مرثیه فرمانده.
رفتن به کانال در Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
495
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-217 روز
+12430 روز
آرشیو پست ها
Repost from 𝗟𝗶𝗺𝗲𝗿𝗲𝗻𝗰𝗲
من خستم، خستهام از این شبها، از این عشق، از این معما بازی ها، از این گریه ها، نا امیدی ها، بلاتکلیفی ها، مبهم بودن ها، حدس و گمان ها، دلتنگ شدن ها، استرس ها.
Repost from N/a
به من نگاه کن؛
اما نه با آن آرامشی که همیشه در چشمهایت جا خوش کرده بود.
اینبار نگاهم کن،
مثل آخرین گلولهای که در یک شب بارانی
در خیابانهای بندر مارسی شلیک میشود.
شلیک کن؛
جایی میان دودِ سیگارهای ارزان،
بوی نمِ بندر و فکرهایی که از نیمهشب تا صبح ، بیوقفه در سرم پرسه میزنند.
بگذار صدای دریا ، روی صدای قدمهایمان بیفتد؛ رویِ آن کافهیِ کوچک کنارِ بندر،
رویِ نوار کاسِتی که هنوز صدای ما را با خودش دارد،
رویِ آخرین شبهایی که خیابانهای مارسی شاهدشان بودند.
چشمهایت را به رویم ببند؛
محکمتر از همیشه.
نمیخواهم هیچ تصویری از آخرینمان
در شیارهای مغزم باقی بماند؛
نه لرزش دستهایت ، نه نور زرد چراغهای خیابان ، نه آن خداحافظیِ لعنتی
که هیچکداممان جرئت نکردیم به زبان بیاوریم.
داستان من و تو ، سایهای بود میان طوفان؛
سایهای سرگردان رویِ دیوارهای خیس مارسی ، میان بویِ دریا و دود و صدای دورِ ماشینی که در شب گم میشد.
حالا چشمهایت را به رویم ببند؛
و اگر قرار است چیزی از تو بماند،
بگذار همان سایه باشد.
برای همیشه سایه بمان؛ دور، خاموش،
و آنقدر محو که وقتی صبح از راه رسید،
دیگر ندانم تو را از دست دادهام یا فقط
خودم را.
جوزِف ؛
Repost from 𝐆𝐨𝐨𝐤𝐨𝐨𝐲𝐚🕊
تو، همان گرمایی هستی ڪه از میانِ سرمایِ بیرحمِ روزگار، راهی به قلبم پیدا ڪردهای... تو را نمیشود فقط دوست داشت؛ تو را باید نفس ڪشید، مثلِ عطرِ باران در ڪوچهای قدیمی ، مثلِ آخرین جرعهی قهوه در شبی ڪه دلت گرفته است... تو آمدی و جهان، برای لحظهای ڪوتاه، دست از بیرحمی برداشت؛ و من فهمیدم بعضی آدمها نه برای آنڪه بخشی از زندگیمان باشند، بلڪه برای آن میآیند ڪه خودِ زندگی را معنا ڪنند... و شاید تو نمیدانی ڪه بودنت چقدر شبیهِ آرامش است... شبیهِ نوری ڪه آرامآرام از لابهلای پردههای شب عبور میڪند و تاریکیِ اتاقِ دلم را روشن میڪند... تو همان اتفاقِ قشنگی هستی ڪه نمیدانستم روزی در میانِ این همه آدم، قلبم را اینگونه به تپش میاندازد... اگر روزی از من بپرسند عشق چه رنگی دارد؟ خواهم گفت: رنگِ چشمهایت، رنگِ غروبهای آرام، رنگِ همان لحظهای ڪه برای اولین بار دلم خواست زمان ڪمی بیشتر کنارِ تو بماند... و اگر تمامِ دنیا روزی از من دور شود، تا وقتی تو باشی، هنوز چیزی برای دوست داشتن دارم... چون بعضی آدمها خودشان یک دنیا هستند؛ و تو، تمامِ دنیایِ منی... 🤎🦌
Repost from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
سه تا پک بالا + این پیام رو فور کنید
ازتون فور میکنم 300+ ویو بگیرید 🌸 .
لیمیت سین : نداریم !!!
⚠️جوین باشید
Repost from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
◜crybaby garden 🥠’s quiet pieces
melanie na’s title page◝
