fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

نشر اسب

نشر اسب

رفتن به کانال در Telegram

نشر اسب سر در پی افق‌ها ۱۱ تیرماه ١۴٠۵ 🌐 وبگاه: asbpub.ir 💛 حمایت از ما: asbpub.ir/support 🤝 همکاری با ما: asbpub.ir/collab 👥 گروه: t.me/asb_pub_group 💬 پیام‌گیر: t.me/asb_pub_contact ✉️ ایمیل: asbpub.official@gmail.com

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 515
مشترکین
+224 ساعت
+407 روز
+10830 روز
آرشیو پست ها
📖 جمجمه ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه کانگِر​ پرسید: «درباره‌ی چه فرصتی حرف می‌
📖 جمجمه ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه کانگِر​ پرسید: «درباره‌ی چه فرصتی حرف می‌زنی؟ بگو، مشتاقم بدونم.» اتاق در سکوت فرورفته بود، همه چشم به کانگِر دوخته بودند که همچنان یونیفُرم خاکی‌رنگ زندان را به تن داشت. سخن‌گو آرام به جلو خم شد. «قبل این‌که بیفتی زندان کاروبار تجارتت رو به پیشرفت بود، البته غیرقانونی بود، ولی سودآور. الان چی؟ هیچی، جز این‌که باید شیش سالْ دیگه هم تو زندان سر کنی.» کانگِر ابرو در هم کشید. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی #سفر_در_زمان 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

🌟 امشب جمع همراهان نشر اسب از ۷۰۰ نفر گذشت! به‌پاس حضور ارجمندتان داستان جمجمه اثر فیلیپ کی. دیک را تقدیمتان می‌کنیم. 🫶 به
🌟 امشب جمع همراهان نشر اسب از ۷۰۰ نفر گذشت! به‌پاس حضور ارجمندتان داستان جمجمه اثر فیلیپ کی. دیک را تقدیمتان می‌کنیم. 🫶 به امید آن‌که خوانده شود و در خاطر بماند. #همراهان_نشر #تازه‌ها #داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

🌟 قدمی تازه برای حفظ استقلال ما امکان «حمایت مالی» با مبلغ دلخواه در انتهای تمامی مطالب فراهم شده‌است. با این ویژگی می‌توانید علاوه‌بر خودِ نشر، مستقیماً حامی دست‌اندرکاران نیز باشید. کنارمان بمانید تا با قدرت بیش‌تری بتازیم! 🫀 #حمایت 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 ‌نان ✍️ مارگارت اَتوود 📚 ترجمه‌ی انسیه آرزومندی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان تکه‌نانی را تصور کن. نیازی نیست تصور کنی؛
📖 ‌نان ✍️ مارگارت اَتوود 📚 ترجمه‌ی انسیه آرزومندی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان تکه‌نانی را تصور کن. نیازی نیست تصور کنی؛ همین جاست، توی آشپزخانه، روی تخته‌ی نان، توی کیسه‌ی پلاستیکی‌اش، کنار چاقوی نان‌بری. چاقوی نان‌بری قدیمی است؛ در حراجی پیدا کرده‌ای. روی دسته‌ی چوبی‌اش کلمه‌ی «نان» حک شده. کیسه را باز می‌کنی، روکش را کنار می‌زنی و یک تکه برای خودت می‌بُری. رویش کره می‌مالی، بعد کره‌ی بادام‌زمینی، بعد هم عسل، و بعد هم تایش می‌کنی. کمی عسل بیرون می‌زند و روی انگشت‌هایت می‌ریزد. می‌لیسی‌شان. حدود یک دقیقه طول می‌کشد تا نان را بخوری. این نان دست‌برقضا نان تیره است. البته نان سفید هم در یخچال داری، و ته‌نان چاوداری که هفته‌ی پیش خریدی. آن زمان مثل یک شکمِ سیرْ گِرد بود و حالا دارد کپک می‌زند. گاه‌گداری نان می‌پزی. این‌که با دست‌های خودت این کار را می‌کنی به‌ نظرت آرام‌بخش است. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_برق‌آسا #مارگارت_اتوود #انسیه_آرزومندی #امیرمحمد_شیرازیان #فراداستان 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 پاسخ ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی حسین رحمانی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان دوآر اِو با تشریفات تمام واپسین اتصال را با طلا
📖 پاسخ ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی حسین رحمانی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان دوآر اِو با تشریفات تمام واپسین اتصال را با طلا لحیم کرد. دوازده دوربینِ تلویزیونی او را می‌پاییدند و امواج فرواثیری تصاویر لحظه‌به‌لحظه‌ی کارش را به سرتاسرِ جهان مخابره می‌کردند. دوآر اِو کمر راست کرد، به‌طرف دوآر رِین سری تکان داد و سپس کنار اهرمی ایستاد که با پایین کشیدنش مدار کامل می‌شد. قرار بود این اهرم همه‌ی ماشین‌های محاسباتی غول‌آسا در تمام ۹۶ میلیارد سیاره‌ی مسکونی عالم را یک‌باره به اَبَرمداری متصل کند که همگی به اَبَرماشینی محاسباتی تبدیل شوند؛ ماشینی سایبرنتیک که همه‌ی دانش موجود در تمام کهکشان‌ها را یکپارچه می‌کرد. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #حسین_رحمانی #امیرمحمد_شیرازیان #علمی‌تخیلی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

