fa
Feedback
مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

رفتن به کانال در Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
495
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-217 روز
+12430 روز
آرشیو پست ها
Repost from Rest
𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫 𝐚𝐧𝐝 𝐚𝐮𝐭𝐡𝐞𝐧𝐭𝐢𝐜𝐢𝐭𝐲 𝐦𝐞𝐞𝐭 🥂⚡️
+1
𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫 𝐚𝐧𝐝 𝐚𝐮𝐭𝐡𝐞𝐧𝐭𝐢𝐜𝐢𝐭𝐲 𝐦𝐞𝐞𝐭 🥂⚡️

‍ — اگه می‌دونستی آخرش این‌طوری تموم می‌شه، بازم دوستم داشتی؟ — آره. — چرا؟ — چون بعضی آدما رو برای موندن دوست نداری... دوستشون داری چون نمی‌تونی جور دیگه‌ای زندگی کنی. — پس چرا گذاشتی برم؟ — آدم همیشه کسی رو که دوست داره از دست نمی‌ده... گاهی فقط می‌فهمه دیگه نمی‌تونه نگهش داره. — هنوزم جای خالیمو حس می‌کنی؟ — جای خالی آدم‌ها پر نمی‌شه... فقط یاد می‌گیری دورش زندگی کنی. — ازم متنفری؟ — نه... از خودم ناراحتم که هنوز بعد از این همه مدت، هر اتفاق قشنگی می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد بهش بگم، تویی. — یعنی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؟ — یه روز تموم می‌شه... نه وقتی که فراموشت کنم، وقتی که دیگه آرزو نکنم کاش همه‌چیز یه جور دیگه پیش می‌رفت.

Repost from N/a
🚩 You are the #beautiful ruin I’ve been craving, ⎯the sweet demise I refuse to escape...؛!

sticker.webp0.00 KB

یه بخشی از این رو الان می‌ذارم

sticker.webp0.00 KB

ردیف اول از صدها نیمکت چوبی کلیسای متروکه را برای خودش انتخاب کرده بود. لم داده بود، یک دستش روی پشتی نیمکت افتاده بود و پای راستش را روی زانوی چپ انداخته بود؛ انگار برای تماشای یک نمایش آمده باشد، نه پایان زندگی مردی که سال‌ها کابوسش بود. نور سرد عصر از میان شیشه‌های رنگی شکسته داخل می‌ریخت و لکه‌های قرمز و آبی روی سنگ‌های ترک‌خورده کف کلیسا می‌پاشید. هر بار که باد از پنجره‌های شکسته عبور می‌کرد، صدای ناله‌ی چوب‌های پوسیده با جیرجیر زنجیر چلچراغ قدیمی در هم می‌آمیخت. بوی نم، گرد و غبار، شمع‌های سال‌ها خاموش و خون تازه، هوای کلیسا را سنگین کرده بود. چند متر آن‌طرف‌تر، درست زیر صلیب بزرگ سنگی، کشیش خوابیده بود. لباسش را دوباره مرتب کرده بود. یقه‌ی ردایش را صاف کرده و دکمه‌هایش را بسته بود. زخم‌ها را با حوصله بخیه زده بود؛ نه از روی دلسوزی، فقط دلش نمی‌خواست آخرین تصویرش آشفته باشد. حالا اگر کسی از در وارد می‌شد، شاید فکر می‌کرد پیرمرد وسط دعا خوابش برده است. پوزخند زد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد با صدایی که هیچ احترامی در آن نبود گفت: «آخرش همین شد، نه پدر؟» سکوت. «فکرشم می‌کردی یه روز همون بچه‌ای که از رو زمین جمعش کردی، آخرین کسی باشه که بالای سرت وایمیسته؟» از جا بلند شد. پیراهن سفیدش زیر لکه‌های خشک‌شده‌ی خون دیگر سفید نبود. دو دکمه‌ی اولش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و هر دو دستش را داخل جیب شلوار مردانه‌اش فرو برد. بی‌حوصله سوت کوتاهی زد و آرام دور جنازه قدم زد. نه عجله داشت، نه اضطراب. انگار سال‌ها این لحظه را بارها توی ذهنش زندگی کرده بود. کنار حوضچه‌ی آب مقدس ایستاد. آب راکد بود. روی سطحش لایه‌ی نازکی از گرد و غبار نشسته بود. با انگشت سطح آب را به هم زد. دایره‌های کوچک روی آب شکل گرفتند و آرام از هم دور شدند. خندید. «هنوزم این آب مسخره رو عوض می‌کنن؟ چه ایمون محکمی...» نوک انگشتش را خیس کرد و برگشت بالای سر جسد. چند قطره روی صورت بی‌جان مرد پاشید. قطره‌ها از روی گونه‌های پیرمرد پایین لغزیدند. «بیا... یه کم تمیزت کنم.» باز هم چند قطره پاشید. «شاید اون خدایی که انقدر اسمشو خرج خودت کردی، دلش برات سوخت.» خم شد و با پشت انگشت قطره‌ای را از روی پیشانی مرد پاک کرد. «البته... بعید می‌دونم حتی اونم حوصله دیدنتو داشته باشه.» لبخند از روی لب‌هایش محو نشد. چشمش به صلیب عظیم پشت سر جنازه افتاد. همان صلیبی که سال‌ها مجبورش می‌کردند ساعت‌ها روبه‌رویش زانو بزند. صدای کشیش دوباره توی ذهنش پیچید. «تو رو یه روز برفی جلوی در کلیسا پیدا کردم... خدا خواست بزرگت کنم...» پوزخندش عمیق‌تر شد. «آره... خدا خواست.» سرش را کمی کج کرد. «فقط یادش رفت بهت بگه شب‌ها هم در اتاق بچه‌ای که نجاتش دادی رو نکوبی.» هوای سرد از لای پنجره‌ی شکسته داخل وزید. ردای کشیش کمی تکان خورد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد آرام روی زانو نشست. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست چین‌های صورت پیرمرد را ببیند. «می‌دونی سال‌ها به چی فکر می‌کردم؟» نگاهش را از صورت او برنداشت. «نه کشتنت...» مکث کرد. «به اون لحظه‌ای که دیگه ازت نمی‌ترسم.» نفسش را آرام بیرون داد. «هر شب فکر می‌کردم اگه یه روز ازت قوی‌تر بشم چی میشه.» خندید. «حالا جوابشو می‌بینم.» چند لحظه سکوت کرد. صدای باران روی سقف شکسته می‌کوبید. «یه چیزو هیچ‌وقت نفهمیدی، پدر.» با انگشت به سینه‌ی خودش اشاره کرد. «هر بار که منو می‌شکستی، فکر می‌کردی داری رامم می‌کنی.» سرش را تکان داد. «نه... فقط داشتی یه هیولا می‌ساختی.» نگاهش روی چهره‌ی بی‌جان مرد ثابت ماند. «مردم هنوزم برات شمع روشن می‌کنن.» لبخندش تلخ شد. «هنوزم فکر می‌کنن کشیش مهربون شهر بودی.» پوزخندی زد. «اگه می‌فهمیدن زیر اون ردای سفید چه کثافتی قایم شده بود، حتی حاضر نبودن اسمتو بیارن.» سکوت دوباره همه‌جا را گرفت. برای اولین بار بعد از سال‌ها، صدای زمزمه‌های ذهنش خاموش شده بود. نه از روی خوشحالی. فقط خسته شده بودند. از جیبش تسبیح چوبی قدیمی کشیش را بیرون آورد. چند لحظه بین انگشت‌هایش چرخاند. بعد بی‌اهمیت روی سینه‌ی مرد انداخت. «همه‌ی عمرت پشت این قایم شدی.» برگشت سمت در خروجی. چند قدم برداشت. بعد بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاه کند، گفت: «راستی پدر...» لبخند کوتاهی زد. «آخرش هم زیر سایه‌ی مسیح دفنت می‌کنن... دقیقاً همون‌جوری که خودت دوست داشتی.» درِ سنگین کلیسا با صدای خشکی باز شد. باد سرد داخل پیچید و شمع‌های خاموش را لرزاند. او بیرون رفت؛ بی‌آنکه یک‌بار دیگر به پشت سرش نگاه کند. انگار سال‌ها بود که این کلیسا را ترک کرده بود و فقط امروز آمده بود آخرین زنجیرش را جا بگذارد.

