دُخترِ بَهمَن
رفتن به کانال در Telegram
✍🏼اهلِ کتاب و علاقمندِ هنر دانشجو 👩🏻💻،🧕🏻،👩🏻🏫 کمی دور از هیاهوی جهان💭 عاشقِ عراق 🇮🇶 🗣️ @T_alkbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
417
مشترکین
-724 ساعت
-137 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
✍🏼 در اگر بر تو ببندد مرو و
صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصّاب به خنجر چو
سر میش ببُرّد🌱🫧 :)
✍🏼خدا که مستقیم نمیاد بهت بگه
دوست دارم، به جاش آدم های درست،جالب، پر از زندگی
رنگی رنگی، خوش فاز
و بامزه میذاره وسط زندگیت🌱🙂↕️
✍🏼 ماری که نتواند پوستاندازی کند محکوم به مرگ است، ذهنی هم که نگذارد عقایدش را تغییر دهند
ماهیت خود را از دست میدهد
گفتم:
«من علاقهای به مدرسه و درسهای حوزوی ندارم، برای همین نمیرم.»
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
«آخه عبا پوشیدی!»
به عبای خودم نگاه کردم و تازه متوجه شدم که شاید ظاهر من باعث این برداشت شده است.
گفتم:
«آها... اینو خواهرزادهم برام گرفته. میگفتند طالبان بدون حجاب کامل اجازه نمیدن، برای همین پوشیدمش وگرنه خودم دوست ندارم.»
«آهااا...» گفت و خندید.
چند دقیقه بعد، او هم پیشنهاد کرد شمارههایمان را داشته باشیم، چون در یک کلاس بودیم.
من هم قبول کردم.
با خودم فکر کردم: «خب... حالا دیگه دو تا دوست دارم.»
و همین فکر ساده، حال آن روزم را عوض کرد.
بعد کمی درباره خوابگاه صحبت کردیم. فهمیدم دانشگاه پولی تخنیک برای دختران خوابگاه ندارد و دخترها معمولاً در خوابگاه دانشگاه کابل اقامت دارند؛ جایی که کمی دورتر بود. درباره راه، رفتوآمد و چیزهای دیگر حرف زدیم و من، برای نخستین بار، احساس کردم شاید این محیط آنقدرها هم ترسناک نباشد.
بالاخره کارهای ثبتنام تمام شد.
همهچیز انجام شده بود.
مدارک، شمارهها، آشناییها و حتی اولین ترسهای من از دانشگاه.
من و برادرم برگشتیم و منتظر ماندیم تا روزی برسد که دانشگاه رسماً شروع شود.
اما آن روز...
هرگز نرسید.
دانشگاه برای من از همان روز اول، با تمام آن شوق و ترس و سردرگمی، در همان نقطه متوقف شد.
من وارد دانشگاه شده بودم، ثبتنام کرده بودم، راهها را گم کرده بودم، گریه کرده بودم، دوستی پیدا کرده بودم و برای آیندهای که هنوز نیامده بود خیال ساخته بودم؛ اما هیچوقت فرصت نکردم واقعاً دانشجو باشم.
گاهی به آن روز فکر میکنم و با خودم میگویم شاید عجیبترین بخش زندگی همین باشد؛ اینکه گاهی برای شروع یک فصل، با هزار امید قدم برمیداری، اما فصل موردنظر هرگز ورق نمیخورد.
با این حال، اولین روز دانشگاه من هنوز یکی از زندهترین خاطراتم است.
روزی که با ترس وارد شدم، در راهروها گم شدم، گوشهای گریه کردم، با دو غریبه آشنا شدم و برای چند ساعت، طعمِ شیرینِ داشتنِ همکلاسی و دوست را چشیدم.
روزی که قرار بود آغاز یک زندگی تازه باشد
اما تبدیل شد به خاطرهی آغازِ چیزی که هیچوقت فرصت آغاز شدن پیدا نکرد.
✍🏼دُخترِ بَهمَن
💭اولین روز دانشگاه👩🏻💻🏢
روزی که هیچوقت شروع نشد💔
هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود؛ آسمان در آن حالتِ میانِ شب و صبح، رنگی از خاکستری و آبی به خود گرفته بود و شهر آرامآرام از خواب بیدار میشد. من با برادرم راهی دانشگاه شده بودم؛ برای ثبتنام، برای شروع فصل تازهای از زندگیام، فصلی که مدتها در ذهنم دربارهاش خیالپردازی کرده بودم.
آن روز، در وجودم چیزی شبیه به شوق و ترس با هم گره خورده بود. شوقِ دیدن یک محیط تازه، آدمهای تازه و تجربه کردن زندگی دانشگاهی، و در کنارش ترسی مبهم از شهری که هنوز برایم ناآشنا بود. انگار قرار بود از یک دروازه عبور کنم و وارد دنیایی شوم که هیچ نقشهای از آن در دست نداشتم. دنیایی که نمیدانستم در آن چه کسی خواهم شد، با چه آدمهایی آشنا خواهم شد و چه خاطراتی قرار است برایم بسازد.
