fa
Feedback
• تاج و تخت شکسته •

• تاج و تخت شکسته •

کانال بسته

به قلم:مهتاب.ر انلاین: دیو و دلبر شاه دزد پرستار عمارت وثوق سوگلی شاهزاده و گدا خانوم معلم عروس نحس رمان های انلاین: @Tagromana 🔵پارت اول https://t.me/c/4317290383/63 فایل کامل https://t.me/+XWIVCTos2lJhOGU0

نمایش بیشتر
خانوم معلمشبکه:خانوم معلمکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
3 892
مشترکین
+14524 ساعت
+1027 روز
+2 70930 روز
آرشیو پست ها
ناخــــــــــــدای‌هـــات🔞🔥 عثمـــان...کاپیتان کشتـــی نفتی که ماه ها دختر بخودش ندیده با دیدن دختربچه ای که یواشکی داخل کشتی بزرگش شده توی تختش میبره و... https://t.me/+fgxlG37M0784N2M0 سک**س‌ خشن و هات کاپیتان جذاب و هیکلی با دختر فراری🔞❌🔥 محدودیت‌سنـــــــــــــــی🔞🔞🔞 ورود‌بچههههههه‌‌ممنوعععععععع❌🔞

📌 عثمان...🔥کاپیتان کشتی نفتی که جذبه‌ش رعشه به جون دریا میندازه ...اما امان از روزی که دختر کوچولوی فراری، یواشکی وارد کشتی
📌 عثمان...🔥کاپیتان کشتی نفتی که جذبه‌ش رعشه به جون دریا میندازه ...اما امان از روزی که دختر کوچولوی فراری، یواشکی وارد کشتی میشه و سر از کابین کاپیتان در میاره ...⛔️❌ https://t.me/+fgxlG37M0784N2M0 #ممنوعه #بزرگسالان

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۶ #فصل_۱ واقعا حوصله بحث کردن با یه خواهرشوهر جیغ جیغو رو نداشتم. فکر می کرد برادرش چه آش دهن سوزیه. کاش میتونستم فریاد بزنم و بگم من امشب قرار بود با شایان ازدواج کنم اما حالا زن برادرت هستم. بگم من رو از عرش به فرش کشیده . بگم آپارتمان لوکسم تو ولنجک کجا و خونه درب و داغون شما تو نازی آباد کجا. اما فقط سکوت کردم. تینا با حرص و خنده یه دستش رو به کمرش زد. مشتش رو جلوی لب هاش گرفت و گفت: -اِاِاِاِاِ این چه پرروئه ؟ قشنگ معلومه آویزون داداش بیچاره ی من شدی دیدی خوشتیپه و آقاست گفتی خودم و بندازم بهش تو غرور و شخصیت نداری دختر؟ نفس عمیقی کشیدم تا جوابش رو ندم. نمیخواستم با همچون ادمای سطح پایینی دهن به دهن بشم. تینا دندون روی هم سابید و گفت: -ببین دختر جون... بذار اب پاکی و بریزم رو دستت داداشم دختر خاله مو دوست داره قرار نامزدیم گذاشتیم شونه ای بالا انداختم و بی‌تفاوت گفتم: -مبارکه ...بگید طلاق منو بده بره همون دختر خاله عزیزش و بگیره تینا که جوابم به مذاقش خوش نیومده بود جیغ کشید و با اون شکم برآمده دوباره به طرفم حمله کرد: -دختره ی هرزه چه روییم داره... مگه اینکه من مرده باشم داداشم و گول بزنی! 💚اطلاعیه چنل vip 🟣تو vip به پارت 24 رسیدیم 🟣روزی ۲ پارت جز اخر هفته ها و تعطیلات رسمی 🟣تبلیغات اضافه نداریم 🟣پارتای وانشات(سکسی) تو کانال اصلی قرار نمیگیره با اکانت اصلی بیاید چون به هیچ عنوان دلیت یا تغییر اکانت قبول نمیکنم❌ 🔴فعلا فقط و فقط به مبلغ  100 تا 200هزار تومان بنا به شرایط مالی تون💵   بزودی افزایش قیمت داریم💐 مبلغ رو به پایین روند بشه لینک ارسال نمیشه❌ 🔴شماره کارت 6037 7017 3001 3189 💳 محمد دهقان ازاد بعد از واریز به همراه فیش و اسم رمان برای گرفتن لینک به پیوی مراجعه کنید✅😍 @Rozalin21

💚اطلاعیه چنل vip 🟣تو vip به پارت 24 رسیدیم 🟣روزی ۲ پارت جز اخر هفته ها و تعطیلات رسمی 🟣تبلیغات اضافه نداریم 🟣پارتای وانشات(سکسی) تو کانال اصلی قرار نمیگیره با اکانت اصلی بیاید چون به هیچ عنوان دلیت یا تغییر اکانت قبول نمیکنم❌ 🔴فعلا فقط و فقط به مبلغ 100 تا 200هزار تومان بنا به شرایط مالی تون💵   بزودی افزایش قیمت داریم💐 مبلغ رو به پایین روند بشه لینک ارسال نمیشه❌ 🔴شماره کارت 6037 7017 3001 3189 💳 محمد دهقان ازاد بعد از واریز به همراه فیش و اسم رمان برای گرفتن لینک به پیوی مراجعه کنید✅😍 @Rozalin21

