ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
241
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
241
Repost from ㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہ
ㅤ
ㅤ ㅤ ㅤ نــوازنـده سکـوت
ㅤ
در سکوت شب، نوایی در تاریکی پیچید؛ نوایی که هیچکس نمیدانست نواختهٔ دست چه کسیست. در میان چوبههای خاکخورده، یا به گفتهی دیگران خانهی چوبیای، گویی کسی نشسته و به آرامی تارهای گیتارش را نوازش میکند؛ نوازشهایی که بر روی فرتهایش تند میرقصند، گویی دو پای گرفته و با نوای سالسا همراه شدهاند. ولی نوایی که به گوش میرسید، آشنایتی با موسیقی آزادی نداشت. آن نوا، مهمانی از غم بود، و شاید مهمانی از دلتنگی که دیگر در کنج سینهاش جای نمیگرفت و بر روی گیتار نواخته شده بود. سؤال هر رهگذری این است: او کیست؟ چه کسی موسیقیای مینوازد که مملو از احساسی، هرچند نه چندان خوش، است؟ جواب هر سؤال بیپاسخ ماند؛ نه کسی نامی از او داشت و نه یادی. گویی در آن خانهی چوبی، روحی نوازندهی گیتار شده و آدمی را محبوس خود کرده است؛ خانهای چوبی با پنجرههایی عظیم از آسمانِ سقف تا سنگهای زمین، ولی چیزی در آن دیده نمیشود. دقایق میگذشت و میگذشت، و آن موسیقی به اوجهای خود نزدیکتر میشد. با نواخته شدن هر آکورد، درد سرکوبشدهای جدید فریاد زده میشد. و شاید آن موسیقی، تنها موسیقی نبود؛ همانطور که در دل خود غم و اندوهی داشت، نوازندهاش نیز مینواخت تا باری از دل کوچک خود بردارد. موسیقی در اوجی باشکوه آرام گرفت، و دانهبهدانه حرکت بر روی فرتها کوتاه و کوتاهتر شد. با آرام گرفتن آن، من نیز از دنیایی که بر روی زمین نبود، رهایی پیدا کرده بودم. دیگر کسی نبود، نه رهگذری و نه آشنایی. گویی شهر از آدمهایش خالی شده بود؛ من مانده بودم و خانهای چوبی. کنجکاویام اجازهی گذر همچون رهگذری نمیداد. قدمهای کوتاهی برداشتم تا به درِ چوبیای رسیدم. بهآرامی تقهای زدم و با صدایی گوشخراش، مهمان آن خانه شدم. بهدور از انتظار، دخترکی بر روی صندلی نشسته بود و گیتارش را در آغوش داشت؛ دخترکی که لباسی قرمز به تن داشت و توری قرمز رویش را پوشانیده بود. چند قدمی نزدیکتر شدم، و به نیت ادب، زانویم را بر روی خاک نهادم و مقابل دخترکی نحیف زانو زدم. بهآرامی، توریای که صورتش را نهان کرده بود، کنار زدم؛ و چشمانم گیرای دو مروارید سیاهش شد. عمیق و غمدار. آری، درست فکر میکردم؛ این دختر باری سنگین بر روی قلبش به دوش میکشد؛ باری که دلداری برای همراهیاش ندارد. دستهایم بهآرامی دستان زیبایش را گرفت و بوسهای مهمان آن دو کرد. لبخندی بر روی لبهایم جای گرفت و با لحنی آرام، که فقط دو گوش شنوا داشتند، نجوایی سر دادم. + دخترک نوازنده، لقبی برازنده؛ ولی دخترک، مرا با غمهایت شریک میکنی؟ گویی لبخندی که بر لبهایم مهمان شده بود، مرا ترک کرد و همراه آن دختر شد. نمیدانستم دلیل آن غم چیست، ولی نوایی در دلم زمزمه میکرد که آن دختر به کسی نیاز دارد؛ کسی که در این غم، همراهیاش کند. – میخوای یه قطعهی دیگه برات بنوازم؟
241
Repost from 𝐕𝗂𝗑𝖾𝗇 rest
🦢 ℒ'𝖠𝗆𝗈𝗎𝗋 𝒟𝖾 ℳ𝖺 𝒱𝗂𝖾
𝑁ow the sun's out, 𝑤e're feeling its sweet 𝑙ight
𝑊aves are 𝑐rashing, 𝑡hey're 𝑓lying those long 𝑘ites
𝐴nd I can see it, 𝐼 can see where our 𝑙ives go
𝑆ee you sailing 𝑎cross so many 𝑜ceans, oh, 𝑦eah
241
Repost from ㅤㅤNyctophiliàㅤㅤ
یـادتہ ࢪوز اولے کـه همو دیـدیـم؟ عیـن فࢪشتہ ها بـودی. تـا دیدمـتـ یهو قلبـم وایسـاد..نمیـدونستـم چہ حسیہ، فقط میـدونستـم توࢪو میخـوامـ.
241
Repost from ㅤ amōrın.
ㅤ ㅤ 𝖾𝗌𝖼𝖺𝗉𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 ﹙𝗎𝗇𝗄𝗇𝗈𝗐𝗇﹚🌟 .
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ 𝗀𝗋𝖾𝗒𝗉𝖺𝖼𝗄
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤㅤ 𝖺𝗆𝗈𝗋𝗂𝗇,𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗍𝗈 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗎𝗋
ㅤ ㅤ 𝖺𝖼𝖼𝗈𝗎𝗇𝗍 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾🌟
241
Repost from قصݛ شـیݛین
:🌑 ຼִ ︲ 𝓘n the 𝓓esert of 𝓤s ,
𝓐ll our 𝓣ears turned to 𝓓ust.
ㅤ ࣭︶֟⏝ ׄ ִ ⏝֟︶ ࣭
