ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
224
مشترکین
+324 ساعت
+37 روز
-6730 روز
آرشیو پست ها
224
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...
🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره میگرفتند. شقیقههایش تیر میکشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایههای وحشت برایش میگفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ میترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابهلای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستونهای محکمی را که با دستهای خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جداییهای عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژهای کمی حقیر به نظر میرسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیکهای سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش میکرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش میگفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیتهایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاقبهطاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمیخوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریسشی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمیتونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد. در تمام این سالهای متوالی، یک ریسهی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچچیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت میکرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جملهی «دوستت دارم» میماند؟
224
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
+4
🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫.
