fa
Feedback
𓏲 ๋࣭ ࣪ 𝖬𝗈𝗈𝗇 𝒮𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐𖦹°‧

𓏲 ๋࣭ ࣪ 𝖬𝗈𝗈𝗇 𝒮𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐𖦹°‧

رفتن به کانال در Telegram

✧・゚: ✧・゚: به دنیـای من خـوش اومـدی؛ جایـی شـبیه بهـشت، پر از حـس خوب و آرامـش. ✨🤍 𖦹°‧ ربات ناشناسم: @rogheyeh_botbot 𓍯 ֶֶָ⋆𓂃 پیج اینستا: @moonshadonw 𓍼

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
217
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
واییی چه هماهنگهههههه😭😭😭😭😭😭😭

Repost from N/a
#Esdil '-𝘎𝘪𝘥𝘦𝘯 𝘴𝘦𝘯𝘥𝘪𝘯 𝘢𝘮𝘢 𝘣𝘪𝘵𝘦𝘯 𝘣𝘦𝘯𝘥𝘪𝘮..🩶'

ترکیب این دو نفر کشنده‌ستتتتت😭😭😭

از توام متنفرممممم نگاررررر....😭😭😭😭😭

اسمه به بدن سردش تکان آرامی داد. ـ نه.. نه.. تکون نخور خوشگلم.. پات رو تکون نده.. نگاهش از پای اسمه به صورتش برگشت و اسمه چشم‌هایش را بست. عادل وحشت‌زده دستش را روی گونه‌ او کشید. ـ نه! نه! چشماتو نبند! فریاد زد. ـ دخترم! خواهش می‌کنم! نگام کن! اشک‌هایش بی‌وقفه روی صورت اسمه می‌ریخت. ـ کوچاری‌ام! عادلم.. عادل! نمی‌گفتی من بمیرم؟ هان؟ ببین.. دارم می‌میرم! نفسش لرزید. ـ داری من رو می‌کشی.. اشک دیگری از گونه‌اش پایین افتاد. ـ بذار من بمیرم.. این درد مال من باشه.. هر دردی که داری.. بذار کوچاری به جاش بمیره. دستش را آرام روی موهای خیس اسمه کشید. ـ من طاقت ندارم.. تو باید بوزی.. پیشانی‌اش را بوسید. ـ مثل طوفان بوزی.. عادل پیدات کرده.. رسیدم‌.. می‌شنوی دخترم؟ انگشت شستش را روی گونه‌ سردش کشید. ـ تنها نیستی.. همه‌چی درست می‌شه.. باشه؟.. می‌ریم دکتر.. دستش را پشت کمر اسمه برد و خودش را کمی جلو کشید. صدایش پایین آمد. دیگر هیچ شباهتی به آن عادل دلخور و خشمگین نداشت. ـ هیچی نیست.. داریم می‌ریم. دست دیگرش را با احتیاط زیر زانوهایش برد. اسمه ناگهان ناله‌ کوتاهی کرد. ـ درد گرفت؟ ببخشید افولیم.. اسمه را کامل به سینه‌اش چسباند و با احتیاط بلند شد. بازویش را محکم‌تر دور کمر اسمه حلقه کرد. صورتش را به موهای خیس او نزدیک کرد و یک بوسه روی سرش زد. قدم اول را برداشت. نگاهش دوباره روی صورت اسمه افتاد. ـ باهام حرف بزن اسمه‌ام.. فقط صداتو بشنوم.. ـ عادل.. عادل ناگهان ایستاد. اسمه چشم‌هایش را به زحمت باز کرد و به صورت عادل خیره شد. بعد از بیست سال می‌خواست مطمئن شود این بار واقعا خودش است. ـ فکر کردم.. نمیای.. عادل نفسش بند آمد. سرش را کمی پایین آورد. ـ نیام؟ مگه می‌تونستم نیام خوشگلم؟ لبخند بی جونی روی لب‌های اسمه نشست و چشم‌هایش را بست. - فکر نمی‌کردم.. سرش را بیشتر به سینه عادل فشار داد. ـ گوشیم.. خاموش شده بود.. عادل نفس عمیقی کشید و راه افتاد. ـ صد بار زنگ زدم.. صد بار.. دستش را آرام پشت اسمه کشید. اسمه انگشت‌هایش را آرام به لباس عادل گرفت. عادل به شیب سنگی رسید و با احتیاط از مسیر خیس بالا رفت. در عقب ماشین را باز کرد و اسمه را داخل برد. نگاهش به لباس‌های خیس اسمه افتاد. کاپشنش را از تنش درآورد و چند بار محکم تکاند تا قطره‌های باران از رویش بریزد. لباسش را در حالی که خودش از سرما شروع به ‌لرزیدن کرده بود به آرامی تا روی شانه‌های اسمه کشید. ـ گرم بمون.. دست سرد اسمه را گرفت و بین دست‌های خودش گذاشت. ـ من چیزی‌م نمی‌شه.. تو فقط گرم بمون.. چند لحظه همان‌جا کنار در نشست. ـ من باید برم پشت فرمون.. یک بوسه روی دستش زد. ـ اما نترس اسمه‌ام.. عادلت پیشته..
𝖠𝗌𝖣𝗂𝗅 | #𝖮𝗇𝖾𝖲𝗁𝗈𝗈𝗍

