پوست
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
565
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
564
هر صبح، پیش از بیدار شدنِ شهر، کنار پنجره مینشست و به انتهای کوچه چشم میدوخت. همانجا که زنی با شالی سفید رفته بود و دیگر بازنگشته بود. از آن روز، در خانه برفی نشست که هیچ آفتابی توانِ ذوب کردناش را نداشت. کنار پنجره دو صندلی بود؛ یکی برای او، دیگری برای غیابی که هر صبح گردوغبارش را، با پارچهای نرم، آهسته میگرفت. آنقدر آهسته که انگار دستهای ظریف او را نوازش میکرد. رد پای زن در همهچیز مانده بود؛ در شالی کهنه که هنوز بوی موهایش را در خاطر داشت، در دو فنجان چای، در گلهایی که میخشکیدند و باز با گلهای تازه عوض میشدند، و در قاب عکسی که حتی زمان نتوانسته بود لبخندش را از آن بگیرد. پیرمرد پیر میشد و زن پشت شیشه جوان میماند؛ و چه دلتنگیای از این بیرحمانهتر. زمستان که میآمد، هر سایهای در انتهای کوچه برای لحظهای قلبش را فریب میداد. چشمهایش روشن میشد. انگار سالها انتظار، ناگهان معنایی پیدا کرده باشد. اما سایه که نزدیک میشد، طبق معمول، غریبه بود. طولی نمیکشید که نگاهش را، دوباره شب فرا بگیرد. سپس، پیرمرد دوباره روبهروی صندلی خالی نشست. قاب عکس را برداشت و شیشه را چنان با ملایمت نوازش کرد که انگار هنوز گرمای گونههای زن زیر آن باقی مانده بود. انگشتش روی صورت او لرزید، لبهایش هم. از صدایش اشک میچکید: «برایت چای ریختهام... گلِ سرخ گذاشتهام... نان تازه خریدهام، از همانهایی که دوست داشتی. همهچیز جاییست که میبایست باشد، جز تو. چاییات سرد شد، گلهایت خشکید، نان هم که... .» سکوت کرد. بعد، با صدایی که انگار تمام سالهای دور در آن ترک خورده بود، گفت: «عمرِ من... آخر کجا رفتی؟ مگر نمیگفتی که برمیگردی؟ تمام دردت به جان من... پس چرا نیامدی؟» قاب را به سینهاش فشرد و پیشانیاش را به شیشه گذاشت؛ چنان که گویی میخواست فاصلهی میان خودش و آن صورتِ بیجان را با دردِ پیشانیاش بشکند. صبح، همسایهها او را کنار صندلی خالی یافتند. دستش هنوز بر دستهی چوبی بود و قاب عکس کنار انگشتانش افتاده بود. شیشه شکسته بود، اما زن هنوز هم لبخند میزد. بیرون، آفتاب گرم میتابید. دو صندلی کنار پنجره خالی مانده بود. کنارش هم گلدانی با گلهای مرده، بیآنکه کسی دلش بیاید دست به آن بزند. زمستان، آن روز نیامده بود. زمستان سالها پیش در قلب مردی آغاز شده بود که حالا دگر، دو عدد نان گرم و تازه نمیخرید. شعلههای گاز را روشن نمیکرد، کتری روی آن نمیگذاشت و دو فنجای چای خوشدم نمیریخت. گلهای خشکیده را هم، جایگزین نمیکرد. مردی که حالا دگر هر شب پیش از خواب، برای زنی که هیچگاه بازنمیگشت، لالایی نمیخواند.
-یکتا، برفی که ماند.