☀️ در روزهای پیش رو با دو داستان برق‌آسا و یک داستان کوتاه در نشر اسب به سراغتان می‌آییم. سه نویسنده، سه ایده‌ی مبهوت‌کننده: ۱. فردریک براون ما را در برابر اَبَرهوشی کیهانی می‌نشاند: اگر شبکه‌ای از رایانه‌های ۹۶ میلیارد سیاره بسازیم، اولین سؤالی که باید از آن بپرسیم چیست؟ ۲. مارگارت اَتوود سوژه‌ای روزمره را دست‌مایه قرار می‌دهد تا حیرت‌زده‌مان کند: یک تکه نان ساده چه‌طور می‌تواند تا این حد ویرانگر و توهم‌زا باشد؟ ۳. فیلیپ کی. دیک با ایده‌ای نامتعارف از سفر در زمان غافل‌گیرمان می‌کند: برای یافتن و کشتن مردی در گذشته آیا داشتن جمجمه‌ی باستانی‌اش کافی است؟ این سه روایت خواندنی با ترجمه‌ی حسین رحمانی، انسیه آرزومندی و امیرمحمد شیرازیان درحال ویرایش و آماده‌سازی نهایی‌اند. منتظر باشید... ⏲ #تازه‌ها #داستان_برق‌آسا #داستان_کوتاه #فردریک_براون #مارگارت_اتوود #فیلیپ_کی_دیک #حسین_رحمانی #انسیه_آرزومندی #امیرمحمد_شیرازیان 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 ویکی‌تاریخ ✍️ دزموند وُرزل 📚 ترجمه‌ی سیدمحمدرضا ایزدپناه 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان انجمن بین‌المللی مسافران زمان: تا
📖 ویکی‌تاریخ ✍️ دزموند وُرزل 📚 ترجمه‌ی سیدمحمدرضا ایزدپناه 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان انجمن بین‌المللی مسافران زمان: تالار اعضا بخش: اروپا، قرن بیستم، جنگ جهانی دوم صفحه‌ی ۲۶۳ پانزده نوامبر ۲۱۰۴ ساعت ۱۴:۵۲:۲۸، FreedomFighter69 نوشت: گزارش اولین سفر زمانی‌ام بعد از عضویت در انجمن: همین‌الان از برلینِ ۱۹۳۶ برگشتم. در پوشش یکی از فیلم‌برداران لنی ریفنشتال وارد مراسم افتتاحیه‌ی بازی‌های المپیک شدم و آدولف هیتلر را ترور کردم. باشد که جهانِ آزاد غریو شادی سر دهد! ساعت ۱۴:۵۷:۴۴، SilverFox316 نوشت: از برلینِ ۱۹۳۶ برگشتم، قبل از این‌که FreedomFighter69 بتواند شیرین‌کاری‌اش را اجرا کند ناکارش کردم. FreedomFighter69، چون تازه‌واردی لطفاً قبل از سفر بعدی‌ات بولتن شماره‌ی ۱۱۴۷ انجمن را در خصوص کشتن هیتلر بخوان. سرپیچی از این قانون، طبق بند ۲۲۳ آیین‌نامه، به اخراجت منجر می‌شود. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #دزموند_ورزل #سیدمحمدرضا_ایزدپناه #امیرمحمد_شیرازیان #علمی‌تخیلی #سفر_در_زمان 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

