fa
Feedback
شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌ ‌

شڪلـاتِ ٺـلخ‌ ‌ ‌ ‌

رفتن به کانال در Telegram

تڪہ‌ـہاےخࢪ‌‌د‌شده‌ےڦلب‌شٻشه‌ای ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @sweetcndybot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
219
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
𝖿︎𝗈𝗑︎ 𝖻︎𝗈𝗒 , 𝗌𝖾𝗒 𝗁︎𝖾𝗅︎𝗅︎𝗈 🪙 𝗆︎𝖺𝗒𝖻︎𝖾!? メモ #Gemini

"Alpenglow; ☆Two weary souls, one dusk, and things said for the first time.☆ Part 10
"Alpenglow; ☆Two weary souls, one dusk, and things said for the first time.☆ Part 10

😑:: این پیامو فور کنید تا بگم اگه یه فوبیا بودید کدوم فوبیا می‌شدید .

Repost from N/a
می‌گویند زندگی در گذشته زیبا بود، ‌ اما زیبایی یک قاب، همیشه به معنای زیبایی زندگی درون آن نیست. ‌ ‌نظر شما چیست؟ بخوانید.
می‌گویند زندگی در گذشته زیبا بود، ‌ اما زیبایی یک قاب، همیشه به معنای زیبایی زندگی درون آن نیست. ‌ ‌نظر شما چیست؟ بخوانید.

‌ ‌ ‌go 사랑 ‘s : w1th vixie ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌my⎯ dumpling﹙🎬﹚

. ‌ 〰️𝗈𝖼𝗄 〰️𝗍𝖺𝗋 ???🤩 ‌ 📰𝖳𝗎𝗋𝗇 𝗎𝗉 𝗍𝗁𝖾 ‌ 𝗌𝗍𝗋𝗂𝗇𝗀𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝗅𝖾𝗍 𝗂𝗍 ✔️𝗋𝗂𝗇𝗀

Repost from N/a
🤩𝖢𝗈𝗆𝖾 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝗆𝖾. 𝖪𝗂𝗌𝗌 𝗆𝖾 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗇𝗈𝗐.🤩
🤩𝖢𝗈𝗆𝖾 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝗆𝖾. 𝖪𝗂𝗌𝗌 𝗆𝖾 𝗋𝗂𝗀𝗁𝗍 𝗇𝗈𝗐.🤩

Repost from N/a
از بعد از آن شب لعنت شده که واژه ی منحوس خدانگهداری میان ما جاری شد ؛ من هنوز هم نفس می کشم. اما دیگر هرگز اولین تصویر صبحگاهی من، دیدن صورت غرق در خواب تو نبود. دیگر هیچ وعده ی غذایی روی میز دو نفره مان خورده نشد‌. دیگر اشک های من توسط تو بوسیده نشد و تبدیل به قطرات بی صدا در سکوت کر کننده ی اتاق تاریک شد . دیگر هیچ کس شاخه گل رز سفید جدیدی درون گلدان نگذاشت و روح من همانند آخرین رز درون گلدان خشکید . زندگی جریان داشت اما برای من گویی زمان در همان لحظه ای که تو را رها کردم متوقف شد. هنوز هم گاهی توهم صدای شیرین تو هنگام صدا زدن نام من ، از دیوار های این خانه به گوش می رسد . هنوز هم توهم عطر تن تو بر روی ملحفه ی سفید رنگ تخت دو نفره مان احساس می شود. اما اگر روزی فرا برسد که دیگر حتی این توهم های گاه و بی گاه از تو ، سراغ من را نگیرند دیگر چگونه به زندگی در این خلأ خاکستری رنگ ادامه دهم ؟ زیرا اگر هنوز زندگی برای من جریان دارد بخاطر زندگی کردن با خاطرات تواست . شیرینِ من مگر در آخرین دیدارمان در آن شب نفرین شده ، به یکدیگر قول ندادیم حتی با وجود این جدایی تا آخرین دمی که در سینه های مان حبس می شود عاشق و معشوق بمانیم؟ اما گویی تنها کسی که سر قولش مانده است قلب بیچاره ی من است . و چشم های تو که حتی در همین لحظه تمام دنیای من را در بر گرفته است امروز به صورت فرد دیگری دوخته شده است . و آن لبخند آرامشبخش که روزی مال من بود اکنون مال معشوق جدیدت است . با تمام این ها گله ای از تو نیست رز سفید من . مطمئن باش من همچنان سر قولی که دوامش برای تو فقط چند ماه بود؛ تا آخرین دم حبس شده در سینه ی زخمی ام می مانم و آخرین تصویر قبل از بسته شدن پلک های سنگینم تصویر تو با همان لبخند شیرین همیشگی ات است.

Repost from N/a
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒎𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒚𝒐𝒖.
+4
𝑳𝒐𝒔𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒍𝒊𝒎𝒆𝒓𝒆𝒏𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒚𝒐𝒖.

اۅاخرِ شب بۅد ۅ شهر، آرام‌تر از آن‌چہ باید، پشتِ پنجره جا مانده بۅد. میانِ نۅرِ کمرنگِ چراغ‌ها بہ این فکر می‌ڪردم ڪہ بعضے آدم‌ها، بی‌آنکہ چیزی را ۅعده بدهند، آدم را بہ آینده‌ای دلبسته می‌ڪُنند ڪہ هرگز ندیده است. تۅ از همان‌هایی؛ از آن حضۅرهایی ڪہ نمی‌شۅد زمانِ آمدنشان را بہ خاطر آۅرد، چۅن انگار پیش از آن‌ڪہ شناخته شۅند، جایی در دل منتظرشان بۅده. ۅ شاید بعضے انتظارها همین‌اند؛ نہ برای رسیدن، نہ برای ماندن، فقط برای اینڪہ شب، گاهی، دلیلِ ڪۅچکی برای ڪنار زدنِ پرده داشته باشد.

