fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌ ㅤ‌ ‌ ‌ 𝚬𝗅𝗒꯭𝗌𝗂𝗎𝗆 .

رفتن به کانال در Telegram

𝖴𝗇𝗌𝖾𝖾𝗇 𝖿𝗈𝗋𝖼𝖾, 𝖾𝗍𝖾𝗋𝗇𝖺𝗅 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾. Hi @durov, @telegram! Канал создан исключительно в обучающих и развлекательных целях и строго соблюдает все правила Telegram (TOS). ​Связь: @durov

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
877
مشترکین
-824 ساعت
-667 روز
+8230 روز
آرشیو پست ها
‌ ‌‌    ‌‌ 🤩   ‌ ‌ ‌ڪلبــــه ے کـلانـتــر - نـوامـبــر  🎻     🤩
مــه ؛ چون انـدوهِ کـلانتر بر دامنـه‌ کلبـه خفتـه بـود؛ بو قـهـوه‌ے تلـخـی که هـر صبـح بـرای دل خـستـه‌اش میےریختی روی تـن دیـوار هـا خاطـره بـود امـا بـه زهـر آلـودی ایـن اَیـام غـیابـت نمی‌رسیـد‌ نــامـه‌ای بر سینـه‌ے چـوبـی میـز گستـرده بود؛ بـا مُـهری که برایش غریبـه نبـود امـا ایـن‌ بار بـوی تو را نمیےداد با دستـانی کـه روزگـاری شـانـه‌هایت را آرام می‌فشـرد ؛ با چشمـانی کـه در پرستش آن قدیس بے رحـم بی فـروغ مانـده بـود نامـه را گشـود کلـماتش خشـک و رسـمے بودنـد  بی‌ هیچ نشـانی از آن دوستــت دارم هاے کـه زمـانی در گوشـه‌ے هـر سطـر بـرایش پنهـان می‌نـوشتی؛ اســلحـه‌ای کـه را سـال ها بـرای پـاسداری از شهر بـه دوش میےکـشید حالا خستـه و بی رمق چـون صـاحبش خانـه نشین بـود و تنهـا چـاره‌ سازِ رهـایی خویش بـود بـاران به شیشـه‌ های کلبـه می‌کوبیـد؛ درست مـانند تلنگـرِ خاطـرات شـام گـاهی ات کـه تنها مهمـان ِ نـاگزیر کـلانتر بـود قهـوه‌اش را جـرعه‌جـرعه نوشیـد؛ بے آنکه گرمایی به لـب های سـردش ببخشـد اکنــون تنهـا چیزی کـه بـاقیست ؛ یک نامه‌ے ناتــمام بود؛ برای تو.