💫 سلام به دوستان و همراهان گرامی. یک‌راست می‌رویم سرِ اصل مطلب. شاید برایتان سؤال پیش آمده باشد که چرا از ابتدا شروع کردیم. متأسفانه دلیلش خطاهایی در سمت سرور و ربات تلگرامی‌مان بود. اما از پا ننشستیم و دوباره اسب را زین کردیم. به لطف دوستان در تلگرام و ایکس و اینستاگرام، دوباره نیمی از اعضا و همراهان ما را پیدا کردند و بازگشتند. وبگاه دوباره در دسترس است و امروز هم با داستانی کوتاه که قولش را داده بودیم به‌روز می‌شود:
دزموند وُرزل با معمایی غریب به سراغمان می‌آید: چرا مسافران زمان در همان تجربه‌ی اول همیشه هوس می‌کنند هیتلر را ترور کنند؟!
حامی و معرف ما باشید تا بیش از پیش بتوانیم این اسب تازه‌زین‌کرده را بتازانیم. 🫀 #تازه‌ها #داستان_کوتاه #دزموند_ورزل #سیدمحمدرضا_ایزدپناه 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 پادکتابخانه ✍️ امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه وقتی در جست‌وجوی کتاب‌ها همه‌جا را در می‌نوردیدم، چه شهرهای
📖 پادکتابخانه ✍️ امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه
وقتی در جست‌وجوی کتاب‌ها همه‌جا را در می‌نوردیدم، چه شهرهای بسیاری که خود را بر من آشکار نکردند! | والتر بنیامین
بی‌اغراق آدم عشقِ کتابی هستم و بیش از حد کتاب می‌خرم، آنچنان که به باشگاه سه‌درصدی‌های یکی از سایت‌های معروف فروش آنلاین کتاب راه یافته‌ام. روزی نیست که پستچی برایم کتابی نیاورد. به قول حافظ: «فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی!» چه از این بهتر؟ حالا فراغت و گوشه‌ی چمن هم نبود نبود، باکی نیست، اما نمی‌توانم از خیر کتاب بگذرم. ‌علاقه‌ام به کتاب از آن دست علاقه‌ها است که توأم‌اند با لذت و رنج. از خریدن و جمع کردن و دیدن کتاب‌ها چه لذت‌ها که نمی‌برم. و آنچه رنجم می‌دهد نخواندنشان است. رنجی با درد وجدان و سرزنش. به‌راستی چه لذتی است در این علاقه؟ این‌همه کتاب ناخوانده به چه کارم می‌آید؟ چیزی عایدم می‌شود؟ 👁 ادامه‌ی این مطلب را در وبگاه اسب بخوانید. #مجله‌ی_اسب #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #کتاب #کتابخوانی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 واب آرمیده آن‌سو ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه کار بارگیری دیگر رو به پایان ب
📖 واب آرمیده آن‌سو ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه کار بارگیری دیگر رو به پایان بود. آپتوس دست‌به‌سینه و گرفته‌رو بیرون فضاپیما ایستاده بود. فرمانده فرانکو با فراغ بال و لبخندزنان از تخته‌پل پایین آمد. گفت: «چی شده؟ واسه همه‌شون پول می‌گیری.» آپتوس لام تا کام نکرد. رو برگرداند و ردایش را جمع کرد. فرمانده پا روی لبه‌ی ردایش گذاشت. «وای‌سا یه لحظه. کله‌ت رو ننداز پایین برو. دارم حرف می‌زنم.» آپتوس با متانت برگشت و گفت: «راستی؟ دارم برمی‌گردم روستا.» نگاه کرد به حیوانات و پرندگانی که از روی تخته‌پل راهیِ فضاپیماشان می‌کردند. «باید تو فکرِ شکارهای جدید باشم.» فرانکو سیگاری گیراند. «خیلی هم خوب. شماها می‌تونین یه سر برین تو علفزار و کلی از این‌ها بگیرین دوباره، اما اون موقع که ما بین مریخ و زمین داریم پیش می‌ریم…» 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی #مریخ 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 فیلیپ کی. دیک: از لی‌لی‌پوت تا کهکشان ✍️ امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه فیلیپ کی. دیک شانزدهم دسامبر ۱۹۲۸
📖 فیلیپ کی. دیک: از لی‌لی‌پوت تا کهکشان ✍️ امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه فیلیپ کی. دیک شانزدهم دسامبر ۱۹۲۸ در شیکاگو به دنیا آمد. با او جین هم پا به دنیا گذاشت. دوقلو بودند، اما سرنوشت از همان آغاز با آن‌ها بد تا کرد؛ جین فقط چند هفته عمرش به دنیا بود. خانواده‌شان یک جا بند نمی‌شد؛ از کالیفرنیا به کلرادو رفتند، دوباره برگشتند همان جا. سپس دورروتی از شوهرش ادگار جدا شد و سال ۱۹۳۵ به واشنگتن رفتند. سه سال بعد دوباره برگشتند کالیفرنیا. این آمدوشدها انگار قرار بود روح فیلیپ را برای همیشه آواره نگه دارد، میان واقعیت و خیال. 👁 ادامه‌ی این مطلب را در وبگاه اسب بخوانید. #مجله‌ی_اسب #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #فیلیپ_کی_دیک #علمی‌تخیلی #معرفی_نویسنده 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 آزمایش ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی حسین رحمانی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان پروفسور جانسِن با افتخار به دو همکارش اعلام ک
📖 آزمایش ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی حسین رحمانی 🔴 ویراسته‌ی امیرمحمد شیرازیان پروفسور جانسِن با افتخار به دو همکارش اعلام کرد: «آقایان، این نخستین ماشین زمان است. درست است که این دستگاه نمونه‌ای آزمایشی در مقیاس کوچک است و فقط روی اجسامی با وزن کم‌تر از سه پوند و پنج اونس کار می‌کند و آن‌ها را دوازده دقیقه یا کم‌تر به گذشته و آینده می‌برد، اما کار می‌کند.» این نمونه‌ی کوچک‌مقیاس شبیه به ترازویی کوچک بود ــ ترازوی پستی ــ با این تفاوت که زیر کفه‌اش دو پیچ مدرج داشت. پروفسور جانسِن مکعب فلزی کوچکی را بالا گرفت. گفت: «جسم آزمایشی ما، مکعبی برنجی است به وزن یک پوند و دو و سه‌دهم اونس. ابتدا آن را پنج دقیقه به آینده می‌فرستم.» 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #حسین_رحمانی #امیرمحمد_شیرازیان #علمی‌تخیلی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