وقتی به دانشگاه رسیدیم، یکی از اسناد ثبتنامم کپی نداشت. مجبور شدم از دانشگاه بیرون بروم تا آن را کپی کنم. برادرم پشت درِ دانشگاه منتظرم ماند؛ چون آن روز به دلیل شیفت دختران، به مردها اجازه ورود نمیدادند. من آنقدر درگیر ثبتنام و فضای تازه بودم که حتی درست نمیفهمیدم چه خبر است. فقط میدانستم باید کارهایم را انجام بدهم.
کپی را گرفتم و برگشتم.
و درست از همانجا، اولین ماجرای واقعیِ دانشگاه شروع شد!
داخل محوطه که شدم، ناگهان فهمیدم هیچ نمیدانم باید کجا بروم.
ساختمانها برایم شبیه هم بودند، راهها بیگانه و آدمها غریبه. چند قدم به یک سمت رفتم، بعد برگشتم و به سمت دیگری راه افتادم. هرچه بیشتر میگشتم، بیشتر سردرگم میشدم. آن روز آنقدر جوان و بیتجربه بودم که حتی جرئت نمیکردم با کسی بپرسم: «ببخشید، ساختمان فلان کجاست؟»
شاید از بیرون خیلی ساده به نظر برسد؛ گم شدن در یک محوطه دانشگاه. اما برای منِ آن روز، آن محوطه انگار یک شهر بزرگ بود.
و من در آن شهر، تنها بودم.
هر طرف را نگاه میکردم، چهرههای ناآشنا میدیدم و بیشتر احساس میکردم که جایم را پیدا نمیکنم. آنقدر ترسیده بودم که بغضم بالاخره شکست. گوشهای ایستادم و گریه کردم؛ نه از غم، بلکه از درماندگی. نمیدانستم باید چه کار کنم، کجا بروم و اصلاً قرار است این روز را چگونه به پایان برسانم.
بعد از کلی پرسیدن و دوباره پرسیدن، بالاخره ساختمان موردنظر را پیدا کردم.
وارد ساختمانی چندطبقه شدم که هنوز هم دقیق یادم نیست چند طبقه داشت. راهروها پر از دخترانی بود که هرکدام با اعتمادبهنفس خاصی رفتوآمد میکردند. لباسهای مرتب، چهرههای آراسته و رفتارهایی که برای من تصویری زنده از «دختر دانشگاهی» بود؛ همان تصویری که پیش از آن بارها در ذهنم ساخته بودم.
من اما در میان آن همه آدم، گوشهای ایستاده بودم.
ساکت، عبوس و ترسیده.
با هیچکس حرف نمیزدم. حتی نمیدانستم اگر کسی با من حرف بزند، چه باید بگویم.
تا اینکه دختری به طرفم آمد.
قدش از من خیلی بلندتر بود و چشمهای بسیار زیبایی داشت. شیک لباس پوشیده بود؛ دقیقاً شبیه همان دخترهایی که همیشه تصور میکردم قرار است در دانشگاه ببینم.
نزدیکم شد و با لبخند گفت:
«سلام.»
من هم با سردترین و کوتاهترین جوابی که میتوانستم، سلامش را پاسخ دادم.
کمی نگاهم کرد و پرسید:
«انگار از یک شهر دیگه اومدی؟»
گفتم: «بله.»
بعد با مهربانی گفت:
«حجابت قشنگه.»
لبخند کوچکی زدم؛ همان لبخندی که چال گونهام را نمایان کرد و گفتم:
«آها... ممنون.»
چند لحظه بعد گفت:
«چال گونه هم داری!»
باز سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.
شاید آن روز هنوز نمیدانستم، اما همان چند جمله ساده قرار بود اولین ترک را در دیوار تنهاییام ایجاد کند.
بعد پرسید:
«اسمت چیه؟»
اسمم را گفتم.
لبخند زد و گفت:
«خوشحال شدم. من هم ... هستم.»
کمکم سر صحبت باز شد. درباره نمرهها، رشته کامپیوتر ساینس و دیپارتمنتمان حرف زدیم. من هنوز کمی خجالتی و دستپاچه بودم، اما دیگر آن حس وحشتناکِ تنهایی را نداشتم.
بعد در کمال مهربانی گفت:
«موبایلت رو بده، شمارهم رو سیو کنم. هر وقت کمک خواستی، من هستم. بالاخره همکلاسی هستیم.»
موبایلم را به او دادم و شمارهاش را ذخیره کرد
همان لحظه در دلم گفتم:
«عه... چه خوب! دوست پیدا کردم.»
شاید برای خیلیها داشتن یک شماره تلفن اتفاق مهمی نباشد، اما برای منِ آن روز، همان شماره کوچک شبیه یک تکه از خانه بود؛ چیزی آشنا در میان آن همه ناآشنایی.
کارهای ثبتنام هنوز تمام نشده بود و ما همچنان منتظر بودیم.
کمی بعد، دختر دیگری که عبا به سر داشت به طرفم آمد. سلام کرد و پرسید:
«من در مدرسهی ... درس میخونم. تو کدام مدرسه میری؟»
