fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

نبض آزادی

نبض آزادی

رفتن به کانال در Telegram

نور بر تاریکی پیروز است

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 123
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-977 روز
+19030 روز
آرشیو پست ها
ترسناک است وقتی جامعه‌ای به ظلم عادت کند؛ وقتی دیدن بی‌عدالتی دیگر کسی را تکان ندهد و ظلم، به جای آنکه محکوم شود، توجیه و حمایت شود. اما ترسناک‌تر از آن، سکوت است؛ سکوتِ آدم‌هایی که می‌بینند، می‌فهمند، درد را می‌شناسند، اما ترجیح می‌دهند چیزی نگویند. ظلم فقط با دستِ ظالم ادامه پیدا نمی‌کند؛ گاهی با سکوتِ کسانی ادامه پیدا می‌کند که می‌توانستند بایستند و نایستادند. و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه روزی آن‌قدر به ظلم عادت کنیم که دیگر حتی از دیدنش هم تعجب نکنیم.

وقتی برگشتم، دیگر خیابان پشت سرم نبود؛ انگار تمام آن شب را با خودم تا خانه کشیده بودم؛ با تمام صداهایی که هنوز در گوشم می‌پیچیدند و چهره‌هایی که نمی‌دانستم کدام‌یکشان، آخرین بار آسمان را دیده‌اند. در تمام مسیر فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ به آن آدمی که چند ساعت پیش، درست کنار من راه می‌رفت؛ کسی که شاید حتی نامش را نمی‌دانستم، اما صدای قدم‌هایش را به خاطر داشتم، فاصله‌ی شانه‌اش با شانه‌ام را، و آن چند ثانیه‌ی بی‌اهمیتی را که آن شب، پیش از آنکه همه‌چیز به کابوس بدل شود، کنار هم از خیابان گذشتیم. و ناگهان، یک فکر مثل تیغ در ذهنم فرو رفت: نکند همین حالا دیگر زنده نباشد؟ نکند من برگشته باشم و او همان‌جا مانده باشد؟ نکند آخرین تصویرِ زندگی‌اش، همان خیابانی بوده که من از آن جان به در بردم؟ نکند وقتی من در را پشت سرم بستم و برای چند ثانیه به دیوار تکیه دادم، جایی دورتر، خانواده‌ای هنوز چشم‌انتظار بازشدن دری بوده که هیچ‌گاه باز نشده است؟ این فکر، از خودِ آن شب هم سنگین‌تر بود. اینکه نمی‌دانستم چند نفر از آدم‌هایی که آن شب کنارشان ایستادم، صبح را ندیدند. نمی‌دانستم کدام صدا، آخرین فریادش بود؛ کدام قدم، آخرین قدمش؛ کدام نگاه، آخرین نگاهش به آسمان. من برگشته بودم؛ اما نمی‌توانستم از خودم بپرسم چرا. چون زنده‌ماندن، وقتی نمی‌دانی دیگری زنده مانده یا نه، گاهی شبیه یک امتیاز نیست؛ شبیه اتهامی‌ست که هیچ دادگاهی برایش تشکیل نمی‌شود. آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها را حتی اگر نشناسی، می‌توانی برای همیشه در حافظه‌ات دفن کنی. آدم‌هایی که فقط چند قدم کنارت راه رفتند، اما سرنوشتشان می‌تواند سال‌ها بعد، نیمه‌شب، ناگهان از خواب بیدارت کند. و هنوز، گاهی به همان چند قدم فکر می‌کنم. به اینکه شاید آن آدم زنده مانده باشد. شاید به خانه برگشته باشد. شاید کسی در خانه منتظرش بوده باشد. و شاید... شاید من، بی‌آنکه بدانم، آخرین انسانی بوده‌ام که آن شب، پیش از خاموش‌شدن زندگی‌اش، در کنارش راه رفته است. و چه کابوسِ بی‌رحمی‌ست اینکه آدم از میان جمعیتی برگردد، اما نتواند مطمئن باشد چند نفر از همان جمعیت، دیگر هرگز برنگشته‌اند.