👤 فیلیپ کی. دیک:
اولین داستانی که فروختم همین روگ بود! آن هم به تونی بوچر [سردبیر] مجله‌ی فانتزی و علمی‌تخیلی (F&SF). پیش از آن‌که داستان را بپذیرد، مجبورم کرد بکوبم و از نو بسازمش. اما آه… آن روز به‌جای آن‌که دست‌نویس داستان با برگه‌ی «رد شد» برگردد، نامه‌ای به دستم رسید! عاشق این داستانم و بعید می‌دانم امروز، بهتر از سال ۱۹۵۱ که نوشتمش، قلم بزنم؛ این روزها فقط نوشته‌هایم طولانی‌تر شده‌اند.
#نقل‌قول #فیلیپ_کی_دیک 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 روگ ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه سگ گفت: «روگ!» پنجه‌هایش را لبه‌ی نرده گذاش
📖 روگ ✍️ فیلیپ کی. دیک 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه سگ گفت: «روگ!» پنجه‌هایش را لبه‌ی نرده گذاشت و دوروبر را پایید. روگ دوان‌دوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درست‌وحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستری‌فام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ همچنان که می‌پایید، کمی دهان باز کرد. با پنجه‌های سیاه و بزرگش محکم نرده‌ی چوبی را گرفته بود. روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #فیلیپ_کی_دیک #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 اپیکاک ✍️ کورت وانه‌گات 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه ای لعنت! بالاخره یکی باید پیدا می‌شد که
📖 اپیکاک ✍️ کورت وانه‌گات 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه ای لعنت! بالاخره یکی باید پیدا می‌شد که از رفیق من، اپیکاک، حرف بزند. هرچه نباشد ۷۷۶,۴۳۴,۹۲۷ دلار و ۵۴ سنت خرج روی دست مالیات‌دهنده‌ها گذاشته بود. حالا که چنین پولی از جیبشان رفته حق دارند بدانند قضیه‌اش چه بوده. آن موقع که دکتر اورماند فون کلایْگ‌اِشتات۱ او را برای دولتی‌ها طراحی کرد، روزنامه‌ها حسابی اپیکاک را تحویل گرفتند. بعد از آن دیگر لام تا کام درباره‌اش حرف نزدند، جیکشان هم درنیامد. ماجرای اپیکاک اصلاً محرمانه و نظامی نیست، هرچند کله‌گنده‌های ارتش جوری رفتار کرده‌اند که انگار هست. قضیه فقط مایه‌ی خجالت است و بس. بعد از آن‌همه خرج، اپیکاک آن‌طور که باید از آب درنیامد. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #کورت_وانه‌گات #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 هریسِن بِرجِران ✍️ کورت وانه‌گات 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه سال ۲۰۸۱ بود و سرانجام همه با ه
📖 هریسِن بِرجِران ✍️ کورت وانه‌گات 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه سال ۲۰۸۱ بود و سرانجام همه با هم برابر شده بودند. نه‌فقط در محضر خدا و قانون که از هر لحاظ برابر بودند. هیچ‌کس باهوش‌تر از دیگری نبود. هیچ‌کس خوش‌قیافه‌تر از دیگری نبود. هیچ‌کس قوی‌تر یا فرزتر از دیگری نبود. این برابری ماحصل متمم‌های ۲۱۱، ۲۱۲ و ۲۱۳ قانون اساسی و نظارت بی‌وقفه‌ی مأموران تحت امر رئیس مهارسازی ایالات متحده بود. البته همچنان بعضی چیزهای زندگی بر وفق مراد نبودند. مثلاً ماه آوریل هنوز آن‌قدرها بهاری نشده بود و کفر مردم را درمی‌آورد. درست در همین ماه خفه و دَم‌کرده بود که مأمورانِ ر. م. هریسِن، پسر چهارده‌ساله‌ی جورج و هِیزِل بِرجِران، را با خود بردند. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_کوتاه #کورت_وانه‌گات #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه #علمی‌تخیلی 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 کابوس زرد ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه با زنگ ساعت بیدار شد؛ خاموشش که کرد کم
📖 کابوس زرد ✍️ فردریک براون 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه با زنگ ساعت بیدار شد؛ خاموشش که کرد کمی دیگر در تختخواب ماند تا نقشه‌هایی را که برای اختلاس آن روز و قتل آن شب کشیده بود برای آخرین بار مرور کند. حساب همه جای کار را کرده بود و این آخرین بررسی بود. امشب رأس ساعت هشت و چهل‌وشش دقیقه از هر بندی آزاد می‌شد. این لحظه را انتخاب کرده بود، چون امروز تولد چهل‌سالگی‌اش بود و همین موقع روز، یا دقیق‌ترش همین موقع شب، به دنیا آمده بود. مادرش خوره‌ی طالع‌بینی بود و برای همین لحظه‌ی دقیق تولدش این‌طور در ذهنش حک شده بود. خودش خرافاتی نبود، اما به نظرش بامزه بود که زندگی جدیدش را درست در چهل‌سالگی و سرِ همان دقیقه شروع کند. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_برق‌آسا #فردریک_براون #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما

