fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

نبض آزادی

نبض آزادی

رفتن به کانال در Telegram

نور بر تاریکی پیروز است

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 123
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-977 روز
+19030 روز
آرشیو پست ها
خوشم می‌آمد او را نگاه کنم؛ نه از آن نگاه‌هایی که دنبال چیزی می‌گردند، فقط نگاهش می‌کردم، بی‌آنکه دلیلش را بدانم. انگار تماشای او، آرام‌ترین اتفاقِ روزم بود. گاهی آدم به کسی دل نمی‌بندد؛ فقط آن‌قدر از بودنش لذت می‌برد که دلش نمی‌خواهد چشم از او بردارد.

دوباره پاییز از راه رسید؛ با صبح‌های سرد و خاکستری، با بوی خاکِ خیس که از پشت پنجره می‌آید و زنگ مدرسه‌ای که انگار امسال، صدایش از همیشه غمگین‌تر است. دوباره مهر شد، اما این مهر، شبیه هیچ‌کدام از مهرهای سال‌های قبل نیست. دیگر کسی برای خریدن دفترهای نو ذوق نمی‌کند، مدادها با شوق تراشیده نمی‌شوند، و کیف‌های مدرسه دیگر بوی آغاز یک سال تازه را نمی‌دهند. خیلی از خانواده‌ها دیگر فرزندانشان را راهی مدرسه نمی‌کنند. شاید مادری نیست که صبح، پشت در بایستد و رفتن فرزندش را تماشا کند؛ شاید پدری نیست که چشم به راه برگشتنش باشد؛ و شاید دیگر کودکی نیست که زنگ مدرسه را بشنود و با شوق به سوی کلاس بدود. انگار چیزی از آن شادی‌های کوچکِ زندگی باقی نمانده است. پاییز امسال، تیره‌تر از همیشه آمده؛ برگ‌ها که می‌ریزند، انگار بخشی از خاطرات ما را هم با خودشان به خاک می‌سپارند. یادم هست سال گذشته دوستانم به من می‌گفتند: «حواست را جمع کن؛ بحث سیاسی نکن. توی کلاس درس به دردسر می‌افتی.» آن روزها شاید هنوز خیال می‌کردیم سکوت، امن‌ترین راه است. اما امسال، وقتی به صندلی‌های خالی و جای آدم‌هایی فکر می‌کنم که باید امروز کنار ما می‌بودند، دیگر سکوت برایم شبیه امنیت نیست؛ شبیه فراموش کردن است. و با خودم می‌گویم: بگذار سر از تنم جدا کنند؛ مگر خون من از خون آن جوانی که به خیابان رفت، رنگین‌تر است؟ -۳۱شهریور ماه ۱۴۰۵

نزارید بمیرم چند روز دیگه عروسیمه ... ۳۰شهریور ۱۴۰۱🖤‌.

-تو چیکار داری؟ ول کن بابا زندگیتو بکن -اصلا درگیر این مسائل نکن خودتو - آخه ما که از خانواده های داغدار نیستیم - ای بابا نمیتونی زندگی نکنی که ول کن این چیزا رو -تو چرا انقدر خودتو درگیر کردی؟ چون من با این جمله زندم " حتی اگه یه نفر باقی بمونه اون یه نفر وظیفشه راوی بمونه :

ایول دختر

۲۸ شهریور ۱۴۰۵
۲۸ شهریور ۱۴۰۵

نیکا ی قشنگم ... چهار سال است که تقویم ورق می‌خورد، اما یک شب هنوز در گلوی این سرزمین گیر کرده است؛ شبی که تو را از فرداهایت جدا کرد. تو باید می‌ماندی؛ برای صبح‌هایی که هنوز ندیده بودی، برای رویاهایی که هنوز حتی نامی برایشان انتخاب نکرده بودی، برای خنده‌هایی که هنوز هزار بار حق داشتند در کوچه‌های این شهر بپیچند. اما سهم تو از زندگی، به چند تصویر، چند خاطره، و نامی تبدیل شد که هر بار بر زبان می‌آید، بغضی قدیمی را بیدار می‌کند. نیکا... بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ در حافظه‌ی یک سرزمین ریشه می‌دوانند. و تو یکی از همان نام‌هایی؛ نامی که هر بار نوشته می‌شود، زخم یک نسل دوباره باز می‌شود. ما تو را در سکوتِ سنگ‌ها جا نمی‌گذاریم؛ نامت را به خاطر می‌سپاریم، با بغضی کهنه و قلبی که هنوز برای زندگی‌ای که حق تو بود می‌تپد. نیکای عزیز، تو باید آینده را می‌دیدی؛ اما امروز، این ماییم که آینده را با نام تو به یاد می‌آوریم. نامت جاودانه، یادت روشن، نیکا. 🖤 ۲۹شهریور ۱۴۰۱.