❤️‍🩹

«زن، زندگی، آزادی» را نمی‌شود در سه واژه خلاصه کرد؛ سه واژه‌ای که از گلوی نسلی بیرون آمد که سال‌ها، حقِ زیستن را از میان دیوارهای تبعیض و ترس صدا زده بود. این خیزش، تنها اعتراض به یک قانون یا یک اجبار نبود؛ اعتراض به جهانی بود که در آن، برای زن بودن باید پاسخ پس داد، برای متفاوت بودن باید تاوان پرداخت و برای خواستنِ ابتدایی‌ترین حقوق انسانی، باید از میان انبوهی از ممنوعیت‌ها عبور کرد. سخن از برابری بود؛ برابری‌ای که اگر برای کسی زیادی بلندپروازانه به نظر می‌رسد، شاید به این دلیل است که سال‌ها به نابرابری عادت کرده‌ایم. «زن، زندگی، آزادی» خواسته‌ی ساده‌ای داشت: این‌که هیچ انسانی به دلیل جنسیتش کمتر دیده نشود، کمتر شنیده نشود و کمتر حق نداشته باشد. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد؛ نسلی که فقط خواست مانند یک انسان زندگی کند، مجبور شد برای بدیهی‌ترین حقوقش فریاد بزند. این خیزش تمام نمی‌شود، تا روزی که «برابری» دیگر آرزو نباشد؛ تا روزی که آزادی، واژه‌ای برای نوشتن روی دیوارها نباشد، بلکه بخشی عادی از زندگی باشد.

سنگینیِ شبِ ششم مرداد بعضی شب‌ها تمام نمی‌شوند؛ صبح که می‌رسد، فقط آسمان روشن می‌شود، اما چیزی در دل آدم همچنان در تاریکی می‌ماند. شب ششم مرداد ۱۴۰۵، اصفهان یکی از همان شب‌ها را به چشم دید؛ شبی که مردم، تا سپیده‌دم، خیابان را ترک نکردند. ایستادند، فریاد زدند و در برابر حکمی که برای گرفتن جان دو جوان صادر شده بود، سکوت نکردند. گزارش‌ها از حضور مردم و درگیری آنان با نیروهای امنیتی در اطراف میدان علیخانی حکایت داشت. آن شب، شهر فقط یک شهر نبود؛ انگار تمام خشم فروخورده‌ی سال‌ها در خیابان‌های اصفهان جمع شده بود. مردم آمده بودند تا شاید هنوز بتوانند جلوی آخرین قدم را بگیرند؛ تا شاید طناب، به گردن دو جوان نرسد؛ تا شاید یک بار دیگر ثابت کنند که برایشان جان یک انسان، حتی اگر حکومت او را «مجرم» بنامد، بی‌ارزش نیست. اما صبح رسید... و با طلوع آفتاب، خبر اجرای حکم رسید؛ خبر مرگ ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری. دو نام دیگر به فهرست بلندِ جوانانی اضافه شد که زندگی‌شان می‌توانست ادامه داشته باشد؛ دو خانواده دیگر با جای خالی عزیزشان روبه‌رو شدند؛ و شهری دیگر، صبحش را با سنگینیِ یک شب بی‌پایان آغاز کرد. گزارش‌های حقوق بشری و رسانه‌ای نیز اجرای این دو حکم را در بامداد ۶ مرداد تأیید کرده‌اند. اما شاید سنگین‌ترین تصویر آن شب، نه طناب بود و نه دیوارهای امنیتی؛ مردمی بودند که دست خالی ایستادند. با دست خالی، اما با صدایی که می‌خواست بگوید: ما فراموش نمی‌کنیم. شاید بتوانند یک انسان را از زندگی حذف کنند، اما نمی‌توانند نامش را از حافظه‌ی مردمی که او را به یاد می‌آورند پاک کنند. ششم مرداد، فقط تاریخ اجرای دو حکم نبود؛ تاریخ شبی بود که اصفهان تا صبح ایستاد، و صبح، با دو نام کمتر و یک زخم بیشتر بیدار شد. ابوالفضل سپاهی؛ امیرحسین صفری؛ نامتان در حافظه‌ی این شهر خواهد ماند. و بعضی شب‌ها، هرچقدر هم سال‌ها از آنها بگذرد، باز هم وقتی به یادشان می‌آوری، انگار همان شب است؛ همان خیابان، همان فریادها، و همان سپیده‌ای که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست از راه برسد.

