ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾 (new )
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
+224 ساعت
-17 روز
-7030 روز
آرشیو پست ها
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...
🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره میگرفتند. شقیقههایش تیر میکشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایههای وحشت برایش میگفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ میترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابهلای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستونهای محکمی را که با دستهای خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جداییهای عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژهای کمی حقیر به نظر میرسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیکهای سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش میکرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش میگفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیتهایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاقبهطاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمیخوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریسشی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمیتونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد. در تمام این سالهای متوالی، یک ریسهی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچچیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت میکرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جملهی «دوستت دارم» میماند؟
Repost from آخــرین ایسـتگاه؛ لنـدن
+4
🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫.
ابروهایت مچاله شده بود. قسم میخوردم که تابه حال هرگز اخم یک غریبه برایم آنقدر شیرین نبود. همان نگاه در هم رفته ات هم به تنهایی میتوانست ستون های دلم را بلرزاند
شاید زیادی زود بود که کنارت بودن را به کار و زندگیِ سیاه و سفیدم ترجیح بدهم؟ اما چه اهمیتی داشت؟ زندگی من از همان لحظه ای که چشم هایت را دیدم تقسیم شد به قبل و بعد از تو.
ممنونم که روز های آخر زندگیم رو با بودنت اگرچه غیر مستقیم قشنگ کردی. ممنونم که دیدمت و خوشحالم که تو کسی بودی که آدرس کتابخونه رو ازش پرسیدم. امیدوارم این نامه زود به دستت برسه. همین، خداحافظت. دوست دارِ تو؛ یانگ جونگین.واقعا متن پر از احساس و قشنگی بود، و هر کلمه که خونده میشد ، جزئیات جدید رو به تصویر داخل ذهن اضافه میکرد. واقعا خیلی به دلم نشست . خسته نباشی قشنگم
ابروهایت مچاله شده بود. قسم میخوردم که تابه حال هرگز اخم یک غریبه برایم آنقدر شیرین نبود. همان نگاه در هم رفته ات هم به تنهایی میتوانست ستون های دلم را بلرزاند
شاید زیادی زود بود که کنارت بودن را به کار و زندگیِ سیاه و سفیدم ترجیح بدهم؟ اما چه اهمیتی داشت؟ زندگی من از همان لحظه ای که چشم هایت را دیدم تقسیم شد به قبل و بعد از تو.
ممنونم که روز های آخر زندگیم رو با بودنت اگرچه غیر مستقیم قشنگ کردی. ممنونم که دیدمت و خوشحالم که تو کسی بودی که آدرس کتابخونه رو ازش پرسیدم. امیدوارم این نامه زود به دستت برسه. همین، خداحافظت. دوست دارِ تو؛ یانگ جونگین.
Repost from 𝖭𝖾𝖿é𝗅𝗂
