fa
Feedback
My cup of tea.

My cup of tea.

رفتن به کانال در Telegram

How could a heart like yours ever love a heart like mine? @teeteepor_loverbot My daily channel if you like: @threefortya My real account: @inb_sarvin

نمایش بیشتر
إيران141 406دسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1530 روز
آرشیو پست ها
هوراااا

با اینکه کوتاه بود ولی خیلی دوسش داشتم

البته اصلا ننوشتم چپتره

چپتر محسوب نمیشد چون کوتاه بود ولی خب

sticker.webp0.00 KB

تیتی هنوز داشت جلوتر راه می‌رفت. در حالی که پور پشت سرش راه می‌اومد. یه عروسک بزرگ هم زیر بغلش بود. "می‌دونی؟" تیتی برگشت. "چی؟" "خیلی خجالت‌آوره." "چی خجالت‌آوره؟" پور عروسک رو تکون داد. "این." "خب بندازش دور." پور فوراً عروسک رو محکم‌تر بغل کرد. "نه." "دو ثانیه پیش می‌گفتی خجالت آوره." "نظرم عوض شد." تیتی پوزخند زد. "عاشقش شدی؟" "شاید." "اسمم براش انتخاب نکن." "الان می‌خواستم همین کارو بکنم." چند دقیقه بعد به یه چرخ و فلک بزرگ رسیدن. نورهای رنگی وسط تاریکی شب می‌درخشیدن. تیتی سرش رو بالا گرفت. "نه." پور هنوز چیزی نگفته بود. "اصلاً نه." "ولی هنوز ازت نخواستم." "مهم نیست." "از کجا فهمیدی؟" "قیافت." پور خندید. "یه دور." "پور." "یه دور." پنج دقیقه بعد داخل کابین نشسته بودن. تیتی هنوز معتقد بود فریب خورده. "ازت متنفرم." "امروز هفتمین باره میگی." "کم گفتم." چرخ و فلک آروم شروع به بالا رفتن کرد. کم‌کم سر و صدای شهربازی دورتر شد. نورها کوچیک‌تر شدن. و شهر زیر پاشون پهن شد. برای اولین بار از وقتی وارد شهربازی شده بودن هیچکدوم چیزی نگفتن. نه چون حرفی نداشتن. فقط منظره قشنگ بود و سکوت عجیبش بد نبود. پور به شیشه تکیه داد. "قشنگه." تیتی نگاهش هنوز روی چراغ‌های شهر بود. "آره." "خوشحالم اومدیم." این بار تیتی نگاهش کرد. پور داشت بیرون رو نگاه می‌کرد، انگار که بدون فکر حرفش رو زده بود. و تیتی چیزی نگفت، چون خودش هم همین حس رو داشت. وقتی پایین اومدن ساعت خیلی جلوتر رفته بود. جمعیت کمتر شده بود. بعضی خانواده‌ها داشتن می‌رفتن. باد خنک‌تری می‌وزید. و بالاخره روی یه نیمکت نزدیک دریاچه مصنوعی شهربازی نشستن. تیتی یه پاش رو جمع کرده بود روی نیمکت. پور کنار دستش نشسته بود. و اون عروسک لعنتی هنوز بینشون بود. "هنوز نگهش داشتی؟" "آره." "چرا؟" "نمی‌دونم." "عاشقش شدی." "شاید." تیتی خندید. صدای خنده‌ش آروم‌تر از همیشه بود. دیگه خبری از کل‌کل همیشگی نبود. خستگی بعد از یه شب طولانی جاش رو گرفته بود. پور چند ثانیه به آدم‌هایی که از جلوشون رد می‌شدن نگاه کرد. بعد گفت: "راستش یه چیزی رو اعتراف کنم؟" "بگو." "فکر می‌کردم افتضاح بشه." تیتی فوراً خندید. "منم." "واقعاً؟" "آره." "چرا؟" "چون ما معمولاً پنج دقیقه کنار هم می‌مونیم و بعد شروع می‌کنیم اعصاب هم رو خود کردن." پور سر تکون داد. "منصفانه‌ست." "خیلی هم منصفانه‌ست." "ولی خوب گذشت." تیتی چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: "آره." و عجیب بود چون واقعاً خوب گذشته بود خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت. نه مجبور شده بود نقش بازی کنه نه مجبور شده بود حواسش به حرفاش باشه نه مجبور شده بود چیزی رو کنترل کنه. فقط... خوش گذشته بود. پور آرنجش رو روی پشتی نیمکت گذاشت. "خب." تیتی نگاهش کرد. "خب؟" "اگه یه نفر فرضی بخواد یه بار دیگه ازت دعوت کنه بیرون..." لبخند آرومی روی لبش نشست. "...احتمال رد شدنش چقدره؟" تیتی خیره نگاهش کرد. "یه نفر فرضی؟" "آره." "همون فرضی که الان کنارم نشسته؟" "شاید." تیتی خندید. و برای چند ثانیه به دریاچه مصنوعی روبه‌روشون نگاه کرد. بعد شونه بالا انداخت. "بستگی داره." "به چی؟" "به اینکه برنامه قرار بعدیش از اینم مسخره‌تر باشه یا نه." پور زد زیر خنده. "این یعنی نه؟" "این یعنی شاید." و خب... هیچکدوم از جواب ناراضی نبودن.