Repost from RED
چقدر عرزشیا شلوغش کردند یه قلب از تو سینه در اومده دیگه🤭 به مامانش هم بگید بلند تر گریه کنه!

آسمون امروز صبح Nor30🖤
آسمون امروز صبح Nor30🖤

photo content

که رحم نکردن حتی به دریای خزر

هم خودت هم چنلت عالی🍷 امام زمان(عج)

۱۸ و ۱۹ دی، دو تاریخ نیستند؛ دو زخم‌اند، بر تنِ تقویمی که هنوز از بوی خون و باروت پاک نشده است. شب‌هایی که شهر، دیگر شبیه شهر نبود؛ خیابان‌ها شاهد بودند و دیوارها حافظه داشتند. صدای قدم‌هایی که شاید آخرین قدم‌هایشان بود، فریادهایی که پیش از خاموش شدن، آزادی را صدا زدند، و چشم‌هایی که برای آخرین بار به آسمان خیره ماندند؛ آسمانی که هیچ‌وقت نتوانست پاسخ آن همه پرسش را بدهد. آن شب‌ها، جوان‌هایی از میان ما رفتند؛ جوان‌هایی که قرار بود فردا را ببینند، قرار بود عاشق شوند، درس بخوانند، سفر بروند، پیر شوند و هزاران بار دیگر صبح را ببینند؛ اما سهمشان از فردا، تنها یک قاب عکس شد و نامی که باید با بغض بر زبان آورد. مادرانی ماندند با اتاق‌هایی که دیگر صدای باز شدن درشان را نشنیدند. پدرانی ماندند با لباس‌هایی که هنوز بوی فرزندشان را می‌داد. دوستانی ماندند که هر بار گوشی‌شان زنگ خورد، برای یک لحظه خیال کردند شاید دوباره همان صدا را بشنوند. و چه بی‌رحمانه است این «دیگر برنمی‌گردد»... بعضی آدم‌ها نمی‌میرند؛ فقط از کنار ما برداشته می‌شوند و تبدیل می‌شوند به بخشی از حافظه یک نسل. می‌شوند نامی روی لب‌ها، تصویری در قاب‌ها، اشکی گوشه چشم‌ها و بغضی که سال‌ها بعد هم با شنیدن یک آهنگ، یک خیابان یا یک تاریخ، دوباره سر باز می‌کند. ۱۸ و ۱۹ دی را نمی‌شود فراموش کرد؛ چون فراموشی، خیانت به تمام آن چشم‌هایی‌ست که دیگر فرصت دیدن صبح را پیدا نکردند. ما روایت می‌کنیم، چون سکوت، قبر دومِ فراموش‌شدگان است. نامشان را می‌گوییم؛ حتی اگر صداهایمان بلرزد. از آن شب‌ها می‌نویسیم؛ حتی اگر هر کلمه، تکه‌ای از همان زخم را دوباره باز کند. چرا که بعضی دردها قرار نیست درمان شوند؛ قرار است یادآوری شوند. و بعضی نام‌ها قرار نیست از تاریخ عبور کنند؛ قرار است در حافظه یک ملت بمانند. برای آن‌هایی که رفتند، برای آن‌هایی که هنوز هر شب جای خالی‌شان را نگاه می‌کنند، برای رویاهایی که پیش از طلوع، خاموش شدند... ۱۸ و ۱۹ دی را به خاطر بسپار. این‌ها فقط تاریخ نیستند؛ روایت آدم‌هایی‌اند که یک روز بودند، خندیدند، دوست داشتند، امید داشتند... و بعد، در جایی از این سرزمین، برای همیشه به یک نام تبدیل شدند. و ما هنوز ایستاده‌ایم؛ با تمام زخم‌ها، با تمام بغض‌ها، با تمام نام‌هایی که از یاد نخواهیم برد. تا وقتی روایت هست، فراموشی نیست. تا وقتی نامشان زنده است، خاموش نشده‌اند. و تا وقتی کسی بگوید «یادم هست»... آن‌ها هنوز در این سرزمین نفس می‌کشند.