564
مشخصات:
نام: آناستازیا سن: ۱۶ سال قد: ۱۶۵ سانتیمتر رنگ چشم: قهوهای؛ زیر نور کم تقریباً سیاه به نظر میرسند. محل زندگی: یتیمخانهای قدیمی در حاشیهی شهر وضعیت خانوادگی: ناشناخته غذای مورد علاقه: سوسیس و تخممرغگذشته:
آناستازیا در کودکی، بیهیچ توضیحی، جلوی درِ یتیمخانه رها شد. هیچ اطلاعاتی از خانوادهاش در دست نیست و هیچ نشانی از گذشتهاش همراهش نبود. درست روز پیش از پیدا شدن او، گربهی سیاه یتیمخانه مرده بود. گربهای وحشی و بداخلاق که همه از او متنفر بودند، چون هرکس به او نزدیک میشد چنگش میانداخت و اذیتش میکرد. تنها موجودی که با او رابطهی خوبی داشت، گربهی حنایی حیاط بود. فردای مرگ گربه، آناستازیا قنداق شده درون یک پتوی مخملی سیاهرنگ، پیدایش شد. یکی از بچهها با شوخی گفت: «گربه برگشته!» شوخی کمکم به افسانه تبدیل شد و حالا بعضیها باور دارند روح همان گربه دوباره در وجود آناستازیا زنده شده است. خودش از این داستان متنفر است، اما شباهتش به آن گربه آنقدر زیاد است که گاهی حتی خودش هم نمیداند باید این افسانه را مسخره کند یا از آن بترسد.شخصیت:
آناستازیا بددهن، پرخاشگر و دردسرساز است و تقریباً هیچکس را به خودش نزدیک نمیکند. از اذیت کردن پسرهای یتیمخانه لذت میبرد و هیچ دوست واقعیای ندارد. با این حال، بیشتر این خشونت ظاهری شبیه دیواری است که دور خودش کشیده. ترجیح میدهد دیگران از او متنفر باشند تا اینکه به کسی وابسته شود و دوباره رهایش کنند. (ناگفته نماند که یکی از پسرهای یتیمخانه از او خوشش میآید، اما جرئت روبهرو شدن با آناستازیا را ندارد.)عادتها:
به سنگ پرت کردن برای پرندهها، اذیت کردن پسرهای یتیمخانه و حرف زدن با گربهی حنایی علاقه دارد. چند بار از یتیمخانه فرار کرده و هر بار در جاهایی کاملاً نامربوط پیدایش کردهاند. یک بار کنار ایستگاه قطار، یک بار در بازار قدیمی و یک بار هم در پارکی بیرون شهر. هیچوقت مقصد مشخصی نداشته و وقتی از او میپرسند چرا فرار کرده، با لحنی تند میگوید: «خب چون دلم میخواست!» بعد از بعضی فرارها هم با یک پیرسینگ تازه برمیگردد.ترس:
بیشتر از هرچیز از این میترسد که به کسی وابسته شود و آن شخص ترکش کند. دربارهی خانوادهاش هم حرف نمیزند و سؤال دربارهی گذشتهاش را با بددهنی یا شوخی عوض میکند. با این حال، همیشه یک سؤال در ذهنش باقی مانده: چرا رهایش کردند؟نقطهی ضعف:
آناستازیا از ترحم متنفر است، اما در برابر محبت واقعی دفاعی ندارد. اگر کسی بدون قضاوت و بدون تلاش برای تغییر دادنش کنارش بماند، تمام آن خشونت ظاهریاش فرو میریزد. برای همین حتی ممکن است کسی را که دوست دارد بیشتر از بقیه اذیت کند؛ فقط برای اینکه مطمئن شود آیا بالاخره خسته میشود و میرود یا نه.رابطه با گربهی حنایی:
گربهی حنایی تنها موجودی است که آناستازیا با او مهربان است؛ همان گربهای که زمانی تنها موجود مورد علاقهی گربهی سیاه هم بود. آناستازیا ساعتها کنارش مینشیند و با او حرف میزند و چیزهایی را میگوید که به هیچ انسانی نخواهد گفت. بچهها معتقدند همین رابطه، یکی از دلایل باورپذیر بودن افسانهی «بازگشت گربه» است.