فور کنید چنلهاتون رو با هم شیپ کنم.
من بر اساس وایبهاتون شیپ میکنم ولی لطفا پروفایل درست حسابی داشته باشید.
متن خیلی قشنگی بود. و خب با یه متن شاهکار رفتیم استقبال اکتبر؟
خسته نباشی عزیزم
: ຼִ 🇳🇬︲ نـٰـامــہی سـوم ؛
ـ غـَـم ، ۱ اکـتبـر ـ
شـنیـدهام غـم آدمـی را غـرق میڪنـد و انـگـار ڪہ مـجـابَ ـش میڪنـد پـی یـڪ چـرایـی بـگـردد؛ ٺـا شـایـد ڪمـی نـجـوای بـیقـرار قـلبَ ـش را ٺـسڪین دهـد. اَڪنـون، گـمـان میڪنـم وجـودم را غــم گـرفـٺـہ و هـر لـحظـه ڪہ او دور ٺـر میشـود، بـیشٺـر مـیانِ ایـن خـلسـہی نـٰافرجـامِ عـشقَ ـش فـرو مـیروم. نـمیدانـم مـسیرِمـان چـگونـہ و چـرا بـہ ایـن سـو ڪشیـد، امـا مـیدانـم قـلبـم را پـیشِ او جـایْ گـذاشٺـہام. قـلبـی ڪہ روزی پـرسٺیـدنَ ـش را دوسـٺ داشـٺ، نـہ خـاڪ ڪردنَ ـش را. اَڪنون بـہ مـرگ آرامِ خـورشیـدی ڪہ آنروزـہا در چـشمانَـم مـیدیـد نـگـٰاه مـیڪنم؛ عـادت نـداشٺیـم بـیهَـم ٺـماشـایـش ڪنیم امـا چـہ میشـود ڪرد ڪہ مـن، هـر چـیزی را ٺـابـہحال وصـف ڪردم، جـز روزگـٰار. لـبخنـد بـزن شـیریـنِ مـن، زیـرا ایـن نـیز، میگـذرد و بـرق چـشمانَـش بـار دیـگر آسـمانِ ٺـاریـڪِ جـہـانِ ڪوچڪ مـا را روشـن میڪند. امـا چـہ میشـود ڪہ از مـا، ٺـنہـا مـن ـی بـمانـد ڪہ پـیدایـش نـمیڪنم، مـیانِ دیـوارـہایی ڪہ سـاخـٺ ٺـا در امـان بـاشـیم، امـا ایـنڪ عـزیزَش نـااَمـنی را حـس میڪند و او گـمانـم هـرگـز، دیـگر راهِ بـاغچـہ ٺـا قـصر را نـیابـد. قـول میدهـم از آن لـیلیـہای آبـی بـرای او در بـاغ بـڪارم؛ از آنـہا ڪہ نـگـاه همـہ را خـیره ڪند، هـمانگـونہ ڪہ او بـا عـالم میکـرد، مـگر نـہ؟ بـا ایـنحـال هـر از گـاهی مـیان هـزارٺـوی ذهـنـم پـِی او میگـردم و امـید دارم ڪہ بـاشد، امیـد دارم ڪہ سـردیِ خـزانـِمان را بـہ بـہـاری ڪہ دنـبـالَ ـش بـودیـم بـدل ڪرده بـاشد. امـا چـہ حـیف ڪہ از آن بـہـارِ خـیالِ مـا ٺـنہـا ابـرـہای غـمگـینَ ـش بـاقـی ـسـٺ؛ مـانندِ هـمـان چـیزی ڪہ حـالـٰا هـسٺیـم. میگـویـم بـہـار امـا پـس از آن بـامـدادی ڪہ دسـٺـہایـش رهـا شـدند، هـمان نـقطـہ بـرایـم زمـسٺـان شـد. و مـا اِجـباری بـرای دلبـاخٺـن بـہ آن سـرما، و اُمـیدی بـرای شـڪیبـایـی در زمـسٺـان نـداریـم؛ چـرا ڪہ آن زجـر را ٺـحمـل ڪنیم ٺـا بـہـاری فـرا رسـد، ٺـضمیـنِ شـور و نـشاطَ ـش را ڪہ میدهـد؟! ایـنڪ بـہ آنچـہ مـیان مـا بـود میاَنـدیشـم و چـشمانـم ٺـَوهـمی شـیریـن را میبـینـد در جـامـہی خـواسٺـنـہای نـافـرجـٰام. ڪاش بـہ مـن بـگویـد، ڪہ آنچـہ داشـٺیم چـہ بـود و چـگونـہ بـہ ایـنجـا رسـید ڪہ اجـبارِ وداعِ او را در هـمان بــاغ داشـٺم؟ بـسی ٺـلـخ ڪہ اَڪنون شـڪوفـہـہای بـہـار جـایشـان را بـہ بـرگـہای زرد دادنـد در آن بــاغ؛ امـا مـن هـمانـم و او گـُمانـم هـرگـز دیـگر بـازنـگردد بـہ آن وفـایـی ڪہ سـحرگـٰاه سـخنَ ـش را میگـفٺ. هـرچنـد داشـٺنَ ـش دشـوارٺـر از نـگـہ داشـٺنَ ـش بـود، امـا ایـنڪ میگـذارم ایـن فـرشٺـہـہا رسـمِ رهـا ڪردن را بـہ مـن بـیامـوزند؛ زیـرا شـمـاری از رویـاـہا را مـیبـایسٺ رهـا ڪرد ٺـا دریـافـٺ ڪہ جـز ڪابـوس نـبودنـد؛ ایـنطـور نـیسـٺ، مـاهِ مـن؟ حـالـا، رهـایش ڪردم و خـیالـم اسـٺ هـر دویِ مـا، شـبـٰانـہ را آسـوده بـگذرانیـم. امـا یـقیـن دارم هـرگـز از یـادش نـرود روزی، چـگونـہ بـوسـهـہایش را بـہ هـر گـُلـی ٺـرجیـح دادم.