📖 فضای منفی ✍️ ران کُرچ 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه پدرم یادم داد چه‌طور چمدان ببندم: اول همه‌
📖 فضای منفی ✍️ ران کُرچ 📚 ترجمه‌ی امیرمحمد شیرازیان 🔴 ویراسته‌ی دلبر یزدان‌پناه پدرم یادم داد چه‌طور چمدان ببندم: اول همه‌ی وسایل را پهن می‌کنیم. نصفشان را کنار می‌گذاریم. چیزهای لوله‌کردنی را لوله می‌کنیم. چروک‌شدنی‌ها را روی لباس‌های دم‌دستی قرار می‌دهیم. بعد شلوار را از کمر به پاچه تا می‌زنیم. گوشه‌وکنارها جای جوراب‌هاست. کمربندها را مثل مار دورتادور بقیه‌ی چیزها می‌گذاریم. پلاستیکی روی همه‌شان. حالا نوبت کفش‌هاست. لباس‌های ضخیم را هم در هواپیما می‌پوشیم. وقتی بچه بودم این کار را شروع کردیم. 👁 ادامه‌ی این داستان را در وبگاه اسب بخوانید. #داستان_برق‌آسا #ران_کرچ #امیرمحمد_شیرازیان #دلبر_یزدان‌پناه 🐎 نشر اسب • سر در پی افق‌ها ‏〰️ 🌐 وبگاه | 👥 گروه | 💬 پیام‌گیر ❤️ حمایت از ما