564
چشمهایش را که میدیدی، گمان میکردی سالهاست خواب به آنها سر نزده است. نه از آن بیخوابیهای یک شب و دو شب؛ از آن خستگیهایی که در استخوان آدم ریشه میدوانند و آرامآرام به بخشی از وجود و هویت بدل میشوند. در آن نگاه، چیزی خاموش شده بود. نه آتشی که با خشم زبانه بکشد و نه اندوهی که با اشک فرو بریزد. چیزی عمیقتر؛ چیزی که روزگاری زنده بود، نفس میکشید و میتپید، ولی اکنون تنها پژواکی کمرنگ از آن در ژرفای دو چشم باقی مانده است. چشمهایش به پنجرههای خانهای میمانست که سالها پیش آخرین چراغش خاموش شده باشد. خانهای که زمانی صدای خنده در دیوارهایش میپیچید و گرمای حضور، اتاقهایش را زنده نگه میداشت، اما اکنون جز باد، هیچ رهگذری نشانی از آن را به خاطر نمیآورد. نگاهش سرد بود؛ نه از جنس نفرت، که از جنس یقین. یقینِ زنی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. زنی که آنقدر از دوستانش زخم خورده است که دیگر از دشمنانش هراسی ندارد، زیرا عمیقترین زخمها را هرگز دشمنان بر پیکر انسان نمینشانند. آن زخمها یادگار دستهایی هستند که روزی برای فشردنشان، دلات دیوانهوار میتپید. گویی سالها پیش، خودش را در درونِ خویش به خاک سپرده بود و تنها سنگِ آن گور، همین دو چشم بودند. نه آرامشی در آنها بود و نه آشوبی. تنها سکوتی که بر مزارِ چیزی کشیک میداد که روزی «او» نام داشت. چشمهایی که هنوز به یاد داشتند. نه نامها را، نه چهرهها را؛ تنها سنگینی آن لحظه را... لحظهای که فهمیدی تنها پناهت، خودِ طوفان بوده است. لحظهای که با خود گفتی: «گمان میکردم تو همدردی، اما تو هم... دردی.» در آن نگاه، اندوهی خانه کرده بود که دیگر نیازی به فریاد نداشت. از گریستن گذشته بود و از شکستن نیز. آنقدر در سکوت مانده بود تا شکل سنگ به خود بگیرد؛ سنگی که نه ترک برمیداشت و نه فرو میریخت، تنها هر روز سنگینتر میشد. ترسناکترین بخش ماجرا اما این نبود. او شبیه زنی شکسته به نظر نمیرسید، چراکه شکستگان هنوز در رؤیای ترمیم زندگی میکنند. اما او... او از رؤیای ترمیم نیز گذشته بود. در اوج دیوانگی، ویرانگی را پذیرفته بود، همانگونه که درختی سوخته، دیگر آرزوی بهار نمیکند. اگر بیش از اندازه در آن چشمها خیره میشدی، احساس میکردی به چاهی مینگری که روزگاری آسمان را در آغوش میگرفته است، اما آنقدر شب در آن تاریکی گریستهست که دیگر نه تصویری از ستارگان در آن مانده و نه امیدی به طلوعی دیگر. تنها سکوت بود؛ سکوتی که نه آرامش میبخشید و نه میترساند، بلکه حقیقتی را زمزمه میکرد که کمتر کسی تاب شنیدنش را داشت. اینها چشمهای زنی نبودند که نفرت او را بلعیده باشد. نفرت، آتشی است که دیر یا زود خاکستر میشود. نفرت هنوز نشانیست از زندگی. اما آنچه در نگاه او مانده بود، خستهتر از نفرت بود. اینها چشمهای زنی بودند که روزی با تمام وجود عشق ورزید، با تمام وجود ایمان داشت و سرانجام، کافرِ همان خدایی شد که روزی میپرستید؛ خدایی به نام عشق. زنی که دیگر نه در انتظار بخشش بود و نه در آرزوی انتقام. تنها نگاه میکرد؛ با چشمانی که مرگ را از یاد میبرند، اما قاتلِ آن خویشتنی که روزی در او میزیست را، هرگز.
–یکتا، چشمهایش.
