اشعار امیرحسین آرین نژاد
رفتن به کانال در Telegram
280
مشترکین
+124 ساعت
+237 روز
+5830 روز
آرشیو پست ها
خدا در مبحث روزی:«تو زورت را بزن! با ما»
تلاشت را بکن،خیر است ، کل خوب ها،بد ها
خدا برنامه میچیند برای کل انسان ها
که یوسف روزی اش چاه است و یونس روزی اش دریا
اگر کل جهان گفتند نه، آری بگو برخیز
بمان پای هدف مومن اگر حتی شدی تنها
خدا پیداست حتی بین صحراها و جنگل ها
که کرم زشت در پیله شده پروانه زیبا
خدای کل مردان و زنان در بین هر شهری
خدای کامبیز و کاظم خدای ساره و سارا
خدای دست های گرم مادر بین دستانت
خدای گرمی لبخند بین صورت بابا
خدا در قلب مردم هست در روسیه و مکزیک
خدا در قلب مردم هست در نروژ در آمریکا
خدا پایین خدا بالا خدا اینجا خدا آنجا
خدا با من خدا با تو خدا با او خدا با ما
#بداهه
قصه اونجـــــا
بامــزه شـد
که از مــــــا
خســته شـد
تا دلم
وابـــــســـــــتـــه
شد
درای
وا
بــســـــتــــه شـــد
#یاس
Repost from N/a
لذت ببر از حبس که هر قدر بگردی
در پیچ و خم این همه دیوار... دری نیست
#سید_امیرمحمد_هاتفی
سلام و عرض ادب🌹
متاسفانه کانال قبلیم، سهوا حذف شد
خوشحال میشم در کانال جدیدم ببینمتون🙏
https://t.me/hatefi1818
Repost from جنونِ موزون|سیدامیرمحمدهاتفی
لذت ببر از حبس که هر قدر بگردی
در پیچ و خم این همه دیوار... دری نیست
#سید_امیرمحمد_هاتفی
Repost from N/a
«امانتی»
منی که پاکدلم را به عیش و نوش انداخت
شبی که گیسوی خود را به پشت گوش انداخت
بدون رحم کمین کرده بود با ابرو
مرا به دام دو لشکرْ سیاهپوش انداخت
دلیل مستی من عشوهٔ نگاهش بود
ولی به گردن آن پیر میفروش انداخت
سماع کرد سماء و زمین مشوش شد
جهان به رقص در آمد مرا به جوش انداخت
امانتی که از آن کوه شانه خالی کرد
سبکسرانه دل من به روی دوش انداخت...
#محمدسجاد_سیبویه | @SibevaihP
Repost from N/a
از درد و بلا و غم بگویم، شعر است
از عشق، زیاد و کم بگویم، شعر است
آنقدْر مقدسی! که دربارهی تو
هرچیزِ بداهه هم بگویم، شعر است
#مهدی_کارگر | @mahdikaregar
Repost from N/a
تو کوچه مون یه ننه هاجر بود
که تو حیاطش چنتا درخت میوه داشت.
تابستون که میشد بچه هارو از تو کوچه جمع میکرد که واسش میوه بچینن
هر چقدم دوست داشتن میتونستن از میوه ها بخورن.
یه سال تابستون
یه همسایه جدید اومد تو کوچه ،
شد مستاجرِ بابای علی.
یه دختر داشت همسن ما....
یه دختر که انگار از تو قصه ها اومده بود،
موهاش طلایی بود
چشاش همیشه بی قرار
اونقدر ظریف بود که گاهی فکر میکردم
اگه حواسم بهش نباشه
حتما میشکنه، خرد میشه.
از راه نرسیده شد سوگلی ننه!
اولش فکر میکردم ازش خوشم نمیاد
اما یه مدت که گذشت فهمیدم
اونقدر غرقش شدم که از ترسمه ازش فرار میکنم.
اسمش بهار بود ...
یادمه اولین باری که صداش کردم
برگشت سمتم ، آفتاب خورد تو چشمش .
