♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
رفتن به کانال در Telegram
243
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
«در آینه، من خودم را نمیبینم؛ من فقط تماشاگرِ یک غریبه هستم که دارد به مرگِ تدریجیِ من خیره میشود.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
«حقیقت، مثلِ یک اقیانوسِ تاریک است؛ هرچه عمیقتر بروی، کمتر میبینی و بیشتر احساسِ فشار میکنی.»
«اسطورهها، حقیقتهایی هستند که از شدتِ تلخی، به شکلِ جادو درآمدهاند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
«خاطرات، خاکسترهایِ سردی هستند که هنوز بویِ سوختنِ تمامِ وجودمان را میدهند.»
"عـمقِ تـاریکِ یـک نویسنده"
در ضیافتِ موریانههاچراغِ اتاق کمسو بود، درست به اندازهیِ کورسویِ امیدی که در پسِ پسِ جمجمهام، میانِ انبوهی از دستنوشتههایِ خطخورده جا خوش کرده بود. کاغذها، مثلِ کالبدِ بیجانِ پرندهای در هم پیچیده بودند. دستانم بویِ کهنگی میداد؛ بویِ کاغذهای کاهیِ نمکشیده و خاکِ قبرستانِ کلمات. میدانی؟ خاطرات، آنطور که شاعرانِ دروغگو میگویند، «شیرین» نیستند. آنها موریانههایی هستند صبور و بیرحم. در تاریکیِ اتاق، پشتِ سدهایِ پلکهایم، صدایِ خشخشی مداوم میآید. صدایِ جویدنِ چوبهایِ سختِ «بودن»؛ همان ستونهایی که با هزار امیدِ واهی برافراشته بودیم تا سقفِ آرزوهایمان نریزد. آنها نمیآیند که ویران کنند؛ نه، این خیلی سادهانگارانه است. آنها میآیند که «پوچ» کنند. میآیند که از درون، مغزِ استخوانِ لحظههایِ شادِ گذشته را خالی کنند و جایاش را با خاکارهیِ حسرت پر کنند. تو ایستادهای، لبخند میزنی، اما تکیهگاهت دیگر نیست؛ فقط پوستهای مانده از یک خاطره که اگر دستت را به آن بگیری، ناگهان زیرِ انگشتانت پودر میشود و تو میمانی و سقوطِ ناگزیر در چاهِ عمیقِ تنهایی. نویسنده بودن، شاید همین است: نشستن در مرکزِ این طوفانِ خاموش. تماشا کردنِ اینکه چطور واژهها، مثل مورچههایِ کارگر، تکهتکهیِ وجودمان را به لانههایِ زیرزمینیِ فراموشی میبرند. گاهی فکر میکنم شاید ما، همان موریانههایی هستیم که داریم خودمان را میجویم. با هر خطی که مینویسم، با هر واژهای که از “او” میتراشم، بخشی از ستونهایِ ایستاییِ خودم را میتراشم و بیرون میریزم. دیروز، میانِ تاقچهیِ ذهنم، قابِ عکسی بود که موریانههایِ خاطره، چهرهاش را با چنان دقتی خورده بودند که فقط چشمانش باقی مانده بود؛ چشمانِ غریبهای که انگار از قرنها پیش، از اعماقِ یک اقیانوسِ تاریک به من خیره شده بود. بویِ کهنگیِ عجیبی میداد؛ بویِ نَم و نا، بویِ سالهایی که هرگز برنمیگردند. ما همه، در این عمقِ تاریک، معمارانی هستیم که سقفِ خانههایمان را بر پایهیِ رویا بنا کردهایم، بیخبر از آنکه خاطرات، با دندانهایِ کوچکِ سیمینشان، دارند پیِ ساختمانِ زندگیمان را میجوند. و ما، با همین غمِ غلیظ، با همین لذتِ اندوهناک، همچنان مینویسیم… تا وقتی که آخرین ستون هم فرو بریزد و در تاریکیِ مطلق، تنها صدایی که بماند، صدایِ آرام و بیصدایِ موریانهها باشد.
