fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

پوست

پوست

رفتن به کانال در Telegram

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃‌ ﹙ یڪے آن‌سوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
563
مشترکین
-224 ساعت
-67 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
The Cry of Silence.m4a11.76 MB

To Leave.mp34.83 MB

03 Thurisaz - Years of Silence (Live).mp312.57 MB

photo content
+6

Mayflower May.mp33.46 MB

PerfectParadox - Sorrow Never Ends.mp311.10 MB

باید به کجا گریخت؟ به آسمان یا دریا؟ به شب یا روز؟ به فردا یا دیروز؟ به همان جایی که امتدادِ انگشت مرگ، مُرده است. مرگ، خسته بود. بخواب با او، ای ماهِ درخشان؛ بازگرد، به ابتدای کابوس. آنجا که خورشید هنوز می‌تپید، گرم و مهربان، بر رگ‌های یخ‌زده‌ی قلبِ غرق‌شده‌ات. اما بگو، سوغاتِ تو چیست، ای رؤیابین؟ قسم ده مرا به آن روز، آنجا که آبیِ آسمان، سالیان سال شب شد. همان آسمانی که فرود آمد و در اقیانوسِ چرکینِ نفت‌آلود، آرام غرق شد. نه نوری، نه صدایی. چنین شد که فریادِ سکوت، برآمد: «هیچ گریزی نیست. نه به آسمان، نه به دریا. انسان خود، تنها تبعیدِ خود است.» و آن‌گاه، جهان فروبست. فقط پژواکِ حضوری فراموش‌شده، که در خلأِ خود می‌پوسید. و من، آخرین تپشِ سکوت بودم؛ در خاطره‌ای که هرگز، نفس نکشید. –یک‌تا، تبعید.

#Art
#Art

2_5436153850442554849 (1).mp312.84 MB

Kensington - No Me (Unplugged _ Live).mp316.19 MB

photo content

Once... my tears came across, before My eyes... could send farewell to the sky Accept the pain that you left to me And let, just let me be me again My desire! All for nothing... Escapes tonight But still my lover Haven't you heard about sunshine? Haven't you seen these angel faces? What have you done, my little dirty thing This is my tears, and they belong to you...

1667827146298519227My_Tears-140_-_audio_only_medium.m4a7.42 MB

Corey Taylor - Snuff (Live In London).mp34.19 MB

photo content

من مگر چه می‌خواستم، غیر از اینکه بال‌های پروازم را خشک نکنی؟ گفتم: «پرواز کردن را به من یاد بده». گفتی: «بدرد نمی‌خورد. سرانجامش سقوط است». اما من سقوطی که آشیانه‌اش تو باشی را به هزاران هزار پروازِ بی سقوط ترجیح می‌دادم. گفتی: «من سقوط کرده‌ام. نمی‌خواهم تو نیز دچارش شوی». اما من دچار بودم، من دچارِ تو بودم. به بهانه‌ی دل‌سوزی و مرحمت بال‌هایم را چیدی. تو کور بودی. ندیدی که چشمانم را ز درد می‌فشُردم؟ تو کور بودی. ندیدی که می‌فشُردم تا اشک‌هایم دوباره در چشمه‌ی جوشانِ دردِ بی‌پایانم حل شود؟ سخت‌دلی تا چه حد؟ بال‌هایم را از آن خود کردی. هیچ یادم نمی‌رود. هنگامی که مرا تا ابد خانه نشین کردی، با خیالی آسوده همراه بال‌های من به اوج آسمان ها تاختی. و من برای همیشه در سقوط باقی ماندم. سقوطی که حتی لحظه‌ای حس رهایی را درک نکرد. سقوطی که تا ابد زندانی شد، در زنجیر خونین بال‌های شکسته‌اش. حال من، آدمکِ تنهای زاده‌ی تنهایی، تنها یک آرزو دارد. آنکه با همان بال‌ها، همان‌هایی که دزدیدی، بَر زمین خون‌آلود قلبم فرود آیی. الهی به حق چشمان تاریکت! –یک‌تا، فرشته‌‌ی سقوط.

photo content

نقطه‌ی سمت چپ اون دور، درست لب مرز افق، یک پیرمرد بود همراه با قایقش. دم صبح توی هوای گرگ و میش، برای ماهیگیری راهیِ دریا شده بود.

متنی که اون روز (جمعه، ۲۰ مرداد ۱۴۰۲) نوشتم: ماسه‌ها خنک. دریا گرم، به دلیلِ وجود خورشیدی که در حال طلوع کردن بود. وقتی قطرات دریا به اعماق قلب‌اَش رسوخ کرد، درست مثل جنازه‌ای که تسلیم فرشته‌ی مرگ شده باشد، تسلیم دریا شد. بدن‌اَش، آن تکه یخ، معلق همچو قایق چوبی‌ای، توسط امواج به این طرف و آن طرف کشیده می‌شد. ناگهان پُر شد.‌ آبی به مغزش رسیده بود. چشمانش را گشود و تنها چیزی که می‌دید آبی بود، همراهِ ماه‌ای سفید که بیشتر از نیمش را فقط خورشید می‌توانست ببیند. می‌شنید، صدای امواج دریا و تپش قطراتِ درونش را. آرام بود، برخلاف همیشه. می‌شنید، نجوای تکان‌دهنده‌ی قطرات، درون مجرای شنوایی. سرانجام فریاد برآوردند: «تو دریا هستی. تو آبی هستی. تو آب هستی. تو زنده هستی.» "او"یِ درونش می‌گفت: «گوش کن! ماسه‌ها داخل گوش‌هایت بالا و پایین می‌پَرند. چه؟ شماها هر کدام یک ستاره بودید؟ باور کردنی نیست. چه بر سرتان آمد؟ نور و روشنایی‌‌تان چه شد؟ خورشید؟ غیر ممکن است! او بسیار درخشان و نورانی‌ست. باعث گرما می‌شود و یخ زدگی‌ها را از بین می‌برد. او نمی‌تواند قاتل باشد. غیر ممکن است! دزد؟ می‌خواهی بگویی تمام این صفات را از درون شما دزدیده؟ این یعنی دریا... این حقیقت ندارد. تمامی این قطراتِ آبی رنگ... نتیجه‌ی اشک‌های شماست؟» بدین ترتیب چنین شد که قایق، آن جنازه، پوسیده شد. سوراخ شد و پُر از اشک‌های آبیِ ستارگان. در حال غرق شدن بود که با چشیدنِ لحظه‌ای از تابش خورشید، تا ابد به طلسم کشیده شد. تکه یخ، سال‌ها بود که تمام بدنش گریه می‌کرد، به جز... –چشمانِ خشکیده‌‌اَش.