وقتی از رستوران بیرون اومدن هوا کاملاً تاریک شده بود. چراغ‌های خیابون روشن شده بودن و شهر هنوز شلوغ بود. برخلاف انتظارش، سکوت بینشون اذیت‌کننده نبود. در واقع... اصلاً اذیت‌کننده نبود. "خب." پور سرش رو چرخوند. "خب؟" "فکر کنم دیگه باید برم." پور چند لحظه چیزی نگفت. یه جورایی انگار داشت به چیزی فکر می‌کرد. بعد گفت: "حیفه." تیتی ابرو بالا انداخت. "چی حیفه؟" "تموم شدنش." برای یه لحظه کوتاه قلب تیتی یه ضربان جا انداخت. فقط یه لحظه. بعد پور ادامه داد: "بیا یه جا دیگه هم بریم." "کجا؟" لبخند خطرناک گوشه لب پور ظاهر شد. و همون موقع تیتی فهمید قراره از این تصمیم پشیمون بشه. ده دقیقه بعد... تیتی با ناباوری به تابلوی نورانی عظیم روبه‌روش خیره شده بود. شهربازی. واقعاً شهربازی. سرش رو چرخوند سمت پور. بعد دوباره سمت شهربازی. بعد دوباره سمت پور. "داری شوخی می‌کنی؟" "نه." "نه؟" "نه." "پور." "هوم؟" "ما چند سالمونه؟" "بیست و خورده ای." "دقیقاً." "خب؟" "پس چرا آوردیم شهربازی؟" پور شونه بالا انداخت. "چون خوش می‌گذره." "به بچه‌های هشت ساله." "تو خیلی پیر شدی." "خفه شو." و پور بدون ذره‌ای ترس راه افتاد سمت گیت ورودی. تیتی چند ثانیه همونجا وایستاد، بعد با غرغر دنبالش رفت. "ازت متنفرم." "دروغگو." "واقعاً متنفرم." "باشه." "واقعاً." "باشه." "چرا اصلاً داری می‌خندی؟" "هیچی." "پور." "هیچی." و همین باعث شد تیتی دلش بخواد هلش بده وسط فواره وسط محوطه. اولین فاجعه ترن هوایی بود. یا حداقل از نظر تیتی فاجعه بود. وقتی پور پیشنهادش رو داد، تیتی فوراً مخالفت کرد. پور مسخره‌ش کرد بعد تیتی قبول کرد فقط برای اینکه ثابت کنه نمی‌ترسه، بزرگ‌ترین اشتباه زندگیش. پنج دقیقه بعد روی صندلی ترن نشسته بود کمربند بسته شده بود و داشت عمیقاً از تصمیمات زندگیش پشیمون می‌شد. "هنوزم وقت داری فرار کنی." "خفه شو." "ترسیدی؟" "نه." "صورتت میگه آره." "صورت من هیچ چی نمیگه." سه ثانیه بعد ترن حرکت کرد و ده ثانیه بعد جیغ تیتی از اون سر شهربازی هم شنیده می‌شد. وقتی پایین اومدن، پور از خنده خم شده بود. واقعاً خم شده بود. تیتی دلش می‌خواست بکشتش. "یه کلمه دیگه بگی می‌کشمت." "من هیچی نگفتم." "داری می‌خندی." و هرچی بیشتر سعی می‌کرد عصبانی به نظر برسه، پور بیشتر می‌خندید. حدود یک ساعت بعد... بالاخره فرصت انتقام رسید. یه غرفه بازی تیراندازی. پور مطمئن بود می‌بره. تیتی هم مطمئن بود می‌بره. و در نهایت... تیتی نابودش کرد. اختلاف امتیاز انقدر زیاد بود که حتی مسئول غرفه هم خندش گرفته بود. "وای خدای من." پور به صفحه امتیازات نگاه می‌کرد. "غیرممکنه." "ممکنه." "تقلب کردی." "مهارت دارم." "نه." "آره." تیتی تقریباً ده دقیقه کامل بهش فخر فروخت. ده دقیقه کامل. و وقتی مسئول غرفه یه عروسک بزرگ بهش داد... پور گفت: "بالاخره." "چی؟" "بعد این همه غرور حداقل یه جایزه گرفتی." تیتی به عروسک نگاه کرد. بعد بدون هیچ مقدمه‌ای انداختش بغل پور. "بگیر." پور جا خورد. "چی؟" "بگیر دیگه." "برای چی؟" "نمی‌دونم." "خودت برنده شدی." "من برای جایزه بازی نکردم." "پس برای چی بازی کردی؟" تیتی همون لبخند شیطنت‌آمیز همیشگیشو زد. "برای اینکه ببرم." و راه افتاد. در حالی که پور هنوز هم عروسک رو بغل کرده بود. و برای اولین بار اون شب، یه فکر عجیب از ذهنش رد شد. شاید تیتی واقعاً اون آدمی نبود که اول فکر می‌کرد.

