درست پیش از خاموش شدن آخرین ستاره، نوشتیم و در صندوقی از جنس نور پنهان کردیم؛ جایی که نامههای مربوط به آدمهایی نگهداری میشوند که سرنوشتشان هنوز تصمیم نگرفته است به کدام سمت برود. اما امشب، صندوق باز شد. و نامهی تو، برخلاف تمام قوانین آسمان، راهش را به زمین پیدا کرد. نمیخواهیم برایت از بهشت بگوییم؛ از جایی که همهچیز روشن است و هیچ سایهای وجود ندارد. چون ما باور داریم بعضی آدمها برای زندگی کردن در روشناییِ کامل آفریده نشدهاند. بعضیها زیبایی را درست در همان جایی پیدا میکنند که نور، دیگر توان رسیدن ندارد. شاید تو هم یکی از همان آدمهایی باشی که شب را بهتر از صبح میشناسند؛ کسی که سکوت برایش همیشه خالی نیست و تاریکی، همیشه به معنای ترس نیست. فرشتهها یک قانون قدیمی دارند: هرگز نباید سرنوشت یک انسان را به او نشان داد. اما دربارهی تو، یکی از ما قانون را شکست. او فقط یک لحظه از پرده کنار زد و چیزی دید که هنوز اتفاق نیفتاده بود؛ تو، در انتهای راهی ناشناخته، ایستاده بودی و پشت سرت تمام چیزهایی را که روزی فکر میکردی بدون آنها نمیتوانی ادامه بدهی، رها کرده بودی. برای همین این نامه را فرستادیم. نه برای هشدار دادن. نه برای نجات دادنت. فقط برای اینکه بدانی اگر روزی به جایی رسیدی که هیچکس نتوانست تو را بفهمد، این به معنای اشتباه بودن تو نیست. بعضی روحها آنقدر عمیقاند که نمیشود با چند کلمه توضیحشان داد. و شاید زیبایی تو دقیقاً همین باشد؛ اینکه هنوز بخشهایی از تو وجود دارد که حتی خودت هم کشفشان نکردهای. پس عجله نکن. قرار نیست تمام رازهای خودت را امشب بفهمی. بعضی درها فقط وقتی باز میشوند که دیگر دنبال کلیدشان نگردی. و بعضی آدمها، درست زمانی خودشان را پیدا میکنند که پذیرفتهاند برای مدتی گم شدهاند. حالا نامه تمام میشود. باید دوباره آن را به آسمان برگردانیم؛ پیش از آنکه کسی بفهمد یکی از فرشتگان، برای نخستین بار، قانون را برای تو شکسته است. فقط یک جمله را با خودت نگه دار: اگر روزی دیدی راهت به تاریکی افتاده، فکر نکن آسمان تو را فراموش کرده است. شاید اینبار، آسمان فقط میخواهد ببینـد خودت چگونه راهت را پیدا میکنی. — نامهای از جایی که هیچ انسانی نباید از آن خبر داشته باشد.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
ما این نامه را در شبی نوشتیم که ماه پشت ابرها پنهان شده بود و تمام آسمان، برای چند ساعت، رنگی شبیه خاطرهای دور داشت. در آن شب، یکی از فرشتگان کتابی را باز کرد که سالها بود کسی سراغش نرفته بود. میان صفحات زردش، میان نامهایی که زمان مدتها پیش فراموششان کرده بود، به نام تو رسید. کنار نامت فقط یک جمله نوشته شده بود: «او را به خاطر بیاورید، حتی اگر خودش روزی همهچیز را فراموش کرد.» ما نمیدانیم چه چیزهایی را پشت لبخندت پنهان کردهای. نمیدانیم کدام خاطرهها هنوز در گوشهای از قلبت زندهاند و کدام روزها را ترجیح میدهی دیگر به یاد نیاوری. اما ما دیدهایم. دیدهایم که بعضی آدمها چگونه بیصدا بزرگ میشوند؛ چطور از میان روزهایی که قرار نبود آسان باشند عبور میکنند و در پایان، هنوز چیزی لطیف در قلبشان باقی میماند. شاید خودت ندانی، اما فرشتهها به آدمهایی که فراموش میشوند بیشتر توجه میکنند. برای همین هر بار که دنیا نامت را از یاد میبرد، ما دوباره آن را مینویسیم. روی حاشیهی ماه. پشت نور ستارهها. میان سطرهای دعاهایی که هیچکس صدایشان را نمیشنود. اگر روزی به گذشته برگشتی و دیدی بخشی از خودت را جایی میان سالهای دور گذاشتهای، برای برداشتنش عجله نکن. بعضی چیزها قرار نیست دوباره به ما برگردند؛ بعضی خاطرهها فقط آمدهاند تا به ما نشان دهند چه کسی بودهایم، پیش از آنکه تبدیل به کسی شویم که امروز هستیم. و اگر روزی همهچیز را فراموش کردی، حتی خودت را، نترس. ما هنوز نامت را داریم. چون بعضی نامها برای به یاد ماندن در ذهن آدمها نوشته نمیشوند؛ آنها جایی عمیقتر حک شدهاند. در جایی که زمان به آن دسترسی ندارد. پس زندگی کن، عزیزِ آسمان. بگذار بعضی فصلها تمام شوند، بعضی آدمها دور شوند و بعضی خاطرهها آرامآرام رنگ ببازند. تو لازم نیست تمام گذشتهات را با خودت به آینده ببری. گاهی سبکترین راه برای ادامه دادن، این است که اجازه بدهی بعضی صفحات برای همیشه بسته بمانند. با مهرِ فرشتگانی که حافظهی آسماناند؛ و هنوز، میان تمام نامهای فراموششده، نام تو را به خاطر دارند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