در شهری که هیچ نقشه‌ای راهش را بلد نبود، مغازه‌ای بود که فقط بعد از نیمه‌شب باز می‌شد.
نه ویترینی داشت، نه چراغی، نه حتی نامی روی در. تنها چیزی که روی شیشه‌ی خاک‌گرفته‌اش نوشته بودند این بود: «دقیقه‌های زندگی‌تان را می‌خریم.» آدم‌ها شب‌به‌شب می‌آمدند و تکه‌هایی از عمرشان را روی پیشخوان می‌گذاشتند؛ چند دقیقه از کودکی، ساعتی از جوانی، روزی از فردا. می‌فروختند تا چیزی را بخرند که دیگر مال این دنیا نبود. صاحب مغازه همیشه یک جمله می‌گفت: «هرچه بیشتر از آینده‌ات بدهی، گذشته‌ات واضح‌تر می‌شود.» من هم برای دیدن تو رفتم. اولین شب، ده دقیقه فروختم. در عوض، صدایت را شنیدم؛ همان صدایی که سال‌ها بود در حافظه‌ام مثل پرنده‌ای زخمی، خودش را به دیوارهای ذهنم می‌کوبید تا شاید راهی برای برگشتن پیدا کند. ده دقیقه برای شنیدن صدایت کافی بود؛ برای آرام شدنم، نه. شب بعد، یک ساعت دادم. این بار دیدمت. کنار پنجره ایستاده بودی. نور روی صورتت افتاده بود و تو نمی‌دانستی قرار است روزی همین تصویر، تمام چیزی باشد که از تو برای من باقی می‌ماند. لبخند زدی. و من فهمیدم بعضی لبخندها شبیه طلوع‌اند؛ وقتی می‌رسند، نمی‌فهمی چقدر تاریکی پشت سرت جا گذاشته‌ای. بعد بیشتر خواستم. همیشه همین‌طور است؛ آدم وقتی چیزی را از دست می‌دهد، به نبودنش عادت نمی‌کند، به بیشتر خواستنِ آن معتاد می‌شود. یک شب، یک روز از فردایم را فروختم. توانستم دستت را لمس کنم. شب دیگری، یک هفته. توانستم دوباره کنارت راه بروم. بعد یک ماه. یک سال. هر بار چیزی از آینده‌ام کم می‌شد و چیزی از گذشته‌ام برمی‌گشت؛ من کوتاه‌تر می‌شدم و خاطره‌ات بلندتر. تا جایی که دیگر نمی‌دانستم دارم تو را زنده می‌کنم، یا خودم را آرام‌آرام می‌کُشم. یک شب صاحب مغازه دفتر حساب را بست. صدای بسته شدنش شبیه صدای دری بود که آدم می‌داند پشت آن، آخرین شانسش ایستاده. گفت: «دیگه چیزی برات نمونده.» گفتم: «پس فقط یه بار دیگه.» سرش را پایین انداخت. «دیگه چیزی نداری که بفروشی.» پرسیدم: «حتی فردا؟» گفت: «فردایی وجود نداره که مال تو باشه.» آن لحظه برای اولین بار ترسیدم... نه از مردن. از این‌که تمام زندگی‌ام را داده بودم تا چند بار دیگر تو را ببینم و حالا که همه‌چیز را بخشیده بودم، تازه فهمیده بودم کسی که بیشتر از همه از دست داده‌ام، خودم بوده‌ام. دفتر را جلویم گذاشت. صفحه‌ی آخر، فقط یک خط نوشته بود: «مشتری، تمام زندگی‌اش را فروخت تا گذشته‌اش را نگه دارد.» مدت زیادی به آن جمله خیره ماندم. بعد خندیدم؛ خنده‌ای تلخ، شبیه آفتابی که روی شهری سوخته بتابد. چون ناگهان فهمیدم تمام این مدت، دنبال تو نبودم. دنبال آن آدمی می‌گشتم که وقتی تو هنوز بودی، خودم بودم. و چه تراژدی عجیبی‌ست؛ آدم گاهی برای برگرداندن کسی که دوستش داشته، آن‌قدر از خودش می‌بخشد که وقتی بالاخره به او می‌رسد، دیگر کسی نمانده که دوست داشته شدن را تجربه کند. صبح که شد، مغازه ناپدید شده بود. من مانده بودم و خیابانی که هیچ‌کس مرا در آن به یاد نمی‌آورد. تو هنوز در گذشته‌ام بودی؛ واضح، زنده، دست‌نخورده. اما من دیگر در هیچ‌کدام از روزهای آینده حضور نداشتم. شاید عشق همین‌قدر بی‌رحم باشد؛ گاهی کسی را آن‌قدر دوست داری که برای نگه داشتن خاطره‌اش، آینده‌ات را به آتش می‌کشی؛ و آخرِ کار، میان خاکسترِ تمام فرداهایی که می‌توانستی داشته باشی، می‌ایستی و می‌فهمی: هیچ‌کس آن‌قدر ارزشمند نیست که برای ماندنش، خودت را از زندگی حذف کنی. حتی اگر آن «هیچ‌کس»، تمام جهان تو بوده باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «فردایی که برای دیروز فروختم» — دست‌نوشته‌ی شماره‌ی ۲۷، لی مینهو

sticker.webp0.32 KB