نفس اسمه بند آمد. گوشی را با هر دو دست گرفت. واقعا یک کلمه کافی بود تا تمام دیوارهایی که ساخته بود ترک بردارد؟ Koçari ; ببخش افولیم.. می‌دونی چقدر دوستت دارم. اسمه گوشی را نزدیک صورتش آورد. دوستش داشت؟ با وجود تمام چیزهایی که فکر می‌کرد اسمه با او کرده هنوز همان‌طور دوستش داشت؟ Koçari ; الان میام دنبالت، باشه؟! چشم‌های اسمه گرد شد. نوتیف بالای صفحه ظاهر شد. Koçari در حال تماس بود. ناگهان صدا قطع شد و صفحه سیاه شد. اسمه پلک زد. دکمه‌ روشن شدن را فشار داد. ـ نه. دوباره فشار داد. ـ نه. نه. نه.. گوشی را تکان داد. ـ عادل؟ دستش را به سنگ گرفت و بلند شد. همه چیز دور سرش چرخید. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. ـ باید برم بالا.. نگاهش را به پل انداخت. ـ میاد.. گفت میاد.. قدم اول را برداشت. گل زیر چکمه‌اش سر خورد. تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. صدای برخورد بدنش با سنگ در میان باران پیچید. به محض این‌ که پایش را تکان داد تا بلند شود درد تیزی از ساق پایش بالا رفت. تکه‌های شیشه‌ داخل پایش فرو رفته بود. دستش را روی زمین گذاشت تا خودش را بالا بکشد. درد بیشتر شد. مشتش را روی سنگ‌ ریزه‌ها کوبید. ـ عادل! صدایش لرزید. مشتش را محکم‌تر کوبید. ـ عادل! بغضش شکست. مشت دیگری زد و از شدت درد دستش را عقب کشید. هق هقش شدیدتر شد. سرش را پایین انداخت. شانه‌هایش از گریه به سرعت می‌لرزید. ـ من می‌ترسم.. صدایش دیگر بیشتر از یک زمزمه نبود. ـ عادل.. خیلی می‌ترسم.. باران روی پوست نرم صورتش می‌کوبید. صدای همان دختر سابق بود. لحظه‌ای که عادل را می‌بردند و پدرش با بی‌رحمی او را تا لبه‌ پرتگاه می‌کشاند. دستش روی شکمش رفت و با تمام توان جیغ کشید. ـ عادل! — باران با شدت به شیشه‌های ماشین می‌خورد. عادل با سرعت می‌راند و هر چند ثانیه شماره‌ اسمه را می‌گرفت. ـ اسمه.. باز هم خاموش بود. گوشی را روی صندلی انداخت. ـ نکنه اتفاقی.. سرش را تکان داد. دستش دور دور فرمان محکم‌تر شد. نگاهش به صندلی رفت تا شاید اسمه زنگ زده باشد. نوار کاست هنوز همان‌جا بود. چند لحظه به نوار خیره ماند. همین‌جا نشسته بود و به آن گوش می‌داد که پیام‌های اسمه یکی‌یکی روی گوشی‌اش آمده بود. خودش را به بی‌تفاوتی می‌زد اما از همان پیام اول می‌دانست که دنبالش می‌رود. اسمه برای اولین بار به جای دفاع فقط عذر خواسته بود. می‌دانست که اسمه مدت‌هاست باور کرده عادل از او دلگیر است. حتی خودش هم تمام این سال‌ها همین را به خودش قبولانده بود اما در هرحال قرار بود که برود. ـ اسمه.. سرعتش را بیشتر کرد. ـ کجایی؟ باران شدیدتر شد. ـ عادل.. عادل سرش را بلند کرد. ماشین روی پل سنگی رفت. ـ اسمه؟ پلک زد و نفسش را بیرون داد. ـ عادل بس کن. دستش را روی صورتش کشید. ـ داری از ترس دیوونه می‌شی. ـ عادل.. دستش روی فرمان خشک شد. محکم ترمز را گرفت. ماشین روی آسفالت خیس سر خورد و ایستاد. بدون این که در ماشین را درست ببندد، دوید. خودش را به لبه‌ پل رساند. لباس‌های اسمه خیس و کثیف بود. موهای خیسش به صورتش چسبیده بود و خون که از ساق پایش با آب باران روی سنگ‌ها پخش می‌شد. پای عادل روی سنگ خیس لغزید و لحظه‌ای روی زانو افتاد. دستش را روی زمین گذاشت و بدون مکث بلند شد. ـ اسمه‌ام! با تمام توان به سمت پایین دوید. ـ اسمه‌ام! فریادش در میان باران پیچید. خودش را به او رساند و این بار برای به آغوش کشیدنش با زانو روی زمین نشست. ـ اسمه.. اسمه‌ام نگام کن! دست‌هایش با شدت لرزید. صورت خیس اسمه را میان دو دستش گرفت و باران و اشک را از روی گونه‌هایش پاک کرد. چشم‌های اسمه نیمه‌باز بود. ـ خوشگلم.. منم. عادل اینجاست.. نگام کن.. موهای خیسش را از روی صورتش کنار زد. ـ چرا اینجایی؟ من مردم از نگرانی اسمه‌ام! نگاهش روی پای زخمی اسمه رفت. فکش از خشم منقبض شد. ـ باهات کاری نکرده نه؟! اشک از گوشه‌ چشم عادل پایین افتاد. ـ این بار مثل بیست سال پیش نیست اسمه‌ام.. صدایش از گریه لرزید. ـ بفهمم باهات کاری.. چشم‌هایش را بست و نفس لرزانی کشید. ـ جوری می‌زنمش که شیرینش یه عزا بشینه. نگاهش روی صورت سرخ و خیس اسمه چرخید. پیشانی‌اش را بوسید. ـ الان فقط تو مهمی خوشگلم.. بوسه بعدی گوشه‌ چشمش نشست. ـ قربون چشمات برم. گونه‌‌اش را بوسید. ـ اسمه‌ی من.. چیزی نشده.. تو خوبی.. دست اسمه را با احتیاط برگرداند و با دیدن خراش‌ها سرش را پایین انداخت. انگشت‌های سرد اسمه را یکی‌یکی روی لب‌هایش گذاشت و گریه‌اش شدیدتر شد. ـ چقدر سردی دخترم.. پشت پلک‌های بسته‌ اسمه را با بوسه‌ای آرام لمس کرد. ـ چشماتو باز کن برام.. موهایش را نوازش کرد. ـ من اینجام. اسمه لب‌هایش را تکان داد. ـ عادل.. عادل نفسش را بیرون داد. ـ جان عادل؟ صدای مردانه‌اش دوباره شکست. ـ جانم اسمه‌ام؟ بگو.. صورت اسمه را نوازش کرد. ـ چی می‌خوای بگی؟ بگو به من..

