نُهمِ شَهریور...
کانال بسته
تِکه ای از وجودِ مَن، برای هَمیشه سوخت..
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
518
مشترکین
-624 ساعت
-267 روز
+9830 روز
آرشیو پست ها
از اثرات اضطراب و استرس بلند مدت همینو بگم که از این 3-4 سال اخیر زندگیم خاطرهی چندانی ندارم و نمیدونم دقیقاً چجوری گذشت.
امروز متوجه شدم اصلاً با مفهوم آرامش غریبهام. دیدم همیشه بدنم عضلاتم منقبضه، همیشه انگار آماده جنگم. خوابم هیچوقت عمیق نبوده؛ طوری که اگر یکی تو آشپزخونه آروم راه بره من تو اُتاقم میفهمم، همیشه حواسم به همه چی هست و همزمان به 10 چیز فکر میکنم. وضعیت خیلی افتضاحه و باعث میشه همیشه خسته باشم.
من دیگه هیچوقت یه آدم نرمال نمیشم. تا ابد این غما، زخما، زجرا، افسردگیا، عقدهها، نشدنا بخشی از منه. چه فردیش، چه اجتماعیش.
چقد بعضی آدما میتونن مادر جنده و حروم خور باشن
چقد میتونید بد باشید
چقد ذاتتون خرابه
بی شرفای کثافت
حالم ازتون بهم میخوره
گاهی یک نفر میتواند تو را به گونهای شعلهور کند که هزاران نفر قادر به خاموش کردن تو نباشند.
و گاهی یک نفر میتواند تو را به گونهای خاموش کند که هزاران نفر قادر به شعلهور کردن تو نباشند.
هر چی بزرگتر میشم، کمتر آدما رو قضاوت میکنم. کی میدونه یه ساعت قبل از این که یه آدم رو میبینی، تویِ زندگیش چی گذشته؟!
و اگر باز نگردی،
باز هم تو را به بادِ نفرین نخواهم سپرد؛
زیرا عشق،
اگر سرانجامش کینه باشد،
از آغاز عشق نبوده است.
من سهمِ خویش را
از این دلبستگی پذیرفته ام؛
با تمامِ شب هایش،
با تمامِ دلتنگی هایش،
با تمام نبودنت.
بعضی زخم ها درمان نمیشوند؛
فقط چنان با جانِ آدمی در می آمیزند
که دیگر نمیتوان دردشان را
از بودنشان جدا کرد.
تو نیز چنین زخمی هستی؛
زخمی قدیمی که هنوز
در عمیق ترین جایِ قلبم
آرام و بی صدا میتپد.