۴ سال گذشته... ۴ سال پیش در چنین روزی، تو را از ما گرفتند؛ و از آن روز، زمان دیگر برای ما شبیه گذشته نگذشت. چهار سال است که ن
۴ سال گذشته... ۴ سال پیش در چنین روزی، تو را از ما گرفتند؛ و از آن روز، زمان دیگر برای ما شبیه گذشته نگذشت. چهار سال است که نامت در حافظه‌ی این سرزمین نه با فراموشی، که با بغض تکرار می‌شود. چهار سال است که نبودنت چون زخمی کهنه بر پیکر این خاک مانده؛ زخمی که هر بار نامت بر زبان می‌آید، دوباره درد می‌گیرد. ژینای عزیزم، تو رفتی، اما نامت در همان روز از مرزهای یک زندگی گذشت و به بخشی از حافظه‌ی یک ملت بدل شد. چه تلخ است که یک دختر جوان باید به جای رؤیاهایش، در تاریخ یک سرزمین جاودانه شود. چهار سال گذشته، اما هنوز بعضی داغ‌ها با گذر زمان کوچک نمی‌شوند؛ فقط عمیق‌تر و خاموش‌تر می‌سوزند. ژینای عزیزم، ما دختران و پسران ایران، نامت را با غروری آغشته به بغض فریاد می‌زنیم؛ و خواهیم زد. تا زمانی که نامت در سینه‌ای نفس می‌کشد، فراموشی جایی در این قصه ندارد. ژینا امینی؛ چهار سال گذشت، اما تو از یاد نرفتی. بعضی نام‌ها نمی‌میرند؛ در حافظه‌ی یک سرزمین جاودانه می‌شوند. جاویدنام ژینا امینی 🖤.

ژینا... تو را از میان ما بردند، اما مگر می‌شود بهار را از تقویم یک سرزمین حذف کرد؟ نامت را خواستند در سکوت دفن کنند، غافل از
ژینا... تو را از میان ما بردند، اما مگر می‌شود بهار را از تقویم یک سرزمین حذف کرد؟ نامت را خواستند در سکوت دفن کنند، غافل از آن‌که بعضی نام‌ها وقتی بر خاک می‌افتند، ریشه می‌دوانند؛ و از دل همان خاک، هزاران صدا جوانه می‌زند. تو تنها یک نام در قاب عکس نیستی؛ تو خاطره‌ی نسلی هستی که با رفتنت، بخشی از معصومیتش را جا گذاشت و با چشمانی پر از اندوه، به جهان دیگری نگاه کرد. ژینا، مرگ تو پایان یک زندگی بود، اما پایان نامت نبود. نامت ماند بر لب‌های مادران، در بغض پدران، در نگاه دخترانی که هنوز موهایشان را به باد می‌سپارند و در قلب سرزمینی که هنوز داغ تو را با خود حمل می‌کند. و چه تلخ است که برای بعضی انسان‌ها باید به جای جشنِ زندگی، شمعِ یادبود روشن کرد. ژینا؛ تو رفتی، اما نامت از آن روز دیگر فقط نام یک دختر نبود؛ نام زخمی شد که تاریخ ایران آن را فراموش نخواهد کرد. جاویدنام ژینا امینی

هعییی

این بود احترام به زن و کودک؟ این بود عدالت و کرامت انسانی؟ این بود امنیت برای بی‌دفاع‌ترین افراد جامعه؟ این بود حمایت از کودک
این بود احترام به زن و کودک؟ این بود عدالت و کرامت انسانی؟ این بود امنیت برای بی‌دفاع‌ترین افراد جامعه؟ این بود حمایت از کودکانی که خودشان توان دفاع از حقشان را ندارند؟ این بود آن چیزی که از «اخلاق» و «انسانیت» می‌گفتند؟ جالبه بدونید متنی که داخل تصویر مشاهده میشه رو رهبر اول جمهوری اسلامی تو کتاب تحریر الوسیله مسئله ۱۲ احکام نکاح

+1

این حق ما نبود .
این حق ما نبود .

کیرم تو امیرپارسا و نوبتی که قراره به من برسه

فیلم «دو به اضافه دو» را می‌توان فراتر از یک کلاس درس دید؛ روایتی از روزگاری که قدرت می‌کوشد حتی حقیقت را نیز به فرمان خود درآورد. معلم می‌گوید: «دو به اضافه دو می‌شود پنج.» دانش‌آموز می‌داند که جواب چهار است، اما مسئله دیگر ریاضی نیست؛ مسئله، حقِ گفتنِ حقیقت است. در خوانش نمادین من، آن «چهار» می‌تواند یادآور روزگاری باشد که امروز برای انکارش، روایت‌های تازه‌ای ساخته می‌شود؛ روزگار پهلوی. و آن «پنج»، تصویری از حقیقتی‌ست که جمهوری اسلامی می‌خواهد با تکرار، اجبار و بازنویسی تاریخ، جای حقیقت بنشاند. اما تاریخ، دفتر مشق یک معلم نیست که هرچه پای تخته نوشته شد، همه مجبور باشند همان را تکرار کنند. ممکن است سال‌ها بگویند «پنج»؛ ممکن است هزار بار حقیقت را وارونه بنویسند؛ اما حقیقت به رأی اکثریتِ اجبارشده تغییر نمی‌کند. گاهی یک نفر در انتهای کلاس کافی‌ست که آرام بگوید: نه... جواب چهار است. و همین یک جمله، می‌تواند آغاز فرو ریختن تمام معادله‌ای باشد که سال‌ها به زور حفظش کرده‌اند.