تیتی گوشی رو کنار گذاشت. به جوابی که ویو داده بود نگاه کرد. بعد به لباس‌های روی تخت. بعد دوباره به آینه. و با بدبختی فهمید که ویو احتمالاً درست می‌گه. همین باعث شد بیشتر حرصش بگیره. وقتی تیتی به رستوران رسید، هنوز ده دقیقه وقت داشت. و از همون لحظه فهمید که تصمیم بدی گرفته. چون آدمی نبود که زود برسه، هیچوقت. معمولاً بقیه منتظرش می‌موندن، نه برعکس. اما الان برای سومین بار ساعت گوشیش رو چک می‌کرد. برای چهارمین بار لیوان آب رو جابه‌جا می‌کرد. و برای پنجمین بار به خودش می‌گفت: "آروم باش." که هیچ کمکی نمی‌کرد. وقتی پور وارد شد، اولین چیزی که تیتی متوجهش شد این بود که اون هم یه کم معذب به نظر می‌رسید. خیلی کم، اونقدری که احتمالاً هیچکس دیگه نمی‌فهمید. اما تیتی فهمید. پور وقتی به میز رسید صندلی رو عقب کشید و نشست. "سلام." "هی." چند ثانیه به هم نگاه کردن. بعد همزمان گفتن: "تو اول بگو." و هر دو زدن زیر خنده. تنش اولیه همونجا شکست. چند دقیقه اول بیشتر درباره چیزهای بی‌خطر گذشت. کار. مشتری‌های عجیب. پروژه جدید. مدل‌هایی که ویو هر روز بابتشون غر می‌زد. تا اینکه اسم کنگ وسط اومد. و اشتباه بزرگی بود، چون ده دقیقه بعد هنوز داشتن به کنگ می‌خندیدن. "هنوز باورم نمیشه وسط جلسه به مشتری گفته بود عزیزم." پور خندید. "بدترش اینه که مشتری هم جواب داده بود عزیزم." تیتی سرش رو روی میز کوبید. "اون روز می‌خواستم استعفا بدم." "هر هفته میخوای استعفا بدی." "این فرق داشت." "نه نداشت." پور لیوانش رو برداشت. "باشه." "ممنون." و دوباره هر دو خندیدن. غذا که رسید، برای اولین بار بحث از شرکت فاصله گرفت. نه عمدی. فقط کم‌کم از این شاخه به اون شاخه. از فیلم به موسیقی. از موسیقی به سفر. از سفر به بچگی. و اینجا بود که تیتی یه چیز عجیب فهمید. پور خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد حرف می‌زد. نه از اون آدم‌هایی که فقط منتظر نوبت خودشونن. واقعاً تعریف می‌کرد. واقعاً خاطره می‌گفت. یه جایی وسط حرفاش داشت تعریف می‌کرد که یه بار توی یه سفر دانشجویی گم شده بوده. و وقتی داشت توضیح می‌داد چطوری سه ساعت دنبال بقیه گروه گشته، دستاش همزمان تکون می‌خورد. اخماش جمع می‌شد. صداش بالا می‌رفت. بعد خودش وسط داستان خنده‌ش می‌گرفت. و تیتی بدون اینکه متوجه بشه، بیشتر وقتش رو صرف نگاه کردن به اون کرده بود تا غذا خوردن. نه چون داشت عمداً نگاهش می‌کرد. فقط... راحت بود. خیلی راحت. و این چیزی بود که انتظارش رو نداشت. یه جایی وسط شام، پور مکث کرد. "چی؟" تیتی پلک زد. "چی چی؟" "از پنج دقیقه پیش داری نگام می‌کنی." تیتی تقریباً خفه شد. "دارم گوش میدم." "معلومه." "خفه شو." "باشه." و دوباره اون لبخند رو زد. همون لبخندی که اخیراً زیادی دیده بودش. و برخلاف قبل... این بار اعصابش خرد نشد. وقتی غذاها تموم شد، هیچکدوم عجله‌ای برای رفتن نداشتن. نه چون حرف مهمی باقی مونده بود. نه چون موضوع خاصی داشتن. فقط... خوش می‌گذشت و هر دو می‌دونستن. برای همین وقتی گارسون برای جمع کردن ظرف‌ها اومد، هیچکدوم سراغ گوشی‌هاشون نرفتن. هیچکدوم نگفتن: "خب من باید برم." فقط چند دقیقه دیگه موندن و بعد چند دقیقه دیگه. تا جایی که خود تیتی بالاخره خندید و گفت: "فکر کنم عملاً بیرونمون کنن." پور به ساعت نگاه کرد. "احتمالش هست."