جـایے میـان دیـروز و امروز
ㅤㅤㅤㅤㅤ────୨ৎ──── هیـچ‌کس نفهمیـد از چه زمانـے دنـیا براے او بےصـدا شد. همه‌چیـز سر جـایش بود؛ آدم‌هـا همـان حرف‌هـا را مےزدنـد، خیـابـان‌ها همـان مسیـرها را داشـتند و روزها مثـل همیـشه از پے هم مـےآمدنـد. فقط او دیـگر نمےتوانسـت مثـل قبل با هیـچ‌کدامشـان ارتباط بگیـرد. انگار جـایے بیـن دیـروز و امـروز، چیـزے را گم کرده بـود کـه حتـے اسـمش را هم نمےدانسـت. گاهـے دلـش مےخواسـت کسے از او بپرسد واقـعاً چه اتـفاقے افتـاده اسـت. نـه از روے کـنجکـاوے، فقط براے اینـکه بداند هنوز کسے هسـت که جواب واقـعے را بخـواهد. امـا سـؤال‌ها همیـشه کـوتاه بودنـد و جـواب‌هاے کوتـاه‌تر. کـم کـم خودش هـم یـاد گرفـت حالـش را در چند کلـمه خلـاصه کند، حتـے وقتے مےدانـست هیـچ‌کدامـشان حقیـقت ندارند. عجیـب بود که همـه او را قوے مےدانـستند. شـاید چون هیـچ‌وقت شکـایت نمےکرد، شـاید چون گریـه‌هایش را به کسے نشـان نمےداد. هیچ‌کـس نمےدانسـت بعضـی شـب‌هـا فقـط به این فکـر مےکند که آخریـن بار دقیقاً چه زمانے از ته دل خندیـده بود؛ آن‌قدر فکـر مےکرد که آخرش جواب را فرامـوش می‌کرد. با این حـال، هر صبـح دوبـاره از جا بلـند مےشد. نه چون امیـد بزرگے در دلش بود، نه چون منتـظر معجـزه‌اے بود. فقط احسـاس مےکرد اگـر یـک روز از حـرکـت بایـستد، دیگـر هیـچ‌وقت نمےتـواند دوبـاره راه بـرود. براے همیـن ادامـه مےداد؛ آرام، بےصـدا و درسـت مثـل کسے که مدت‌هـاست یاد گـرفته بعـضے دردها را با خـودش حمـل کند، بـدون ایـنکه از کسے بخواهـد وزنشـان را حـس کند.

sticker.webp0.00 KB

یه لیدی ریچ به ما بوست میده؟