"عمـقِ تـاریکِ یـک نویسـنده"
«در این اتاقِ نیمهتاریک، جایی که سایهها از هم جدا شدهاند و تنها صدای تیکتاکِ ساعت، شاهدِ مرگِ لحظههاست، من نشسته بودم؛ با کولهباری از خاطرات که سنگینتر از هر کوهی بود.
دلتنگی، آن موجودِ افسرده و بینامی است که در تاریکترین گوشههای روح میخزد. او نه با فریاد میآید، نه با تلاطم؛ او میآید مثل غبارِ خاکستریِ یک غروبِ ناامید، بیصدا مینشیند بر شانههایت و با انگشتانی یخزده، لرزه بر اندامِ خاطرات میاندازد. دلتنگی یعنی تو در میانِ جمع باشی، اما در عین حال، احساس کنی در تهِ اقیانوسی تاریک و بیانتها غرق شدهای؛ جایی که نور از دسترس خارج شده و تنها سکوت، تنها همدمِ توست.
و اما این افکار… این موجوداتِ لرزان و آشفتهای که در سرَم میچرخند. آنها مثل ماهیهای زخمی در یک تنگِ کوچک و کدر، مدام به دیوارههای جمجمهام میکوبند. افکاری از جنسِ “کاش” و “اگر”؛ از جنسِ آن لحظاتی که تقدیر، با بیرحمیِ تمام، از میانِ انگشتانمان لغزیدند و رفتند. هر فکر، زخمی است که دوباره تازه میشود؛ بازگشتِ شبحِ کسی که دیگر نیست، یا مرورِ تصویرِ خانهای که دیگر در آن گرمایی نیست.
من در میان این همهمهٔ خاموش، تنها ماندهام. در میانِ این معادلاتِ شکست، که در آنها هم عشق میبازد و هم حافظه. گویی تمامِ آنچه از من باقی مانده، تنها تماشاگرِ رقصِ تلخِ این خاطرات است؛ خاطراتی که مثل جواهرهای سیاه، در تاریکیِ سرم میدرخشند و هر درخشش، تیغی است بر پوستِ آرامشم…»
«…و در میانِ این هیاهویِ سردِ افکار، ناگهان آن تصویرِ لعنتی سر بر میآورد: تو. تویی که روزگاری نه چندان دور، در همین گوشهیِ اتاق بودی. به یاد میآورم که چطور نور، وقتی به موهایت میتابید، تمامِ تاریکیهایِ اتاق را پس میزد. حضورت، حسی بود مثلِ گرمایِ ملایمِ آفتاب بر تنِ یک موجودِ یخزده.
اما حالا… حالا من ماندهام و این خلأِ غلیظ. چگونه باید با نبودنت کنار بیایم؟ مگر میشود جایِ خالیِ ستارهای را در آسمانِ شب با نقاشیِ دستی ناشیانه پر کرد؟ هر بار که چشمهایم را میبندم، تو را در کنارم حس میکنم؛ عطرِ گنگِ پیرهنت، صدایِ خندهای که در گوشهیِ ذهنم حبس شده… و بعد، ناگهان بیدار میشوم و میبینم که تنها، در محاصرهیِ دیوارهایِ سردِ واقعیت، دست و پا میزنم.
و این «تاریخِ تکراری»… این چرخدندهیِ فرسودهیِ زمان که بیرحمانه بر استخوانهایِ ما میچرخد. مگر ما چند بار باید یک درد را به دوش بکشیم؟ هر روز، انگار بازتولیدِ همان روزی است که رفتی؛ همان ساعت، همان دقیقهیِ شوم، همان ثانیهای که دنیا برایِ من ایستاد. من در یک چرخهیِ ابدیِ فقدان گیر افتادهام، مثلِ اسبی که در مه غرق شده و به دورِ خود میچرخد، بیآنکه بداند راهی برایِ خروج وجود ندارد.