علی زارعی؛ جوانی که یک‌بار گلوله، چشمش را از او گرفت و حالا حکم اعدام، جانش را نشانه رفته است. در اعتراضات ۱۴۰۱ آسیب دید، چشم راستش را از دست داد و برای حفظ جانش از ایران خارج شد. به آلمان رفت؛ اما دوری از وطن برایش دوام نیاورد. برگشت؛ نه برای فرار از ایران، بلکه برای بودن در سرزمینی که دوستش داشت. علی از حامیان شاهزاده رضا پهلوی بود و در گردهمایی‌های مخالفان جمهوری اسلامی حضور داشت. اما تنها چند روز پس از بازگشت به ایران، بازداشت شد و حالا در زندان قزل‌حصار، با حکم اعدام روبه‌روست. چه تلخ است سرنوشت جوانی که یک‌بار از وطن رفت تا زنده بماند، اما دلش برای همان وطن تاب نیاورد و برگشت؛ و حالا همان خاکی که برایش بازگشت، می‌تواند شاهد گرفته‌شدن جانش باشد. علی زارعی فقط یک نام در میان پرونده‌های قضایی نیست؛ او انسانی‌ست با یک زندگی، یک خانواده، یک گذشته و هزاران آرزوی ناتمام. صدایش باشیم. نگذاریم نامش در سکوت گم شود.

خوشا به حال مسافر کشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند آزادی ... آزادی ... آزادی و عابران خسته می پرسند آزادی چند؟ و من عابری دیدم که از راننده سوال میکرد آزادی کجاست؟ راننده گفت : رد کردی ، آزادی قبل از جمهوری بود.

هر بار چشمم به یک ۲۰۷ مشکی می‌افتد، انگار چیزی درونم فرو می‌ریزد… چون پشت آن رنگ تیره، برای من فقط یک ماشین نیست؛ یادِ پسری‌ست که پر از آرزو بود… یادِ علی نوری. پسری که هنوز ۱۷ ساله نشده بود؛ هنوز هزاران صبح را ندیده بود، هنوز خیلی از رویاهایش را زندگی نکرده بود، هنوز فرصت نکرده بود بفهمد دنیا چقدر می‌توانست زیباتر باشد… اما یک روز، آرزوهای یک نوجوان را خاموش کردند. نمی‌شود به این فکر نکرد که چطور دستی توانست آینده‌ی یک جوون را از او بگیرد… بعضی آدم‌ها می‌روند، اما نبودنشان هر روز تکرار می‌شود؛ در یک خیابان، در یک آهنگ، در یک تصویر، در عبور یک ۲۰۷ مشکی… علی، نامت هنوز میان قلب‌هایی زنده است که فراموشت نکرده‌اند.

بعضی آدم‌ها وقتی از میان ما می‌روند، فقط جای خالی‌شان نمی‌ماند؛ یک عالمه خاطره می‌ماند که هر کدام، آدم را دوباره به یادشان می‌اندازد. یک اسم، یک عکس، یک خیابان، یک آهنگ، یا حتی یک لحظه‌ی ساده از یک روز معمولی، کافی‌ست تا دلت برای کسی تنگ شود که دیگر نمی‌توانی صدایش کنی. مانی، تو برای کسانی که دوستت داشتند، فقط یک اسم نیستی. تو بخشی از خاطراتشان هستی؛ از خنده‌ها، حرف‌ها، روزهای خوب و حتی دلتنگی‌هایی که بعد از رفتنت به جا ماند. شاید زمان بگذرد و خیلی چیزها تغییر کند، اما بعضی نبودن‌ها عادی نمی‌شوند. جای بعضی آدم‌ها همیشه خالی می‌ماند، چون هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً جای خودِ آنها را پر کند. امروز وقتی نام مانی صفرپور را می‌شنویم، قبل از هر چیز، یک انسان را به یاد می‌آوریم؛ جوانی با زندگی، آرزو و آینده‌ای که می‌توانست ادامه داشته باشد. مانی جان، نبودنت درد دارد، اما نامت را با احترام و عشق به خاطر می‌سپاریم. تا وقتی کسی از تو بگوید، تا وقتی خاطره‌ای از تو در دل کسی زنده باشد، تو فراموش نشده‌ای. یادت زنده، نامت جاوید و خاطره‌ات ماندگار.

فقط کافیه اسرائیل علیه شاهزاده رضا پهلوی یه چیزی توییت کنه تا پس‌فردا تمام عرزشیا ستاره داوود رو کونشون تتو کنن