-نرگس باروننخورده
رفتن به کانال در Telegram
خداوندگار عالم! نگذار که در ناملایمات زندگی، گمان کنم رهایم کرده ای. به وقت تنهایی و دل آزردگی سری به اینجا بزن؛ https://t.me/SendHarfBot?start=cb8176e2b509
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
279
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+337 روز
+5130 روز
آرشیو پست ها
و بدتر از همه قسمتی بود که مردم منتظر ماشین تشییع پیکر بودن و یکی میگفت بردن حرم.یکی میگفت میگن بردن حرم که جمعیت ناامید بشن برن تراکم کم بشه و یهو تصمیم گرفتن پیکرارو هوایی ببرن و دوساعت بعد به مردم اطلاع و بگن عه خب شلوغ بود
خستم از دست این جماعت.
کاری به اینکه ما ۴ رفتیم که ۶ توی مراسم باشیم و مراسم تا بعد از ظهر عقب افتاد ندارم، پیکرم نذاشتن ببینیم اصلا ولش کنید
نماز میتی که قرار بود ساعت هفت و نیم هشت شب خونده بشه رو من نمیدونم چرا تا ۱۰ ظول دادن.
اقایون نریمانی و رسولی و یه نفر دیگه که نمیشناسم توی مدت زمان دوساعت قریب به ده بار گفتن تا لحظاتی دیگر پیکر وارد مجلس میشه، باز چند دییقه سکوت باز مداح شروع میکرد که چند دقیقه ی دیگه پیکر وارد صحن میشه باز خبری نمیشد.تا ۱۰ که نمازو بستن نصف جمعیت رفتن.
اینقد کش دادن مراسمو که مردم میگفتن نکنه اصلا پیکرارو گم کردن بهمون دروغ میگن؟
یه قسمت زمینی تشییع شد و یهو تصمیم گرفتن بقیه شو هوایی برن و مردمی که اینهمه منتظر بودن و مسخره خودشون کنن.
یکی نبود اطلاع بده؟مردم تا دم غروب دور میدون بیت المقدس منتظر بودن یهو یه کامیون و مداحا رسیدن گفتن پیکر الان تو حرمههه اوهوعع اوهوع.
دوباره مسیر تشییع و خودسرانه عوض کردن و شبکه ی خبر دوساعت بعدش زیرنویس کرد که پیکر امام شهید توی حرمه.
اصلا انگار نه انگار اونهمه ادم اونجا منتظر بودن.حتی هوایی نذاشتن که پیکرو ببینیم.
یادش بخیر
بچه که بودم فک میکردم یه ایرانه و یه امریکا که اونا با ما دشمنن مام با اونا دشمنیم.
کاش نمیفهمیدم اینجا سطلیا با اسلام مشکل دارن.اسلام با زن زندگی ازادی.زن زندگی ازادیا با سطلی و حجتیه.حجتیه با اصولگرا. اصوگرا با اصلاح طلب. اصلاح طلب با جمهوری اسلامی. کوفت با مرگ.مرگ با درد
پر کردن زنگ تفریحم با یه اپیزود مربوط به بک رومز واقعا ایده جالبی بود.احساس میکنم کار بیهوده نکردم
با تشکر از خانوم معلم
با چنل تئوری و ایلومیناتی آشنا شدم از فردا میتونم به همه ی ادما نگاه عاقل اندر سفیه داشته باشم و تو ذهنم بگم واای بیچاره ها اصن نمیدونن بالابالاها چخبره
شاید فک کنید خلیم ولی کلی «چرا»نوشتیم و از بین خط خطیا چیزای بامزه کشیدیم بیرون
زنگای تفریحا یه گروه گنده ای جمع میشدیم پشت سر یه نفر راه میوفتادیم.هرجا میرفت پشت سرش بودیم.توی دفتر توی حیاط توی کلاس.وقتیم که برمیگشت ما به اسمون نگاه میکردیم🤣
امروز رفتم مدرسمون.
دلم تنگ شد برای اون روزی که تو کلاس رامون ندادن تو حیاط نشستیم.برای مسخره بازی و دراوردن ادای پیکمی کلاس.دلم تنگ شد برای استرس امتحان کلاسی وقتی معلم داشت دفترنمره رو وارسی میکرد.دلم تنگ شد برای نقاشی کشیدن سر زنگ ریاضی.برا اون موقه ها که کتاب میگرفتیم دستمون برا امتحان بخونیم ولی استرس نمیذاشت چون زنگ بعدش ازمون داشتیم😂