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۵ #فصل_۱ اگه تایماز نبود تمام موهام رو دونه دونه می‌کند. هر چند از پسش بر میاومدم اما با اون لباس عروس و روحیه خراب جونی توی بدنم نمونده بود: -چکار میکنی تینا؟ زنگ بزن محمود بیاد دنبالت خودم مامان و اروم میکنم توی اون خونه سرم جنگ به پا شده بود ،البته که حق داشتن. پسرشون بیخبر دست یه زن رو گرفته و آورده‌ بود خونه و میگفت زنمه. با پاهایی که زق زق میکرد روی مبل نشستم ‌. دیگه جون وایسادن نداشتم. تینا که بالاخره تونسته بود خودش رو از دست برادرش ازاد کنه وحشیانه به بازوم چنگ زد و گفت: -بلند شو گمشو از خونه ما بیرون! تو عروس ما نیستی عصبی شده بودم. عصبی و کلافه و خسته. لباس عروس سنگین و بدبختی هایی که توی اون یک ماه کشیدم تحملم رو تموم کرده بود. ناخن های تینا که پوستم رو خراشید با عصبانیت دستم رو از چنگش بیرون کشیدم و گفتم: -ولم کن...برو مشکلت و با داداشت حل کن باور کن منم اصلا دلم نمیخواد اینجا باشم

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۴ #فصل_۱ حس میکردم دعوای شدیدی در راهه. کی میتونست اون پیرزن رو مجاب کنه که من عروسش باشم. اون لحظه بود که فهمیدم بازی تازه شروع شده . قرار نبود فقط با تایماز بجنگم،باید با کل خانواده‌اش میجنگیدم. زن جوون با حرص دندون روی هم سابید و گفت: -مسخره بازی در نیار داداش مگه قرار نبود با غزل عروسی کنی؟ مگه اخر هفته قرار خاستگاری نذاشتیم؟ پیرزن لرزید و زن دوباره گفت: -مامان داره سکته میکنه بگو این زنیکه کیه دستش و گرفتی آوردی خونه؟ میخوای آبرومون و ببری؟ قرار خاستگاری گذاشته بود،اونم با دختر خاله اش. نگاهم به طرف مرد چرخید،درسته که ازدواج ما صوری بود اما حتی حرفش هم تحقیرم میکرد. تایماز اروم بود اما نگاهش خط و نشون می‌کشید: -مراقب حرف زدنت باش تینا... شهرزاد الان زنمه ... مادرش که واقعا حالش بد بود با بی حالی توی سرش کوبید و روی اولین مبل نشست: -ای خدا،این چه مصیبتی بود حالا جواب خواهرم و چی بدم دختره با چه ذوق و شوقی رفته لباس خریده خجالت میکشیدم، انگار که کار بدی کرده باشم سرم رو‌ پایین انداختم. با شرمندگی جلوی در وایساده بودم که خواهرش به طرفم حمله کرد.

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۳ #فصل_۱ با باز شدن در هوای گرم به طرفم یورش اورد و به شونه های لختم لرز خفیفی نشست. برای اولین بار بعد از چند ماه پر تنش لبخند ریزی کنج لبم نشست. خونه بوی ارامش میداد. بوی گلاب و چایی دم کشیده و سماور. اما اون ارامش فقط چند ثانیه دووم داشت. با هم پا به داخل گذاشتیم و برای اولین بار توی زندگیم ترس و خجالت رو تجربه کردم. حس هرزه ای رو داشتم که مچش رو با پسر مذهبی محل گرفتن. یه پیرزن حدودا ۶۰ ساله با نگاه لرزون و چادر نماز سفید با گلهای ریز روبروم وایساده بود. یه زن جوون حدودا ۲۵ ساله که حامله به نظر میرسید زیر بغلش رو گرفته بود تا پیرزن پس نیفته. هر دو با چشمای گرد شده و ناباور زل زده بودن به و من و لباسم که پول زیادی براش داده و از یه برند خارجی بود. لباسی که به اندازه کل خونه شون می‌ارزید. اون نگاه حس بدی بهم میداد. پیرزن لب‌هاش از شوک سفید شده بود،با چشم بهم اشاره کرد و گفت: -تایماز،مادر...این دختره کیه؟ مرد از بالا بهم نگاه کرد،همون طور که تنم رو به خودش می‌چسبوند اروم خندید و گفت: -چرا اینجوری میپرسی حاج خانوم؟ خب زنمه...مگه نمیگفتی عروسی کن بیا،اینم عروسم خوشگل و خانوم و خانواده دار