در میان تمام نامههایی که فرشتگان برای زمین نوشتهاند، نامهی تو عجیبترینشان بود؛ نه به این دلیل که قصهات از همه غمگینتر بود، بلکه چون هر بار که قرار بود پایانش را بنویسیم، چیزی در تو ما را وادار میکرد صفحه را دوباره از ابتدا بخوانیم. شاید خودت ندانی، اما بعضی آدمها شبیه خانهاند؛ نه به خاطر دیوارها و پنجرههایشان، بلکه به خاطر آرامشی که بیاجازه با خودشان به قلب دیگران میآورند. تو از همانهایی. ما تو را در صبحهای روشن دیدهایم، در عصرهایی که آسمان رنگش را آرامآرام از دست میدهد، و در شبهایی که هیچکس نمیداند پشت سکوتت چه میگذرد. دیدهایم که گاهی خسته بودهای و باز هم مهربانی را انتخاب کردهای؛ گاهی دلت گرفته و باز هم برای کسی لبخند ساختهای. و شاید این همان چیزیست که تو را میان صفحات آسمان ماندگار کرده است. فرشتهها همیشه به دنبال آدمهای بینقص نیستند؛ ما به دنبال قلبهایی هستیم که با وجود تمام ترکهایشان، هنوز توانایی دوست داشتن دارند. اگر روزی فراموش کردی که چقدر ارزشمند هستی، یادت باشد در جایی دور از این جهان، نام تو در صفحهای نوشته شده که هیچ طوفانی نمیتواند آن را پاک کند. و اگر روزی از خودت پرسیدی چرا بعضی شبها ماه اینقدر نزدیک به نظر میرسد، شاید پاسخ همین باشد: آسمان گاهی خم میشود، فقط برای اینکه به آدمی که دوستش دارد نزدیکتر باشد. پس آرام بمان و راه خودت را برو. لازم نیست همیشه بدانی پایان قصه کجاست؛ بعضی از زیباترین داستانها، درست از جایی آغاز میشوند که نویسنده نمیداند صفحهی بعد چه خواهد شد. ما فقط میخواهیم یک چیز را بدانی: اگر روزی تمام چراغهای زمین خاموش شدند، هنوز جایی در آسمان، نوری برای تو باقی مانده است. با مهرِ فرشتگانی که نامت را نه در حاشیه، که میان زیباترین صفحات آسمان نوشتهاند.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
اما ما تو را با نامی دیگر به یاد داریم؛ نامی که هیچگاه روی زمین صدایت نکردند. سالها پیش، وقتی نخستین پرهای بالهایت هنوز به نور عادت داشتند، یکی از فرشتگان پرسید: «اگر روزی از آسمان بیفتد، چه چیزی از او باقی خواهد ماند؟» هیچکس پاسخ را نمیدانست. تا روزی که تو افتادی. نه آسمان فرو ریخت، نه ستارهها خاموش شدند؛ تنها یک فرشته، آرام و بیصدا، از میان ابرها گذشت و به جایی رسید که دیگر هیچ بالی نمیتوانست او را به خانه بازگرداند. میگویند فرشتهای که سقوط میکند، نورش را از دست میدهد. اما ما دیدیم که دربارهی تو اشتباه میکردند. تو نور را از دست ندادی؛ فقط یاد گرفتی در تاریکی بدرخشی. شاید به همین دلیل است که شب، بیشتر از روز به تو شبیه است. در تاریکی، چیزهایی دیده میشوند که نورِ زیاد پنهانشان میکند؛ زخمهای کوچک، آرزوهای نگفته و قلبی که با وجود تمام خستگیها، هنوز برای چیزی در دوردست میتپد. اگر روزی دلت برای آسمان تنگ شد، سرت را بلند نکن. به زمین نگاه کن. تمام آنچه برای یافتنش از آسمان افتادی، همینجا منتظر توست. و اگر کسی روزی پرسید چرا بالهایت دیگر سفید نیستند، برایشان توضیح نده. بگذار فکر کنند سقوط، تو را شکست. ما میدانیم حقیقت چیز دیگریست: بعضی فرشتهها برای ماندن در بهشت ساخته نشدهاند؛ بعضیها باید سقوط کنند، تا بفهمند حتی بدون بال هم میتوانند آسمان خودشان را بسازند. پس بمان، فرشتهی افتاده. آسمان هنوز نامت را به خاطر دارد؛ اما اینبار، ما منتظر بازگشتت نیستیم. منتظریم ببینیم روی زمین، چه آسمانی برای خودت خواهی ساخت. — از طرف فرشتگانی که هنوز جای خالی بالهایت را میان ابرها به یاد دارند.