باران شدیدتر از قبل می‌بارید. گوشی داخل کیفش لرزید. Şerif تماس را رد کرد. " فکر نکن چون طلاق گرفتیم من دست از سرت برمی‌دارم اسمه." دوباره زنگ خورد. " اگه داخل بلندگوی فورتونا اعلام نکردم طلاق گرفتیم به خاطر شیرینمه شریف فورتونا."‌ رد کرد. گوشی را روی حالت بی‌صدا گذاشت و روی صندلی کناری پرت کرد. چراغ‌های فورتونا پشت سرش محو شده بودند. بعد از بیست سال از شریف آزاد شده بود اما هیچ حسی شبیه خوشحالی نداشت. وقتی از آن عمارت بیرون آمد هیچ‌کس منتظرش نبود. نه دخترش، نه مادرش و خواهرهایش و نه حتی دوستی داشت که بتواند که کنارش بایستد. بیست سال بود که همه‌چیز را تنهایی تحمل کرده بود. بیست سال زندگی کردن با دروغی که برای نجات عادل مجبور شده بود با خودش حمل کند. حالا که آزاد شده بود باز هم تنها بود. اشک آرام روی گونه‌اش لغزید. سرعت ماشین را بالاتر برد و فرمان را چرخاند. گوشه بطری از کیف بیرون زد. با خودش کلنجار رفت. امشب خسته‌تر از آن بود که نقش زن همیشه‌قوی را بازی کند. در بطری را باز کرد و آن را به لب‌هایش رساند. جرعه‌ای نوشید. تلخی مایع برای لحظه‌ای گلویش را سوزاند اما دوباره بطری را بالا برد. عادل نبود. لبش را گزید. از مسیر قبرستان خارج شد. امشب حتی توان ایستادن و حرف زدن با دختری که هیچ‌وقت فرصت نکرده بود در آغوشش بگیرد هم نداشت. انگشتانش روی فرمان شل شد و بالاخره به نزدیکی پل سنگی رسید. سال‌ها قبل، از آن رد می‌شد تا چند دقیقه بیشتر عادل را ببیند. پسری که روی صندلی اتوبوس از آینده‌ای حرف زده بود که هیچ‌وقت نرسید. مردی که قرار بود پدر دخترش باشد. دختری که فقط در رویاهایش بزرگ شده بود. در خیالاتش بود که یک بز با پلاک زردرنگی که به گوشش آویزان بود وسط پل دوید. جیغی زد و فرمان را پیچاند. صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت خیس بلند شد. ماشین از مسیر منحرف شد و چند متر پایین‌تر کنار رودخانه ایستاد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده. قسمت جلویی ماشین میان چند سنگ بزرگ گیر کرده بود. پلک زد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. حتی برای ترسیدن هم خسته بود. در را باز کرد و بیرون آمد. باد سرد بلافاصله به صورتش کوبید. لباسی تنش زیر باران و کنار رودخانه تقریبا هیچ گرمایی نداشت. باران روی موهای بافته‌اش نشست. دست‌هایش را روی بدنه ماشین گذاشت و هل داد. چرخ‌ها بی‌فایده روی گل و سنگ لغزیدند. چند لحظه به ماشین خیره ماند. - امشب دیگه چه بلایی می‌تونه سرم بیاد؟ بطری را از صندلی شاگرد برداشت و روی یکی از سنگ های کنار رودخانه نشست. آب با سرعت از میان سنگ‌ها عبور می‌کرد و سرما کم کم تا استخوانش نفوذ کرده بود. زانوهایش را جمع کرد و کت خیسش را دور خودش پیچاند و بطری را دوباره به لب‌هایش رساند. این بار تلخی‌اش را حس نکرد. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست عادل جلوی چشمش ظاهر می‌شد. بیست ساله. پشت میله‌های زندان. نگاهی که فکر کرده بود اسمه با خواست خودش می‌رود. چشم‌هایش را محکم تر فشار داد اما تصویر محو نشد. بطری دوباره بالا رفت. نمی‌دانست چند بار نوشیده اما وقتی بلند شد زمین زیر پایش چرخید و دوباره نشست. با چشم‌های نیمه‌باز چند بار پلک زد. انگشتش روی صفحه گوشی لغزید. Koçari انگشتش چند ثانیه همان‌جا ماند. ـ نه. اما دستانش به مخالفتی که از دهانش بیرون آمد بی‌توجه بودند. Esme ; هوا خیلی سرده.. تنهام.. می‌ترسم.. میای پیشم؟! این چه کاری بود؟ بعد از بیست سال؟ گوشی را پایین آورد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت. گوشی لرزید. online ـ بیداری؟! چشم‌هایش پر شد Esme ; لطفا.. خیلی دلم برات تنگ شده عادل. ـ اسمه.. اسمه.. اسمه داری چه کار می‌کنی؟! نگاهش روی بطری افتاد. - گفتی عادل؟! نفسش را حبس کرد. ـ به کوچاری پیام دادی که می‌ترسی؟ ! بطری را با تمام توان پرت کرد. تکه های شیشه روی سنگ‌ها پخش شدند و مایع باقی‌مانده روی زمین ریخت. دستش را روی صورتش کشید. چشم‌هایش را بست. ـ اسمه پاکش کن.. انگشتش روی پیام رفت. Koçari ; بازم مستی؟ انگشتش بین هوا متوقف شد. Koçari ; یادت رفته از هم جدا شدیم؟ بیست سال بود اجازه داده بود عادل از او متنفر باشد.. با این حال یک‌باره تمام هوای اطرافش گرفته شد. لب‌هایش لرزید. ـ من نرفتم. اشک از گونه‌اش پایین آمد. انگشتش روی صفحه رفت. Esme ; — تو نمی‌دونی چرا.. پاکش کرد. دوباره نوشت. Esme ; — من برای تو.. نمی‌توانست. بیست سال سکوت را نمی‌شد با یک پیام شکست. با لرزش دوباره گوشی قلبش برای لحظه‌ای ایستاد. Koçari ; این تو بودی که ازدواج کردی و رفتی اسمه! Koçari ; نمی‌فهمی؟ اسمه چند ثانیه خیره ماند. لب‌هایش از هم باز شد اما صدایی بیرون نیامد. دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای گریه‌اش بلند نشود. لرزش دستش شدید تر شد. Esme ; ببخشید :) اما این بار جواب سریع تر از قبل رسید. Koçari ; ببخشید خوشگلم.. ناراحت شدی؟