شهرزاد و لباس عروسش

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۲ #فصل_۱ شنلی رو که توی تالار دور شونه هام انداخته بود رو با غیظ باز کردم و روی کاپوت ماشین انداختم. از عروسی های سنتی بیزار بودم. از شنل و تعصب های دست و پا گیر و مرد غیرتی حالم بهم میخورد‌‌. با حرص نفسم رو بیرون دادم، چطور باید با مادر شوهر و خواهر شوهر زیر یه سقف زندگی میکردم. اون خونه من رو یاد خونه پدر سالار مینداخت. همونقدر قدیمی و زوار در رفته. مردی که فقط ۲ ساعت از آشنایی مون میگذشت و حالا شوهرم بود با سر به پله ها اشاره زد: -دنبالم بیا... با تکون خوردن پرده دستش رو پشت کمرم گذاشت تا نقش یه مرد عاشق رو بازی کنه و با هم از پله ها بالا رفتیم. در حالیکه یه چیزی ته گلوم گیر کرده بود. ورودی خونه یه راهروی باریک داشت که چند متر جلوتر به در طبقه اول میرسید. یه پاگرد هم میدیدم که پله های طبقه دوم از همونجا شروع می‌شد. لبه هر پله یه گلدون خودنمایی میکرد و ورودی هم جا کفشی قرار داشت. در طبقه اول رو باز کرد و با صدای بلند گفت: -یالله... حاج خانوم؟ بیا عروست و اوردم

#تاج_و_تخت_شکسته #پارت_۱ #فصل_۱ دستی که توش حلقه بود رو توی مشت بزرگش گرفت و انگشتر رو از توی انگشتم بیرون کشید. صورتم از درد مچاله شد اما صدا ازم در نمی‌اومد. حلقه ای که شایان برام خریده بود رو از شیشه ماشین بیرون انداخت، نیشخندش اما دلم رو آتیش میزد: -میدونی که دیگه زن منی ؟ سرش رو تکون داد: -اره میدونی...والا ... سکوتش قلب بی پناهم رو میلرزوند: -اونا نمیدونن امشب عروسی کردم پس هر چی که گفتن جواب شون و نمیدی تا خودم اروم شون کنم حرف نامربوطم نمی‌زنی چون من بی احترامی به خانواده ام رو تحمل نمیکنم... با دردی که توی دستم پیچیده بود لبخند تلخی زدم: -بگو ازدواج صوری! با چشم به پایین تنه اش اشاره کرد و با لحن منظورداری گفت: -من مشکلی با واقعی کردنش ندارم... میدونست نابودم کرده و به اجبار اون ازدواج رو قبول کردم. میدونست کیش و ماتم کرده. بی اعتنا سیگاری بین لباش گذاشت ،با درد چشمام رو بستم و گفتم: -بسته تمومش کن... بگو چرا من اینجام؟ از روی شونه ی پهنش بهم نگاه کرد،سرد و تاریک درست مثل قبری که توش خوابیده بودم: -چون تو از امشب زن عقدیم شدی و زن جایی زندگی میکنه که شوهرش هست با وایسادن ماشین نگاهم به اطراف چرخید و با تعجب گفتم: -خونت اینجاست؟

○••••••••••••••••••••••••••••••••••••○ کلیه حقوق این رمان متعلق به نویسنده و ادمین کانال میباشد و هیچ یک از اعضا حق کپی و انتشار ان در بستر هیچ پیام رسانی را ندارند در صورت مشاهده از مراجع قانونی پیگیری خواهد شد ○•••••••••••••••••••••••••••••••••••••○

#تاج_و_تخت_شکسته خلاصه🍀 تایماز خان خسرو شاهی مرد بی رحم و هرکولی که هیچ دختری رو به تختش راه نمیده چون فقط یه دختر و میخواد
#تاج_و_تخت_شکسته خلاصه🍀 تایماز خان خسرو شاهی مرد بی رحم و هرکولی  که هیچ دختری رو به تختش راه نمیده  چون فقط یه دختر و میخواد تا زنش بشه شهرزاد فروهر،دختری موفق و وارث ثروت فروهر ها... دختری که یک شبه تمام ثروتش رو از دست میده و ورشکست میشه ... رمان از جایی شروع میشه که تایماز خسروشاهی درست شب عروسی شهرزاد و شایان برای نجاتش میاد و با هم به صورت صوری ازدواج میکنن همخونه هم میشن و شهرزاد مجبور میشه که منشی شوهرش بشه داستان های پر کشش یه رئیس و منشی که زن و شوهر صوری هم هستن اون روز قبل از جلسه خانوم منشی با اون دامن کوتاه و جوراب شلواری های بدن نما وارد دفتر رئیس میشه تا پرونده ها رو تحویل بده،وقتی خم میشه بدن بی نقص و عطر هاتش رئیس و دیوونه میکنه  و مرد بی توجه به کارمندایی که بیرون منتظر هستن دخترک رو روی میز خم میکنه و... #ازدواج_صوری #رئیس_منشی

دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است... -ابتهاج به تاریخ📆 405/6/8 •••••••••••••••••••••••••••••••••••• کلیه حقوق این رمان متعلق به نویسنده و ادمین کانال میباشد و هیچ یک از اعضا حق کپی و انتشار ان در بستر هیچ پیام رسانی را ندارند در صورت مشاهده از مراجع قانونی پیگیری خواهد شد

شهرزاد فروهر

تایماز خسروشاهی
تایماز خسروشاهی