℘ 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗎𝗉𝗈𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗂𝗇 (rest)
رفتن به کانال در Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
492
مشترکین
-124 ساعت
-77 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
https://t.me/thaifiction/1748
خب این از چیزی که فکر میکردم خیلی قشنگ تر بود...
و چقد خوبه که این توضیحات اضافه مربوط به شخصیت هارو دادی چون حس میکنم برای اینکه از اعماقشون خبر داشته باشم و برای فهمیدن خود واقعیشون جدا از نقاب تظاهر، بهشون نیاز داشتم.
از اینجا یک دور به پایین اسکرول کنید چنل رو که سین خراب نشه بچهها، و به مارون هم نظر و ریاکت های بیشتری بدید. 💗
مراقب باشید اسپویل نشید با نظرات و جوابشون، شبتون هم (صبح درواقع) بخیر و مراقب خودتون باشییید
اتفاقاً میدونی علت جا به جایی اسم داخل فایل این فایل و فایل پارت بعد چیه؟ من پارت هفت و هشت رو توی یک فایل تحت عنوان پارت هفت آپلود کزدم. شما الان تکنیکلی به پارتی که فکر میکنی ۱۱ ـه یک پارت نزدیک ترید- یک برد برای شما☝🏻
I LOVE this one question!
در زبان انگلیسی «مارون» دو کاربرد داره. در جایگاه اسم، به معنای سرخی تیره و رو به زرشکیه، رنگی که توی بیشتر پستهای اینجا سعی کردم استفاده کنم و برای پرث نماد غلیظی خونه. چرا؟ چون چیزی که نفرین زندگی پرث شده و باعث میشه بخواد مدام فرار کنه «پیوند خونی و خانوادگی» ـه. یه خون آلوده و غلیظ.
در جایگاه فعل، به معنای رها کردن کسی استفاده میشه. همونطور که در header فایل میبینید جملهی “we were marooned in the dark” استفاده شده، که یعنی رها شدن در تاریکی.
ببخشید چیه؟؟؟؟ خیلیییی وقت بود که یه نظر طولانی دریافت نکرده بودم و الان واقعاً خستگیِ نوشتن و شب بیداری از تنم در رفته :( ازت ممنونم که میخونی و وقت میذاری چنین نطری بدی، باعث افتخار منه که از خوندن مارون لذت میبری. 😭😭😭
یه دیالوگی خواهند داشت به لطف سانتا جان که آرزو کنید روی اسکای نانی میموندیم.
نانی واقعا تمامِ خودش رو فدا کرد و اینجوری هم نیست که انتخاب دیگهای داشت. بیاید همگی امیدوار باشیم اسکای ازش یک گی خوشحال بسازه. :(
فعلا سر خونه زندگی نمیرن چون مطمئن باش وقتی نانی سالها این گارد رو بالا نگه داشته، یک بار برای «همیشه» دربارهش ریسک نمیکنه. (یک بار رو ریسک میکنه ولی hehehe)
و خب آره… اسکای سالها برای سانتا اونجا بوده پس به عنوان کسی که داره منطقی به ماجرا نگاه میکنه بهتر از هرکسی دردهای نانی رو متوجه میشه. :)
THIS.
نانی توی اوایل نوجوانی، همون جایی که خوشبختی مادرش رو به زندگی و میل شخصی خودش ترجیح داد بزرگ شد. درواقع نانی یک شبه بزرگ شد و حالا تنها چیزی که نادیده میگیره خودشه. برخلاف سانتا… سانتا هرگز نتونست بزرگ بشه. همیشه یه پسر بچهی هشت ساله که مادرش رو از دست داده و پدرش هم دوستش نداره موند. سانتا خودش رو وادار کرد به نداشتن توجه پدرش و خانوادهی پرفکتی که دیگران دارن عادت کنه، زمانی هم که فرار کرد و اتفاقاتی که اون سه سال براش افتادن رو تجربه کرد برای اینکه بتونه ادامه بده به حمایت سانتا، و رسیدن به رویاش که صفحه فروشی نیویورک بود اعتنا کرد. درصورتی که تمام این لحظه ها یه چیزی توی سرش فریاد میزد «انصاف نیست» و الان همون صدا، باعث شده سانتا جز خودش هیچکس رو نبینه. سانتا همه رو مقصر میدونه، خیلی بیشتر از اونی که خودش رو مقصر میدونه. پس چشماش و گوشهاش رو گرفته و فقط داد میزنه… درست مثل پسربچهای که درواقع هست و هرگز ازش مووآن نکرده.
درواقع چیزی که راچا ازش محافظت میکنه شهرتشه، نه جایگاه پسرش به عنوان وارث. راچا سانتا رو برگردونده تا یا ازش یک بخشی به عنوان اون سپر بینقص رو بسازه، و یا… نابودش کنه؟
هممم… مطمئن نیستم تا چه حدی صحبت کردن اسپویل حساب میشه، اما احتمالا تا الان از شخصیت راچا یه چیزایی دستتون اومده باشه. راچا اصلاً دنبال «خوشحالی» خانوادهش نیست، با مادر نانی ازدواج کرده چون میخواسته یک mother figure خوب و برازنده برای خونهش داشته باشه. نانی رو بزرگ کرده و تبدیلش کرده به همه کارهی کمپانی چون دنبال سود، شهرت، و موفقیته. درواقع برای راچا مهم اینه که خانوادهش همون سپر زیبا و بینقصی باشه که مقابل رسانه بالا میبره. و براش مهم نیست سانتا با چی خوشحاله، راچا با داشتن یک پسر همجنسگرا که ۱۷ سالگی از خونه فرار کرده و از خانوادهش متنفره خوشحال نیست. درواقع برای همین این خانواده در چشمهای تمام اعضاش، به جز راچا، یه خونهی کاغذیه… چون همهچیز یه ظاهر پرفکته، با یه ریشهی پوسیده.
این خیلی منو خوشحال میکنه:( چون واقعاً هدفم از نوشتن مارون القا کردن و به تصویر کشیدن احساسات عمیق و شدیدی که داخلش اتفاق میافته هست و خوشحالم که تونستم انجامش بدم، ممنونم که خوندی و نظر دادی آنون 🪼