ازت متنفرممممممممم ساغررررررر😭😭😭😭

𝗐𝗈𝗇'𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝘬𝘪𝘴𝘴 𝗆𝖾 𝗈𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗎𝗍𝗁 𝖺𝗇𝖽 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝗆𝖾 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝒮𝖺𝗂𝗅𝗈𝗋 ?

𝖴𝗅𝖽𝖾𝗇 𝖵𝗂𝖻𝖾𝗌🍀✨️
+1
𝖴𝗅𝖽𝖾𝗇 𝖵𝗂𝖻𝖾𝗌🍀✨️

وای من فداتون شمممم😭😭😭😭🤏✨️
وای من فداتون شمممم😭😭😭😭🤏✨️

این عکسو بدین چاتی‌پاتی بگین براساس شناختش ازتون باکس هارو پر کنه.⭐️
این عکسو بدین چاتی‌پاتی بگین براساس شناختش ازتون باکس هارو پر کنه.⭐️

Kırgınım BLOK3.m4a2.48 MB

𝗄𝖾𝗇𝖽𝗂 𝖾𝗅𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇𝗅𝖾 ö𝗅𝖽ü𝗋𝖽ü𝗇.😭💔
𝗄𝖾𝗇𝖽𝗂 𝖾𝗅𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇𝗅𝖾 ö𝗅𝖽ü𝗋𝖽ü𝗇.😭💔