اینجادیوانهایمینویسد!
رفتن به کانال در Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
6 562
مشترکین
-9324 ساعت
+3 0947 روز
+2 43330 روز
آرشیو پست ها
اینجانب به تازگی کنکور داده و بهزودی قراره نتایج اعلام بشه. عاجزانه خواستارم کارآگاه بازی در نیارید و نه از بنده و نه از هر متقاضیِ دیگهای سوالی مِنبابِ کنکور نپرسید، وگرنه راجعبه درآمدتون و بخشهای شخصیِ زندگیتون سوال میپرسم.🫶🏻
متاسفم عزیزم. جوری باهات رفتار شد که لایقش نبودی، جوری اذیتتکردن که از خودت متنفر شدی، جوری ترکت کردن که دوری کردن از آدمها رو به هرچیزی ترجیح دادی.
Pov:
لباسهای تابستونی رو تا میکنیم میذاریم تو کمد، لباسهای پاییزی و کلفتمون رو در میآریم.💆🏻♀✨
فردا قراره نتایج رو اعلام کنن. منهم مثل شماها دل تو دلم نیست ببینم چخبره. اما این رو یادتون نره، فارغ از هر نتیجهای، چه خوب چه بد، شما تلاشتون رو کردین. شما جنگجویین، شما ادامه دادین حتی وقتی از آسمون و زمین بلا میبارید سرتون. نباید فراموش کنید که شما کم نیستین، بد نیستین، بدرد نخور هم نیستین. شما قویاین و لایق بهترین چیزها. فردا قبل از دیدن نتیجه، با خودتون تکرار کنین چهار تا رقم نمیتونه زندگی شما رو بهم بریزه. شما میتونین از طریق مهارت به جایی برسین که شاید اونی که درس خونده نرسیده. یادتون نره شما باعث افتخارین، بهترینین.🌱
عزیزِرفتهام. امروز صبح، برخلاف شب گذشته، خبری از باران نبود. آسمان صاف بود و نور کمجان خورشید از لابهلای پردهها خودش را به اتاق رسانده بود. برای چند دقیقه، همهچیز شبیه روزهایی بود که هنوز چیزی میان ما تغییر نکرده بود. از خانه که بیرون آمدم، نانوا سر کوچه طبق معمول زودتر از همه بیدار بود. پیرزنی را دیدم که برای کبوترهای میدان دانه میریخت و پسرکی با کیف مدرسهاش، دست مادرش را گرفته بود و با عجله از خیابان میگذشت. آدمها مشغول زندگی خودشان بودند؛ میرفتند، میآمدند، میخندیدند و گاهی بیخبر از کنار هم عبور میکردند. فکر میکنم عجیبترین چیز دنیا همین است؛ اینکه ممکن است برای یک نفر، تمام جهان در یک روز عوض شده باشد و برای باقی آدمها، صبح همچنان صبح باشد. امروز دلتنگت شده بودم. یادم هست پیش از رفتنت گفتی: «اگر دلتنگم شدی، به ماه نگاه کن.» امشب به ماه نگاه کردم. همانطور آرام بالای پشتبامها ایستاده بود و نورش روی پنجره میریخت. مدتی طولانی نگاهش کردم و با خودم فکر کردم شاید حق با تو بوده باشد. اگر ماه سهم هر دوی ما از یک آسمان باشد، پس ماه، نگاه من است به تو. شاید امشب، هر جا که هستی، تو هم سرت را بالا آورده باشی و برای چند لحظه به همان ماه نگاه کرده باشی. و اگر اینطور بوده باشد، فکر میکنم برای امشب کافیست._مجموعهنامههایِمنبرایِعزیزِرفتهام.
عزیزِرفتهام. امروز صبح، برخلاف شب گذشته، خبری از باران نبود. آسمان صاف بود و نور کمجان خورشید از لابهلای پردهها خودش را به اتاق رسانده بود. برای چند دقیقه، همهچیز شبیه روزهایی بود که هنوز چیزی میان ما تغییر نکرده بود. از خانه که بیرون آمدم، نانوا سر کوچه طبق معمول زودتر از همه بیدار بود. پیرزنی را دیدم که برای کبوترهای میدان دانه میریخت و پسرکی با کیف مدرسهاش، دست مادرش را گرفته بود و با عجله از خیابان میگذشت. آدمها مشغول زندگی خودشان بودند؛ میرفتند، میآمدند، میخندیدند و گاهی بیخبر از کنار هم عبور میکردند. فکر میکنم عجیبترین چیز دنیا همین است؛ اینکه ممکن است برای یک نفر، تمام جهان در یک روز عوض شده باشد و برای باقی آدمها، صبح همچنان صبح باشد. امروز دلتنگت شده بودم. یادم هست پیش از رفتنت گفتی: «اگر دلتنگم شدی، به ماه نگاه کن.» امشب به ماه نگاه کردم. همانطور آرام بالای پشتبامها ایستاده بود و نورش روی پنجره میریخت. مدتی طولانی نگاهش کردم و با خودم فکر کردم شاید حق با تو بوده باشد. اگر ماه سهم هر دوی ما از یک آسمان باشد، پس ماه، نگاه من است به تو. شاید امشب، هر جا که هستی، تو هم سرت را بالا آورده باشی و برای چند لحظه به همان ماه نگاه کرده باشی. و اگر اینطور بوده باشد، فکر میکنم برای امشب کافیست._مجموعهنامههایِمنبرایِعزیزِرفتهام.
درود و مهر برشما مالک چنل اتحادیه هستم
نظر لطفتونه
با عرض پوزش حواسم به چنل تون نبوده
وگرنه چنل اتحادیه یک خانواده بزرگ و تشکیل شده از مالک های چنل های بزرگ و کوچیک است که کارش پشت هم بودن و حمایت از یکدیگر است.
بازم ببخشید کم بود در اینده جبران خواهد شد🪴