سپهر بابا کجایی بارون اومدو یادم داد نترسید نترسید ما همه باهم هستیم بچه ها کمک ناموسا کمک توپ تانک فشفشه دیگر اثر ندارد به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد امشب ممکنه هر اتفاقی بیوفته اگر آزاد شد خوشحالی کن به جا من فقط میخوام بزنم بیرون پایان با منه مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست من دینمو ادا کردم جنگ جنگ تا آزادی اگه دستگیر شدم و یا نبودم بدونید که همیشه در کنار مردم ایستادم برای آزادی باید جان داد اگر اتفاقی افتاد برای مردم رفتیم من که دارم میرم اگه کشته شدم یا حتی اگه دستگیر شدم شاد باشین چون ترجیح دادم باغیرت و باشرف زندگی کنم سر قبرم شادی کنید امشب بخاطر بچه هایم میروم چون حقشان است که زندگی خوبی داشته باشند بر سر مزارم نماز و قرآن نخوانند فقط شادی کنند حتی اگه دونه دونمون تو این راه کشته شدیم سرخم قدغن مردم ... سر خم قدغن جونم مرد تو برو من میام سرده ولی بریم متور سواری بابا وقت خدافظیه هر یه نفر کشته شه هزار نفر پشتشه فقر فساد گرونی میریم تا سر نگونی

عاو قلبم😭💝

photo content

پیام ویدیو00:18

چند خط برای امثال این خواننده ها و رپر ها روزی خواهد رسید که تمام پرده‌های تزویر کنار برود و تاریخ، چهره‌ی واقعی کسانی را نشان دهد که صدای خود را به جای فریاد مردم، به خدمت قدرت سپردند. شما که نام هنر را یدک می‌کشید اما در برابر اشک مادران، داغ جوانان و فریاد یک ملت سکوت کردید؛ بدانید که صحنه‌ها فراموش می‌شوند، تشویق‌ها خاموش می‌شوند و آنچه باقی می‌ماند، قضاوت وجدان‌هاست. صدایی که برای حقیقت نخواند، هرچقدر بلند باشد، در گوش تاریخ فقط پژواکی بی‌ارزش خواهد بود. هنری که از درد مردم فاصله بگیرد و کنار ظلم بایستد، دیگر هنر نیست؛ سایه‌ای از خودفروختگی است. شاید امروز نور صحنه‌ها روی شما باشد، اما فردا نور حقیقت بر همه‌چیز خواهد تابید؛ و آن روز، نام کسانی ماندگار خواهد شد که کنار مردم ایستادند، نه کسانی که برای قدرت آواز خواندند. تاریخ حافظه دارد؛ و هیچ صدایی نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه خاموش کند.

از معاشرت با آدمایی که مجبورم خودمو هرروز بهشون ثابت کنم بدم میاد .

photo content
+1

هیچ‌وقت سنگینیِ شبِ ۱۸ و ۱۹ دی از خاطرم نمی‌رود. فردای آن شب‌ها امتحان داشتیم، اما تا حوالی دوازده شب، ذهنم اسیر صحنه‌هایی بود که بیرون دیده بودم. شوک آن لحظه‌ها چنان بر جانم سنگینی می‌کرد که حتی یک خط هم نتوانستم با تمرکز بخوانم. کتاب مقابلم باز بود، اما چشم‌هایم میان واژه‌ها نبود؛ مدام به همان تصاویر، همان صداها و همان لحظه‌های تلخ برمی‌گشت. آن شب، درس خواندن دیگر معنایی نداشت؛ انگار تمام فکر و قلبم بیرون از اتاق، میان اتفاقاتی جا مانده بود که هرگز فراموششان نخواهم کرد.