آفتاب پاشید تو موهای طلاییش !
ماتم برد ...
خشک شدم!
آب دهنمو به زور قورت دادم ،
حتی یادم نیومد چی میخواستم بگم...
دیگه دیدنش زیرِ نورِ آفتاب واسم شده بود رویا.
وسطِ بازی زل میزدم به خنده هاش ،
به کک و مکای روی گونه اش
که زیر آفتاب برق میزد...
وقتی از درختِ خونه ی ننه داشت آلبالو جمع میکرد
دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه ام
قلبم تند میزد...
کار از جایی خراب شد که موهاشو فرستاد پشت گوشش
با آلبالو گوشواره درست کرد.
اومد جلوم وایسادو گفت:
_ خوشگل شدم؟
باز خشکم زد ، باز نتونستم آب دهنمو قورت بدم.
فقط لبام به خنده باز شدو آروم گفتم:
+خوشگل بودی...
اما اونقدر آروم گفتم که نشنید.
یه آلبالو گذاشت تو دستمو گفت:
_ من عاشق آلبالوئم ،
تو چی؟
گفتم:
+ من عاشق آلبالوی رو گوشِ توام.
بازم اونقدر آروم گفتم که نشنید...
دلم نیومد بگم آلبالو دوست ندارم ،
بگم از چیزای ترش بدم میاد
خوردمو به زور لبخند زدم...
آخرِ تموم قصه بافیام
بهار ازون کوچه رفت...
سالها گذشتُ من هیچوقت نتونستم اون صورتِ خندون
اون موهای طلایی رو فراموش کنم.
تابستون به تابستون
اولین نفر واسه جمع کردن میوه های خونه ی ننه میرفتم
و هیچکس حق نداشت به درختِ آلبالو نزدیک بشه.
حتی وقتی سرباز شدم...
مرخصی گرفتمو خودمو رسوندم خونه ی ننه.
در که باز شد
یه راست رفتم سمت درختِ آلبالو .
کتمو درآوردمو داد زدم:
_ ننه یه سبد بیار.
یهو یه صدایی از پشت سرم گفت:
_ فهمیدم آلبالو دوست نداری!
جرات برگشتن نداشتم،
میترسیدم خواب باشم، برگردمو یهو بیدار شم!
آروم برگشتم
اینبار آفتاب زد تو چشای من.
دستمو گذاشتم رو ابروهام.
خودش بود !
یه طرفِ صورتش چند تار مو ریخته بود
طرف دیگه،
موهاش دسته شده بود پشتِ گوشش تا گوشواره ی آلبالویی که گذاشته بود قشنگ به چشم بیاد.
تو مشتش پره آلبالو بودو یکی یکی میخورد.
نگاش کردم ،
قد کشیده بود
اما هنوز ظریف بودو شکننده .
رفتم نزدیک
آلبالورو از رو گوشش برداشتمو
انگشتمو آروم کشیدم رو انحنای گونه اش.
انگار میخواستم مطمئن بشم واقعیه....
اونقدر واقعی بود که آلبالوها از تو مشتش ریخت رو زمین....
هیچ وقت آلبالو دوست نداشتم
تا اینکه بوسیدمش!
اونجا بود که فهمیدم آلبالو خوشمزه ترین طعم دنیارو داره
https://t.me/negar99_65
مثل مسیح میروم از این جهان ولی،
برعکس من مسیح نبی قاتلی نداشت
شاید تو مشک بودی و من تیر اگر خدا
دیگر برای خلقت انسان گِلی نداشت
شیطان دوباره روی لبانت نشسته بود
بوسیدمت که دور شود... قابلی نداشت!
#امیرحسین_آریننژاد
@Aryan_Nezhad_Sher
Repost from عباس تافته
گفتم از من رو مگردان، من هم اهل مسجدم
استکانم لب گشود و گفت من هم شاهدم
#عباس_تافته | @abbas_tafteh
