closed. شڪلـاتِ ٺـلخ
رفتن به کانال در Telegram
تڪہـہاےخࢪدشدهےڦلبشٻشهای @sweetcndybot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
266
مشترکین
-124 ساعت
-127 روز
-3530 روز
آرشیو پست ها
Repost from یونـگبـوك ؛ سۄم اٰکتبـر
✉️ ︙ ⎯ ناٰمـه ے ویکٿور هوگو بـه همسر دلبنـدش آدل
عشقی که بـا حسادت همراه نبـاشد نـه واقعی است و نـه پـاك . مطمئن بـاش کسانی که هیـچ حس حسادتی نسبت به یـك زن ندارند ، تمامی زنـان را دوسٿ میدارند . عزیزم ، آدل محبوبـم ، یکبار بـه من گفتهاے دوستم دارے و تـا زمانی که خلاف آن را به من نگویی ، میخواهم آن را بـاور کنم و تصمیم دارم بـه این بـاور شیرین همچون تنها اعتقادے کـه مرا به زندگی پیوند میدهد ، بیـاٰویزم .
Repost from N/a
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤThe untouched keys
-هزاران بار در و باز کردم و دیدمت، هرشب و هر روزی که برمیگشتم خونه. وقتی توی اتاق قدم میزدم حس میشدی اما امشب... امشب دیگه هیچ خبری ازت نیست. توی خاک های پیانو گم شدی.
Couple: chanho- changjin-seongin- jilix- Genre: slice of lifeIf you want to see the characters, click here.
Repost from ایستگاه آخر؛ لنـدن
🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...
🌟 شروع ســفر؛
صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره میگرفتند. شقیقههایش تیر میکشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود. یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش. باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟ نه. شاید… چطور باید از سایههای وحشت برایش میگفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟ میترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابهلای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستونهای محکمی را که با دستهای خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند. لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جداییهای عاشقانه ساخته شده بود. اما کدام عشق…؟ اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟ نه… عشق برای این رابطه واژهای کمی حقیر به نظر میرسید. اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟ به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیکهای سرد خانه رقم خورد. هنوز هم تلاش میکرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است. چه جوک مزخرفی! مغزش میگفت: اتفاق عادی. نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیتهایی که تاریخشان گذشته بود. یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق. آه… از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود. بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه… بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود. صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاقبهطاق در، سکوت خانه را شکست. — لعنت بهت، لی مینهو! نمیخوای بیشتر فکر کنی؟ — درباره چی، کریسشی؟ — چرا روی زمین نشستی؟ — افتادم… چون نمیتونم سرپا… مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد. — بریم پیش سِن؟ — بریم… همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد. در تمام این سالهای متوالی، یک ریسهی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچچیز قابل بریدن نبود. اما مینهو تا کجا سکوت میکرد؟ تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جملهی «دوستت دارم» میماند؟
Repost from ایستگاه آخر؛ لنـدن
+4
🎐 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧; 𝐓𝐡𝐞𝐧 𝐰𝐞 𝐠𝐨 𝐝𝐨𝐰𝐧 𝐭𝐨𝐠𝐞𝐭𝐡𝐞𝐫... 𝐈𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐡𝐨𝐥𝐝 𝐨𝐧 𝐈 𝐦𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐣𝐮𝐬𝐭 𝐬𝐭𝐚𝐲 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐯𝐞𝐫.
Repost from 🔒 بـوسهگــران
«برای ونسان حتی تاریکی هم رنگ دارد، شب را به مراتب زندهتر از روز میبیند.»
Repost from 𝖳𝖾𝖺 𝖻𝖺𝗀
این پیام + این پست رو فور کنید تا برای چند تا چنل رندوم استارز بزنم .
جوین باشید 🤩 .