photo content
+4

تیتی از جلوی کمد کنار رفت. سه ثانیه بعد دوباره برگشت جلوی همون کمد. با اخم. انگار لباس‌ها شخصاً بهش توهین کرده بودن. یکی از چوب‌لباسی‌ها رو کشید بیرون. لباس رو بالا گرفت. به آینه نگاه کرد. "نه." لباس برگشت سر جاش. دومی. "نه." سومی. "لعنتی." لباس رو روی تخت پرت کرد. تخت کم‌کم زیر کوهی از لباس دفن می‌شد. و اعصاب تیتی لحظه به لحظه خراب‌تر. مشکل این بود که هیچ‌کدوم بد نبودن. اتفاقاً همه‌شون خوب بودن. اما هیچ‌کدوم درست به نظر نمی‌رسیدن. یکی زیادی رسمی بود. یکی زیادی راحت. یکی زیادی شبیه لباس‌هایی بود که برای جلسه‌های کاری می‌پوشید. و آخری... خب آخری فقط زشت بود. تیتی دوباره روی تخت نشست. به لباس‌های پخش و پلا نگاه کرد. بعد به ساعت. بعد دوباره به لباس‌ها. و برای اولین بار یه فکر خیلی ناراحت‌کننده از ذهنش رد شد. نکنه دارم زیادی به این قرار فکر می‌کنم؟ اخمش عمیق‌تر شد. نه. امکان نداشت. فقط می‌خواست خوب به نظر برسه. همین. هیچ دلیل دیگه‌ای نداشت. مطلقاً هیچ دلیل دیگه‌ای. چند ثانیه بعد گوشی رو برداشت. دوباره گذاشتش پایین. دوباره برداشت. "نه." گوشی دوباره پرت شد روی تخت. سه ثانیه گذشت. دوباره برداشتش. این بار مستقیم رفت سراغ چت ویو. چند لحظه فقط به صفحه خالی نگاه کرد. انگشتش روی کیبورد معلق موند. بعد بالاخره شروع کرد به تایپ کردن.

sticker.webp0.00 KB

سرعت)

Let's go on a date with ⭑ࣶࣸ My cup of tea⭑ࣶࣸ

بله بله حتما

سلام، یه چنل فیکشن زدم، خوشحال میشم اگر دوست داشتید بیایید🩵 https://t.me/WrongPeopleRightLove

خیلی ممنون نازنازی🤏🏻🤏🏻

دقیقا

آره😭😭😭

وای آنون جدیددد