دُخترِ بَهمَن
رفتن به کانال در Telegram
✍🏼اهلِ کتاب📖 و علاقمندِ هنر🎨🎻🎤 دانشجویکمپیوترساینس 👩🏻💻،طلبه🧕🏻،معلم👩🏻🏫 عاشقِ عراق 🇮🇶 کمی دور از هیاهوی جهان💭 🗣️ @T_alkbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
415
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-237 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
💭 برایش مینویسم
جانا..!
ماهِ امشب شکوهی دیگری دارد گویا آسمان تمامِ زیبایی خویش را در سیمای او به ودیعت نهاده است
دوست دارم تو نیز ببینیش.
بیاعتنا پاسخ میدهد
«اوه عزیزم!
من علاقه ی به تماشای ماه ندارم»
در جوابش می گویم:
اما ماهِ امشب فوقالعاده است، به حرمتِ من لحظهای بیرون
برو و نگاهش کن.
اندکی درنگ میکند و آنگاه
آمیخته به ملال جواب میدهد:
«مباحثه ساعتِ ۶ بیش از اندازه به درازا کشید و خسته کننده بود من خیلی کلافه ام تقاضا میکنم یک بار دیگر بیرون برو این بار
چشمانم را به تو وام میدهم
ماه را از دریچهٔ نگاهِ من تماشا کن.»
سخنش را میخوانم
و با خودم میگویم:
مگر میتوان ماه را
با چشمانی دید که از چشمانِ من زیباترند؟
سپس عصبی می نویسم:
مگر چنین چیزی ممکن است؟!!
بیدرنگ پاسخ میدهد
«چرا که نه، عزیزِ دل
اکنون برو... و بنگر.»
بی ذوق بیرون میروم
سر بر می آورم و چشم به آسمان میدوزم.
ماه همان ماه بود
اما نه دیگر همان ماه نبود.
سپیدتر میدرخشید
باشکوهتر مینمود و گویا
هالهای از افسون پیرامونش تنیده بودند. هرچه بیشتر نگاهش میکردم بیشتر در شگفتی فرو میرفتم.
با خود می اندیشم
آیا این همه، از برکتِ
وام گرفتنِ
چشمانِ شگفت انگیز ِاوست؟
یا خیال آهستهآهسته بر جانم چیره شده است؟ شایدم هر دو...
بر میگردم و برایش مینویسم:
اوم... تو هم ماه را دیدی؟
لبخندش را از میانِ واژهها قشنگ میبینم :)
پاسخ میدهد
«آری
دیدمش
درست همانندِ تو بود»
✍🏼دُخترِ بَهمَن
✍🏼قربان آن سه ساله
شهیدی که وقت غسل
پیراهنش به زخم تنش
جوش خورده بود💔
#شهادت دخترِ سه ساله بابا رقیهبنتالحسین تسلیت💔
✍🏼 اینجا قراره از کتابهایی📖،📚،🔖 که میخونم
روزمرگی هام🏡،🏫
علایق 🎨،📷،💻،🎥،📝،💭،🎤
و چیزهایی که دوستشون📿،🕋،🛐 دارم، بنویسم✍🏼:)
