اتاقِ فکرهای نصفِ شب
رفتن به کانال در Telegram
همون ایانم🕯 در حاشیهی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
452
مشترکین
-424 ساعت
-557 روز
-5530 روز
آرشیو پست ها
دوتا از مظلومترین و بیگناهترین افراد حاضر در حادثه هستهای چرنوبیل:
آکیموف و توپتونوف :))))))
من این سریال رو خیلی وقت پیش دیدم
و واقعا میتونم بگم که یه مینی سریالِ شاهکاره
چرنوبیل از اون سریالهاست که بیشتر از چیزی که انتظار داری، ذهنت رو درگیر میکنه. داستانش دربارهی فاجعهی هستهای چرنوبیل در سال ۱۹۸۶ و تلاش آدمهاییه که وسط یه بحران وحشتناک، برای مهار کردنش میجنگیدن. چیزی که برای من ترسناکترش میکنه، فقط خود فاجعه نیست؛ بلکه دروغها، پنهانکاریها و بهاییه که آدمهای زیادی برای انکار حقیقت پرداختن.
به نظرم چرنوبیل فقط روایت یه حادثهی تاریخی نیست؛ یادآوری اینه که گاهی انکار حقیقت میتونه از خود فاجعه هم خطرناکتر باشه.
این خیلی بده که یه تایمایی میرسه که از همه یه دور متنفر میشی و میخوای هیچکس نباشه
میخوای فاصله بگیری و فقط یکم فکر کنی
دلت میخواد فقط خودت باشی و یهو محو شی و هیچکس ازت خبر نداشته باشه
اونم فقط بخاطر اینه که با چیزای بدی مواجه شدی
وقتى مريض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه!
ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن.
کنارم باشن و بیحوصِله باشن
کنارم باشن و دعوا کنن
کنارم باشن و شادباشن
کنارم باشن و زندگی معمولیشون رو بکنن
کنارم باشن...همینکه گاهی باشن بسه.
- جهان با من برقص
هر سریالی رو میبینم تا مدت ها تیکه کلاماشون میشه تیکه کلامم حتی بعضی کاراشون رو انجام میدم و توی دنیای اون سریال غرقم.
همه یه فیلم یا سریال میبینن و تموم میشه میرن دنبال بعدی، منی که تازه شروع میکنم با ادیت دیدن و گشتن توی فضای مجازیِ بازیگرا و بیشتر غرق شدن توی اون فضا.
Repost from 𝟐𝟐𝟏𝐁 𝐁𝐚𝐤𝐞𝐫 𝐒𝐭𝐫𝐞𝐞𝐭
اگه چنلی دارین که توش از پلی لیستتون، نوشته هاتون، هنر و ادبیات، سریال مورد علاقه تون و گیم محتوا میذارین، اینو فور کنین که فولدر بسازم و چنلای همدیگه رو پیدا کنیم و جذب داشته باشین.
حتما جوین باشین، اگه ساین تو چنلتون بسته ست برام آیدی ای که باهاش جوین هستین چنلم رو بفرستین
فردا حدود ساعت ۹ شب چنلو چک کنین که فولدرو گذاشتم فورش کنین
آخرین باری که رفتم کتابفروشی و جلد یکشو خریدم،
یه دونه ازش تو قفسه دیدم
نخریدمش:)
فکر کنم یک ماه پیش دیدار آخرم باهاش بود
امیدوارم بتونم تو کتابفروشی های دیگه پیداش کنم
راستش هنوزم با دیدن ادیتا و همچین کلیپایی، عمیقا دلتنگ میشم. عمییقا
و دلم میخواست که اون روزا هیچوقت تموم نمیشد
همچنان بغضم میگیره..
سنت هرچقدر که بیشتر میشه بیشتر میری سمت کارایی که مامانت انجام میده
دیگه بدون اینکه چیزیو بهت بگه کارارو انجام میدی
کارایی که قبلش از انجام دادنش متنفر بودی رو خودت خودکار انجام میدی
میفهمی که واقعا داری بزرگ میشی و مسئولیت هاتم بزرگتر
