پوست
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
565
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
565
I'm staring at the ceiling again, trying to drown out the weight in my chest The world keeps spinning like it's indifferent, and I can't find a moment to rest Chasing the unrest Oh, I've been swallowing every fracture, hiding every cut I didn't make Yeah, yeah, I know I can't fight it forever I know the walls are closing in If I don't let it out tonight, then I'll break from within Let me break Let me fall apart for a while I'm tired of holding on with a fake-ass smile If I scream in the dark, will someone hear my cry I don't wanna be strong tonight Just let me break Just let me break A mirror shows a face I barely know Haunted eyes that can't escape the past Haunted eyes that can't escape the past Every heartbeat is a drum of warning Every step a shadow that's built to last I'm trying to hold myself together, but the seams keep splitting open I can't pretend that I'm okay I can't put the pieces back in place If I don't let this pain out tonight, then I'll vanish without a trace I can't carry all this weight I can't fight against myself I've been hiding all my pain, but it's burning like hell If letting go is the only way, then let me fall Let me break Let me fall apart for a while I'm done pretending it's fine I need to feel the miles If someone hears the scream tonight, then maybe I'm alive I don't wanna be strong tonight Just let me break Let me break
565
+ 𝑰 𝒍𝒆𝒕 𝒚𝒐𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆. 𝑺𝒆𝒆 𝒎𝒆. 𝑰 𝒈𝒂𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂 𝒓𝒂𝒓𝒆 𝒈𝒊𝒇𝒕, 𝒃𝒖𝒕 𝒚𝒐𝒖 𝒅𝒊𝒅𝒏'𝒕 𝒘𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒕.
− 𝑫𝒊𝒅𝒏'𝒕 𝑰?
+ 𝒀𝒐𝒖 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒅𝒆𝒏𝒚 𝒎𝒆 𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒇𝒆.
− 𝑵𝒐. 𝑵𝒐. 𝑵𝒐𝒕 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒇𝒆.
+ 𝑴𝒚 𝒇𝒓𝒆𝒆𝒅𝒐𝒎, 𝒕𝒉𝒆𝒏. 𝒀𝒐𝒖 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒇𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒆. 𝑪𝒐𝒏𝒇𝒊𝒏𝒆 𝒎𝒆 𝒕𝒐 𝒂 𝒑𝒓𝒊𝒔𝒐𝒏 𝒄𝒆𝒍𝒍.
+ 𝑫𝒐 𝒚𝒐𝒖 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒄𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒈𝒆 𝒎𝒆, 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒚 𝑰'𝒗𝒆 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒈𝒆𝒅 𝒚𝒐𝒖?
− 𝑰 𝒂𝒍𝒓𝒆𝒂𝒅𝒚 𝒅𝒊𝒅.
565
What's the point of living in the dark Trying to stop the bleeding of the heart Tell me why have you forsaken me Only death will ever set me free Take this pain away Caught in a circuit No means to an end I'm trying to quiet the voice in my head Just cut me open and leave me for dead Why can't I pull the thorn in my side? Lord knows I've tried Watch the night, like a knife in my back Into the black There's something in the water Pulling me down in the deep Would you follow me to the edge? Would you follow me into the black? Yeah, into the black, come on Into the black I feel a cold breath on my neck Telling me that I could be next Every day is a struggle to deal with the pain Everything's changing, but I stay the same Why can't I pull the thorn in my side? Lord knows I've tried Watch the night, like a knife in my back Into the black There's something in the water Pulling me down in the deep Would you follow me to the edge? Would you follow me? There's something in the water Pulling me down in the deep Would you follow me to the edge? Would you follow me? (Into the black) Into the black Darkness arising An endless horizon Pulling me under Into the black Into the black
565
تیری فرومانده، در قلبم. پیکانی زنگارگرفته که در موروثیِ سالهای این پیکر، با گوشت و خونم درآمیخته. دگر مرز میانِ جراحت و وجودم قابلِ تمییز نیست. هر نفس، میگشاید این زخم و پیکان را عمیقتر، در این قلب مینشاند. خون از حوالیِ تیر تراوش میکند و قطرهقطره بر پیکرم فرو میریزد. سالهاست چیزی نیستم جز مخزنِ خاموشِ عشقی که راهی جز خون شدن برای بقا نیافته است. من اما تیر را بیرون نمیکشم. چه سود از التیام، وقتی بهایش تهی شدن از تو باشد؟ آری، من پیکان را محکمتر در قلبم میفشارم تا مجرای این خون را مسدود کنم. دستانم آلوده از خون، آلوده از تو، تا این عشق محبوس بماند. نمیخواهم از قلبم بیرون بروی. آن قطرات قرمز از آنِ توست. بخشی از عشقیست که نتوانستم با نیستیِ تو به خاک بسپارم. کسی چه میداند؟ من، خودِ خاک بودم. تو، در من دفن بودی. این قلب، زندان و تو، زندانی و من، زندانبانِ آن. تو در من به حبسِ ابد محکومی. اصرار بر چه میورزی؟ من قرار نیست هیچکدام از تمامِ کلیدهایی که میتوانند قفلِ این قفس را بگشایند، بچرخانم. چه اهمیتی دارد که زندانبان، هر شب از نالهی زندانیاش فرسوده شود، آن هم وقتی آزادیِ او به معنای فقدانِ اوست؟ بگذار خون در من بماند. بگذار ماندنش قلبم را به ویرانهای بدل کند که هر ضربانش از میانِ گوشت و زخم عبور میکند. بگذار پیکان در من بپوسد. بگذار زنگارش در رگهایم رسوب کند. بگذار سالهای ماندنش بر قلبم سنگینی کند. من از این جراحت رهایی نمیخواهم. این زخم، آخرین اقامتگاهِ تو در من است. اگر روزی تیر را بیرون کشم، اگر روزی این زخم بسته شود، خون نیز به پایان خواهد رسید و با آخرین قطرهاش، تو از من استرداد خواهی شد. پس بگذار تیر را محکمتر بفشارم، چنان که رهایی یافتن از آن بدل شود به غرقشدن در خون، در تو. آری، بگذار قلبم زخمی بماند. بگذار خونِ تو در من بگردد و نفسی تازه کند. من؟ من نفسهای کهنهی تو را فرو میدهم. و اگر روزی قلبم دیگر نتوانست بتپد، میخواهم آخرین چیزی که از آن بیرون میریزد، خون نباشد. میخواهم تمام آن عشقی که سالها در رگهایم به نام تو مانده بود، در آخرین قطره جمع شود و پیش از آنکه از من جدا شود، بار دگر تو را با خودش صدا بزند. میخواهم وقتی چیزی از قلبم باقی نماند، آخرین تپش آن هنوز برای تو باشد. اگر قرار است یک روز برای همیشه از تو تهی شوم، میخواهم آن روز، روزی باشد که دگر قلبی برای خالی شدن نداشته باشم. پس تو ای تمام عمر من، بگذار آخرین چیزی که از من بر زمین میافتد، من نباشم؛ تو باشی.
–یکتا، تیر.