من با این نبودنها، با این جایِ خالیِ بزرگ که شبیه به یک گودالِ عمیقِ اقیانوسی در قلبم دهان باز کرده، چه کنم؟ چگونه میتوانم به این حقیقتِ لرزان عادت کنم که تو، در هیچکدام از فرداهایِ من حضور نخواهی داشت؟ گویی محکومم به نوشیدنِ جرعهجرعهیِ این زهرِ خاطرات، در حالی که تقویم، بیاعتنا به ویرانیِ من، ورق میخورد و تکرار میشود… تکرارِ ملالآورِ نبودنِ تو.»
1405/6/7
چون لایق خداحافظیِ بهتری بودیم...
«گاهی زیبایی یک اثر هنری در همین است: ردّ پای زخمی که نتوانستند پنهانش کنند.»
"عـمقِ تـاریکِ یک نـویسنده"
«در میان اینهمه همهمه، تو شبیه نتِ سکوتی بودی در یک سمفونیِ جنونآمیز؛ آرام، ولی تمامکننده.»
"عـمقِ تـاریکِ یک نویسـنده"
«عشق، خطای دیدِ قشنگی بود در جهانی که همهچیزش بیش از حد زمخت و واقعی به نظر میرسید.»
"عـمقِ تـاریکِ یک نویسـنده"
«خاطرات، بوی موریانه میدهند؛ آرام و بیصدا، ستونهای زنده بودنمان را جویدند و رفتند.»
"عمـقِ تـاریکِ یک نویسـنده"
پاییز هرگز آرام نمیآمد؛ هربار مثل روحی سرگردان از اعماق تیرگیهای فراموششده برمیخاست و بوی نمگرفتهاش تمام جانم را به یغما میبرد. من دلباختهی عطر پاییز بودم؛ عطری که گویی ترکیبی بود از خاکِ بارانخورده، برگهای در حال پوسیدن، و خاکسترِ خاطراتی که هیچگاه خاموش نشدند.
در آن غروبهای ابری و مه گرفته، وقتی بوی باران و نم بر تن سنگفرشهای خلوت مینشست، زمان متوقف میشد. هوا طعمِ دلتنگی کهنهای را میداد؛ شبیه اندوهِ سایههایی که در تاریکی اتاق قد میکشند و رازی را نجوا میکنند که جز ویرانی در پی ندارد. هر نسیمی که از لای شاخههای برهنهی درختان میگذشت، حامل طنین قدمهای گذشته بود؛ یادآور چشمهایی که روزگاری تمام جهان بودند و بعد، در مهِ غلیظ فراموشی محو شدند.
عطر پاییز برای من، عطرِ مسمومِ اما دلربای گذشته بود. بوی کوچههای خیس، چای سردشده در ایوان، و دستنوشتههایی که زیر غبار روزها به زردی گراییده بودند. من در میان این بوها نفس میکشیدم، غرق میشدم و با ولع تمام، زهرِ شیرینِ خاطرات را سر میکشیدم. میدانستم این یادها چون موریانه استخوانهای خیال را میتراشند و میخورند، اما چه باک؟ پاییز برای من زیارتگاهِ اندوههای مقدس بود؛ فصلی که در آن، دلباختگی به گذشته، تنها راهِ زندهماندن در این جهان خاکستری به نظر میرسید.
"عـمقِ تـاریکِ یک نویسـنده"
پاییز هرگز آرام نمیآمد؛ هربار مثل روحی سرگردان از اعماق تیرگیهای فراموششده برمیخاست و بوی نمگرفتهاش تمام جانم را به یغما میبرد. من دلباختهی عطر پاییز بودم؛ عطری که گویی ترکیبی بود از خاکِ بارانخورده، برگهای در حال پوسیدن، و خاکسترِ خاطراتی که هیچگاه خاموش نشدند.
«شکستن همیشه پایان نیست؛ گاهی ترکها فقط برای ایناند که نور راهش را به درون پیدا کند.»
"عـمقِ تاریکِ یک نویسنده"
