پوست
رفتن به کانال در Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
565
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
565
#Art
#OC
مشخصات:
نام: Gabriel | گابریل سن: ۱۸ سال قد: ۱۷۸ سانتیمترشخصیت:
آرام، مؤدب و کمحرف. زندگی روزمرهاش را مثل همیشه ادامه میدهد.ویژگی:
بدنش همهچیز را به یاد دارد از جمله راه رفتن، حرف زدن، غذا خوردن، خوابیدن و حتی لبخند زدن... اما؛ چیزی در او دگر واکنشی نشان نمیدهد. آدمی را دوست ندارد، از چیزی متنفر نمیشود و برای آینده برنامهای ندارد.حقیقت:
گابریل مرده است، اما آنقدر خوب زندگی میکند که هیچکس متوجهی مرگاَش نیست.
565
بیا، ای جانِ جانان! پیش از آنکه شب، جامِ سیاهش را بر لبِ آخرین روشنایی بگذارد، به من پناه بیاور. اگر روزگار قامتت را شکسته است، من نیز خویش را به نام تو در هم میشکنم، تا آنجا که مرزی میانِ ما نماند. اگر جهان تو را تا آستانهی خاموشی راند، سوگند به همین یک تنی که دارم برای وطنم، تو، با تمامِ لشکر تاریکی خواهم جنگید. در راه رسیدن به تو، برای آنکه در تنهاییِ مرگ رهایت نکنم، چنان روشن خواهم سوخت تا آفتاب شوم. چه سود از نجات، آنگاه که جانِ من به جانِ تو بسته است؟ بگذار شعلهی این آتشی که در ما میرقصد، از هر عهدی که بر زبان راندهاند استوارتر، و از هر سوگندی که بر محراب خواندهاند مقدستر باشد. اگر سهمِ تو از این جهان اندکی روشناییست، بگذار که سهمِ من سوختن به زیرِ سایهی روشناییِ تو باشد. سینهام را بشکاف و در قلب من، طلوع کن. بیا تا من و تو، ما شویم؛ چنانکه دگر نتوان گفت کدام قلب برای دیگری میتپد، کدام نفس از سینهی دیگری برمیخیزد و کدام اشک، اندوهِ کدام چشم است. برای من، همین یک شب، همین یک دم و همین یک نفس، شعله بمان. بگذار تا دستِ جهانیان، کوتاه از تو، زنجیر به طلسم شب بماند. و اگر خواهان انتقام شدند و گفتند که فردا قرار است من و تو را از یکدیگر بگیرد؛ کور خواندهاند! چراکه ما همین امشب را از آنان میگیریم. و اگر که مرگ میخواست تا نامِ مرا از لبهایت پاک کند، بگذار پیش از آن نامم را با آتش، چنان بر قلبت حک کرده باشم که حتی مرگ به هنگام خواندناَش، از فروغاش کور و نابینا شود. اگر تقدیر، برای هر یک از ما سرنوشتی جدا نوشته است، ما پایان را خودمان مینویسیم؛ شانه به شانه، نفس به نفس، شعله به شعله. بیا تا پایانِ آتش، با یکدیگر بسوزیم؛ نه آنگونه که یکی خاکسترِ دیگری شود، بلکه چنان تا آتشِ من در تو ادامه یابد و آتشِ تو در من. بگذار واپسین شرارهی من، بوسهای بر لبانِ تو باشد و آخرین نفسِ تو، در سینهی من گم شود. بگذار اگر از عشقِ ما چیزی باقی میماند، نه نامی باشد و نه نشانی؛ تنها دو شعله که در هم تنیدند و ریشهی آتش دواندند. و بدان هنگام که جهان خواست خاموششان کند، چنان در آغوشِ هم سوختند که دیگر هیچکس نتوانست تشخیص دهد کدام آتش، از کدام عاشق آغاز شده بود.
–یکتا، ما.
565
God They won't stop They're loud again I'm scared of what they want from me God help me These voices tell me I'm not worth a thing They push and push until I can't fucking think I try to breathe but everything feels wrong I've been holding on to nothing for too long They say I break the people that I love They say I ruin everything I touch They say I'll never change I'll never heal They get so loud I can't control what I feel I'm scared they'll make me hurt myself again I'm scared I'll lose whatever strength I have left I'm scared of nights where I just shut down I'm scared of me when no one is around Save me I'm falling faster than I want to admit These thoughts hit harder than they fucking should hit I try to fight but I can't slow them down They scream my name every time I'm on the ground Save me The pills don't help they only mute the noise But when they fade I lose what's left of my voice I sit alone and shake until I crack I feel like I can never get myself back I hurt the ones who try to stay with me I push them off before they even see I hate myself for everything I've done I'm tired of feeling like I'm always the wrong one Save me I'm scared of what they make me do Save me I can't get through They tell me I'm nothing They tell me I'm broken They tell me I'll never be fucking okay God don't let me end this way Save me from myself I'm losing air I'm losing what I felt If someone hears the shaking in my breath Don't let me fade don't let me fear what's next God I'm still here But I'm not okay Please don't let me disappear
565
One fought against oneself, only to fall by one’s own hand, and wept over the corpse one had become. Every battle was fought within, leaving no strength to face the world beyond.
565
کاغذ،
پناهگاهِ شبانگاهِ او.
برمیداشت قلم،
و میگریست؛
نه از چشمهایش،
که از قلم.
اشک به اشک،
حرف به حرف میشد.
دفتر اما، دریا بود
و کاغذ، تنها شاهدِ گریهای
که هیچکس،
صدایش را نشنید.
–یکتا، اشک.