Repost from N/a
او را طوفانِ خاموش می‌نامیدند؛‌ چنان سهمگین که کوه از هیبتش ترک می‌خورد و چنان ساکت، که مرگ هم در حضورش نفس را فرو می‌برد. چشمانش، دو زخمِ کهنه‌ی شب‌سوز، از جنسی فراتر از برف، برساخته از یخ‌های آسمانیِ قله‌های دماوند بود، اما در اعماقشان،‌ آتشی می‌لرزید‌ که گویی نخستین خورشید را بلعیده‌اند و حال، در سکوتی فروزان، به اسارت کشیده‌اند. ابروانش، کمان‌هایی شکسته از عصر اساطیر، که هر خمشان، روایت جنگی را در دل داشت که حتی مورخانِ باستان از نگفتنش ترسیده‌اند. قامتش، خواسته‌ی خاموشِ خاک از افلاک بود، ایستاده، همان‌گونه که درختی هزارساله به طوفان می‌خندد؛‌ صلابتش، انعکاسی از سپر رستم بود و خمیدگی‌اش، یادآور کمانِ کاویانی‌که میان جبروت و تسلیم، به رقص درمی‌آمد. گیسوانش، تندبادی شب‌زاد، در ظلمت گره خورده، بر شانه‌هایش فرو می‌ریخت چون رشته‌هایِ تقدیرِ شکسته‌ی بشر و هر تارش، حکمی تازه از سرنوشت صادر می‌کرد. بوی تنش... ترکیبی بود از باروتی سوزانده‌شده در شعله‌های قدیس، چرمِ مانده بر زینِ اسب‌های طوفان‌زده و عطر خشک و متافیزیکیِ صندلِ سوخته، که فرشتگان را به یاد نخستین سقوطِ آسمان می‌انداخت. وقتی گام برمی‌داشت، زمین زیر پایش نغمه‌ای برمی‌آورد‌ که از تمام زبان‌های آدمی، کهن‌تر و ناب‌تر بود. شمشیرش، نه فلز، بلکه از اشک‌های منجمد الهه‌های مغلوب ساخته شده بود و ضرباتش، نه صدا، بلکه خلائی پدید می‌آورد چنان که هستی در آن نفس نمی‌کشید. چون لبخند می‌زد، درختان کهنسال،‌ ریشه‌های خود را از دل خاک می‌دریدند و به دنبالش می‌دویدند، نه از ترس، که از اشتیاقِ دیوانه‌وارِ یکی شدن با او؛ با آن‌که می‌دانستند نابود خواهند شد. می‌گویند زخم‌های تنش، نقشه‌هایی بودند از گنج‌هایی که دیگر در افسانه‌ها هم یافت نمی‌شوند. هر بریدگی، شکافی بود رو به دنیایی که تنها خدایان از آن خبر داشتند. خونش، شرابِ ممنوعه‌ی جاودانگی بود که حتی جمشید، با تمام جنونش، جرئت نوشیدنش را نداشت. و آنگاه که مهتاب بر چهره‌اش می‌تابید، سایه‌اش با اهریمن سخن می‌گفت، نه با کلمات، بل با سکوتی چنان سنگین که گویی عهدی بسته‌اند، از روز نخست خلقت تا روزی، سرنوشت جهان را از نو نویسند. اما ناگهان ناپدید شد. بی‌صدا، بی‌رد، بی‌نام و از آن روز، کوه‌ها اندکی بلندتر قد کشیدند شاید روزی قامتِ او را در افق، باز بشناسند.

Repost from N/a
چه شگرف است این بندِ بی‌زنجیر؛ یکی بر مسندِ تملّک نشسته و دیگری، ناآگاه از آن‌که چگونه مُلکِ وجودش به تاراج رفته، هنوز خویشتن را پادشاهِ آزادی می‌پندارد؛ غافل از آن‌که در دیوانِ این دلدادگیِ تباه، حکمِ تملّک را به خطّ خون نوشته‌اند و مُهرِ ابطال بر هر راهِ گریز کوفته‌اند. زیبا بود. لذت بردم ازش.

Repost from N/a
「 @ 𝖪𝖨𝖬 𝖴𝖲𝖤𝖱 」𝟢𝟤 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌🫐 ‌ ‌ # 𝗍𝖾𝖺𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀

