-نرگس باروننخورده
رفتن به کانال در Telegram
خداوندگار عالم! نگذار که در ناملایمات زندگی، گمان کنم رهایم کرده ای. به وقت تنهایی و دل آزردگی سری به اینجا بزن؛ https://t.me/SendHarfBot?start=cb8176e2b509
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
275
مشترکین
-624 ساعت
+217 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
دلتنگ بود
دلتنگ خانه ای که پدر بزرگ روی مبل آخری اش نشسته بود و سینی چای را دو قدم جلوتر گذاشته بود.
سینی مخصوص پدر بزرگ،قوری چینی مخصوص و استکان شیشه ای نقلی.
یادش به باغچه می افتد...
تا پدر بزرگ زنده بود باغچه جان داشت.انگار گلها هم تا خسته میشدند به مبل اخری نگاه میکردند و چشمانشان برق میزد.
مدتهاست که کسی روی مبل آخری نمینشیند.مدتهاست که بعد از نگاه کردن به مبل آخری،چشمان کسی برق نمیزند.
گلهای باغچه هم بعد از او دوام نیاوردند.پژمرده هم نشدند.مردند.
مستقیما مردند.
دلتنگ بود و تا ابد هم دلتنگ «بابادختر»گفتن های بابابزرگ می ماند.
باید واکنش مناسبی نشان میداد
وقت نداشت.
دوید و تکه های قلبش را در مشتش گرفت،اخم هایش را باز کرد و اشک چشم هایش را گردن گرد و خاک انداخت و گفت:
دیوانه ای؟ناراحت؟معلوم است که ناراحت نشدم.
ولی پشت چهره ی آرام و لبخند معمولی اش، کسی خودش را به در و دیوار میکوبید چون دفعه ی قبل هم همین را گفته بود.
HM
Repost from حسیبا.آیآر
اسکارلت اوهارای فیلم برباد رفته یه جمله مشهور داشت؛ در لحظات بحرانی و ناراحتکننده به خودش میگفت:
"I'll think about it tomorrow."
«فردا بهش فکر میکنم.»
الانم چارهای نیست؛ منم فردا بهش فکر میکنم!
بوی بهار کم و بیش به مشامش میرسید..سردی هوا برایش ازار دهنده نبود و سعی میکرد از صدای پرندگان لذت ببرد
در پستوی ذهن خاک گرفته اش کنج عزلتی برگزیده بود و با خود فکر میکرد که بهار امسال توانایی از بین بردن یکنواختی زندگی اش را دارد؟
شاید انگیزه ای برای تغییر یکنواختی نداشت.اگر داشت،اجباری نبود که در این هوای بهاری با خنکای ملایم به چنین موضوع عمیقی بیندیشد.
دوست داشت سطحی فکر کند،میخواست با یکنواختی مشکلی نداشته باشد.
عاشق معمولی زندگی کردن بود...معمولی فکر کردن،معمولی کار کردن و درکل،دغدغه های معمولی.
دوست نداشت به عمق زندگی بیندیشد..تاریکیِ ژرفای زندگی، امید را درون قلبش دار میزد.
اما راه فراری نداشت.موج دریای افکارش، اورا به عمق زندگی هدایت میکرد.
در میان انبوه تیرگی و ظلمات دنبال نوری میگشت که زندگی باعث شده بود فکر کند وجود ندارد.زندگی چشمانش را بر روی روشنایی بسته بود و وجودش را به تاریکی پیوند زده بود.
زندگی بی رحم بود،زورش میرسید...
و انسان بی پناه،در میان نا کجا آبادی که به یکباره در آن رها شده بود تقلا میکرد برای زیستن.
-از بهار۴۰۵
HM
همیشه وقتی نور روی صورتش یا گوشه ای از دیوار اتاقش میافتاد با ذوق خنده ای سر میداد و متصور میشد که این زندگی است.
در پسله ی ذهنش هم نمیگنجید روزی میرسد که با دیدن نور پرده هارا بکشد چون اذیت میشود
HM
صدای مذبوحانه ی زندگی کماکان از دور به گوش میرسید.
میخواست ثابت کند نمرده اما خودش هم دچار تردید بود.چگونه ثابت میکرد زنده است؟
چگونه میخواست توضیح دهد این همه مدت کجا بوده؟
پس تظاهر به مردن کرد.
فکر کردند زندگی مرده.پس هرکدام در خلوت خود چلسیدند.
HM
او میخواست که برود..دلش به تنگ آمده بود.
دلش برای لبخندی عمیق لک زده بود.از آن لبخند ها که نگران دیده شدن دندان هایش نباشد.
از همان هایی که زشت شدن صورتش در آن حالت،اهمیت نداشت.دلش خنده ی از ته دل میخواست و چشمانش..
چشمانش خون میباریدند.همیشه قرمز و ورم کرده بودند.از یک جا به بعد،دیگر برایش اهمیت نداشت که دیگران ببینند.به جهنم
زندگی تمام ارزوهایش را در دریای تباهی غرق کرده بود و قلبش را با بی رحمی شرحه شرحه.
به راستی که به حرفهای مردم باید به جهنم گفت.
HM
دلم میخواد برگردم به اون خاطره ی مبهم خونه ی بیبی.
حتی نمیدونم بیبی کی هست و خونش کجاست
ولی خاطره ی اون روز دورهقرآن رو کم و بیش یادمه.خانوما دور هم نشسته بودن. دخترای نوجوون دوییدن حیاط و بزرگترا حرص میخوردن که این چه طرز خانوم بودنه...
یادمه تاک انگور و ستونی که زیرش گذاشته بودن تا به قول خودشون نلمبه.
یادش بخیر
مگر چه میشد؟اگر همان بچه ی سرخوش بودم که میپنداشت دنیا بس بزرگ است و بس رنگارنگ؟
زندگی اش مزه ی قهوه ی سوخته میداد
هوایی که نفس میکشید کم بود.اتاقش تنگ بود
دنیایش کوچک بود.دستانش سرد بود و قلبش همچنان میکوبید.
HM
ادمی که ازش متنفرم سریالی که من دنبال میکنم و دنبال میکنه؟
پس از دوتاشون متنفرم اه