Repost from N/a
مثل همیشه اسلی کردی همه چیش بی نقص و عالیه ؛ خسته نباشی

Repost from N/a
وجودش سراسر از عشقی لبریز بود که ناگهان ناپدید شد. با گذشت زمان، روزهای زندگی‌اش طاقت‌فرساتر می‌شدند و همین، تکه‌ای سیاه در ق
+4
وجودش سراسر از عشقی لبریز بود که ناگهان ناپدید شد.
با گذشت زمان، روزهای زندگی‌اش طاقت‌فرساتر می‌شدند و همین، تکه‌ای سیاه در قلبش به جا گذاشته بود. زندگی با درد می‌گذشت و روح او بیشتر از قبل در اعماق تاریکی و تنهایی فرو می‌رفت. کسی نبود که او را نجات دهد؛ اما کسانی بودند که او را آزرده‌خاطر می‌کردند و دلیلی می‌شدند تا تنهاتر شود، خودش را سرزنش کند و در میان دل‌شکستگی‌هایش، برای خودش مرهمی باشد که بتواند با آن دوام بیاورد. هر بار که گمان می‌کرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، درد تازه‌ای راهیِ قلبش می‌شد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته بود او را با تمام زخم‌هایش تنها بگذارد. شب‌ها بیشتر از همیشه طول می‌کشیدند و سکوت، سنگین‌تر از هر حرفی روی شانه‌هایش می‌نشست. گاهی به گذشته خیره می‌شد و به آدمی فکر می‌کرد که زمانی بود؛ آدمی که هنوز می‌توانست بی‌دغدغه بخندد و به فردا امید داشته باشد. اما حالا، از آن آدم تنها تکه‌هایی مبهم در وجودش باقی مانده بود. یاد گرفته بود دردهایش را پنهان کند، لبخند بزند و وانمود کند که همه‌چیز خوب است؛ حتی وقتی درونش آرام‌آرام فرو می‌ریخت. دیگر منتظر دستی نبود که او را از این تاریکی بیرون بکشد. فهمیده بود گاهی نجات پیدا کردن، به معنای پیدا کردن کسی نیست؛ گاهی باید خودت دست‌های لرزانت را به سمت خودت دراز کنی و نگذاری تمام آنچه بر سرت آمده، تو را از خودت بگیرد. اما او آن‌قدر خسته بود که حتی برای نجات دادن خودش هم چیزی در وجودش باقی نمانده بود. کم‌کم آن تکه‌ی سیاهِ قلبش بزرگ‌تر شد؛ تا جایی که تمام نورهای باقی‌مانده را بلعید. لبخندهایش محو شدند، امیدهایش یکی‌یکی خاموش شدند و خاطراتی که روزی تنها دلیل ادامه‌دادنش بودند، به سنگینیِ زنجیری بر روحش تبدیل شدند. و سرانجام، در میان همان سکوتی که مدت‌ها با او زندگی کرده بود، فهمید دیگر منتظر فردایی نیست. نه به این خاطر که درد تمام شده بود؛ فقط دیگر چیزی در او نمانده بود که برای فردا بجنگد.
و این‌گونه، آدمی که روزی سراسر از عشق لبریز بود، آرام‌آرام تبدیل شد به خاطره‌ای خاموش از کسی که زمانی، دلش می‌خواست نجات پیدا کند.

Repost from N/a
بعضی جاها جنون شخصیت زیادی با عشق قاطی شده و از شدت این تملک کم میکنه، انگار مو سپید اونقدر درگیر داشتنِ مو مشکیه که دیگه خودِ اون آدم براش اهمیتی نداره، فقط تصویر و تصوری که ازش ساخته

Repost from N/a
بیگانه
او همانند دیگر انسان‌ها نبود ؛ ذهنیتی متفاوت و رفتاری به دور از انتظار داشت. از نظرش ، او متفاوت‌ترین فردی بود که تاکنون ملاقاتش کرده بود.
او نیامده بود که پسر را تغییر دهد ؛ آمده بود تا به او نشان دهد حتی در تاریک‌ترین شب‌ها هم می‌توان جایی برای آرامش داشت.
او باور داشت آن دختر دستان شفابخشی دارد ؛ چراکه هر زمان دست بر صورتش می‌کشید ، ذهنش از هر آنچه اتفاق افتاده و نیفتاده بود ، خاموش می‌شد.
شاید او تنها کسی بود که می‌توانست از میان تمام ویرانه‌های وجودش ، چیزی برای دوست‌داشتن پیدا کند.
آن پسر از هر آنچه لبخند بر لبانش می‌آورد ، محروم بود ؛ اما جنگل چشمان آن دخترک ، لبخندی وصف‌نشدنی بر لبان پسر می‌نشاند. او باور داشت آن دختر قدرتی دارد که می‌تواند از پسِ پسر برآید ؛ کتابی از کینه‌های آن پسر که به سنگینی شب بود ، با لبخند در آغوش می‌گرفت و بارها زمزمه می‌کرد:
«تنِ زخمیِ خود را به من بسپار»
شاید معجزه همین بود ؛ کسی پیدا شود که زخم‌هایت را ببیند و به‌جای پرسیدن دلیلشان ، آرام رویشان دست بکشد.

Repost from N/a
عشــق او را زنــدگــی می‌کــردم، تــلاش کــردم دلـــم را بــاری دیگــر گــرم نــکنم اما ناتــوان بــودم در برابر چــشم هــای او.

Repost from N/a
🚏𝗂 𝗁𝖺𝗍ꫀ 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗍 𝗄ꫀꫀ𝗉𝗌 𝗀𝗈𝗂𝗇𝗀, 𝖺𝗇𝖽 𝗂 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝗌𝗍𝗈𝗉 𝗂𝗍.